روزنامه جمهوري اسلامي 28/07/1384 صفحه جبهه و جنگ

يادداشت
راهگشاي مسوولان

* شميم رمضان در اسارت
* معرفي كتاب
آخرين حرف اول

* معرفي نشريه
سبز سرخ
يادداشت
راهگشاي مسوولان


در روزهاي آغازين جنگ , وقتي دشمن بعثي با انگيزه تصرف خوزستان و دستيابي به اروندرود , مرزهاي غرب و جنوب كشور را با غافلگيري سريع خود مواجه ساخت و بخش وسيعي از سرزمين اسلامي را به تصرف خود درآورد و مي رفت تا به اهداف سه روزه خود دست يابد; نه سپاه تازه تاسيس و نه ارتش در حال بازسازي هيچكدام نتوانستند , مانع از پيشروي سريع آنها شوند , اما آنچه كه توانست ارابه جنگي دشمن را از كار انداخته و ماشين جنگي او را زمين گير كند , حضور يكپارچه , مخلصانه و شهادت طلبانه مردم بزرگ و جوانان كشور بود كه علاوه بر اضمحلال قواي جلودار دشمن , خصوصا در ميدان نبرد شلمچه و خرمشهر , آرزوهاي در حال تحقق او را به رويا تبديل كرد.
حضور مشگل گشاي مردم قهرمان ايران نه تنها در وسعت ميدان نبردي 45 روزه در خرمشهر; كه در هر فراز و نشيب انقلاب شكوهمند اسلامي , پربركت , قاطع و تمام كننده بوده است .
در صحنه سالهاي اول جنگ , وقتي دشمن قواي جمهوري اسلامي را در سراسر جبهه ها به جنگي فرسايشي كشاند , تا بتواند با امتيازگيري و وارد ساختن ضربات مهلك به اقتصاد ايران جمهوري اسلامي ايران را به تسليم در برابر خواست او وادارد و از طرفي با موشكباران و بمباران شهرهاي كشور روحيه انقلابي مردم را دچار آسيب نمايد; بار ديگر اين مردم شجاع و انقلابي ايران بودند كه با شعار همبستگي ملي به فرمان حضرت امام (ره ) , به ياري قواي مسلح جمهوري اسلامي ايران شتافته و با پر كردن تيپ و گردان هاي رزمي از جوانان غيور خود دشمن را در اولين غافلگيري وسيع خود مجبور به عقب نشيني كرده و حماسه بزرگ شكست حصر آبادان را در عمليات پيروزمندانه ثامن الائمه در 5 مهر ماه 1360 آفريدند . همين خيزش يكپارچه مردمي بود كه فرماندهان جنگ را به سمت طرح ريزي عمليات هاي بزرگ مبتني به قواي مردمي سوق داد و عمليات هاي پيروزمندانه يكي پس از ديگري به ثمر نشست و به تغيير موازنه صحنه نبرد انجاميد به گواه كارشناسان نظامي و سياسي داخلي و خارجي , همبستگي مردم بزرگ ايران , نه تنها به مثابه كليد بازكننده بحران هاي مختلف كشور بوده است بلكه به عنوان برگ برنده پيروزي هاي بزرگ كشور در همه صحنه ها نيز به حساب مي آمده است .
توجه خاص رهبر معظم انقلاب در آغاز سال به اين مهم و توصيه هاي مكرر آن حضرت به مسئولين در اين خصوص , نشان از اوج اهميت و ضرورت آن بنظر مي رسد آنچه كه بايد يكي از دغدغه هاي هميشگي مسئولين نظام باشد , شناسائي نقطه هاي آسيبي است كه مي تواند به اين همبستگي ملي خدشه وارد نمايد.
تلاش 26 ساله امريكاي جنايتكار در اكثر برنامه هاي توطئه آميز خود در ضربه زدن به اين همبستگي , نشان از درك صحيح او در شناسائي اين نقطه قوت بوده كه همواره چه توسط قواي خارجي و چه بوسيله جيره خواران داخلي خود به آن ضربه زده است .
اجراي عدالت اجتماعي و رفع تبعيض ها بين آحاد مردم ايران آنچه كه خوشبختانه در برنامه دولت جديد جمهوري اسلامي ايران به عنوان ركن اصلي مورد توجه قرار گرفته , مي تواند علاوه بر بالا بردن اعتماد مردم نسبت به مسئولين و شفاف نمودن تصميم ها , به تقويت روح همبستگي ملي كمك نموده و اراده محكم ملت ايران را در دنبال كردن و دستيابي به شعارهاي اوليه انقلاب اسلامي خود پايدارتر نمايد.
بي شك دست يافتن به اين مهم , پايدارتر نمودن دست آوردهاي رزمندگان اسلام و شهداي گرامي خصوصا شهداي والاي عمليات ثامن الائمه است كه در اين روزهاي با شكوه , جشن آن پيروزي عظيم را گرفته و به پاس شهادت ها و رشادت هاي آن بزرگواران به تجليل و تكريم آن روز حماسي نشسته ايم .
ثعبدالرضا سالمي نژاد

شميم رمضان در اسارت




چگونگي تهيه افطاري و سحري در اردوگاه هاي حزب بعث
در دوران اسارتمان , براي روزه گرفتن امكاناتي نداشتيم . خصوصا براي تهيه ي غذاي سحري واقعا مشكل داشتيم . دو يا سه نفر از عراقي ها بودند كه روزه مي گرفتند , ولي نمي دانستند كه براي روزه گرفتن بايد سحري خورد. آنها مثل روزهاي عادي به ما صبحانه و ناهار و شام مي دادند.
ما غذاهاي صبح را در يك سطل نگه مي داشتيم . دورش پلاستيك مي كشيديم و رويش پتو مي انداختيم . ناهار و شام را هم كه به مامي دادند , به همين شكل نگهداري مي كرديم تا گرم بماند.
زمان افطاري كه مي رسيد , به ترتيب از غذاهاي صبح و ناهار شروع مي كرديم و غذاي شب را كه حدود ساعت 5,5 يا 6 عصر مي دادند براي سحر نگه مي داشتيم .
مساله گرم نگه داشتن غذا باعث شد كه ما توانستيم المنت درست كنيم . براي اين كار ترانس يكي از مهتابي ها را كه دو ترانس داشت باز كرديم , فلزي هاي دورش را در آورديم . يك سيم بدون رويه به دو طرف آن وصل كرديم و به اين ترتيب يك المنت قوي ساختيم كه با آن مي شد يك سطل آب را گرم كرد و از آن به بعد وضع سحري ما خوب شد.
ازساعت 12,5 شب به بعد دو نفر مسئول گرم كردن غذاها مي شدند. يك سطل را تا نصفه آب مي كرديم و المنت را در آن مي انداختيم و ظرفهاي غذا را هم روي آن مي چيديم و يك پتو روي تمام آنها مي انداختيم و بخار آب داغ , غذا را گرم مي كرد.
در هر آسايشگاهي يكي دو نفر از اسرا دعاي سحر مي خواندند. اسراي ديگر هم كه از خواب بيدار مي شدند , مي نشستند و با توجه كامل , انگار كه در يك مسجد هستند , به دعا گوش مي دادند.
بعد از خوردن سحري , نماز صبح را به جماعت مي خوانديم و وقتي مي خواستيم بخوابيم , تازه يادمان مي افتاد كه اسير هستيم . زيرا جايمان بسيار تنگ بود و موقع خوابيدن خصوصا برادران چاق دچار مشكل مي شدند.
واقعا آن شبهاي اسارت و آن سحرهاي روحاني چه صفايي داشت . با يكي از برادران كه صحبت مي كردم , به او گفتم : الان حتما منتظري افطار شود و آبي بخوري , او گفت : نه من منتظر سحرم و لحظه شماري مي كنم كه آن لحظات روحاني فرا برسد و همه چيز غير او را فراموش كنم .
نزديكي هاي آخر ماه مبارك رمضان بود , يك شب عراقي ها نزديك سحر به آسايشگاه ما آمدند , موضوع از اين قرار بود كه يكي از سربازهاي عراقي از پشت پنجره ديده بود كه ما جاي كتري چاي و ظرف غذا را عوض مي كنيم . بخار زيادي هم كه بلند مي شد , مشخص مي كرد كه داريم چيزي را گرم مي كنيم . يكي از بچه ها كه مي خواست بيرون را نگاه كند , يك مرتبه او را ديد و فرياد زد : حازم پشت پنجره ايستاده و دارد نگاه مي كند. اسرا هم زود بند و بساط المنت را جمع كردند و آن را توي سطل زباله انداختند. چند لحظه بعد هفت هشت عراقي داخل آسايشگاه شدند و با عصبانيت سراغ مسئول آسايشگاه را گرفتند.
مسئول آسايشگاه كه برادر حميد حيدري بود , گفت : چي شده
سرباز عراق گفت : شما المنت داريد. المنت را بياوريد.
او گفت : ما المنت نداريم .
حازم , سرباز عراقي گفت : چرا دروغ مي گويي مگر تو فردا نمي خواهي روزه بگيري , من با چشمهاي خودم چند لحظه پيش ديدم .
حيدري در جوابش گفت : دروغ نمي گويم . المنت نداريم , بيا تمام اينجا را بگرد , اگر ما المنت داشتيم هر كاري خواستي بكن .
عراقي ها شروع به گشتن كردند ولي هرچه گشتند چيزي پيدا نكردند. حازم در حالي كه سخت عصباني بود , به فرماندهشان گفت : ببينيد , اين غذاها همه گرم است !ظرف غذا و كتري چاي را آوردند وسط آسايشگاه و وقتي در كتري را باز كردند , بخار از آن بيرون زد , البته كتري چاي داغ بود ولي ظرف غذا را تازه گذاشته بوديم و زياد گرم نبود.
فرمانده گفت : چرا اين چاي داغ است
گفتم : ما چاي را كه مي گيريم , توي يك پلاستيك قرار مي دهيم و دورش پتو مي پيچيم تا گرم بماند , اگر ما المنت داشتيم غذايمان هم داغ بود , در حالي كه مي بينيد غذا سرد است .
فرمانده به غذا دست زد ديد سرد است به حازم گفت : مگر تو نگفتي غذا داغ است پس چرا سرد است و حازم در حالي كه هاج و واج مانده بود , جواب نداد.
جالب تر اينكه سطلي كه درونش آب داغ بود , همين طور داشت بخار مي كرد و بخار آب همه جا را گرفته بود و ديوار را خيس كرده بود و ما در حالي كه به طرف بخار نگاه مي كرديم , با خود مي گفتيم اگر متوجه شوند كارمان زار است . ولي انگار آنها كور شده بودند و آن قسمت را نمي ديدند و يا اگر مي ديدند , متوجه نمي شدند.
به هر حال , فرمانده رو به حازم كرد و گفت : چرا اين موقع شب مرا از خواب بيدار كردي آنگاه رو به رزاق , يكي ديگر از سربازها , كرد و گفت : من مي روم و شما دو تا بايد بمانيد. اگر المنت را پيدا كرديد من مي دانم با اين اسرا و اگر پيدا نكرديد من مي دانم و شما!
بعد از رفتن فرمانده , حازم مقداري گشت , حتي تا بغل سطل آب جوش هم رفت , اما متوجه آن نشد. به چند نفر كه مظنون شده بود , كيسه ها و لباسهايشان را گشت ولي چيزي پيدا نكرد. دست آخر به سرباز ديگر گفت : حالا چه كار كنيم اگر دست خالي برويم , فردا فرمانده پدرمان را درمي آورد.
سرباز ديگر گفت : نمي دانم . خودت گفتي كه المنت را ديده اي !
حازم گفت : بابا , من خودم ديدم المنت و سطل آب را كه بخار ميكرد. اصلا چايشان آن قدر داغ بود كه حتي از موقع تقسيم چاي هم داغ تر بود.
خلاصه كار به جايي رسيد كه حازم به ارشد آسايشگاه التماس مي كرد كه اين المنت را به من بده , و گرنه فرمانده مرا مي كشد. ارشد آسايشگاه به او گفت : ما المنت نداريم . ولي اگر تو سرباز خوبي بودي يك جوري به تو كمك مي كرديم , اما تو اسرا را اذيت مي كني و آنها را كتك مي زني . بعلاوه كتكي كه تو مي زني با بقيه فرق دارد , چون تو هم بيشتر مي زني و هم وحشيانه تر.
ولي آن سرباز بدبخت اصلا متوجه حرفهاي حميد نمي شد و فقط مي خواست هر طور شده او را قانع كند تا المنت را بدهد. آخر سر گفت : لااقل يك المنت به من بدهيد تا به فرمانده نشان بدهم . قول مي دهم با شما كاري نداشته باشيم و اگر گفتند آنها را بزنيد , من شما را كمتر مي زنم .
حميد گفت : من المنت ندارم , ببين اگر كسي دارد از او بگير.
بچه ها همين طور با تمسخر به او نگاه مي كردند. حازم گفت : شما مي خواهيد فردا روزه بگيريد , كاري نكنيد كه روزه هايتان باطل شود.
خلاصه هرچه التماس كرد , نشد و آخر سر گفت : از اين به بعد مي دانم چه بلايي سرتان بياورم , آنقدر كشيك مي دهم تا يك مدركي از اين آسايشگاه پيدا كنم . و رفت .
هنوز از در آسايشگاه خارج نشده بود كه ما دوباره المنت را كار گذاشتيم و غذا را روي آن قرارداديم تا گرم شود , منتها آن قسمت را كه فرمانده دست زده بود دور ريختيم .
غذا را آورديم و گذاشتيم وسط و بعد از خواندن دعاي سحر , به خوردن سحري پرداختيم و غائله آن شب تمام شد.
المنت را هر شب تميز و خشك مي كرديم تا زنگ نزند و بعد سيم و آهن را جداي از هم مي گذاشتيم كنار.
فرداي همان شب براي آمار كه آمدند , در اتاق ما را باز نكردند. فرمانده عراقي زماني با سربازها به اتاق ما آمد كه المنت دست يكي از اسرا بود و بلافاصله آن را تا كرد , سيمش را در يك دست گرفت و آهنش را هم در دست ديگرش مخفي كرد. افسر عراقي به اسرا مقداري بد و بيراه گفت و فحش داد و افزود : شما ادعا مي كنيد مسلمانيد و روزه مي گيريد , ولي من مطمئنم كه شما المنت داريد. تا المنت را ندهيد روزه هايتان قبول نيست !
از اين حرف او خنده مان گرفت . فرمانده كساني را كه خنديده بودند , بيرون كشيد و آورد وسط آسايشگاه و به سربازها گفت : اينها را بزنيد.
بعد گفت : خوب , حالا المنت را بدهيد و گرنه همه تان را تنبيه مي كنم !
كسي چيزي نگفت .
دستور داد لباسهاي همه را در بياورند و ببرند بيرون و تمام آسايشگاه را بگردند.
المنت در درست يكي از اسرا بود و در دست چند تا از اسراي ديگر هم قطعات راديو , زيرا راديو را اوراق مي كرديم تا به دست عراقي ها نيفتد.
اسرايي كه اين وسايل در دستشان بود به اتاق بغلي ما آسايشگاه 19 رفتند كه خالي بود و اسراي آن را براي آمار بيرون برده بودند . آنها هم هر چه گشتند چيزي پيدا نكردند. وقتي به آسايشگاه برگشتيم , ديديم همه ي وسايلمان به هم ريخته است . بعد هم آمدند با شلينگ و كابل به ضرب و شتم اسرا پرداختند و وقتي خسته شدند , رفتند.
موقع رفتن مي خواستند در آسايشگاه را هم ببندند كه يكي از برادرها از فرمانده پرسيد : آخر جرم ما چيست براي چه مي خواهيد در را ببنديد
گفت : چون شما المنت داريد.
آن برادر گفت : شما اين قدر گشتيد و چيزي نيافتيد. شايد اين حازم خواب آلود بوده و اشتباه ديده است . و فرمانده نگاهي به او انداخت و همه رفتند.
راوي : برادر آزاده رضا كاكا
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
بعد از خوردن سحري , نماز صبح را به جماعت مي خوانديم و وقتي مي خواستيم بخوابيم , تازه يادمان مي افتاد كه اسير هستيم , زيرا جايمان بسيار تنگ بود و موقع خوابيدن خصوصا برادران چاق دچار مشكل مي شدند
ما غداهاي صبح را در يك سطل نگه مي داشتيم , دورش پلاستيك مي كشيديم و رويش پتو مي انداختيم . ناهار و شام را هم كه به ما مي دادند , به همين شكل نگهداري مي كرديم تا گرم بماند. زمان افطاري كه مي رسيد , به ترتيب از غذاهاي صبح و ناهار شروع مي كرديم و غذاي شب را كه حدود ساعت 5,5 يا 6 عصر مي دادند براي سحر نگه مي داشتيم

معرفي كتاب
آخرين حرف اول




« آخرين حرف اول » عنوان كتابي است كه توسط نشر شاهد , انتشارات بنياد شهيد و امور ايثارگران چاپ و منتشر شده است .
حسين رضايي و رسول اخوي , وصيت نامه 26 تن از شهدا را گلچين و در اين مجموعه به همراه ذكر نام و نام خانوادگي , تاريخ و محل تولد و تاريخ و محل شهادت شهيد جمع آوري كرده اند.
آخرين حرف اول در 70 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2200 نسخه منتشر و به بازار نشر دفاع مقدس عرضه شده است .

معرفي نشريه
سبز سرخ




پنجاه و چهارمين شماره ويژه نامه « سبز سرخ » ويژه نامه كنگره بزرگداشت سرداران و 14 هزار شهيد استانهاي مازندران و گلستان منتشر شد.
در اين شماره از « سبز سرخ » كه ويژه مرداد ماه چاپ و نشر گرديده است مطالب زير به چشم مي خورد : من ديگر فرزند شما نيستم , فرزند امام زمانم ـ تصميم داريم تنديس مناسبي براي ميدان شهيد كشوري تهيه نمائيم ـ احساس مي كنم به شهدا بدهكارم ـ وجه تشابه دفاع مقدس و حماسه عاشورا ـ ثروت هاي بي پايان ـ حيرتكده اي بنام جنگ ـ برگي از آسمان ـ وحدت از نگاه شهدا ـ معرفي كتاب پايداري ـ داستان كوتاه ـ كوسه پلاستيكي ـ آزادي در قفس ـ فرزند آسمان ـ تدبير مابقاي انقلاب و از ژاكلين . زكرياي ثاني تا زهرا علمدار