روزنامه جمهوري اسلامي 02/08/1384 صفحه عقيدتي

واي امير دو سرا كشته شد
* علي (ع ) در تقابل با جمود و تحجر
واي امير دو سرا كشته شد


ناله كن اي دل به عزاي علي
گريه كن اي ديده براي علي
كعبه زكف داده چومولود خويش
گشته سيه پوش عزاي علي
عمر علي عمره مقبوله بود
هر قدمش سعي و صفاي علي
ديده زمزم , كه پر از اشگ شد
ياد كند , زمزمه هاي علي
تيغ شقاوت سر او را شكافت
كوفه بود , كوه مناي علي
عالم امكان شده پر غلغله
چون شده خاموش صداي علي
نيست هم آغوش صبا بعد از اين
پيك ظفر بخش لواي علي
منبر ومحراب كشد انتظار
تا كه زند بوسه به پاي علي
ماه دگر در دل شب نشنود
صوت مناجات و دعاي علي
آه كه محروم شد امشب دگر
چشم يتيمان ز لقاي علي
مانده تهي سفره بيچارگان
منتظر نان و غذاي علي
واي امير دو سرا كشته شد
خانه غم گشته , سراي علي
پيش حسين و حسن و زينبين
خون چكد از فرق هماي علي
(حسان )

علي (ع ) در تقابل با جمود و تحجر




متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري
قسمت سوم (آخرين قسمت )
.3 خوارج مردمي جاهل ونادان بودند . در اثر جهالت و ناداني حقايق را نمي فهميدند وبد تفسير مي كردند , و اين كج فهمي ها كم كم براي آنان به صورت يك مذهب و آييني درآمد كه بزرگترين فداكاريها را در راه تثبيت آن از خويش بروز مي دادند. در ابتدا فريضه اسلامي نهي ازمنكر , آنان را به صورت حزبي شكل داد كه تنها هدفشان احياي يك سنت اسلامي بود.
در اينجا لازم است بايستيم ودر يك نكته ازتاريخ اسلام دقيقا تامل كنيم .
ما وقتي كه به سيره نبوي مراجعه مي كنيم مي بينيم آن حضرت در تمام دوره سيزده ساله مكه به احدي اجازه جهاد و حتي دفاع نداد , تا آنجا كه واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجاره آن حضرت گروهي به حبشه مهاجرت كردند , اما سايرين ماندند و زجر كشيدند. تنها در سال دوم مدينه بودكه رخصت جهاد داده شد.
در دوره مكه مسلمانان تعليمات ديدند , با روح اسلام آشنا شدند , ثقافت اسلامي در اعماق روحشان نفوذ يافت . نتيجه اين شد كه پس از ورود به مدينه هر كدام يك مبلغ واقعي اسلام بودند و رسول اكرم كه آنها را به اطراف و اكناف مي فرستاد , خوب از عهده برمي آمدند. هنگامي هم كه به جهاد مي رفتند مي دانستند براي چه هدف ايده اي مي جنگند. به تعبير اميرالمومنين (ع ) :
حملوا بصائرهم علي اسيافهم 1.
همانا بصيرتها و انديشه هاي روشن وحساب شده خود را بر شمشيرهاي خود حمل مي كردند.
چنين شمشيرهاي آبديده و انسانهاي تعليمات يافته بودند كه توانستند رسالت خود را در زمينه اسلام انجام دهند. وقتي كه تاريخ را مي خوانيم وگفتگوهاي اين مردم را ـ تا چند سال پيش جز شمشير وشتر چيزي را نمي شناختند ـ مي بينيم , از انديشه بلند و ثقافت اسلامي اينها غرق در حيرت مي شويم .
در دوره خلفا , با كمال تاسف , بيشتر توجهات به سوي فتوحات معطوف شد غافل از اينكه به موازات باز كردن دروازه هاي اسلام به روي افراد ديگر و رو آوردن آنها به اسلام ـ كه به هر حال جاذبه توحيد اسلام عدل و مساوات اسلام , عرب و عجم را جذب مي كرد ـ مي بايست فرهنگ و ثقافت اسلامي هم تعليم داده شود و افراد دقيقا با روح اسلام آشنا شوند.
خوارج بيشتر عرب بودند و غير عرب هم كم وبيش در ميان آنهابود , ولي همه آنها (اعم از عرب و غيرعرب ) جاهل مسلك و ناآشنا به فرهنگ اسلامي بودند , همه كسريهاي خود را مي خواستند با فشار آوردن بر روي ركوع وسجودهاي طولاني جبران كنند. علي (ع ) روحيه اينها را همين طور توصيف مي كند , مي فرمايد :
جفاه طغام و عبيد اقزام , جمعوا من كل اوب وتلقطوا من كل شوب , ممن ينبغي ان يفقه و يودب و يعلم ويدرب و يولي عليه و يوخذ علي يديه , ليسوا من المهاجرين و الانصار ولا من الذين تبووا الدار والايمان 2.
مردمي خشن , فاقد انديشه عالي و احساسات لطيف , مردمي پست , بر ده صفت , اوباش كه از هر گوشه اي جمع شده اند و از هر ناحيه اي فراهم آمده اند. اينها كساني هستند كه بايد اول تعليمات ببينند. آداب اسلامي به آنها تعليم داده شود. در فرهنگ و ثقافت اسلامي خبرويت پيدا كنند. بايد بر اينها قيم حكومت كند و مچ دستشان گرفته شود نه اينكه آزاد بگردند و شمشيرها را در دست نگه دارند و راجع به ماهيت اسلام اظهار نظر كنند. اينها نه از مهاجرين كه ازخانه هاي خود به خاطر اسلام مهاجرت كردند و نه از انصار كه مهاجرين را در جوار خود پذيرفتند.
پيدايش طبقه جاهل مسلك مقدس مآب كه خوارج جزئي از آنها بودند , براي اسلام گران تمام شد. گذشته از خوارج كه با همه عيبها از فضيلت شجاعت وفداكاري بهره مند بودند , عده اي ديگر از اين تيپ متنسك به وجود آمد كه اين هنر را هم نداشت . اينها اسلام را به سوي رهبانيت و انزوا كشاندند , بازار تظاهر و ريا را رايج كردند. اينها چون آن هنر را نداشتند كه شمشير پولادين بر روي صاحبان قدرت بكشند , شمشير زبان را بر روي صاحبان فضيلت كشيدند , بازار تكفير و تفسيق و نسبت بي ديني به هر صاحب فضيلت را رايج ساختند.
به هر حال يكي از بارزترين مميزات خوارج جهالت وناداني شان بود. از مظاهر جهالتشان . عدم تفكيك ميان ظاهر يعني خط و جلد قرآن و معني قرآن بود. لذا فريب نيرنگ ساده معاويه و عمرو عاص را خوردند.
در اين مردم جهالت و عبادت توام بود. علي مي خواست با جهالت آنها بجنگد. اما چگونه ممكن بود جنبه رهد و تقوا و عبادت اينها را از جنبه جهالتشان تفكيك كرد. بلكه عبادتشان عين جهالت بود. عبادت توام با جهالت از نظر علي ـ كه اسلام شناس درجه اول است ـ ارزشي نداشت . لهذا آنها را كوبيد و وجهه زهد و تقوا و عبادتشان نتوانست سپري در مقابل علي قرار گيرد.
خطر جهالت اين گونه افراد و جمعيتها بيشتر اين ناحيه است كه ابزار و آلت دست زيركها قرار مي گيرند و سد راه مصالح عاليه اسلامي واقع مي شوند. هميشه منافقان بي دين , مقدسان احمق را عليه مصالح اسلامي بر مي انگيزند , اينها شمشيري مي گردند در دست آنهاو تيز در كمان آنها.
چقدر عالي ولطيف علي (ع ) اين وضع اينها را بيان مي كند , مي فرمايد :
ثم انتم شرارالناس و من رمي به الشيطان مراميه و ضرب به تيهه .3
همانا بدترين مردم هستيد. شما تيرهايي هستيد در دست شيطان كه از وجود پليد شما براي زدن نشانه خود استفاده مي كند و به وسيله شما مردم را در حيرت و ترديد و گمراهي مي افكند.
گفتيم در ابتدا حزب خوارج براي احياي يك سنت اسلامي به وجود آمد اما عدم بصيرت و ناداني , آنها را بدين جا كشانيد كه آيات قرآن را غلط تفسير كنند و از آنجا ريشه مذهبي پيدا كردند و به عنوان يك مذهب ويك طريقه , موادي را ترسيم نمودند.
آيه اي است در قرآن كه مي فرمايد :
« ان الحكم الا لله يقص الحق و هو خيرالفاصلين . » 4
در اين آيه « حكم » از مختصات ذات حق بيان شده است , منتها بايد ديد مراد از حكم چيست . بدون ترديد مراد از حكم در اينجا قانون ونظامات حياتي بشر است . در اين آيه , حق قانونگذاري از غير خدا سلب شده و آن را از شوون ذات حق يا كسي كه ذات حق به او اختيارات بدهد مي داند. اما خوارج حكم را به معناي حكومت كه شامل حكميت نيز مي شد گرفتند وبراي خود شعاري ساختند و مي گفتند : « لا حكم الا لله » . مرادشان اين بود كه حكومت و حكميت و رهبري نيز همچون قانونگذاري حق اختصاصي خداست و غير ازخدا احدي حق ندارد كه به هيچ نحو حكم يا حاكم ميان مردم باشد , همچنانكه حق جعل قانون ندارد.
گاهي اميرالمومنين مشغول نماز بود و يا سر منبر براي مردم سخن مي گفت , ندا در مي دادند و به او خطاب مي كردند كه « لا حكم الا لله , لا لك و لاصحابك » يا علي ! حق حاكميت جز براي خدا نيست . تو او و اصحابت را نشايد كه حكومت يا حكميت كنيد.
او درجواب مي گفت :
كلمه حق يراد بهاالباطل . نعم انه لا حكم الا لله ولكن هولا يقولون لا امره الا لله . و انه لابد للناس من اميربر او فاجر يعمل في امرته المومن و يسمتع فيها الكافر و يبلغ الله فيها الاجل و يجمع به الفي و يقاتل به العدو وتامن به السبل ويوخذ به للضعيف من القوي حتي يستريح بر ويستراح من فاجر4.
سخني بحق است اما آنان از آن اراده باطل دارند. درست است . قانونگذاري از آن خداست اما اينها مي خواهند بگويند غير از خدا كسي نبايد حكومت كند و امير باشد. مردم احتياج به حاكم دارند خواه نيكوكار باشد و خواه بدكار (يعني حداقل و در فرض نبودن نيكوكار) در پرتو حكومت او مومن كار خويش را (براي خدا) انجام ميدهد وكافر از زندگي دنيا خويش بهره مند مي گردد و خداوند مدت را به پايان مي رساند. به وسيله حكومت و در پرتو حكومت است كه مالياتها جمع آوري مي گردد , با دشمن پيكار مي شود. راهها امن ميگردد , حق ضعيف و ناتوان از قوي و ستمكار گرفته مي شود تا نيكوكار آسايش يابد و از شر بدكار آسايش به دست آيد.
خلاصه آنكه قانون خود به خود اجرا نمي گردد , فرد يا جمعيتي مي بايست تا براي اجراي آن بكوشند.
.4 مردمي تنگ نظر وكوته ديد بودند . در افقي بسيار پست فكر مي كردند. اسلام ومسلماني را در چهار ديواري انديشه هاي محدود خود محصور كرده بودند. مانند همه كوته نظران ديگر مدعي بودند كه همه بد مي فهمند ويا اصلا نمي فهمند و همگان راه خطا مي روند و همه جهنمي هستند.اين گونه كوته نظران اول كاري كه مي كنند اين است كه تنگ نظري خود را به صورت يك عقيده ديني در مي آورند , رحمت خدا را محدود مي كنند , خداوند را همواره بر كرسي غضب مي نشانند و منتظر اينكه از بنده اش لغزشي پيدا شود و به عذاب ابد كشيده شود. يكي از اصول عقايد خوارج اين بود كه مرتكب گناه كبيره (مثلا دروغ يا غيبت ياشرب خمر) كافر است و از اسلام بيرون است ومستحق خلود در آتش است .عليهذا جز عده بسيار معدودي از بشر , همه مخلد در آتش جهنم اند.
تنگ نظري مذهبي از خصيصه هاي خوارج است اما امروز آن را باز در جامعه اسلامي مي بينيم . اين همان است كه گفتيم خوارج شعارشان از بين رفته ومرده است اما روح مذهبشان كم وبيش در ميان بعضي افراد و طبقات همچنان زنده و باقي است . بعضي از خشك مغزان را مي بينيم كه جز خود و عده اي بسيار معدود مانند خود , همه مردم جهان را با ديد كفر و الحاد مي نگرند ودايره اسلام ومسلماني را بسيار محدود خيال مي كنند.
در فصل پيش گفتيم كه خوارج با روح فرهنگ اسلامي آشنا نبودند ولي شجاع بودند. چون جاهل بودند , تنگ نظر بودند و چون تنگ نظر بودند زود تكفير و تفسيق مي كردند تا آنجا كه اسلام ومسلماني را منحصر به خود دانستند وساير مسلمانان را كه اصول عقايد آنها رانمي پذيرفتند كافر مي خواندند , وچون شجاع بودند غالبا به سراغ صاحبان قدرت مي رفتند و به خيال خود آنها راامر به معروف ونهي از منكر مي كردند و خود كشته مي شدند.
و گفتيم در دوره هاي بعد , جمود وجهالت و تنسك و مقدس مآبي و تنگ نظري آنها براي ديگران باقي ماند اما شجاعت و شهامت وفداكاري از ميان رفت . خوارج بي شهامت يعني مقدس مآبان ترسو , شمشي پولادين را به كناري گذاشتند و از امر به معروف و نهي منكر صاحبان قدرت كه برايشان خطر ايجاد مي كرد صرف نظر كردند وبا شمشير زبان به جان صاحبان فضيلت افتادند .هر صاحب فضيلتي را به نوعي متهم كردند , به طوري كه در تاريخ اسلام كمتر صاحب فضيلتي را مي توان يافت كه هدف تير تهمت اين طبقه واقع نشده باشد .يكي را گفتند منكر خدا , ديگري را گفتند منكر معاد , سومي را گفتند منكر معراج جسماني و چهارمي را گفتند صوفي , پنجمي را چيز ديگر و همين طور .به طوري كه اگر نظر اين احمقان را ملاك قرار دهيم هيچ وقت هيچ دانشمند واقعي مسلمان نبوده است . وقتي كه علي تكفير بشود , تكليف ديگران روشن است . بوعلي سينا , خواجه نصيرالدين طوسي , صدرالمتالهين شيرازي . فيض كاشاني , سيدجمال الدين اسدآبادي و اخيرا محمد اقبال پاكستاني از كساني هستند كه از اين جام جرعه اي به كامشان ريخته شده است .
بوعلي در همين معني مي گويد :
كفر چو مني گزاف و آسان نبود
محكمتر از ايمان من ايمان نبود
در دهر يكي چو من و آنهم كافر
پس در همه دهر يك مسلمان نبود
خواجه نصرالدين طوسي كه از طرف شخصي مسمي به « نظام العلما » مورد تكفير واقع شد , ميگويد :
نظام بي نظام از كافرم خواند
چراغ كذب را نبود فروغي
مسلمان خوانمش زيرا كه نبود
دروغي را جوابي جز دروغي
به هر حال , يكي ازمشخصات ومميزات خوارج تنگ نظري وكوته بيني آنها بود كه همه را بي دين ولامذهب مي خواندند. علي عليه اين كوته نظري آنان استدلال كرد كه اين چه فكر غلطي است كه دنبال مي كنيد فرمود : پيغمبر , جاني را سياست ميكرد و سپس بر جنازه او نمازمي خواند و حال آنكه اگر ارتكاب كبيره موجب كفر بود , پيغمبر بر جنازه آنها نماز نمي خواند زيرا بر جنازه كافر نماز خواندن جايز نيست و قرآن از آن نهي كرده است 6. شرابخوار را حد زد و دست دزد را بريد و زناكار غير محصن را تازيانه زد وبعد همه را در جرگه مسلمانها راه داد وسهمشان را از بيت المال قطع نكرد و آنها با مسلمانان ديگر ازدواج كردند. پيغمبر مجازات اسلامي را در حقشان جاري كرد اما اسمشان را از اسامي مسلمانها بيرون نبرد7.
فرمود : فرض كنيد من خطا كردم ودر اثر آن كافر گشتم , ديگر چرا تمام جامعه اسلامي را تكفير مي كنيد مگر گمراهي وضلال كسي موجب ميگردد كه ديگران نيز در گمراهي و خطا باشند و مورد مواخذه قرار گيرند ! را شمشيرهايتان را بر دوش گذارده وبيگناه و گناهكار ـ به نظر خودتان ـ هر دو را از دم شمشير مي گذرانيد8
در اينجا اميرالمومنين از دو نظر بر آنان عيب مي گيرد و دافعه او از دو سو آنان را دفع مي كند : يكي از اين نظر كه گناه را به غير مقصر نيز تعميم داده اند و او را به مواخذه گرفته اند , و ديگري از اين نظر كه ارتكاب گناه را موجب كفر و خروج از اسلام دانسته يعني دايره اسلام را محدود گرفته اند كه هر كه پا از حدود برخي مقررات بيرون گذاشت از اسلام بيرون رفته است .
علي در اينجا تنگ نظري و كوته بيني را محكوم كرده ودر حقيقت پيكار علي با خوارج , پيكار با اين طرز انديشه وفكر است نه پيكار با افراد , زيرا اگر افراد اينچنين فكر نمي كردند علي نيز اينچنين با آنها رفتار نمي كرد , خونشان را ريخت تا با مرگشان آن انديشه ها نيز بميرد. قرآن درست فهميده شود ومسلمانان , اسلام وقرآن را آنچنان ببينند كه هست وقانونگذارش خواسته است .
در اثر كوته بيني وكج فهمي بود كه از سياست قرآن به نيزه كردن گول خوردند و بزرگترين خطرات را براي اسلام به وجود آوردند و علي را كه مي رفت تا ريشه نفاقها را بركند معاويه و افكار او را براي هميشه نابود سازد , از جنگ باز داشتند و به دنبال آن چه حوادث شومي كه بر جامعه اسلامي رو آورد!
پاورقي :
1 ـ نهج البلاغه فيض الاسلام , خطبه .150
2 ـ نهج البلاغه صبحي صالح , خطبه .238
3 ـ نهج البلاغه . خطبه .125
4 ـ انعام 57,
5 ـ نهج البلاغه . خطبه .40
6 ـ توبه .84,
7 و 8 ـ نهج البلاغه , خطبه .127
هميشه منافقان بي دين , مقدسان احمق را عليه مصالح اسلامي برمي انگيزند , اينها شمشيري مي گردند دردست آنها و تيري در كمان آنها
خوارج با روح فرهنگ اسلامي آشنا نبودند. چون جاهل بودند تنگ نظر بودند و چون تنگ نظر بودند زود تكفير و تفسيق مي كردند , تا آنجا كه اسلام و مسلماناني را منحصر به فرد خود دانستند!