
خاطره اي از فرار ناموفق دو تن آزادگان از بند رژيم بعث
محمد را مي شناختم ; آرام بود و سربزير , بيشتر قرآن تلاوت مي كرد ,
داراي افكار بلندي بود و از نظر اطلاعات يكي از بهترين نفرات آسايشگاه ما
به شمار مي رفت . يادم مي آيد در مسابقه سنجش اطلاعاتي كه بطور محرمانه
و توسط يكي از بچه هاي آسايشگاه اخذ شد مقام اول را احراز كرده بود.
مسابقه اي بود شبيه به كنكور و براي اجراي آن براستي زحمت زيادي
كشيده شده بود و حدود 400 سئوال بر روي دفترچه هايي از كاغذ پاكت
سيمان طرح و چند ساعت دقت براي پاسخ مقرر شده بود. محمد كه تا آن
موقع كمتر شناخته شده بود مقام اول را احراز كرده و بنده دوم شدم . از
حدود يكسال پيش به خدمت مقدس سربازي درآمده بود و در همان اوايل
جنگ در جبهه هاي غرب كشور اسير و به اردوگاه « رماديه يك » آورده شد.
در سال دوم اسارت بود كه متوجه شدم كه او با شخص ديگري كه اهل
خوزستان بود دوست شده و دايم در طول چندمتري وسط آسايشگاه
قدم زنان با هم به صحبت و گفتگو مي پردازند , اين دوستي كم كم بيشتر شد و
تماس و گفتگوي آنها به پچ پچ و نجواهاي طولاني تبديل شده به نظرم
مي رسيد شايد خاطرات مشترك گذشته باعث اينگونه تماسهاي مكرر شده
است اما ازآنجايي كه اينگونه برخوردها تا حدي عادي به نظر مي رسيد فكر
ديگري به مخيله ام خطور نمي كرد.
يك روز در ساعاتي كه در بيرون قدم مي زدم يكي از دوستانم به من
مراجعه كرد و گفت : « خبر نداري از بچه ها كسي دينار عراقي داشته
باشد »
گفتم : « نه ! براي چه مي خواهي »
گفت : « يكي از من خواسته است و ظاهرا مي خواهد با آن چيزي
بخرد. »
داشتن پول عراقي يك جرم بود و توسط مقامات عراقي بشدت برخورد
مي شد اما عده اي كه بيشتر از كردهاي حاشيه مرز بودند به همراه خود دينار
عراقي داشتند و توانسته بودند اندكي از آن را از چشمان عراقي ها دور نگه
دارند.
ساعاتي بعد نفر ديگري به من مراجعه كرد و تقاضاي دينار عراقي نمود.
با او به نزديكي يكي از آشناياني كه احتمال داشت دينار داشته باشد رفتم اما
در كمال تعجب او نيز عنوان كرد كه من هم بدنبال دينار عراقي هستم اما براي
كي و چرا كسي يا نمي دانست و يا جواب نمي داد!! گويي در آن روز جمعي
براي جمع آوري دينار عراقي بسيج شده بودند.
دو سه روز از اين واقعه گذشت , آسايشگاه ما , در طبقه دوم قاطع اول
قرار داشت و قاطع شماره دو در موازات قاطع (ساختمان ) ما قرار داشت و
با فاصله اي حدود 25 متر در پشت قاطع دو , سيمهاي خاردار كمپ واقع
شده بود. يك روز عصر بعد از اينكه با سوت عراقي ها , بداخل آسايشگاه
رفتيم متوجه شديم كه برق قاطع دو , بكلي قطع شده است .
بعد از ساعتي نزديك غروب چند برقكار عراقي براي تعمير آن آمدند
ولي هرچه تلاش كردند نتوانستند ايراد را يافته و برق را وصل نمايند , لاجرم
نزديك ساعت ده شب با استفاده از سيم سيار دو عدد لامپ بداخل دو
آسايشگاه كشيدند و بقيه همچنان خاموش ماند , نورافكنهاي بالاي
ساختمان و چراغهاي كريدور نيز خاموش ماندند. عراقيها رفتند و بقيه كار
را به صبح موكول كردند.
در اردوگاه رماديه يك بعد از اتمام آمار عصر , كليه عراقيها از اردوگاه
خارج مي شدند و نگهبان در پشت سيمهاي خاردار از اردوگاه مراقبت
مي كردند و اين امر آزادي عمل اسرا را در داخل آسايشگاهها بدنبال داشت و
ورود عراقيها بداخل اردوگاه فقط در مواقع اضطراري از قبيل وجود مريض
حاد در بين اسرا , آمدن براي شكنجه دادن يا اعزام برخي به سلولهاي بغداد
صورت مي گرفت , به عبارت ديگر اسرا , تا صبح در آسايشگاههاي خود , دور
از چشم آنان قادر به انجام هر كاري بودند. اضافه نمايم كه در ساليان بعد
جنگ بر اثر ضربه هايي كه عراقيها از اين روزنه خوردند شبها در پشت
پنجره هاي هر قاطع نگهباني قرار دادند. آن شب , قاطع دو عمدتا بدون برق
باقي ماند و اين باعث شده بود تا تاريكي مطلق قسمتي از سيمهاي خاردار را
فراگيرد... پس از صرف شام كه مقداري آب و سس گوجه فرنگي و قدري
گوشت شتر بود , كم كم عده اي به خواب فرورفتند , بلكه در خواب به
گوشه اي از آمال ازدست رفته دنياي ديگر خود برسند.
ساعت 5,10 دقيقه صبح بود كه با صداي آرام اذان كه يكي از برادران
سرداده بود براي نماز صبح از خواب برخاستيم و درتشتي كه در ته
آسايشگاه بود با ليواني آب وضو گرفتيم و به نماز جماعت ايستاديم , در
قنوت بوديم كه از بيرون ناگهان صداي پارس سگها به گوش رسيد و در پي
آن صداي شليك چند گلوله همه را لرزاند.
گلوله ها از فاصله بسيار نزديكي شليك شده بود , صداي امام جماعت
بسيار متزلزل شد و يادم هست كه ايشان اين دعا را مي خواند : ربناافرغ علينا
صبرا و... با شتاب نماز را به پايان رسانيد و همه بي خبر و هراسان به پاي
پنجره ها رفتند. صداي فريادهاي پياپي عراقيها به گوش مي رسيد و معلوم بود
نفربرهاي مستقر در بيرون به حركت درآمده اند . بعد از 5 يا 10 دقيقه ديديم
كه عراقيها با شتاب و مسلح به داخل اردوگاه ريختند و از اتاق اول شروع به
آمار گرفتن نمودند , اتاق ما شماره شش بود و در طبقه دوم قرار داشت .
لحظات به سختي گذشت و كسي چيزي نمي گفت , صداي چرخش كليد
در قفلها قلبهاي همه را فروريخت . حديث زنداني و قفل و كليد , حديث
درازي است , در چنگ دژخيمان عراقي حتي بازشدن درها براي آزادي نيز
هميشه هراس آور و رعب انگيز است , عده زيادي از افسران و سربازان عراقي
برافروخته به داخل ريختند و چشمان پرشرارت آنان نشانگر آن بود كه گويا
مورد اهانت بزرگي قرار گرفته اند.
آن زمان , در هر آسايشگاه 50 اسير زنداني بود , يكبار شمارش شد
« ثمانيه واربعين » 48 نفر , با عجله دگربار شمارش نمودند , من كه زبان عربي
را كم و بيش مي فهميدم يكباره دلم فروريخت , دو نفر از ما كم بودند , معلوم
بود قضيه فرار در كار است , به سرعت دورتادور چشمي گرداندم , همه حاضر
بودند , ناگهان فرياد حميد سرباز بعثي عراقي برخاست « سيدي كسر
واشباك » پنجره را شكسته اند افسران عراقي بطرف پنجره انتهايي هجوم
بردند. ظاهرا يكي از ميله ها را بريده بودند و از فاصله ايجاد شده بين دو ميله
به بيرون راه يافته بودند , فرياد سرباز عراقي برخاست كه هر كس بر سر جاي
خودش بايستد , همه ايستادند دو جا يكي در اين طرف و يكي در آن طرف
خالي بود; محمد و يوسف !
دلم فروريخت , نكند شليك گلوله ها اين دو مظلوم را به شهادت رسانده
است ! همه را در گوشه اتاق جمع كردند , 48 نفر تقريبا در 3 مترمربع جاي
گرفته بودند و سربازان با كابل , باتوم و شيلنگ بر سر ما ريختند. افرادي كه
جاي آنان در كنار پنجره شكسته بود مورد هجوم وحشيانه اي قرار گرفتند ,
جاي من در حدفاصل آن پنجره و پنجره دوم بود , مرا هم بي نصيب
نگذاشتند!
يادم هست كه كابلي كه چند زوج سيم مسي در داخل آن بود به طرف
سرم فرود آمد , زيركانه سرم را دزديدم كابل به پنجره خورد و شيشه هاي آن
كلا فروريخت . به هر حال در آن سحرگاه شوم دعاي پس از نماز ما رعب و
وحشت بود و دلهاي فروريخته و سرهاي شكسته , بدنهاي كبود و ورم كرده
و فحش و ناسزاي عراقي ها كه حالا كارتان بجايي رسيده كه فرار مي كنيد!
ساعتي بعد همه چيز روشن شد , هر دو نفر دستگير شده بودند از قول كساني
كه اتاق آنها به سيم خاردار مشرف بود جريان به اين صورت بعدها شرح داده
شد :
آن دو نفر پس از صحبتهاي فراوان تصميم به فرار مي گيرند و اره
شكسته اي كه از يك لوله كش عراقي به زمين مي افتد را برداشته و پنهان
مي كنند , در ساعاتي كه همه براي قدم زدن يا نظافت شخصي بيرون مي رفتند
يكي از آن دو به بريدن ميله مشغول شده و ديگري نگهباني مي دهد تا اينكه
پس از چند روز ميله بريده مي شود و براي پنهان نگهداشتن آن روي محل
شكاف مقداري نخ و پارچه كهنه مي بندند , سپس با فراهم كردن لباس
شخصي كه معمولا در اوايل جنگ همراه اسرا بود و همچنين جمع آوري
قدري دينار عراقي منتظر موقعيت مناسب مي گردند.
در يك شب كه نور ماه پنهان بود , با بريدن سيمها و ايجاد اتصال در برق
قاطع دو , فضا را تاريك تر ساخته و در ساعت 2 تا 3 بامداد با خم كردن ميله
از پيش بريده شده و استفاده از ناودان آهني به داخل محوطه اردوگاه
مي روند و سپس سينه خيز بطرف محلي كه از قبل شناسايي شده بود رفته و
در زير سيم هاي خاردار شروع به پيشروي مي كنند. ابتدا محمد مي رود و
بدون هيچ مشكلي از سيم ها رد شده و در لابلاي علفهاي بلند آن سو منتظر
يوسف مي نشيند , يوسف كه قدري ثقيل حركت مي كرد نتوانست علي رغم
اينكه لباسهاي روي خود را نيز بيرون آورده بود از دوسوم عرض سيمها
عبور كند و حركت وي باعث جلب نظر نگهبانان و سگهاي آنان شده بود و با
صداي پارس سگها و دقت نگهبانها قضيه لو رفت . درآخرين لحظات محمد
تصميم مي گيرد به تنهايي فرار كند و يوسف موفق مي شود از سيم ها عبور كند
اما دير شده بود... نگهبانان عراقي كه بشدت ترسيده بودند شروع به
تيراندازي بي هدف كرده و با فريادهاي (هرب ـ هرب ) فرار فرار سروصداي
عجيبي به راه انداختند كه در پي آن نفربرها كه حامل نورافكنهاي قوي بودند
به جستجو و پاكسازي محوطه پرداختند و هردو نفر با فاصله اندكي دستگير
مي شوند و از ترس اينكه مبادا تعداد بيش از دو نفر بوده باشند تا پايان آمار
از كل اسرا , اين جستجو ادامه داشت .
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
دلم فروريخت . نكند شليك گلوله ها اين دو مظلوم را به
شهادت رسانده است ! همه را در گوشه اتاق جمع كردند , 48
نفر تقريبا در 3 مترمربع جا گرفته بودند و سربازان با كابل و
باتوم و شيلنگ بر سر ما ريختند
آن زمان , در هر آسايشگاه 50 اسير زنداني بود , يكبار
شمارش شد « شمانيه و اربعين » 48 نفر , با عجله دگربار شمارش
نمودند. من كه زبان عربي را كم و بيش مي فهميدم يكباره دلم
فروريخت , دو نفر از ما كم بودند , معلوم بود قضيه فرار در كار
است

|
من آن زمان بيست سال داشتم
|

خاطراتي از خواهر صديقه انجم شعاع ; همسر جانباز
اشاره : حضور خواهران در صحنه هاي دفاع مقدس و نقش آنها در
آرامش روحي و رواني رزمندگان عزيز گرچه پوشيده نيست اما تا حدودي
مورد بي توجهي واقع شده است . پرستاران و امدادگران شجاعي كه زندگي
آنها در خدمت به رزمندگان غيور ميهن اسلامي خلاصه مي شد و بعدها نيز
كمتر از آنها سخن به ميان آمد گروهي از اين خواهران , همسران رزمندگاني
بودند كه از راههاي دور و نزديك از همه چيز دل بريدند و با حضور در پشت
صحنه هاي دفاع مقدس موجب دلگرمي همسران رزمنده خود شدند. خواهر
صديقه انجم شعاع همسر يكي از رزمندگان جانباز لشكر 41 ثارالله كرمان از
جمله اين عزيزان است كه در گفتگو با خبرنگار ما خاطراتي از آن روزها را
بشرح ذيل نقل نموده است .
در سال 62 ازدواج كردم و همسرم جز نيروهاي تبليغات لشكر 41
ثارالله كرمان بود. يكسال پس از ازدواج در حاليكه فرزند يك ماهه اي را نيز
خدا به ما ارزاني فرموده بود به همراه همسرم به مناطق جنگي جنوب رفتم .
مثل بسيجياني كه عاشقانه مي رفتند من نيز براي رفتن به مناطق جنگي سر از
پا نمي شناختم . در اهواز منزلي كرايه كرديم كه خانواده هاي ديگر هم در آنجا
بودند و تعدادي در هتل فجر مستقر بودند.
سال 65 در كيانپارس يك ساختمان 4 طبقه را اجاره كردند و 16
خانواده را در اين ساختمان اسكان دادند كه همه جوان بودند و بعضا يا فاقد
بچه يا داراي يك فرزند بودند.
من پاي ثابت اين ساختمان بودم . چون رزمندگان واحد تبليغات و
تداركات بيشتر از بقيه در جبهه بودند و همسر من هم پاسدار تبليغات بود
لذا بيشتر از بقيه آنجا حضور داشتم .
زندگي در پشت جبهه ويژگيهاي خاص خود را داشت . مثلا ممكن بود
ماهها گوشت و ماهي به چشم نبينيم . فرش و روانداز و بالش ما همه پتو بود.
در هنگامه عمليات هفته ها مردها را نمي ديديم . اگر به غرب مي رفتند ماهها
آنها را نمي ديديم اما آنجا بودن ما خيال آنها و رفت و آمد براي مردها را
راحت تر كرده بود.
در اواخر سال 66 همسر شهيد كاربخش كه تازه ازدواج كرده بود به
منطقه آمد در حاليكه تمام جهيزيه اش را با خود آورده بود. وقتي زندگي
ساده بقيه خانواده ها را ديد روي قاليهاي خود پتو پهن كرد كه مثل بقيه باشد
و در آنجا حتي اگر كسي در وسايل زندگي خود ظروف چيني و لوكس داشت
خجالت مي كشيد آنها را رو كند و وسايل خود را پنهان مي كرد. آن دوران
اوج ساده زيستي بود و اين يكي از ارزشهاي دفاع مقدس بود كه بايد دوباره
زنده شود.
در اوقات بيكاري كه معمولا وقت زيادي را به خود اختصاص مي داد در
جمع خودمان كلاسهاي قرآن , اخلاق و جلسات دعا برگزار مي كرديم . يكي
از بهترين مشغله هاي ما شستن لباسهاي رزمندگان , دوخت و دوز لباس ,
جانماز و پشه بند بود. انجام اين كارها آن هم بصورت دسته جمعي بسيار
لذت بخش بود احساس مي كرديم ما هم در دفاع مقدس هر چند ناچيز ,
سهمي و نقشي ايفا مي كنيم .
سال 65 مقارن با عيد ميلاد پيامبر اكرم (ص ) و امام جعفر صادق (ع ) با
امكانات محدودي كه داشتيم دور هم جمع شده و جشن كوچكي گرفته
بوديم كه هواپيماهاي عراقي حمله هوايي را شروع كردند. همه به پشت بام
رفتيم كه ببينيم به كجا حمله شده است . از اطراف شهر دود غليظي به هوا
برخاسته بود . من آن زمان 20 ساله بودم و چنين صحنه اي نديده بودم بچه ها
را بغل گرفتم . ضد هوايي ها بشدت بسوي هواپيماها شليك مي كردند. بمباران
شديد بود . يكي از هواپيماها هر چه به ما نزديكتر مي شد بزرگتر مي شد . 10
تا راكت انداخت . داشتم اشهد خود را مي خواندم كه ساختمان بشدت
لرزيد. لذا از پشت بام پائين آمديم . بعدا متوجه شديم , هلال احمر , ترمينال و
راه آهن را بمباران كردند. و محله زيتون كارمندي و كارگري را نيز به رگبار
بستند. اين حمله هواپيماهاي دشمن خيلي كشته و مجروح داشت .
وقتي غيبت آقايان طولاني مي شد مي فهميديم كه عملياتي در پيش
است . هنگام پذيرش قطعنامه در شهركي نزديك مقر لشكر در سپنتا بوديم .
بعد از پذيرش قطعنامه از سوي ايران , عراق شروع به پيشروي كرد. دوباره
آقايان رفتند و تا تامين كامل امنيت در منطقه , ما آنها را نديديم . در اين
مواقع خانمها دور هم جمع مي شدند و صفا و صميميت و يكرنگي خاصي
بين خانواده ها حاكم بود.
كرمان ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي ـ همتي
يكي از بهترين مشغله هاي ما شستن لباسهاي رزمندگان ,
دوخت و دوز لباس , جانماز و پشه بند بود. انجام اين كارها آن
هم بصورت دسته جمعي بسيار لذت بخش بود , احساس
مي كرديم ما هم در دفاع مقدس هرچند ناچيز , سهمي و نقشي
ايفا مي كنيم
در آنجا حتي اگر كسي در وسايل زندگي خود ظروف چيني
و لوكس داشت خجالت مي كشيد آنها را رو كند لذا وسايل خود
را پنهان مي كرد. آن دوران اوج ساده زيستي بود و اين يكي از
ارزشهاي دفاع مقدس بود كه بايد دوباره زنده شود

|
18 سال فاصله
|

به ياد شهيدان حسن غنيمتيان , حسن لطفي و سعيد نوري
شهيدان حسن غنيمتيان , سعيد نوري و حسن لطفي در سال 1346 در
همدان متولد شدند و در روز 22 مهر ماه سال 1366 , مصادف با اربعين
حسيني در منطقه شلمچه به درجه رفيع شهادت نائل آمدند. پيكر پاك اين
شهيدان نيز در روز بيست و هشتم ماه صفر , مصادف با سالروز رحلت پيامبر
اكرم (ص ) و امام حسن مجتبي (ع ) , تشييع و در همدان به خاك سپرده شد.
متن ذيل به بهانه هجدهمين سالگرد عروج عاشقانه اين مسافران خورشيد به
رشته تحرير درآمده كه از نظر شما خواننده گرامي مي گذرد.

اقاقيها هم گريستند....
اقاقيها هم آن روز گريستند و آبي كه ريخته شد پشت سرتان , آن روز
حنجره زمين را پر از عطش كرد , كه شما ديگر نمي آمديد و زلالي آب اين را
بهتر از هر كسي مي دانست .

دل كوچه تنگ كوچكي شد و شكست , در ماتم فراق كودكان ديروز كه
حال مردان ميدان شده بودند و افتخار كوچه و امروز بر شانه هاي لرزان شهر
بدرقه ديار نور مي شدند.
همبازي هاي دوران كودكي چه دلتنگ با نگاههاي خيس خود خاطرات
ديروز را ورق مي زدند و به اين سعادت عظيم غبطه مي خوردند , به راستي كه
چه جانسوز و جگرسوز بود , به تماشا نشستن پژمردگي گلهايي كه تازه به بار
نشسته بودند , اما چه جاي دريغ و افسوس كه كودكان ما ميهمانان ابدي خدا
شدند.
هجده سال از آن روزها مي گذرد , از آن روز كه شعله هاي حسرت
دلهايمان را به آتش كشيد , چشمهايي كه در شب شعر فراق , قطره قطره
ترانه هاي باران سرودند , چشماني كه در آرزوي ديدار دوباره شما , قيامت را
به انتظار نشستند.
از آن روز شما اسطوره هاي تا هميشه زنده و تا ابد جاودانه تاريخ شديد
و ما در شبهاي شعر و شعور و ترانه , اعتبار آسماني شما را واسطه مي كنيم .
واسطه يك جرعه توجه كه سيرابمان كند و عطش و آتش دلتنگي هايمان را
فرو نشاند و توفيق انجام رسالت سنگيني را كه بر دوشهايمان نهاديد ,
عطايمان كند.
همدان
(الف ـ غنيمتيان )

داستان كوتاه
خنده بازار
|
براساس خاطره اي از شهيد « عليرضا دلبريان »
آموزش وقت و بي وقت غواصي حسابي خسته ام كرده بود. شب جمعه بود.
نوبت خورد به گردان ما , هرچه فكر كردم به عقلم نرسيد كه به چه بهانه اي از
برنامه امشب فرار كنم . دست به دامن سعيدي شدم و گفتم : « نمي توني يه
كاري كني كه امشب و به آب نريم »
انگار او هم توي همين فكرها بود. چرا كه خيلي زود جواب داد : « مگه به
شكرالله بگيم دعاي كميل واسه بچه ها لازمه . » نگاهش كه كرديم زديم زير
خنده و از ترس اينكه مبادا كس ديگري چنين ايده اي به ذهنش رسيده باشد ,
به دو رفتيم سراغ فرمانده آموزش كه همان شكرالله ي خودمان باشد.
از خوشحالي روي پا بند نمي شديم . بچه هاي گردان رفتند لب آب , ما هم
شروع كرديم به دعا خواندن . وقتي تصورش را مي كردم كه بچه ها الان بايد
لباسهاي يخ زده توي كانتينرها را بپوشند , بدنم به لرزه مي افتاد. آن هم توي
فضاي باز و بدون رختكن . بايد آنقدر فين مي زدند تا آب يخ توي لباسها گرم
مي شد و مقداري از سرما را خنثي مي كرد. فكر اين چيزها صدايم را گرمتر
مي كرد و با التهاب بيشتري مي خواندم .
يك ساعته دعا را خوانديم , بعد هم خاطرجمع رو كردم به سعيدي و گفتم :
« بيچاره بچه ها , چي كشيدن تو آب . » كه يكي آمد و گفت :
« آقا شكرالله كارتون داره , عجله كنيد »
گفتم : « اي بابا , با ما چي كار داره ديگه »
ث
همه را لب آب نگه داشته بود تا ما برسيم .
وقتي كه رسيديم بي معرفتي نكرد , دو دست لباس غواصي داد دستمان .
چه خنده بازاري كه راه نينداختند بچه ها.
ث زهرا فرحي
به اهتمام معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي اداره كل بنياد شهيد و امور
ايثارگران استان خراسان

|
|
|
|