
متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري
قسمت اول
بحث درباره خوارج و ماهيت كارشان براي ما و اجتماع ما
آموزنده است , زيرا مذهب خوارج هر چند منقرض شده است
اما روحا نمرده است , روح « خارجيگري » در پيكر بسياري از
ما حلول كرده است .
لازم است مقدمه اي ذكر كنم :
بعضي از مذاهب ممكن است از نظر شعار بميرند ولي از
نظر روح زنده باشند , كما اينكه بر عكس نيز ممكن است
مسلكي از نظر شعار زنده ولي از نظر روح بكلي مرده باشد و
لهذا ممكن است فرد يا افرادي از لحاظ شعار تابع و پيرو يك
مذهب شمرده شوند و از نظر روح پيرو آن مذهب نباشند و به
عكس ممكن است بعضي روحا پيرو مذهبي باشند و حال آنكه
شعارهاي آن مذهب را نپذيرفته اند.
مثلا ـ چنانكه همه ميدانيم ـ از بدو امر بعد از رحلت
نبي اكرم , مسلمين به دو فرقه تقسيم شدند : سني و شيعه . سنيها
در يك شعار و چهارچوب عقيده هستند و شيعه در شعار و
چهارچوب عقيده اي ديگر.
شيعه مي گويد : خليفه بلافصل پيغمبر علي است و آن
حضرت علي را براي خلافت و جانشيني خويش به امر الهي
تعيين كرده است و اين مقام حق خاص اوست پس از پيغمبر. و
اهل سنت مي گويند : اسلام در قانونگذاري خود , در موضوع
خلافت وامامت پيش بيني خاصي نكرده است بلكه امر انتخاب
زعيم را به خود مردم واگذار كرده است . حداكثر اين است كه از
ميان قريش انتخاب شود.
شيعه بسياري از صحابه پيغمبر را ـ كه از شخصيتها و اكابر
و معاريف به شمار مي روند ـ مورد انتقاد قرار مي دهد و اهل
سنت , درست در نقطه مقابل شيعه از اين جهت قرار
گرفته اند , به هر كس كه نام « صحابي » دارد با خوشبيني افراطي
عجيبي مي نگرند , مي گويند : صحابه پيغمبر همه عادل و
درستكار بوده اند. بناي تشيع بر انتقاد وبررسي و اعتراض و مو
را از ماست كشيدن است , و بناي تسنن بر حمل به صحت و
توجيه و « ان شاالله گربه بوده است » .
در اين عصر و زمان كه ما هستيم كافي است كه هر كس
بگويد علي خليفه بلافصل پيغمبر است , ما او را شيعه بدانيم و
چيز ديگري از او توقع نداشته باشيم . او داراي هر روح و هر
نوع طرز تفكري كه هست باشد!
ولي اگر به صدر اسلام برگرديم به يك روحيه خاصي
برمي خوريم كه آن روحيه , روحيه تشيع است و تنها آن
روحيه ها بودند كه توانستند وصيت پيغمبر را در مورد علي صد
در صد بپذيرند و دچار ترديد و تزلزل نشوند. نقطه مقابل آن
روحيه و آن طرز تفكر يك روحيه و طرز تفكر ديگري بوده
است كه وصيتهاي پيغمبر اكرم را با همه ايمان كامل به آن
حضرت , با نوعي توجيه و تفسير و تاويل ناديده مي گرفتند.
و در حقيقت اين انشعاب اسلامي از اينجا به وجود آمد كه
يك دسته ـ كه البته اكثريت بودند ـ فقط ظاهر را مي نگريستند و
ديدشان آنقدر تيزبين نبود و عمق نداشت كه باطن و حقيقت
هر واقعه اي را نيز ببينند , ظاهر را مي ديدند و در همه جا حمل
به صحت مي كردند , مي گفتند : عده اي از بزرگان صحابه و
پيرمردان و سابقه دارهاي اسلام راهي را رفته اند و نمي توان
گفت اشتباه كرده اند. اما دسته ديگر ـ كه اقليت بودند ـ در همان
هنگام مي گفتند : شخصيتها تا آن وقت پيش ما احترام دارند كه
به حقيقت احترام بگزارند اما آنجا كه مي بينيم اصول اسلامي
به دست همين سابقه دارها پايمال مي شود , ديگر احترامي
ندارند; ما طرفدار اصوليم نه طرفدار شخصيتها. تشيع با اين
روح به وجود آمده است .
ما وقتي در تاريخ اسلام به سراغ سلمان فارسي و ابوذر
غفاري و مقدادكندي و عمار ياسر و امثال آنان مي رويم و
مي خواهيم ببينيم چه چيز آنها را وادار كرد كه دور علي را
بگيرند و اكثريت را رها كنند , مي بينيم آنها مردمي بودند اصولي
و اصول شناس , هم ديندار و هم دين شناس . مي گفتند : ما نبايد
درك و فكر خويش را به دست ديگران بسپريم و وقتي آن ها
اشتباه كردند ما نيز اشتباه كنيم . و در حقيقت روح آنان روحي
بود كه اصول و حقايق بر آن حكومت مي كرد نه اشخاص و
شخصيتها.
مردي از صحابه اميرالمومنين در جريان جنگ جمل ,
سخت در ترديد قرار گرفته بود. او دو طرف را مي نگريست . از
يك طرف علي را مي ديد و شخصيتهاي بزرگ اسلامي را كه در
ركاب علي شمشير مي زدند و از طرفي نيز همسر نبي اكرم ,
عايشه را مي ديد كه قرآن در باره زوجات آن حضرت
مي فرمايد : « و ازواجه امهاتهم » 1 (همسران او مادران امتند) و
در ركاب عايشه , طلحه را مي ديد از پيشتازان در اسلام , مرد
خوش سابقه و تيرانداز ماهر ميدان جنگهاي اسلامي و مردي
كه به اسلام خدمتهاي ارزنده اي كرده است , و باز زبير را
مي ديد خوش سابقه تر از طلحه , آن كه حتي در روز سقيفه از
جمله متحصنين در خانه علي بود.
اين مرد در حيرتي عجيب افتاده بود كه يعني چه آخر علي
و طلحه و زبير از پيشتازان اسلام وفداكاران سخت ترين دژهاي
اسلام اند , اكنون رو در رو قرار گرفته اند كدام يك به حق
نزديكترند در اين گير و دار چه بايد كرد ! توجه داشته
باشيد!
نبايد آن مرد را در اين حيرت زياد ملامت كرد. شايد اگر ما هم
در شرايطي كه او قرار داشت قرار مي گرفتيم , شخصيت و
سابقه زبير و طلحه چشم ما را خيره مي كرد.
ما الان كه علي و عمار و اويس قرني و ديگران را با عايشه
و زبير و طلحه روبرو مي بينيم , مردد نمي شويم چون خيال
مي كنيم دسته دوم مردمي جنايت سيما بودند يعني آثار جنايت
و خيانت از چهره شان هويدا بود و با نگاه به قيافه ها و
چهره هاي آنان حدس زده مي شد كه اهل آتش اند. اما اگر در آن
زمان مي زيستيم و سوابق آنان را از نزديك مي ديديم , شايد از
ترديد مصون نمي مانديم .
امروز كه دسته اول را بر حق و دسته دوم را بر باطل
مي دانيم , از آن نظر است كه در اثر گذشت تاريخ و روشن شدن
حقايق , ماهيت علي و عمار را از يك طرف و زبير و طلحه و
عايشه را از طرف ديگر شناخته ايم و در آن ميان توانسته ايم
خوب قضاوت كنيم . و يا لااقل اگر اهل تحقيق ومطالعه در
تاريخ نيستيم , از اول كودكي به ما اينچنين تلقين شده است . اما
در آن روز هيچ كدام از اين دو عامل وجود نداشت .
به هر حال , اين مرد محضر اميرالمومنين شرفياب شد
وگفت : « ايمكن ان يجتمع زبير و طلحه و عايشه علي باطل » آيا
ممكن است طلحه وزبير و عايشه بر باطل اجتماع كنند
شخصيتهايي مانند آنان از بزرگان صحابه رسول الله چگونه
اشتباه مي كنند و راه باطل را مي پيمايند آيا اين ممكن است
علي در جواب سخني دارد كه دكتر طه حسين , دانشمند و
نويسنده مصري , مي گويد سخني محكمتر و بالاتر از اين
نمي شود; بعد از آنكه وحي خاموش گشت و نداي آسماني
منقطع شد , سخني به اين بزرگي شنيده نشده است .2 فرمود :
انك لملبوس عليك , ان الحق و الباطل لا يعرفان باقدار
الرجال , اعرف الحق تعرف اهله و اعرف الباطل تعرف اهله 3.
سرت كلاه رفته و حقيقت بر تو اشتباه شده . حق و باطل را
با ميزان قدر و شخصيت افراد نمي شود شناخت . اين صحيح
نيست كه تو اول شخصيتهايي را مقياس قرار دهي و بعد حق و
باطل را با اين مقياسها بسنجي . فلان چيز حق است چون فلان
و فلان با آن موافقند و فلان چيز باطل است چون فلان و فلان با
آن مخالف . نه , اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند.
اين حق و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان
باشند.
يعني بايد حق شناس و باطل شناس باشيد نه اشخاص و
شخصيت شناس ; افراد را (خواه شخصيتهاي بزرگ و خواه
شخصيتهاي كوچك ) با حق مقايسه كني , اگر با آن منطبق
شدند شخصيتشان را بپذيري والا نه . اين , حرف نيست كه آيا
طلحه و زبير و عايشه ممكن است بر باطل باشند
در اينجا علي (ع ) معيار حقيقت را خود حقيقت قرار داده
است و روح تشيع نيز جز اين چيزي نيست . و در حقيقت فرقه
شيعه مولود يك بينش مخصوص و اهميت دادن به اصول
اسلامي است نه به افراد و اشخاص . قهرا شيعيان اوليه مردمي
منتقد و بت شكن بار آمدند.
علي بعد از پيغمبر جواني سي و سه ساله است با يك
اقليتي كمتر از عدد انگشتان , در مقابلش پيرمردهاي شصت
ساله با اكثريتي انبوه وبسيار. منطق اكثريت اين بود كه راه
بزرگان و مشايخ اين است و بزرگان اشتباه نمي كنند و ما راه
آنان را مي رويم . منطق آن اقليت اين بود كه آنچه اشتباه
نمي كند حقيقت است ; بزرگان بايد خود را بر حقيقت تطبيق
دهند.
از اينجا معلوم مي شود چقدر فراوانند افرادي كه شعارشان
شعار تشيع است و اما روحشان روح تشيع نيست .
مسير تشيع همانند روح آن , تشخيص حقيقت و تعقيب آن
است و از بزرگترين اثرات آن جذب و دفع است اما نه هر
جذبي و هر دفعي (گفتيم گاهي جذب , جذب باطل و جنايت و
جاني است و دفع , دفع حقيقت و فضايل انساني ) بلكه دفع و
جذبي از سنخ جاذبه و دافعه علي , زيرا شيعه يعني كپيه اي از
سيرتهاي علي . شيعه نيز بايد مانند علي دو نيرويي باشد.
اين مقدمه براي اين بود كه بدانيم ممكن است مذهبي مرده
باشد ولي روح آن مذهب در ميان مردم ديگري كه به حسب
ظاهر پيرو آن مذهب نيستند بلكه خود را مخالف آن مذهب
ميدانند , زنده باشد. مذهب خوارج , امروزه مرده است يعني
ديگر امروز در روي زمين گروه قابل توجهي به نام « خوارج » كه
عده اي تحت همين نام از آن پيروزي كنند وجود ندارد , ولي آيا
روح مذهب خارجي هم مرده است آيا اين روح در پيروان
مذاهب ديگر حلول نكرده است آيا مثلا ـ خداي نكرده ـ در
ميان ما , مخصوصا در ميان طبقه به اصطلاح مقدس مآب ما ,
اين روح حلول نكرده است
اينها مطلبي است كه جداگانه بايد بررسي شود. ما اگر روح
مذهب خارجي را درست بشناسيم , شايد بتوانيم به اين پرسش
پاسخ دهيم . ارزش بحث درباره خوارج از همين نظر است . ما
بايد بدانيم علي چرا آنها را « دفع » كرد , يعني چرا جاذبه علي
آنها را نكشيد و بر عكس . دافعه او آنها را دفع كرد
مسلما ـ چنانكه بعدا خواهيم ديد ـ تمام عناصر روحي كه
در شخصيت خوارج و تشكيل روحيه آنها موثر بود , از
عناصري نبود كه تحت نفوذ و حكومت دافعه علي قرار گيرد.
بسياري از برجستگيها و امتيازات روشن هم در روحيه آنها
وجود داشت كه اگر همراه يك سلسله نقاط تاريك نمي بود ,
آن ها را تحت نفوذ و تاثير جاذبه علي قرار مي داد , ولي
جنبه هاي تاريك روحشان آنقدر زياد بود كه آنها را در صف
دشمنان علي قرار داد.
ـــــ
پاورقي :
1 ـ احزاب .6,
2 ـ علي و بنوه , ص .40
3 ـ روضه الواعظين , ص .31
حضرت علي (ع ) :
اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند. اين
حق و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت
آنان باشد.

|
آثار ارزشمند روزه (6 )
|
پيامبر خدا(ص ) خطاب به اسامه بن زيد ـ اي اسامه ! روزه
بگير , چرا كه به خدا نزديك مي سازد. هيچ چيزي نزد خدا
محبوب تر از بوي دهان روزه داري نيست كه به خاطر خدا غذا
ونوشيدني را ترك كرده است .
پس اگر بتواني زماني كه مرگ , تو را در مي يابد , شكمت
گرسنه و جگرت تشنه باشد , چنان كن , كه در آخرت , شرافت
منزلگاه ها را درك مي كني و با پيامبران , هم خانه
مي شوي .
پيامبر خدا(ص ) : هر كس ماه رمضان را در گوش سپردن و
سكوت , روزه بدارد وبراي تقرب به خدا , گوش , چشم , غريزه
جنسي و اعضايش را از دروغ و حرام و غيبت نگه دارد ,
خداوند , او را نزديك مي دارد.تا آن جا كه زانوهاي ابراهيم
خليل (ع ) رالمس كند.
پيامبر خدا(ص ) : با منزلت ترين شما نزد خداوند , كسي
است كه گرسنگي وانديشه اش طولاني تر باشد. و منفورترين
شما نزد خدا , هر پر خواب و پرخور و پرنوشي است .
دارد. ] مستجاب [ پيامبر خدا(ص ) : هر روزه داري , دعايي

|
پيوند دلها
|
انسان كه ماشين نيست !
وقتي كه زن و شوهر در پايان كار روزانه يا در وسط روز
بهم مي رسند , و همديگر را مي بينند , هر دو از هم توقع دارند
كه توانسته باشند محيط را شاد , سرزنده , قابل زيست و رفع
كننده خستگي ساخته باشند. اين توقع بجايي است . اگر
چنانچه بتوانيد اين كار را بكنيد , زندگي شيرين
مي شود1.
انسان در تلاطمهاي زندگي كه ناشي از برخوردهاي ناگزير
است , به دنبال يك فرصت مي گردد تا به آن پناه برد. اگر يك
زوج باشند , در اين تلاطمها به يكديگر پناه مي برند , زن به
شوهرش پناه مي برد و شوهر هم به زنش پناه مي برد. مرد در
كشاكش زندگي مردانه خود , احتياج به يك لحظه آرامشي دارد
تا بتواند راه را ادامه بدهد. آن لحظه آرامش كي است همان
وقتي است كه او در محيط سرشار از محبت و عطوفت
خانوادگي خودش قرار مي گيرد. با همسر خودش كه به او عشق
مي ورزد , با اوست , در كنار اوست و با او احساس يگانگي
مي كند. وقتي با همسر خودش مواجه مي شود , اين همان لحظه
آسايش و آرامش است 2.
زن هم در كشاكش زندگي زنانه خود , با بحرانها و با
تلاطمهايي مواجه مي شود. چه در محيط بيرون از خانه
مشغول تلاش و فعاليت و كارهاي گوناگون سياسي , اجتماعي
و... باشد يا در داخل خانه مشغول باشد كه زحمت و اهميتش
كمتر از كار بيرون نيست . حالا زن در اين كشاكش به تلاطمهايي
برخورد مي كند و چون روح او ظريفتر است , بيشتر به آرامش ,
به آسايش , به تكيه كردن به يك شخص مطمئن احتياج دارد. او
كيست او شوهر است 3.
انسان كه ماشين نيست , انسان روح است , انسان معنويت
است , انسان عواطف و احساسات است , حالا مي خواهد
آرامش پيدا كند . اين آرامش كجاست محيط خانواده است 4.
محيط خانواده , محيط آرامش است . بايد محيط آرامش
باشد. اين عاطفه اي كه در زن و مرد نسبت به هم وجود دارد. به
اين آرامش دروني كمك مي كند. اين سكونت , اين آرامش , به
معناي آرامش در مقابل حركت نيست , حركت خوب است , اين
به معناي آرامش در مقابل تلاطم است .
انسان گاهي در زندگي اش دچار تلاطم مي شود. همسر , يك
آرامشي به انسان مي دهد كه متلاطم نباشد. اين در صورتي
است كه فضاي خانه , فضاي متلاطمي نباشد5.
پانوشت ها :
1 ـ خطبه عقد مورخه 78,1,24
2 ـ خطبه عقد مورخه 81,6,6
3 ـ خطبه عقد مورخه 81,6,6
4 ـ خطبه عقد مورخه 79,11,16
5 ـ خطبه عقد مورخه 81,3,8

| |
|