روزنامه جمهوري اسلامي 26/08/1384 صفحه جبهه و جنگ

شعر
هواي نفس حيران شهيد است

* اين جا كمپاني عطوفت و مهرباني است
* در سايه غربت
فراگيري زبان خارجه در اردوگاه
شعر
هواي نفس حيران شهيد است


شهيدان فانيان ذات حقند
زخاصانند و قربش مستحقند
نداي مرحباي حق شنيدند
به اوج قله عرفان رسيدند
شهيد از بدو خلقت انتخاب است
كه عبدي خالص است و ناب ناب است
هواي نفس حيران شهيد است
كه ايمان اينچنين عبدي نديدست
بنازم مكتب خون و شهادت
نباشد هر كسي را اين سعادت
وضوي خون , نماز عاشقان است
زوصف عاشقان قاصر زبان است
زبس گفتيم از منصور و از دار
زتكرارش بود منصور بيزار
شد او را ارغواني آب ديده
كه او منصورتر از خويش ديده
به ميدان شرف فهميده را ديد
يقين دانم بسان بيد لرزيد
كه زير تانك دشمن دار بازيست
هزاران قطعه گشتن سرفرازيست
اناالحق محو اين ايثار باشد
كه تحسين بر لبان يار باشد
هزاران قطعه گشتن در ره يار
تداعي مي كند منصور بردار
شهيدان را سزد چون اين چنينند
كه حل در ذات رب العالمينند
ترا « دروش » قلم آتشفشان است
كه از ابيات تو , آتش عيان است
فضل الله دروش

اين جا كمپاني عطوفت و مهرباني است




پاي صحبت و خاطرات حجت الاسلام دكتر علي عرب پور , ارشد نمايندگي ولي فقيه در سپاه استان كرمان و سيستان و بلوچستان
اشاره : يكي از اقشاري كه در دوران دفاع مقدس نقش مهمي ايفا نمودند و نسبت به ساير قشرها بيشترين شهيد را تقديم انقلاب كردند طلاب عزيز بودند كه علاوه بر امور تبليغي , ارشادي و پاسخگويي به سوالات شرعي رزمندگان , اغلب بعنوان طلبه رزمي نيز حضور داشتند و در كنار ساير رزمندگان به دفاع از كيان اسلامي همت مي گماشتند. از جمله اين عزيزان حجت الاسلام دكتر علي عربپور مي باشد كه در سالهاي اول جنگ , جواني 19 ساله بود و در مدرسه حقاني طلب علم مي نمود. اين طلبه عزيز همزمان با تحصيل در حوزه و حضور در جبهه به تحصيل در دانشگاه نيز روآورد و با گرفتن دكتراي علوم تربيتي در حال حاضر ارشد نمايندگي ولي فقيه در سپاه استان كرمان و سيستان و بلوچستان مي باشد. آنچه در ذيل مي آيد خاطراتي از زبان اين جانباز شيميايي است . او در حالي برايمان از خاطرات خود سخن مي گفت كه جملات او را سرفه هايش همراهي مي كردند و اين نيست جز اثر گازهاي شيميايي .
اولين اعزام
سال 59 كه دشمن مرزهاي كشورمان را مورد تجاوز قرار داد جهت اعزام به جبهه ها و دفاع از ميهن اسلامي و دفع تجاوز دشمن جهت آموزش به پادگان امام علي (ع ) تهران اعزام شديم در آنجا انواع تاكتيك هاي نظامي حتي تانك چيفتن و برخورد با سلاحهاي شيميايي و هسته اي را به ما آموزش دادند و با كارت بسيج ملي از همانجا ما را كه حدودا 80 طلبه بوديم با كاميون كمپرسي به قم بردند و يك هفته نيز در كوههاي اطراف قم آموزش ديديم كه بسيار سخت بود سپس با قطار به طرف اهواز و شادگان اعزام شديم .
حضور در خرمشهر
مهر ماه 59 وارد خرمشهر شديم 18 ـ17 روز آنجا بوديم . وقتي عراقي ها وارد خرمشهر شدند مخصوصا آنهايي كه بعثي بودند بسيار وحشيانه عمل مي كردند. در خرمشهر يك روز صبح رفتيم آب بياوريم , ديديم يك سيد روحاني را كه نامش موسويان بود و بعدا در عمليات طريق القدس به شهادت رسيد گرفته اند و داد مي زنند كه بيائيد يك خميني بزرگ گرفتيم . و در حالي كه او را روي زمين خوابانده بودند پا روي سينه اش گذاشته و دور او رقص و پايكوبي مي كردند.
مردان تاريخ ساز
در ذوالفقاريه كه بوديم آقاي رئوفي نژاد (ايشان از سرداران سپاه بود و هم اكنون استاندار كرمان مي باشند) لندروري داشت كه با آن مهمات جابجا مي كرد. او و امثال او كه امروز به جايي ومسئوليتي رسيده اند آن زمان شبها نگهباني مي دادند. همه از كارهاي سطح پائين شروع كرده اند تا امروز به مردان تاريخ ساز تبديل شده اند شهدا هم بالاتر از اينها نقش ايفا كردند شهدايي كه با تمام وجود عاشق خدا بودند. امروز , ديدن اين مردان بر مسند مسئوليتها خاطرات تواضع , فداكاري و ايثار را در ذهن ها مجسم مي نمايد.
تفاوت دو جبهه
بعد از عمليات والفجر 8 در كمپي در آبادان نشسته بوديم و اسراي عراقي هم آنجا بودند. يك پرفسور آلماني كه سركميسارياي عالي اسراي جنگي بود حضور داشت . او مي گفت من به ايران مي آيم مسلمان مي شوم به عراق و آلمان مي روم كافر مي شوم . او كه يك مسيحي افراطي بود مي گفت : كشور شما بسيار عجيب است . اينجا كمپاني عطوفت و مهرباني است اصلا نمي توان واژه جنگ طلب را به شما نسبت داد با وجود اينكه 6 ـ5 سال از جنگ در كشورتان گذشته ولي هنوز بوي فقر در اين كشور به مشام نمي رسد. چرا كه تا جايي كار لنگ مي ماند مردم به صحنه مي آيند. من با ديدن اين صحنه ها غبطه مي خورم . وقتي هم به عراق مي روم آنجا رعب و وحشت واعدام و بگير و ببند است .
گروگان رزمنده ها
اواخر جنگ با عمامه و لباس خاكي در منطقه شلمچه بين خاكريزها مي رفتم كه بچه هاي خوزستان را ديدم . بر اثر آتش شديد دشمن بچه ها شديدا خسته بودند. در همين موقع برادري از سنگر بيرون آمد و مرا در بغل گرفت و شروع كرد به بوسيدن . تعجب كردم كه چرا اينكار را مي كند
گفت : حاج آقا , ما سه روز است كه روحاني نداريم و اصرار كرد و قسم داد كه آن شب پيش آنها بمانم . در حقيقت آن شب مرا به گروگان گرفتند. من نيز در سنگر پيش برادران ماندم . جايتان خالي , آخر شب , عراق يك تك سنگين كرد. البته وجود ما باعث تسكين و قوت قلب رزمندگان شد و محور را بدست گرفتيم . واقعا روحانيت در دفاع مقدس نقش برجسته اي داشت و بچه هاي رزمنده پروانه وار دور روحانيون مي گشتند و از آنها مشق معنوي و جهادي مي گرفتند. در واقع نقش تهييج جبهه به عهده طلبه ها بود.
بروگم شو
عمليات كربلاي يك تمام شده بود و بيشتر افراد به شهرهايشان رفته بودند منم به اردوگاه عقبه نزد آقاي يزدي مسئول تبليغات آمدم , خيلي خسته بودم . 50 ـ40 روز در منطقه بودم . وقتي به جهبه مي آمدم به همسرم گفته بودم يك هفته ديگر برمي گردم . به قرارگاه رسيدم . سيد (سيد ابراهيم يزدي ) را ديدم كه روي يك جعبه جلوي چادر تبليغات نشسته است و خيلي اوقاتش تلخ است . سلام و احوالپرسي كردم . جوابم را نداد. گفتم : سيد ميخواهم بروم .
گفت كجا
گفتم : قم
گفت : صبر كن نماز مي خوانيم بعد.
بعد از نماز باز گفتم سيد اتوبوس مي خواهد حركت كند منم مي خواهم با همين اتوبوس بروم . در حالي كه به شدت عصباني بود گفت : برو گم شو , همه رفتن تو هم برو. بالاخره با ضمانت حاج آقا سعادت و ماندن ايشان بجاي من و همچنان با نارضايتي آقاي يزدي ساكم را برداشتم و رفتم . خداحافظي كردم ولي نفهميدم سيد جواب خداحافظي مرا داد يا نداد
گاز نوش جان كرديم
بعد از عمليات حلبچه با تيمي از پزشكان اورژانس امام رضا(ع ) پشت وانت سوار شديم و به طرف خرمال و حلبچه حركت كرديم . نزديك غروب آفتاب در مسير حلبچه ناگهان هواپيماهاي عراق آمدند و منطقه را بمباران كردند. ماشين ما چند لحظه ايستاد و آتش كه آرام گرفت دوباره حركت كرد. جلوتر كه رفتيم باز هم بمباران شروع شد ماشين در ميان دودها فرو رفت . دودهايي كه ناشي از انفجار گلوله هاي شيميايي بود. آمديم ماسك بزنيم كه ماشين كنار چاده چپ شد و هر كدام از ما به طرفي پرت شديم . چون سرعت كم بود خوشبختانه تلفات جاني نداشتيم اما تا آمديم خودمان را جمع و جور كنيم وماسك بزنيم آنچه نبايد بخوريم نوش جان كرديم . و بنده در اثر همان گازهاي شيميايي يك سوم ريه هايم كلا از بين رفته است . هر چند معتقدم بچه هايي كه بيش از يكماه در جبهه بوده اند اكثرا جانبازند و دچار ناراحتي هاي ناشي از اثرات تخريبي جنگ بر روح و روانشان شده اند كه الان گريبانگير زندگي و خانواده هايشان شده است .
من معتقدم بچه هايي كه بيش از يكماه در جبهه بوده اند اكثرا جانبازند و دچار ناراحتي هاي ناشي از اثرات تخريبي جنگ بر روح و روانشان شده اند كه الان گريبانگير زندگي و خانواده هايشان شده است
پرفسورآلماني : كشور شما بسيار عجيب است . اين جا كمپاني عطوفت و مهرباني است . اصلا نمي توان واژه جنگ طلب را به شما نسبت داد

در سايه غربت
فراگيري زبان خارجه در اردوگاه




هنگامي كه اسير دشمن بعثي بودم پس از گذشت 8 ماه از اسارت پرافتخار تصميم گرفتم به هر طريق ممكن زبان انگليسي را بياموزم . با اينكه تا اول دبيرستان در ايران درس خوانده بودم ولي به جز چند كلمه , چيز ديگري از انگليسي نمي دانستم . بالاخره تصميم گرفتم انگليسي را فرا بگيرم . پنج بار شروع كردم و دوباره آن را كنار گذاشتم . چون چيزي از زبان انگليسي ياد نمي گرفتم از فراگيري آن ناميد شدم . در آن موقع قرآن هم به حد كافي نبود كه لااقل شروع به حفظ قرآن بكنم . تا اينكه يك روز به سرور گرامي و شيرمرد دوران اسارت روحاني مبارز حاج آقا ابوترابي برخوردم و قضيه ي زبان انگليسي را تعريف كردم . ايشان تنها يك نصيحت به بنده كرد و آن اين بود كه برو در نمازهايت از خدا بخواه كه ياد بگيري و يادبدهي . هر روز حداقل يك جز قرآن را بخوان , مطمئن باش كه خدا ياري ات خواهد كرد. من هم آمدم و با جديت تمام براي ششمين بار انگليسي را شروع كردم و بعد از مدتي ديدم مثل اينكه برايم خيلي ساده است . پس , با روحيه ي عالي و تلاش هرچه تمامتر آن را ادامه دادم . ولي گفتني است كه با چه امكاناتي توانستم زبان انگليسي را ياد بگيرم .
در دوران اسارت چون دشمن دست ما را از همه چيز كوتاه كرده و قلم و خودكار و كاغذ را ممنوع ساخته بود , تعداد محدودي كتاب براي اسرا آورده بودند . حدودا براي هر صد نفر در اوايل سال 62 دو جلد كتاب و ما مجبور بوديم كه هر كدام از اين دو كتاب را كه حدودا Book One حاوي 19 درس بود به چهار قسمت تقسيم كنيم . ولي آيا خواندن كتاب كفايت مي كرد به خاطر اينكه بتوانيم نگارش انگليسي را ياد بگيريم به چه كارهايي كه دست نزديم ! به جاي دفتر از كاغذهاي پاكت سيمان , سيگار , حاشيه سفيد روزنامه ها و حتي كارتنهاي گوشت استفاده مي كرديم و دهها خلاقيت ديگر. براي تهيه ي قلم و خودكار مجبور بوديم روزهايي كه صليب سرخ جهاني براي ديدار از اسرا به اردوگاهها مي آمد جوهر خودكارهايي را كه براي نامه نگاري به ما مي دادند داخل شيشه هاي پني سيلين ذخيره كنيم و بعد از آنها با اندك لوله و ميله ي خودكاري كه در دسترس داشتيم و يا از صليب سرخ كش رفته بوديم براي نگارش استفاده كنيم .
برادري به نام عمواصغر را كه آشپز اردوگاه بود به خاطر داشتن يك مداد دوسانتي چه بلاهايي كه بر سرش نياوردند . او وقتي پس از 15 الي 20 روز از زندان داخل اردوگاه آزاد شد سي كيلو وزن كم كرده بود.
بعد از اينكه زبان انگليسي را بحدي رساندم كه به قول معروف مي توانستم هم گليم خود و هم گليم ديگران را از آب بيرون بكشم , تصميم گرفتم زبان فرانسه را ياد بگيرم . يكي از دلايل فراگيري زبان فرانسه اين بود كه چون صليبي ها مي دانستند ما انگليسي را مي فهميم و مي توانيم صحبت كنيم , به زبان فرانسه يا آلماني صحبت مي كردند و از آنجا كه موقعيت ايجاب مي كرد , تصميم به فراگيري زبان فرانسه گرفتم و طولي نكشيد كه آن را شش ماهه فرا گرفتم .
يك خانم صليبي كه اكثرا بنده مترجمش بودم از من پرسيد : تو كه زبان فرانسه را بلد نبودي پس چه جوري آن را ياد گرفتي من هم به شوخي گفتم : روزها انگليسي مي خوانم و شبها كتاب فرانسه را زيرسرم مي گذارم , وقتي از خواب بلند مي شوم فرانسه را ياد مي گيرم . براي چند لحظه زن صليبي مكث كرد , گويي باورش شده بود و پرسيد كه آيا او هم مي تواند فارسي را اينچنين ياد بگيرد , كه من خنده ام گرفت و گفتم شوخي كردم , به قول انگليسيها » . I Was Just Joking «
بعدا چگونگي فراگيري زبان فرانسه را برايش بيان كردم . چون مي دانست ما هيچ گونه امكاناتي براي يادگيري زبانها نداريم خودش اعتراف كرد و گفت پدرم مي گفت : ايراني ها از لحاظ ضريب هوشي از همه بالاتر هستند اگر به آنها فرصت داده شود.
بالاخره با فراگيري زبان فرانسه دست وپاگير نماينده ي صليب سرخ جهاني شديم , به طوري كه هر وقت من مترجم آن قسمت بودم و دو نفر از آنها مي خواستند با هم سري صحبت كنند , يا به زبان آلماني و يا به زبان مادريشان سوئيسي صحبت مي كردند.
در اواخر اسارت زبان آلماني را داشتم مي خواندم كه خوشبختانه تبادل اسرا شروع شد و ما به ميهن اسلامي بازگشتيم و همچون قطره اي جدا شده از اين درياي بيكران به آن پيوستيم و به آغوش ملت شهيدپرور ايران بازگشتيم و به زيارت نور چشم آزادگان رهبر معظم انقلاب حضرت آيه الله العظمي خامنه اي شرفياب شديم .
راوي : برادر آزاده غضنفر رفيعي بلداحي
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان