
« در داره بسته مي شه » عنوان كتابي است كه با همكاري و
حمايت بنياد شهيد و امور ايثارگران انقلاب اسلامي استان
سمنان توسط نشر شاهد , انتشارات بنياد شهيد وامور ايثارگران
به زينت طبع آراسته گرديد.
« حسين نعيمي » در اين كتاب تعدادي از خاطرات سردار
شهيد حاج محمود اخلاقي از فرماندهان عالي رتبه لشكر 17
علي بن ابيطالب (ع ) و تيپ مستقل قائم (عج ) استان سمنان را
بازآفريني و در اين مجموعه گردآوري كرده است .
« در داره بسته مي شه » در 100 صفحه قطع رقعي و در
شمارگان 2000 نسخه چاپ و به بازار نشر دفاع مقدس عرضه
شده است .

در سايه غربت
ماجراي عكس امام (ره )
|
با وجود برنامه هاي خاصي كه به ويژه در ايام دهه ي فجر و خصوصا در
اردوگاه موصل 3 و 4 برگزار مي شد , نمي دانستيم آنجا را ايراني كوچك
بناميم يا اسارتگاه . اگر كسي از بيرون مي آمد , اثري از آثار اسارت به چشمش
نمي خورد. بچه ها شور و شوق بخصوصي از خود نشان مي دادند. هرسال
مراسم دهه ي فجر از 12 بهمن شروع مي شد و در 22 بهمن خاتمه مي يافت
و در آن , برنامه هاي مختلفي به اجرا درمي آمد. البته در طول مدت برگزاري
برنامه كه معمولا بين 7 تا 9,5 بعدازظهر بود , افرادي به عنوان مسئول
حفاظت جلسات لحظه به لحظه و قدم به قدم حركات و اعمال سربازان
عراقي را زيرنظر داشتند و به اين شكل اجراي برنامه چندان هم ساده نبود.
از جمله ي اين برنامه ها نمايشنامه هايي بود كه توسط خود بچه ها نوشته
مي شد. بعضي از نمايشنامه ها كمدي بود و در عرض ده پانزده دقيقه به اتمام
مي رسيد و برخي ديگر نمايشنامه هايي سنگين و از نظر مدت , طولاني بود. با
توجه به اينكه برادران خود در جبهه اثر بسيار زيادي هم از خود به جاي
مي گذاشت بچه ها وقتي كه آن نمايشها را مي ديدند , خود را در جبهه هاي
جنگ احساس مي كردند و اشك مي ريختند.
روزي براي تهيه ي يك عكس از امام خميني (ره ) به يكي از برادران به
نام جعفر رستگار كه اهل ماكو بود , مراجعه كرديم . او شايد قريب به دو سه
ماهي با استفاده از يك تيغ جراحي كه از بيمارستان آورده بود. روي كليشه ي
اين تصوير زحمت كشيد و در نهايت كاري بسيار عالي به دست آمد. حدود
چهارصد عكس كوچك هم تهيه شده بود كه هنگام اجراي برنامه به سينه
الصاق مي شد و به محض اينكه دست اندركاران حفاظت جلسات خبر
نزديك شدن سربازان عراقي را مي دادند , بچه ها آن عكس ها را به دهان
مي گذاشتند تا در صورت تفتيش , چيزي پيدا نشود و به اين شكل وقتي
برنامه خاتمه مي يافت , عكس ها را به ما تحويل مي دادند و ما هم تا هنگام
برگزاري مراسم بعدي از آنها نگهداري مي كرديم .
در سالهاي اول اسارت , ماه مبارك رمضان به سختي مي گذشت , چون
مي بايد با همان غذاهاي اندكي كه صبح و ظهر در اختيار ما مي گذاشتند , سر
مي كرديم و اين مشكل , سه سالي ادامه داشت . بعد از صحبت هاي زيادي كه
با صليبي ها داشتيم , قرار بر اين شد كه سحري را خودمان درست كنيم و
افطار را هم هنگام افطار بدهند و به اين شكل خيلي از مشكلاتمان مرتفع شد.
در ماه مبارك رمضان بچه ها مشغول خواندن و حفظ آيات قرآن
مي شدند. جلسات زيادي هم طي اين مدت برگزار مي شد. روزانه براي دو يا
سه آسايشگاه صحبت داشتيم و البته اجراي اين برنامه ها هم با گذاشتن
افرادي به عنوان مامور امكان پذير مي شد.
سال 65 بود . به همت والاي تني چند از عزيزان موفق شديم
ويژه نامه هايي در زمينه هاي مختلف با عكس و نقاشي و مقالاتي در زمينه هاي
گوناگون تهيه كنيم و در اختيار آسايشگاه ها بگذاريم . مدتي كه گذشت مطلع
شديم كه عراقي ها از فعاليت هاي ما با خبر شده اند و هر لحظه ممكن است
براي تفتيش به آسايشگاه بريزند. ويژه نامه ها را برداشتم و به كمر بستم و به
بيمارستان رفتم . خدا حفظ كند برادر عزيزمان عيسي نظري را. او كه
مسئوليت درمانگاه اردوگاه را عهده دار بود , راههاي مختلفي را براي پنهان
كردن آن ويژه نامه ها پيشنهاد كرد , ولي هر كدام به نوعي ممكن بود با مشكل
مواجه شود. اگر در محل درمانگاه هم مخفي مي شد ممكن بود لو برود چون
هنگام تفتيش همه جا را مي گشتند. بالاخره با صحبتهايي كه كرديم قرار شد
وقتي كه مي خواهند آمار بگيرند , من با ويژه نامه هايي كه به كمر داشتم , به
بيمارستان مراجعه كنم و به بهانه ي اينكه به بيماري اسهال مبتلا شده ام , به
دستشويي بروم و با همكاري برادرمان آقاي حسن تتايي كه وظيفه ي باغباني
اردوگاه را به عهده داشت , به نحوي اوراق را پنهان كنم , و همين هم شد.
وقتي كه سرهنگ ضيا فرمانده اردوگاه به داخل آسايشگاه آمد و
احوالپرسي كرد , من در جواب گفتم كه مريضم . او هم در پاسخ گفت : بله , در
دهه ي فجر زياد كار كرديد , برنامه داشتيد و مريض شديد. در همين موقع
آقاي نظري به سرهنگ ضيا گفت كه حال ايشان خراب است , اگر اجازه
بدهيد به دستشويي برود , و او هم اجازه داد. زمان حساسي بود. داخل
دستشويي كه شدم , ويژه نامه ها را از كمر بازكردم و در پارچه اي كه قبلا از
آقاي تتايي گرفته بودم , پيچيدم و سپس آن را توي يك نايلون قرار دادم و
بالاي ستون دستشويي گذاشتم و مطابق قراري كه با آقاي تتايي داشتيم , در
فرصتي مناسب در باغچه دفن شد و البته پس از حدود شش ماه دوباره مورد
استفاده قرار گرفت .
ناگفته نماند همان موقع كه ويژه نامه ها در باغچه دفن مي شد , سربازان
عراقي تمام جاهايي را كه فكر مي كردند ممكن است چيزي مخفي كرده
باشيم , گشته و حتي به يك برگ كاغذ هم دست نيافته بودند و به اين شكل
افسر توجيه سياسي كه خبرهايي در مورد فعاليت هاي ما داده بود , زيرسئوال
رفت و فرمانده يقين پيدا كرد كه اينها دسيسه است و هرآنچه گزارش شده
دروغ بوده است . در حالي كه هرچه گفته بودند راست بود , اما اين عنايت
خاص خداوند نسبت به ما بود كه حتي ذره اي كاغذ پيدا نكردند. چون در
اين صورت براي تمام بچه ها تنبيهات و محدوديت هايي درنظر گرفته مي شد.
راوي : برادرآزاده حجه الاسلام والمسلمين جمشيدي
تهيه وتنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
در ماه مبارك رمضان بچه ها مشغول خواندن و حفظ آيات
قرآن مي شدند جلسات زيادي هم طي اين مدت برگزار
مي شد. روزانه براي دو يا سه آسايشگاه صحبت داشتيم و البته
اجراي اين برنامه ها هم با گذاشتن افرادي به عنوان مامور
امكان پذير مي شد

داستان كوتاه
پرواز اذان
|
بر اساس خاطره اي از شهيد « علي حيدر نژاد »
مرد چفيه اش خيس بود از آب وضو. سوز مي آمد و تا او به چادر
رسيد تنش توي مه رقيقي داشت به خود مي لرزيد. چادر را پس زد ,
گرماي نرمي بر تنش نشست , گرماي نفس همرزمانش كه كف چادر دراز
به دراز چفت در چفت غرق خواب بودند. مرد پاورچين پاورچين كف
چادر دنبال جا پاگشت , تا خودش را خندان رساند بالاي سر علي , او را
تكاني داد و صدايش را بلند انداخت به سرش .
ديدي بالاخره يار با من بود حاجي , چون امروز رو فرشته سحر ,
خبرت نكرد بلند شو , كه خواب موندي .
علي پريشان از خواب پريد. چشم هايش خيره ماند روي مرد
السلام علي آقا
علي حيران سرش را دور تا دور چادر چرخاند , و بي جواب از چادر زد
بيرون خنده به لبش ماسيد و در خودش فرو رفت و گفت : حاجي تو
سلام , پيش قدم بود اما الانه حتي تو چادرم نبود , جواب سلامم كه
بماند , شانه انداخت بالا و باز كوتاه در خودش فرو رفت و بعد صدايش
را بلند كرد.
يا علي برادرا , بلند شن وقت نماز
خر خرها ديگر قطع شد و جاي آن را همهمه سلام و صلوات گرفت
تا وقتي كه چادر خوب خالي شد و مرد صف هاي نماز را با مهرهايي كه
بوي تربت مي داد چيد , جانماز گل دار علي را پهن كرد. بوي عطر گل
محمدي بالا زد و او يك صلوات فرستاد و نمازش را همان جا پاي
جانماز علي بست و تا سلامش را داد , صفها ديگر پر شده بودند , مرد بر
خاست صداي صوت اذان توي چادر تاب خورد , اذان تمام شد اما
هنوز جانماز علي منتظر صاحبش بود , سكوت چادر پاره شد و جاي آن
را همهمه پر كرد.حاجي كجا مونده , نماز مون داره مي ره , امام جماعتم
اين قدر كاهل
بسم الله به گمونم تنهايي رفته نبرد بادشمن .
و همه يكباره زدند زير خنده .
بجاي غيبت براي پيروزي رزمندگان صلوات .
تا علي بياد , بلبل امام حسين پاشه يه دهن بخونه .
مرد سر جايش ديگر بند نشد , زد بيرون و باز رفت توي سوز سرما , هوا
گرگ و ميش بود و ديگر مه نبود مرد نگران دور خودش مي چرخيد
ناگهان دستي روي شانه اش سنگيني كرد.
بريم برادر
كجائي مرد مومن نماز بچه ها رفت
علي حرفي نزد تمام هيكلش خاكي بود و چشم هايش خيس زد تا پايش
را توي چادر گذاشت صداي صلوات بلند شد و باز چادر از همهمه
تركيد.
ما گفتيم حاجي جون حتمي شب رفتي نبرد
نه بابا حاجي و نبرد , روز عمليات در مي ره چه برسه حالا.
بابا رفته غسل شهادت كرده نمي بينيد چقدر خاكيه
علي يكراست رفت پاي سجاده
قد قامت كه گفته شد خنده ها ديگر بريد همه ايستادند و نماز به پا
شد تا وقتي كه سلام نماز را , علي گفت و رزمنده ها يكي يكي با هم دست
دادند , علي سلامش را كه داد سجده انداخت بر جا نماز گلدارش , صفها
بهم خورد و مهرها را جمع كردند. ولي هنوز علي پاي جانماز , سرش بر
سجده مانده بود دوباره خنده توي چادر پيچيد.
بسه ديگه علي آقا مي دونم داري به خدا التماس مي كني عمليات
بهم بخوره و در بري , با اين سرو بر خاكيت ما كه رحممون اومد خدا كه
سهله باشه بابا معافي
نه بابا كجاي كاري داره التماس مي كنه عراقيا بگيرنش و ما خلاص شيم
از دستش
حاجي توكه تا زير توپ و تفنگ دشمن خنده از لبت كنار نمي رفت چيه
پريشوني
مي ترسه روز عمليات ما رفتني باشيم و خودش بمونه .
علي بلند شد جانماز را جمع كرد همان جا نشست نگاهها همه خشك
شد روي لب هاي چفت شده . علي چشم هايش روي هم بود كه لب از
لب باز كرد :
عمليات بود , پشت خاكريز همون جايي كه 3 روز ديگه عمليات داريم ,
مي دويدم مثل صحراي محشر لب خاكريز رسيديم يك هو صوت قرآني
از آسمون بلند شد , چه صوتي بود تا خواستم از خاكريز پائين بيام دو تا
بال در آوردم و رفتم بالا عجب صوتي بود , حيف كه نماز صبح مجالم
نداد.
مرد پاي خاكريز بود و حرفهايش را زير فرياد گلوله توپ و تفنگ فقط
خودش مي فهميد و خدا , تمام بدنش خاكي بود و از لاي دستهايش خون
مي ريخت روي زمين . 3 روز پيش , خوابت رو گفتي همه خنديدن گفتن
شدي پرنده . راست گفتن , پرنده , به خدا پرنده اي , پريدي علي جون .
مرد گريه مي كرد و جنازه علي پاي خاك ريز روي دستهايش رها بود و
نرم مي خنديد.
سمانه ترحمي يوسفي
به اهتمام معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي
بنياد شهيد و امور ايثارگران استان خراسان

| |
|