روزنامه جمهوري اسلامي 26/07/1384 صفحه جبهه و جنگ

* دهليز انتظار
ميهماني حق در پشت ميله هاي اسارت
دهليز انتظار




گزارشي از برگزاري جلسه نقد و بررسي كتاب « دهليز انتظار » نوشته « حميد حسام »
اشاره : اي سبزترين خاطره بهار , و اي خاطره خيس باراني , با شتاب كدام نور مي توان تا انتهاي قلمرو وجود تو رفت با كدام واژه مي توان بلنداي آسماني تو را توصيف كرد اي معني ناب بي قراري . با كدام حصار مي توان , حدود آرامش تو را اندازه گرفت با چتر كدام تعريف مي توان ابديت تو را پوشاند هر تعريفي سقف دارد , و تو امتداد بي پايان شعور و ارتفاعي .
تنها جمله اي كه تو را تعريف كرد , شهادت بود و شهيد يعني عشق , كه تو بيشتر از هر چيز به طراوات عشق شبيهي , از همين روست كه شهيدان نمي ميرند. سرخ بر خاك مي افتند و سبز مي رويند.
با اين مقدمه مي پردازيم به پنجاه و هفتمين جلسه نقد و بررسي كتب دفاع مقدس كه اين بار اختصاص يافته بود به كتاب « دهليز انتظار » نوشته « حميد حسام » .
در ابتداي نشست , حسين فتاحي ضمن بيان خلاصه اثر به تفاوت اين قبيل كارها با داستانهاي محض اشاره كرد و افزود : از آنجا كه اين دو داستان برگرفته ازدو خاطره از دو رزمنده است , نويسنده مقيد است وقايع و مستنداتي را كه جزو اين خاطرات بوده را حفظ كند و اين قضيه دست نويسنده را در تخيل مي بندد . در داستان اول با يك 24 ساعت از زندگي يك رزمنده روبروئيم كه اتفاقي مهيج براي او به وجود آمده است . از نظر طراحي , نويسنده حساب شده كار كرده نيامده از اول شروع كرده پا به پاي ماجرا جلو برود و در مقطع زماني 5 , 6 ساعت داستان را جمع كرده چيزي كه من حس كردم نمي دانم به حساب ويرايش بگذارم يا پرداخت كار به هر حال در اين كار نويسنده آزادي يك نويسنده معمولي را ندارد. بخاطر حرمت راوي خاطره فتاحي با اشاره به تناقص تصويري نويسنده گفت : در سطح اول شروع داستان اين طور نوشته شده كه : « كشتي تا گلو در گل نشسته بود ولي با همه سنگيني اش مثل پركاهي بر روي اروند بود » . كه بايد بگويم : وقتي نويسنده توصيف مي كند كشتي تا گلو در گل نشسته بود يعني كشتي سوراخ شده بنابراين كشتي غرق شده نمي تواند مثل پر كاه روي آب باشد. و از اين تناقضات زياد در كتاب به چشم مي خورد.
مدير جلسه با اشاره به موفقيت نويسنده در بازسازي خاطره و داستاني كردن آن با جذابيت هاي داستاني اظهار داشت : اين كار جز آن دسته از كارهايي است كه در عين حفظ خاطره و سنديت كار توانسته تا حد زيادي به داستان نزديك شده و از جذابيت هاي داستاني استفاده كند. فقط اي كاش كتاب ويرايش بهتري شده بود چرا كه در برخي جاها اصطلاحاتي آورده شده كه رايج نيست و كمي گنگ است . مثلا در جايي آورده : « جوراب غواص لاشه لاشه شده بود » كه اين واژه « لاشه لاشه » واژه اي محلي است .
فتاحي با بيان اينكه در داستان دوم از لحظه شروع داستان روايت نويسنده هم شروع مي شود , به زاويه ديد كه دچار مشكل شده اشاره كرد و افزود : معمولا داستان از ابتدا شخصيت اصلي را مورد توجه قرار مي دهد و در مقدمه داستان شخصيت اصلي و عناصر مهم داستاني را مي آوريم تا خواننده بداند چه حادثه اي مورد نظر است و چه چيزي را بايد دنبال كند. در اين استان دو بسيجي اسم ندارند و هرگاه مي خواهد از آنها چيزي بگويد آنها را بسيجي اولي و بسيجي دومي مي خواند كه اين در اداستان پذيرفتني نيست . ضمن اينكه داستان يك خطي است با روايت ساده و بدون اوج و فرود خاصي پيش مي رود و خواننده كمتر با داستان پيش مي رود و نمي تواند با شخصيت هاي داستان هم ذات پنداري كند و ديگر اينكه شخصيت پردازي در داستان بسيار ضعيف است . و از آنجا كه نويسنده به ذهن شخصيت هاي داستاني اش وارد نشده , خواننده با آن شخصيت ها هم حسن نشده ووقايع هم تاثيرگذاري خودش را از دست مي دهند.
و نكته ديگري كه لازم مي دانم به آن اشاره كنم اينكه زاويه ديد ابتدا روي شخصيت فرعي مي چرخد تا به شخصيت اصلي برسد.
سپس مجتبي هاشمي با اشاره به تفاوت هاي داستان وخاطره اضافه كرد : خاطره حفظ امانت مي كند و آن چيزي است كه اتفاق افتاده است ولي داستان چيزي است كه نويسنده ميل دارد كه اتفاق بيفتد. اگر اين كتاب را به دو بخش تقسيم كنيم فرم و محتوا بنظر من نويسنده به يك سبك مشخصه شناسنامه دار دست زده است طوري كه مي شود كارهاي او را از ساير نويسندگان تشخيص داد. و در بين نويسندگان ادبيات داستاني جنگ به سبك بسيار زيبايي دست پيدا كرده است . و از نظر شكل و فرم و مدخل ورود به درون انسانها و اشيا خواننده را به محتوا مي رساند. وحوادثي را كه مطرح كرده , به محتوا تبديل مي كند و از اين نظر موفق عمل كرده است . ولي از نظر محتوا در عين حالي كه سعي كرده بصورت رئال بنويسد , كتاب را شعاري كرده و در واقع ظرف و مظروف با هم نمي خوانند. زاويه ديد نويسنده داناي كل محدود بوده و نويسنده توانسته درون ذهن قهرمانان فرو برود و رابطه انسانها با محيط و خودشان , اشيا و افراد ديگر كند و كاو كند.
در ادام جلسه طاهرخاني با بيان مقايسه اي بين داستان اول ودوم اظهار داشت : نويسنده خواسته داستان بنويسد و بخوبي از عناصر داستاني بهره برده است . ولي تفاوتهايي بين دو داستان وجود دارد. از جمله : عناصر داستاني در داستان اول پر رنگ تر بوده ولي در داستان دوم كمتر است . جذابيت و گره افكني وايجاد دلهره و حادثه در داستان اول مشهود است ولي در داستان دوم كمتر وجود دارد و مي شود گفت ندارد. مثلا شخصيت داستان براي پيدا كردن آب توسل مي جويد به عوامل ماورا الطبيعه و از عناصر داستاني موجود كه مي تواند داستان را به پايان برساند استفاده نكرده است . طاهرخاني ضمن اشاره به اينكه شخصيت پردازي در داستان اول داستاني تر و پررنگ تر است , افزود : در داستان دوم شخصيت ها بيشتر به شخصيت هاي خاطره اي تمايل دارند. داستان اول چيز جديدي است و از نظر فضاپردازي و اكشن خوب عمل شده و در ذهن مي ماند و همان نورپردازي ها و فضاسازيها و از همه مهمتر فضاي كشتي و آثاري كه درون كشتي است را به وضوح مي بينيم ولي در داستان دوم فضا پردازي كمتر شده و سعي شده بيشتر شعاري شود.
در داستان اول فلاش بك هاي ـ (بازگشت به گذشته ) ـ جالبي وجود دارد و تلفيق فضا و فلاش بك زيباست همچنين نثر و ضرب آهنگ داستان در داستان اول جنگي تر و تندتر است ولي در داستان دوم آرام است .
سپس ميرزايي شهرآبي با موفق خواندن درونمايه در داستان اول گفت : در اين داستان معمولا آدم ها تيپ بودند نه شخصيت .
در داستان شخصيت صمد يك بچه روستايي دوم دبستاني است ولي در داستان با او خيلي كودكانه روبرو مي شويم . به اين شكل كه با يك بچه 5 , 6 ساله روبروئيم كه خيلي شيرين زبان است و دايره فهمش شعاع كمي دارد. ديالوگ هايش خيلي كودكان و بچه گانه است كه تضادي را با اين شخصيت به ذهن متبادر مي كند.
فلاش بك نويسنده بسيار جالب بود ولي به سرانجام نمي رساند. افت و خيزهايي كه در داستان اول ديديم , بي سرانجام رها شده است . آن اوج و فرودهايي كه من خواننده را براي ادامه داستان مي بايد مجاب مي كرد , رعايت نشده است .
فاطمه حاجي بنده به عنوان آخرين منتقد گفت : داستانها هر دو موقعيت اند و ما قبل و ما بعدي نداريم . فضاسازي خوبي در كتاب به چشم مي خورد و در مورد محتوا بايد بگويم همان كليشه هاي معمول است و تمهيد خاصي انديشيده نشده كه محتوا را عوض كند باز هم همان ترس و لرزها و انتظارهاي كشنده وجود دارد.
حاجي بنده ضمن اشاره به وجود خصت در دادن اطلاعات اذعان داشت : درگيري هاي ذهني بسيار تصنعي است و ديالوگ ها شسته و رفته و بيشتر كتابي است .
آرايه فضاسازي بسيار زيباست با وجود تناقض هايي كه ديده مي شود. اگر بخواهيم خاطره بگوئيم بايد استناد داشته باشيم كه در اين داستانها نه مكان ونه زمان هيچ كدام را نداريم . در اين داستانها از عمليات نام برده كه معلوم نيست و بيان نكرده كه كدام عمليات مد نظر نويسنده است . به هر حال اثر صرفا خاطره نيست و صرفا داستان هم نيست . چرا كه اگر خاطره بناميمش مي بايست اطلاعاتي فراتر از چيزهايي كه ذكر شده داشته باشد.
تهيه و تنظيم : فيروزه محمد حسيني
اين كار جز آن دسته از كارهايي است كه در عين حفظ خاطره و سنديت كار توانسته تا حد زيادي به داستان نزديك شده و از جذابيت هاي داستاني استفاده كند
از نظر فرم و شكل مدخل ورود به درون انسانها و اشيا خواننده را به محتوا مي رساند و حوادثي را كه مطرح كرده به محتوا تبديل مي كند و از اين نظر موفق عمل كرده است
افت و خيزهايي كه در داستان اول ديديم , بي سرانجام رها شده است

ميهماني حق در پشت ميله هاي اسارت


نگاهي كوتاه به وضعيت آزادگان در ماه ميهماني خدا
با نزديك شدن ماه رمضان , اسرا براي روزه داري آماده مي شدند. عده اي روزهاي آخر شعبان را به استقبال مي رفتند. عراقي ها جيره ي ناهار را قطع مي كردند و افطاري و سحري مي دادند.
سحري ساعت 3 بامداد توزيع مي شد و افطاري 5 عصر . همان غذاي روزانه بود , فقط ساعت آن تغيير يافته بود. غالب اسرا روزه مي گرفتند , به جز چند نفري از پيرمردها و افراد مريض كه توانايي روزه گرفتن نداشتند و همچنين عده ي معدودي كه با تمارض به نوعي مريضي , روزه نمي گرفتند!
مشكل عمده ي بچه ها تعيين اوقات شرعي , روز اول و آخر ماه بود. رسانه هاي عراق بنابر مذهب اهل سنت حدود 20 تا 25 دقيقه زودتر افطاري را اعلام مي كرد , به طوري كه هنوز شعاع هايي از خورشيد ديده مي شد.
براي افطاري مشكلي نداشتيم . آن قدر صبر مي كرديم كه در مغرب شدن شبهه اي باقي نماند. اما مهم سحرها بود. آسمان را كه نمي ديديم و اوقات شرعي عراق هم براي ما مبنايش تعيين كننده نبود , زيرا خود آنها 30 دقيقه را به عنوان امساك معين كرده بودند. روش خوبي بود. اسرا هم همين كار را كردند. بر اساس محاسبات افراد خبره , سحرها قدري زودتر اعلام مي شد و در وقت مقرر امساك مي كرديم , ولي نماز صبح را 30 تا 40 دقيقه بعد كه روشني هوا از لابه لاي ميله هاي پنجره معلوم بود برپا مي كرديم . مشكل سحر را هم همين طور حل كرديم .
با جرات مي توان گفت كه در طور روز , روزه ي اسرا به خاطر احتياط يك ساعت بيشتر از وقت شرعي طول مي كشيد. مشكل ديگر , تعيين روز اول رمضان و روز عيدفطر بود.
در سال 61 , ماه در عراق رويت نشد , اما حكومت عراق اعلام كرد : « براي همبستگي با امت عرب ما هم عيد اعلام مي كنيم » ! با اين مساله ديگر كسي به رسانه هاي عراق اطمينان نمي كرد.
بالاخص در روز آخر ماه دچار سرگرداني و حيراني مي شديم .اگر عيد باشد و روزه بگيريم حرام است و اگر عيد نباشد و روزه نگيريم حرام . بين دو حرام سرگردان بوديم . در اينجا باز درايت حاج آقا ابوترابي و ديگر روحانيون برجسته به ياري اسرا آمد. ايشان فرمودند : « ما در عراق به سر مي بريم و به آنچه كه از جانب رسانه هاي عراق اعلام مي شود , عمل كنيد » .
مشكل حل شده بود , امام عده اي نق مي زدند و ايراد مي گرفتند. در برخي از اردوگاهها كه به راديو دسترسي داشتند با اعلام ايران هماهنگ مي شدند كه آن هم شايد خالي از اشكال نبود. كلا عمده ترين مشكل اسرا در احكام شرعي , نبود مرجع صحيح و مطمئن در موارد نادر بود. جايي كه حاج آقا ابوترابي و حاج آقا جمشيدي بودند مشكلي نبود , اما در اردوگاههاي ديگر , اسرا در عمل به احكام شرعي مشكل داشتند و اين مشكل تا آخر اسارت اسرا را به زحمت مي انداختند.
يادم هست كه روزي اعلام شد در ظرف غذايي فضله ي موش ديده شده است همه ناهار خود را دور ريختند و صبح تا شب را گرسنه به سر آوردند.
يك بار هم شخصي با پايش كه مجروح بود در آسايشگاهي راه رفته بود. اثري از خون نبود , اما به ناگاه همه ي آسايشگاه وسايل خود را آب كشيدند و در آن زمستان سخت , عده اي مريض شدند. برخي از برداشتهاي افراطي و ناقص از دستورات شرعي باعث بروز اين گونه مشكلات مي شد. قلبهاي طاهر اسرا گرسنگي و زحمت را تحمل مي كردند , اما ناپاكي را خير و در ماه مبارك رمضان اسرا حريص بودند كه درست عمل كنند. عدم دسترسي به « مرجع » آنان را دچار سردرگمي مي كرد و اين جدا از مزاحمتهايي بود كه دشمن براي شكستن روحيه ي اسرا انجام مي داد.
يادم مي آيد روز اولي بود كه در عراق روزه گرفتم .ايام روزه با گرمترين روزهاي عراق مصادف بود. به خودم اطمينان نداشتم كه تا غروب بتوايم در اين گرماي 45 تا 50 درجه دوام بياورم ! به هر صورت آن روز گذشت . دقايقي به افطار باقي نمانده بود. ناگهان در آسايشگاه باز شد. سرباز عراقي داخل شد و با اشاره , مرا به همراه دو نفر ديگر به بيرون محوطه برد. يك ماشين ماسه خالي كرده بودند. گفت : « اينها را با فرغون به داخل ببريد » ! شروع به كار كرديم . ناي حركت نداشتيم .
گرمي عجيبي بدنم را گرفته بود و كشيدن فرغون پر , برايم باجابه جايي كوهي برابري مي كرد. نزديك بود از حال بروم . هوا كاملا تاريك شده بود. نزديك به يك ساعت از وقت افطار گذشته بود و ما هنوز با لباني خشك مشغول بيگاري بوديم . كار كه تمام شد از فرط خستگي از پاي درآمدم .
آرام در گوشه اي نشستم . سرباز عراقي در حالي كه به سيگارش پك مي زد با تمسخر گفت « چيه خسته شدي « گفتم : نه , تشنه ام . روزه هستم » . خودش از كارش شرمنده شد و گفت : « من نمي دانستم روزه هستيد. آه راست مي گوييد. امروز اول رمضان است » . بيچاره راست مي گفت . خودش يا كسي از دوستانش روزه نمي گرفت كه باخبر باشد و لذا امروز هم براي او مثل ديروز بود. به هر حال به آسايشگاه برگشتم و احساس مي كردم شايد خداوند مي خواست توان مرا به رخم بكشد و اين هم نوعي آزمايش بود. خدا را شكر كردم و افطاري مختصر خود را صرف كردم .
با ثبوت عيدفطر , نماز عيد به جماعت برگزار مي شد. در همان آسايشگاه , پتوها را كنار مي زديم و نماز مي خوانديم , سپس براي پيروزي و آزادي دعا مي كرديم . آن روز هر جا كه مي رسيديم اسرا با هم مصافحه مي كردند و عيد را به هم تبريك مي گفتند. سربازان عراقي از ديد اين اتحاد و همدلي به خشم مي آمدند , ولي كاري از دستشان ساخته نبود. آشپزخانه هم با آرد و شكر. حلوا مي پخت و پخش مي كرد.
در اعياد مذهبي ديگر , همانند عيد غدير يا عيد قربان وضع همين طور بود.دعايي و مراسمي ترتيب داده مي شد. گروه هنري برنامه اي اجرا مي كرد يا اگر اوضاع مناسب بود سفره ي وحدت پهن مي شد , به صورتي كه در همه ي اردوگاه سفره پهن مي شد و ظرف غذا را مي گذاشتند , سپس هركس هر جايي دوست داشت مي نشست و غذا مي خورد. يك بار بچه ها با نشستن خود به دور سفره , آرم جمهوري اسلامي را ترسيم كرده بودند!
هفته ي وحدت , يعني سالروز ميلاد مسعود رسول خدا را اسرا با شكوه و جلالي گرامي مي داشتند. چند برنامه ي هنري , تئاتر , سرود , مسابقات ورزشي , واليبال , فوتبال , تنيس روي ميز و غيره ترتيب داده مي شد. حاج آقا سخنراني مي كرد و شور و حال عجيبي به چشم مي خورد و از تعداد اندكي از اسراي اهل تسنن قدرداني مي شد. آزادگان قدر و حدت را خوب درك مي كردند. سوم شعبان , نيمه ي شعبان هم وضع به همين باشكوهي بود. شبهاي احيا و سوگواري مولا اميرالمومنين عليه السلام مراسم نماز قضا خواندن و مجالس دعا برپا بود و ليله القدر در اسارت , قدر و منزلتي افزون داشت .
برادر آزاده
راوي : سيامك عطايي
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
در سال 61 , ماه در عراق رويت نشد , اما حكومت عراق اعلام كرد : براي همبستگي با امت عرب ما هم عيد اعلام مي كنيم ! با اين مساله ديگر كسي به رسانه هاي عراق اطمينان نمي كرد. بالاخص اينكه در روز آخر ماه دچار سرگرداني و حيراني مي شديم
براي افطاري مشكلي نداشتيم . آن قدر صبر مي كرديم كه در مغرب شدن شبهه اي باقي نماند. اما مهم سحرها بود. آسمان را كه نمي ديديم و اوقات شرعي عراق هم براي ما مبنايش تعيين كننده نبود