روزنامه جمهوري اسلامي 19/08/1384 صفحه جبهه و جنگ

باز هواي وطنم آرزوست
سفري براي سپاس
ياد
توئي كه هرگز فراموشت نخواهم كرد

معرفي كتاب
يك ستاره از خاك
باز هواي وطنم آرزوست


در سايه غربت
يكي از دوستان تعريف مي كرد : در روز چهارم يا پنجم از آغاز جنگ تحميلي بود كه عراقي ها شمار زيادي از اسرا را كه غالب آنان مردم غيرنظامي بودند به همراه عده اي از برادران پاسدار و ارتشي به اين سوله منتقل كردند. شب هنگام , اين عده كه حدود 300 يا 400 نفر مي شدند با صداي بمباران بغداد از سوي جنگنده هاي تيزپرواز مواجه شدند و آتش برخاسته از نيروگاه اتمي منهدم عراقي همگي را بوجد آورده بود كه ناگهان صداي گرمي آن سروده معروف : « باز هواي وطنم , وطنم آرزوست » را سر داد , همگي بي اختيار همراهي كردند و خروش دشمن شكن ياران , پادگان را به لرزه درانداخته بود و براي سياسي كردن مطلب بيتي نيز بدان افزوده شده بود.
باز هواي وطنم , وطنم آرزوست
جد حسين الحسنم , حسنم آرزوست
خميني بت شكنم , شكنم آرزوست
باز هواي وطنم , وطنم آرزوست
براستي كه لحظه زيبايي بود در حصار دژخيمان بعث لبها و دلها در يك زمان يك سخن را زمزمه مي كردند , به ياد وطن , به ياد امام بت شكن فرياد مي زدند , حماسه و اشك در چشمها موج مي زد و سر و صدا و فرياد دشمن اثري نداشت بناچار تسليم شدند.
انفجار نيروگاه بغداد , انفجار عقده دلها شده بود , انفجار بغض وامانده در سينه ها شده بود , انفجار فرياد مظلومان بر كاخ ظالمان گرديده بود.... به هر حال آن شب گذشته و تنها چاره دشمن حركت دادن سريع اسرا از آن مكان بود.
وزارت دفاع
صبح آن روز از صبحانه خبري نبود , تا نزديك ظهر منتظر مانديم . گاه بي هدف قدم مي زديم , خاك و خون جبهه با عرق تن و خاك زمين سردي كه شب هنگام بدون زيرانداز به روي آن خوابيده بوديم , بر بدنها بيداد مي كرد... كه ناگهان فرياد نگهبانها ما را به خود آورد , ابتدا گفتيم صبحانه مي دهند اما نه , سخن از حركت و بيرون رفتن بود. ماشينهاي قرمز رنگي بيرون , در انتظار ما بود; يك كمپرسي كه آن را به صورت اتاقكي از فلز ساخته بودند و به جز يك سوراخ به اندازه لوله يك اسلحه در جلو و يك مربع 5 سانتيمتري در عقب هيچ منفذ و راهي به خارج نداشت , درست همانند يك تانكر مربع شكل بود.
با دستان بسته ما را به داخل اين اتاقكها انداختند . 10 تا 13 نفر در هر ماشين گرماي بالاي 40 درجه فصل خرماپزان در بغداد و ورقهاي فلزي اتاقك را داغ كرده بود. در كه بسته شد همه احساس خفگي كردند , عرق از تمام بدنها سرازير شد , فرياد زديم هوا نيست .... ولي جواب , غرشي با نشان دادن اسلحه بود , نيم ساعت بدون حركت آنجا بوديم , كف اتاقك از عرق خيس شده و به اطراف سرازير شده بود. يكي گفت : « اينجا مكان مرگ است , ما را بدون هوا خفه كرده و مي كشند! »
هر يك بي حال به گوشه اي افتاده بوديم و خدايا خدايا مي كرديم . ماشين كه به راه افتاد از روزنه جلو كمي هوا به داخل آمد يكي يكي صورت خود را مقابل آن هواي داغ مي گرفتيم , انگار نسيم بهشتي است . بيشتر از يك ساعت ما را بي هدف در خيابانهاي بغداد گرداندند.
پيرمردي عرب زبان كه غيرنظامي بود و از سر و وضعش پيدا بود كه چوپان است به حال اغما افتاده بود و بين مرگ و زندگي دست و پا مي زد , كف از لبانش جاري شده بود و عضلاتش همانند كسي كه دچار صرع شده باشد منقبض شده بودند. او را تكان يا كنار روزنه مي گرفتيم بي فايده بود. فرياد زديم : « حرس , واحد الموت , الموت ... » يعني سرباز , يكي دارد مي ميرد , بي فايده بود , از او قطع اميد كرده بوديم كه خوشبختانه اين مسير بي هدف به پايان رسيد و در مقابل ساختماني كه بعدا فهميديم به وزارت دفاع عراق تعلق دارد , پياده شديم .
پيرمرد مفلوك را در كنار جدولي خوابانيديم و قدري آب به سر و رويش زديم . با چشم بندهايي كه از قبل دوخته و آماده شده بود چشمان ما را بستند , عرق از سر و روي ما جاري بود , به ستون يك در حالي كه دستها را بر شانه هم نهاده بوديم به حركت درآمديم دست نفر اول را يك سرباز عراقي گرفته بود.
مدتي ما را بي هدف دور محوطه گرداندند كه به اصطلاح راه ورود و مسافت را نتوانيم حدس بزنيم اما از پستي بلندي محوطه و نيز نظرهايي كه از زير پارچه به زمين مي انداختيم معلوم بود كه ما را دور مي گردانند , سپس با همان چشمان بسته ما را بصورت صف هاي 5 نفري جلو ساختماني كه به پاركينگ شباهت داشت نشاندند و از صدايي كه مي آمد فهميديم در جلو يك كولر آبي هستيم .
بدنهاي لبريز از عرق در زير چند كولر آبي بزرگ قرار گرفته بود و هواي سرد به پشت خيس و بدن مرطوب اسرا مي خورد. بعد از دقايقي همگي از اين تغيير ناگهاني هوا به لرزه افتاده بودند و اگر كسي سعي مي كرد كه اندكي خود را حركت دهد پوتين سرباز عراقي سرش را نوازش مي داد! نزديك به يك ساعت ما را در همان حال نگه داشتند. بدنهاي عرق كرده , خشك شده و يخ زده بود , تمام عضلات بصورت وحشتناكي منقبض شده بودند.
فرمان دادند كه بلند شويد. فقط چند نفر كه در موقعيت دورتري قرار داشتند , توانستند برخيزند , بقيه قدرت راست كردن كمر خود را نداشتند , با لگد و مشت سربازان هر طور بود ما را به داخل اتاقي با مساحت حدود 10 * 15 بردند.
چند پتوي كثيف اتاق را پوشانيده بود , هر يك به گوشه اي افتاديم . چند روستايي هم از قبل آنجا بودند , از آنها پرسيدم : « اينجا كجاست »
گفتند : « وزارت دفاع عراق است و از شما بازجويي مختصري مي كنند و در صورت مشكوك نبودن شما را به اردوگاه منتقل مي كنند. »
از شام هم خبري نبود و گرسنه , شب را در لابلاي پتوهاي خاك گرفته به سر آورديم , يكي از بچه ها در پتوي خودش يك شپش ديده بود , همه با خيالي ناراحت و منزجر شب را سپري ساختند. صبح به هر يك از ما يك ليوان شير بسيار رقيق با دو عدد نان قندي دادند و سپس بازجويي و سوال و جواب شروع شد.
اسرا از وزارت دفاع خاطرات تلخي دارند. در ساختمان مجاور , سلولهاي زندان و شكنجه گاه هاي بعث قرار داشت و فرياد زندانياني كه شكنجه مي شدند گاه و بيگاه شنيده مي شد. عده اي پس از اينكه به آن ساختمان داخل مي شدند هرگز به بيرون بازنمي گشتند و سلولهاي نمناكي كه در طبقات زير وجود داشت حكايت از اين داشت كه اين مكان مختص اسرا ساخته نشده بلكه نظاميان مخالف و مظنون هم از اين مكان بي نصيب نبودند , يكي دو نفر از اسراي عرب زبان را نيز كه از روستاهاي بستان اسير كرده بودند به عنوان مترجم نگهداري مي كردند....
آري , وزارت دفاع عراق در تاريخ جنگ تحميلي براي آزادگان همواره خاطرات مهيبي را به همراه دارد و سلولها و آجرهاي آن هر يك نشان از حماسه اي پرشور و دليلي بر قدرت استقامت از سلحشوران اسلام مي باشد , گفتني است كه همين ساختمان در سالهاي آخر جنگ تحميلي مورد هدف موشكهاي ايران كه نشاني از خشم خداوند بود قرار گرفت و نيمي از آن منهدم گرديد.
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

سفري براي سپاس


مروري بر نقش قدرشناسي از شهيد و تاثير آن در جامعه
انتظار در شريان جاده جاريست و خورشيد به استقبال شب رفته است
آسمان دلش گرفته
و در اندوه مطلق هوايي ابدي به ياد روزهاي غمناك طوفاني آرام آرام مي گريد.
و بياد مي آورد
آه ... چه سرشاخه ها كه در هجوم آن طوفان سهمگين شكست .
و چه سروهاي ايستاده اي , ايستاده به خاك كشيده شد.
جاده از هبوط ستاره با درختان به ترنم سخن مي گويد.
در انزواي جاده در نيمه هاي راه ; مسافري نگاهش را به انتهاي غربت دوخته است .
او آخر راه را , آن مثلث مبهم را ديده است .
و مي رود , مي رود تا آنجا كه هميشه دو خط موازي به هم مي رسند.
و شاعران گل واژه هاي گريزان شعرشان را به محبوبشان هديه مي كنند.
باران آرام مي بارد قطره قطره و قلب هاي غبار گرفته پاك مي شوند.
و دلها روشناي حضور را در انتهاي جاده مي بينند.
هميشه عاشقان در آخر سفر به هم مي رسند در وادي پرعطوفت در سرزمين نور.
سلام زندگي , مسافري تنها تا انتهاي راه رفته است , او را به خاطر بسپاريد.
سلام انتظار , مسافري مشتاق به قلب سياهي تاخته است , او را به خاطر بسپاريد.
و اينك ; تابش نور , سلام روشني آفتاب سرزمين من .
اينك تنها خاطره اي از مردي عاشق در شريان اين جاده باقيست .
سفر نوعي گريز است , فرار از روزمرگي زندگيست , انجام حركتي بر خلاف تكرار هميشگي , سفر ناديده گرفتن قوانين خاص هر روزه است , نوعي قانون شكني براي گريز از تكرار خستگي از تن بدر كردن است , بدنبال خاطره اندوزي رفتن است , اين خاصيت مسافرت هاي دنيايي است رفع نياز روحي و جسمي , حتي سفرهاي زيارتي هم اينگونه اند بدنبال آرامش رفتن و غناي روح امري كاملا انفرادي !
اما در زندگي سفرهايي وجود دارد كه براي راحتي جسم يا آرامش خيال نيست بلكه سفريست براي سپاس , حس تشكر و قدرشناسي از شانس زندگي كردن و زنده بودن و فقط شهيدانند كه رمز و راز اين سفر را مي دانند , آنها مشتاق زندگي اند , پس براي حفظ زنده ها و حفظ زندگي راهي مي شوند , آنها قدرشناس ترين بندگان خدايند پس با خود مي انديشند :
چه شانس بزرگي چه موهبتي ! من آفريده شده ام , فرصت زيستن و فكر كردن را پيدا كردم , فرصت عشق ورزيدن و دوست داشتن و دوست داشته شدن را دارم و من اميد را مي شناسم , اميد به فردايي روشن ; پس براي سپاس از تمام اين لحظه ها و اين فرصت ها بايد براي بقاي آن ايستادگي كنم ; بايد زندگي را حفظ كنم ; و مرگ را به عقب برانم .
او نبض حيات را حس مي كند و در پي جاودانه كردن آن با خدايش به ترنم مي گويد : داناي كل ! اي زيباترين وجود , چگونه حمد ترا گويم كه از هيچ خلق كردي مرا و من آغاز شدم به اراده تو , آغاز شدنم را بسيار دوست مي دارم , اينك قلبم بي تاب در درون سينه ام مي تپد و حسي گرم در وجودم جاري مي شود. من اين احساس را مي شناسم با من غريبه نيست حس پاك بهاري من , من مملو از لذتم , لذت از آمد و رفت فصل ها , سرمست از بوي شكوفه هاي گيلاس و بهار نارنج ها , مملو از لذت ديدن ستاره هاي طلايي در تيرگي شب هاي طولاني . من پةرم از حس دوست داشتن . چگونه قدردانت نباشم وقتي كه اينگونه ترا دوست مي دارم , من مريد مكتب عشقم و فقط در اين مكتب است كه عاشق بميرم عاشقي كشته مي شود.
شهيد قدرشناس است , وقتي كه حيات مادي و معنوي سرزميني مورد تهاجم قرار مي گيرد , وقتي كه كشوري چون كشور ما ايران با فرهنگي كهن و باستاني پر از قهرمانان اساطيري در معرض يورش بيگانه اي قرار مي گيرد , براي سلحشوران اين مرز و بوم هر سنگريزه گوهري گرانبها مي شود و هر ريگ بياباني ياقوتي كيميا , او در پي حراست از هر ذره از خاك كشورش راهي مي شود , مبارزه مي كند , مي جنگد تا اين موهبت الهي را از دست ندهد تا حس شرم آور شكست تمام شرافت انساني اش را مورد تهاجم قرار ندهد او براي قدرشناسي مبارزه مي كند.
خداوندا! شاكرم از اينكه مرا ميان اين ملت آفريدي , مرا از آن غ اين ديار كردي , من از اين خاك غ اين آب غ اين آسمانم , اين دريا , اين رودخانه ها از آن منند پس به پاس قدرشناسي از اين موهبت عظيم مي جنگم و مي جنگم . حتي اگر مرگ در انتهاي اين راه منتظر من باشد اين مرگ را مي پذيرم كه عرض زندگي مهم است نه طول آن .... من از حيات دنيوي دل برمي كنم تا از غارت سرزمينم ممانعت كنم تا از شرف مردانم و وقار زنان كشورم پاسداري كنم , من انتهاي حيات زميني ام و آغاز حيات جاودانه ...
شهيد براي نجات شرف ملي اش راهي سفري الهي مي شود و به اميد رسيدن به جاودانگي با پليدي ها مي جنگد تا به مرحله كشف و شهود مي رسد. او براي سپاس , جان در طبق اخلاص مي گذارد و هديه مي كند , او براي امتنان به دل خطر مي زند. آه خداوندا! در كدام مكتب و در كدام مذهب مي توان اين رشادت سترگ را يافت !
آري شهادت قدرشناسي است , قدرشناسي از اينكه توان ايستادگي را دارد سپاس از اينكه غيور است و امكان دفاع را دارد , جنگ به ميل ما نبود اصولا ما ملتي آرام و صلح جو هستيم نه خونريز و سفاك . اين را پيشينه پرافتخارمان ثابت مي كند.
ما با جنگ مخالفيم , از خونريزي گريزانيم اما وقتي دشمني حمله مي كند و جنگي به ما تحميل مي شود نمي توانيم به بهانه مخالفت با جنگ و كشتار خود را تسليم بيگانه كنيم پس مبارزه مي كنيم , دفاع مي كنيم اين دفاع كردن به نوعي قدرشناسي است چون انسان هميشه از چيزي كه دوستش مي دارد دفاع مي كند و وقتي چيزي را دوست مي دارد پس شاكر داشتن آن نيز است و شهادت قدرشناسي مطلق است ....
اما اين قدرشناسي از منظري ديگر نيز قابل بررسي است . شكل ديگري نيز از قدرشناسي در جامعه بايد وجود داشته باشد , قدرشناسي ملت از ايثار شگرف شهيدان آنها كه دل از تمام علايق خويش بركندند و از تماميت معنوي و مادي ما دفاع كردند تا ما در آسودگي و راحتي زندگي كنيم , خود , همسرانشان را ترك كردند و بدست سرنوشتي نامعلوم سپردند تا ما با همسرانمان ايام بكام بگذرانيم , فرزندانشان را , اين عصاره هاي وجودشان را بدست تقدير سپردند و دراين دنياي وانفسا تنها گذاشتند تا ما لحظه لحظه رشد بچه هايمان را نظاره گر باشيم و از وجود عزيزشان غرق لذت شويم . اينك ما در دامان گرم مادري مهربان زندگي مي كنيم و سر بر شانه هاي پدري قوي ; يك تكيه گاه مطمئن مي گذاريم , اما آنها در اوج نياز و اشتياق به اين مهر و محبت بي شائبه از خانه و خانواده بريدند تا ما آسوده باشيم . بايد قدرشناسشان باشيم , اين ساده انگاريست اگر فكر كنيم تنها يك نهاد يا يك بنياد خاص يا يك ارگان دولتي مي تواند دين ما را به خانواده هاي اين عزيزان ادا كند.
تك تك ما در قبال شهدا و خانواده هايشان مسئوليم زيرا آنها براي دفاع از شرافت ما و حفظ كيان سرزمينمان به راهي بي بازگشت پا گذاشتند. ببائيد تا بيشتر مراقب بازماندگانشان باشيم ما به آنها مديونيم پس بازماندگانشان را امانتهايي عزيز بدانيم كه دلهايمان نگران آنهاست پس براي حفظ و حراست از آنها گامي كوچك برداريم تا حق شناسي خويش را اثبات كنيم . آري , ما هميشه تاريخ قدرشناس عزيزان از دست رفته ايم ...
ث رويا مجيدي
شهيد براي نجات شرف ملي اش راهي سفري الهي مي شود و به اميد رسيدن به جاودانگي با پليديي ها مي جنگد تا به مرحله كشف و شهود مي رسد. او براي سپاس , جان در طبق اخلاص مي گذارد و هديه مي كند , او براي امتنان به دل خطر مي زند.
آري شهادت قدرشناسي است , قدرشناسي از اينكه توان ايستادگي را دارد سپاس از اينكه غيور است و امكان دفاع دارد , جنگ به ميل ما نبود. اصولا ما ملتي آرام و صلح جو هستيم نه خونريز و سفاك . اين را پيشينه پر افتخارمان ثابت مي كند

ياد
توئي كه هرگز فراموشت نخواهم كرد


نامه خواهر شهيد « جواد شيري سرشوري »
با نام و ياد خداي شهيدان و با سلام و درود به روان پاك شهيدان راه خدا
لحظه لحظه هاي زندگي شهيدانمان خاطره است و ياد شيرين زندگي كوتاه آنها و قلب و دل ما را آكنده از محبت آنها مي كند , اما افسوس و صد افسوس كه شهيدانمان عمري كوتاه همچون گل داشتند اما خدا را شكر كه ثمره عمر كوتاه آنان پايداري نظام مقدس جمهوري اسلامي شد.
من خواهر شهيد جواد شيري سرشوري هستم آن زمان سن ما بيشتر بازي كردن را مي پسنديد. همين قدر يادم هست كه برادرم پسري شوخ طبع و شيرين سخن بود به حدي كه در ميان خانواده هميشه از سخنان او ياد مي شود. يادم مي آيد وقتي براي آخرين بار به جبهه اعزام شد و ما براي بدرقه او رفته بوديم هنگامي كه او را در صف بسيجيان ديدم صدايش كردم , وقتي متوجه شد و برگشت گويا با نگاه معصومانه اش از ما مي خواست كه او را فراموش نكنيم و دعاهايمان را بدرقه راهش كنيم .
گويا به او الهام شده بود كه براي آخرين بار خانواده اش رابيند وقتي كه با او خدا حافظي مي كرديم مي گفت : اگر خبري از من نشد كسي را دنبال من نفرستيد چرا كه غير از اذيت و سرگرداني براي شما چيزي دستگيرتان نمي شود. بالاخره مي آيم يا افقي يا عمودي .
وقتي از او مي پرسيدند چرا در گروه تخريب ثبت نام كرده اي مي گفت : بخاطر اين كه مي بينم بچه هاي حضرت زهرا(س ) در گروه تخريب هستند و آن طور فداكاري مي كنند از خودم خجالت مي كشم و به همين خاطر در گروه تخريب ثبت نام كردم و در آخر به آرزويش يعني شهادت رسيد.
از او خاطره اي دارم كه براي شما تعريف مي كنم :
روزي به خاطر شيطنت هاي جواد آقا , برادرش صمد آقا به تنگ آمد و دنبال او كرد تا او را تنبيه كند. جواد آقا كه از دويدن و قايم شدن خسته شده بود رو به قبله ايستاد و دست هايش را به نشانه نيت كردن اول نماز بالا برد و گفت 2 ركعت نماز وحشت مي خوانم قربتا الي الله و خانه بعد از گفتن كلامش از خنده هاي افراد خانواده منفجر شد.

معرفي كتاب
يك ستاره از خاك


« يك ستاره از خاك » عنوان كتابي است كه به اهتمام كميته انتشارات ستاد كنگره بزرگداشت شهداي لشكر 10 سيدالشهدا و با حمايت بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس توسط انتشارات هزاره ققنوس به زينت طبع آراسته گرديد.
« مرضيه نصرالله كلانتري » نويسنده كتاب مذكور , خاطرات سردار شهيد حاج حسن بهمني ; يكي از فرماندهان لشكر 10 حضرت سيد الشهداي (ع ) تهران را در 4 فصل با عناوين ـ خانواده ـ همرزمان ـ شهادت و سخنراني قلمي كرده است كه مولف در فصل اول به ذكر خاطرات شهيد از زبان خانواده محترم شهيد پرداخته است كه در اين فصل هر يك از راويان خاطرات خود را از دوران كودكي شهيد تا قبل از شهادت به ترتيب سير زماني بازگو كرده اند. فصل دوم , خاطرات شهيد بزرگوار از زبان دوستان و همرزمان آن عزيز بازگو شده است , در فصل سوم به نحوه شهادت شهيد وخاطرات ديگران , اعم از خانواده , دوستان و همرزمان پرداخته شده است و فصل چهارم قسمتي از سخنراني هاي شهيد بزرگوار است كه از نوار ودست نوشته هاي آن عزيز استخراج شده است .
« يك ستاره از خاك » در 104 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2200 نسخه منتشر و در اختيار علاقمندان به فرهنگ دفاع مقدس قرار گرفته است .