ساري ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي ـ در چار چوب ميزگردهاي
تخصصي معاونت پژوهشي و ارتباطات فرهنگي سازمان بنياد شهيد و امور
ايثارگران استان مازندران , ميزگرد تخصصي رسانه و ادبيات دفاع مقدس ,
ايثار و پايداري , باحضور كارشناسان ذيربط , در اين معاونت برگزار شد.
در اين ميزگرد تخصصي كه با همكاري انجمن صنفي روزنامه نگاران
استان مازندران برگزار گرديد , ضمن تاكيد برتبيين جايگاه و ارزشهاي دفاع
مقدس در قياس با ساير جنگهاي تاريخ و مناطق مختلف جهان , نقش و
عملكرد رسانه ها و ادبيات دفاع مقدس , ايثار و پايداري در ترويج فرهنگ
ايثار و شهادت و انتقال ارزشهاي دفاع مقدس مورد بررسي قرار گرفت .
بر اساس اين گزارش در اين ميزگرد تخصصي , دكتر تقوي معاون
تحقيقات و پژوهش سازمان بنياد شهيد و امور ايثارگران استان مازندران
طي سخناني پيرامون جايگاه رسانه هادر ترويج ادبيات پايداري بطور عام و
جايگاه آن دردفاع مقدس به طور خاص , گفت : دغدغه مهمي كه از ديرباز
رسانه هاي ارتباط جمعي را به خود مشغول داشته است , دست يابي به
شيوه هاي كارآمدي مي باشد كه ترويج و گسترش فرهنگ دفاع مقدس را به
طور مطلوب درپي داشته و آنگونه كه بايد اين فرهنگ متعالي رابراي نسلي
كه دفاع مقدس وجنگ تحميلي را شاهد نبوده به يادگار بگذارد.
دكتر تقوي افزود : همگان باور داريم كه جنگ في نفسه شوم و مذموم
است وخاطر همه نسل هاي معتقد به مباني اخلاقي و اداري روحيه وخاطر
لطيف , دقيق و ظريف را مي آزارد و روح لطيف انساني از جنگ متنفر و
منزجر است و.... همين خصيصه ويژه و تاريك ذاتي جنگ است كه توجيه
آن را برآيندگان مشكل مي سازد. بديهي است نسل آينده نيز اگر با وجوه
تمايز دفاع مقدس ما با جنگ هاي واقع شده ديگر آشنا نشود , تلفي او از
جنگ هشت ساله ما همان نمادهاي ظاهري جنگ كه دود , ويراني , آتش ,
خون , معلوليت , كشته شدن و كشتن است , نخواهد بود.
اين گزارش حاكيست در ادامه اين ميزگرد آقاي نصرالله نصرالهي
مدرس جامعه شناسي و رئيس اداره تحقيقات و پژوهش سازمان بنياد شهيد
و امور ايثارگران استان مازندران در بحث خود ضمن تاكيد بر لزوم اهتمام
صاحبان انديشه در راستاي تبيين سيماي حقيقي دفاع مقدس امت
بپاخاسته ايران اسلامي و رفع شبهات موجود در اين زمينه و با تاييد سخنان
دكتر تقوي , گفت : بايد اذعان داشت كه اگر فرهيختگان ما با دقت و ظرافت در
جهت رفع اين شبهات اهتمام نورزند , ممكن است اين سوال به عنوان آسيب
جدي اظهار وجود كند. بنابر اين در اين زمينه بايد با ديدي نقادانه و آسيب
شناسانه برخورد نمود.
آقاي نصرالهي افزود : وقتي نسل آينده نگاه روشن و واضحي از
جلوه هاي ماندگار دفاع مقدس نداشته باشد , معني و مفهوم واقعي جنگ
دستخوش تحريف خواهد شد و آن گاه است كه دشمن به ظاهر آرام و
خاموش به اهداف شوم خود دست خواهد يافت و مباني اعتقادي و باوري
ما را زير سوال خواهد برد.
وي همچنين اضافه كرد : سكانداران عرصه فرهنگي ابتدا خود بايد به اين
باور برسند وسپس اين باور را به ديگران القا كنند كه پايداري و دفاع مقدس
ما با ديگر جنگ هاي به وقوع پيوسته در دنيا تمايز و تفاوت دارد و تاريخ بايد
اين شبهه را مرتفع نمايد كه دفاع مقدس ما جدا از خصوصيات مشترك
فيمابين جنگ هاي ديگر و داراي ويژگي هاي ناب , ممتاز و خاصي بود كه هيچ
كدام از جنگ هاي ديگر از آن بهره نبرده اند.
بنابر اين هنرمندان متعهد و نويسندگان ما رسالت مهمي را برعهده دارند
و اين وظيفه خطير بر دوش آنهاست تا به عنوان مميزي عادل و آگاه اين
تمايزات را بررسي وتجزيه و تحليل نمايند.
در ادامه اين ميزگرد آقاي علي اكبر خاوري نژاد داستان نويس و نويسنده
دفاع مقدس وكارشناس مسئول جمع آوري آثار و اطلاع رساني سازمان بنياد
شهيد و امور ايثارگران استان مازندران در سخنان خود گفت : سكانداران
عرصه فرهنگي , در توجيه ضعف ها , كاستي ها وكم كاري ها در زمينه فرهنگ و
ادبيات مقاومت بويژه در بخش ادبيات داستاني اين مقوله , اينچنين عنوان
كرده اند كه تاريخ و داستان جنگ ها , سالها بعد از جنگ رقم خواهد خورد و
جهت تصديق ادعاي خود , اثر معروفي نظير « جنگ و صلح » و « وداع
بااسلحه » را مورد استناد قرار مي دادند. كه ما به درستي و يا نادرستي اين
ادعا كاري نداريم , بلكه مي خواهيم در پاسخ بگوييم كه اصلا نبايد دفاع
مقدس و مقاومت رزمندگان اسلام را با جنگ روس و فرانسه و يا جنگ هاي
داخلي اروپا و... قياس نمود. بلكه بايد با جديت به صداقت بيفتيم كه چرا
هنوز نتوانستيم رمان يا داستان بلندي هم شان و شايسته با حماسه هاي
رزمندگان بنگاريم و چرا هنوز آنگونه كه سزاوار است نتوانستيم در جلب
مخاطب بويژه آناني كه جنگ را نديده و پيامدهايش را حس نكرده اند ,
توفيق داشته باشيم .

داستان
سرافراز
|
تقديم به همه آن مرداني كه بي نصيب از گازهاي توليدي
مدعيان حقوق بشر نبودند
باد سردي مي وزيد و گه گاهي پنجره هاي بسته اتاق را به صدا درمي آورد.
كتري آب هم روي بخاري مي جوشيد و بالا و پايين مي پريد. در اين ميان
احمد , در گوشه اتاق و زير لحاف چهل تكه خوابيده بود و خس خس
مي كرد.
آرامش دلپذيري در فضاي خانه حاكم شده بود اما به يكباره با ورود
پريسا همه چيز رنگ ديگري به خود يافت .
باباجون , باباجون !
احمد كه با صداي پريسا از خواب پريده بود به آرامي از زير لحاف خود
را بيرون كشيد و او را در آغوش گرفت . پريسا كه هيچ وقت تحمل ديدن اين
وضعيت احمد را نداشت , پيش از هر چيز ماسك احمد را كنار زد و بوسه اي
از صورت پدر گرفت .
لختي بعد فاطمه خانم كه خوشحال به نظر مي رسيد وارد اتاق شد و با
صداي بلند گفت : احمد جان ! يه خبر خوش .
احمد با صدايي آرام و خسته جواب داد : چي شده , چرا اينقدر
خوشحالي !
چرا خوشحال نباشم . بالاخره بنياد موافقت كرد. چند روز ديگه
مسافري .
مسافرت براي چي من كه ديگه ....
فاطمه كه انتظار شنيدن اين حرفها را نداشت در حالي كه قطرات اشك
از گوشه چشمانش مي غلتيد گفت : ديگه اين حرفها رو نزنيها! تو بايد خوب
بشي .
احمد به آرامي از پلكان هواپيما پياده شد. احساس غريبي داشت ,
نمي دانست چه چيزي در انتظار اوست . عباس هم كه حال و روزي بهتر از او
نداشت رو به احمد كرد و گفت : چي شده احمد! چرا اينقدر تو فكري
نمي دونم , اينجا توي اين كشور غريب , آخر خطه مونه يا نه !
اين چه حرفيه . ايشاالله تو خاك خودمون سرمون رو روي زمين
مي ذاريم .
چيزي نگذشت كه در سالن فرودگاه فرانكفورت منتظر تاييد
گذرنامه هايشان بودند. وقتي نوبت به احمد رسيد , مامور فرودگاه پس از
بررسي مدارك , خنده معني داري به احمد كرد و مدارك را تحويل او داد
احمد كه از رفتار او دلخور شده بود , به لوله هاي اكسيژن و تاولهاي
روي بدنش اشاره كرد و گفت : اين ها سند جنايت شماست .
حالا بچه ها در يك هتل كوچك در حومه شهر بودند. توقف آنها در آنجا
زياد طول نمي كشيد و بايد يكي , دو روز بعد به بيمارستان
مي رفتند.
عباس و احمد و رضا كه مشكل تنفسي داشتند در يك اتاق بودند و
حسين و حبيب هم كه مشكل خوني داشتند در اتاقي ديگر. بقيه روز , بچه ها
با هم شوخي مي كردند و سر به سر هم مي گذاشتند.
آن شب احمد خوابش نمي برد و مدام از اين پهلو به آن پهلو مي شد.
طوري كه عباس در تخت پائيني , تاب و تحملش را از دست داده بود و مدام
غرغر مي زد :
احمد! چرا اينقدر سر و صدا مي كني نه خودت مي خوابي , نه
مي ذاري من بخوابم .
آخه نمي تونم رفتار اون ماموره رو از ذهنم بيرون كنم . مي دوني حالا
كه فكر مي كنم مي بينم كه خنده اون از جهاتي درست بود.
چطور مگه !
فكرش رو كن ما با اسلحه اونها شيميايي شديم اما حالا اينجا اومديم
تا اونها ما رو درمون كنن .
اي بابا! همه مون داريم امتحان مي شيم . ايشاالله كه ما پيش خدا
سرفرازيم .
يكي , دو روزي بود كه بچه ها در بيمارستان بستري شده بودند. ديروز
يك سري آزمايش بر روي تك تك بچه ها انجام دادند و امروز هم بايد ادامه
آن انجام مي شد. وضعيت بيمارستان مناسب بود و بچه ها هم راضي . احمد
مثل هميشه كيف اكسيژنش را همراه داشت و با لوله هاي باريكي كه در بيني
داشت تنفس مي كرد. بچه ها شنيده بودند كه يك ايراني ديگر هم در اين
بيمارستان بستري است . بهمين خاطر دنبال فرصتي بودند كه سري به او
بزنند.
سرانجام احمد و عباس در يك فرصت خود را به طبقه سوم رساندند و
به سراغ آن ايراني رفتند. انگار وضع مالي اش خيلي خوب بود. اتاق
شخصي , دكتر و پرستار مخصوص و امكاناتي خيلي خوب .
احمد و عباس ديگر طاقت نداشتند. انبوهي از سوالات ذهنشان را
مشغول كرده بود. پس سلام كردند و وارد شدند. خانمي كه همراه بيمار بود ,
حسابي تعجب كرده بود , انگار انتظار حضور ايراني ها را در اين بيمارستان
نداشت .
اوه خدا , شما ايراني هستيد , چه خوب .
عباس كه خيلي كنجكاو به نظر مي رسيد پرسيد :
ببخشيد حال مريضتان چطوره
ايشان , همسر من هستند. مدتي است كه از لوكمي رنج مي برد.
لوكمي .... لوكمي ديگه چيه
همان سرطان خون است .
خيلي متاسفيم , خدا شفاشون بده .
احمد كه در تمام اين لحظات ساكت بود , انگار چيزي توجه او را جلب
كرده باشد به سمت تخت آن مرد رفت .
حدسش درست بود. آن مرد همان ....
چندي روزي بود كه بچه ها شيمي درماني مي شدند. احمد درد زيادي را
تحمل مي كرد اما خاطرات گذشته بيشتر ذهن او را مشغول كرده
بود.
خاطرات دوران دانشگاه . زماني كه با آن مرد همكلاسي بود. هر دو آنها
در رشته پزشكي تحصيل مي كردند. پدرام جزو شاگردان خوب دانشگاه و از
تمكن مالي بالايي برخوردار بود اما احمد , قدري نمراتش بهتر بود و از
خانواده هاي فقير جنوب شهر. يك سال بيشتر به پايان تحصيلات آنها
نمانده بود كه به يكباره همه چيز به هم ريخت .
خبر شهادت برادر احمد , او را سياه پوش و از حضور در كلاسهاي درس
دور كرد. پس از چند روز غيبت , احمد به دانشگاه بازگشت . پدرام روي يكي
از نيمكت هاي محوطه دانشگاه نشسته بود و كتاب مي خواند. ناگهان از دور
احمد را سياه پوش ديد. به سرعت خود را به او رساند و گفت : احمد چي
شده , چرا لباس سياه پوشيدي , چرا چند روز است كه غيبت داري !
برادرم , عزيزترين كسم رو را از دست دادم .
برادرم محسن چند روز پيش به شهادت رسيد.
احمد اين را گفت و شروع به گريستن كرد. پدرام كه ناراحت شده بود ,
دستي به شانه احمد كشيد و به او تسليت گفت .
احمد كه كمي آرام شده بود گفت : پدرام منو حلال كن من دارم از اينجا
مي رم .
كجالله كجا مي ري
مي خوام برم انصراف بدم و بعد برم جبهه .
چي مي گي پسر! تو يكسال ديگه دكتر مي شي .
اين چيزها ديگه برام مهم نيست . مي خوام به وصيت برادرم عمل كنم .
احمد! مثل اينكه تو عقل تو از دست دادي . مي خواي مثل برادرت زير
خاك بري كه چي بشه . ديوونه ....
حرف دهنتو بفهم .....
احمد روز به روز ضعيفتر شده و داروهاي شيميايي بد جوري او را از پا
انداخته بود. با اين حال او دوست داشت تا يك بار ديگر پدرام را از نزديك
ببيند. غافل از اينكه پدرام نيز حال و روز خوبي ندارد و او نيز روزهاي
واپسين را طي مي كند.
بالاخره با اصرارهاي احمد , او را با يك ويلچر به اتاق پدرام بردند. حال
پدرام اصلا خوب نبود و او هم به سختي اين دوران را تحمل مي كرد.
چشمان پدرام بسته و كاملا آرام روي تخت خوابيده بود. انواع دستگاههاي
برقي , او را كنترل مي كردند.
احمد به سمت پدرام رفت و در كنار او قرار گرفت . به ياد روزهاي
گذشته دستي به روي شانه هاي او كشيد و سپس به آرامي شروع به گريستن
كرد. انگار روزهاي تلخ و شيرين گذشته را مرور مي كرد. باورش نمي شد كه
پس از سالها او را اين چنين و در چنين مكاني ملاقات كند.
ساعتي بعد پدرام در مقابل چشمان منتظر احمد , از خواب بيدار شد.
شما كي هستيد !
منو نمي شناسي , منم احمد.
كدوم احمد , يادم نمي ياد.
احمد مظاهري , دانشگاه تهران .
ديگر صدايي ميان آن دو شنيده نمي شد و تنها قطرات اشك بودند كه با
هم حرف مي زدند. گويا سالهاي دوري را مرهمي بالاتر از اين
نبود.
پدرام دكتراي تخصصي در بيماري هاي كليوي بدست آورده بود و
احمد.....
نيمه هاي شب بود. همه در بيمارستان خواب بودند , اما هنوز چشماني
در نور مهتاب مي درخشيد. احمد بر روي تخت , نشسته نماز مي خواند. او
مدام از خدا شفا مي خواست و مطمئن بود كه خدا اين محبت را از او دريغ
نمي كند.
صبح فردا مثل هميشه , پرستاران به سراغ بيماران آمدند. اما به يكباره
صداي جيغ در فضاي بيمارستان پيچيد.
لحظاتي بعد همه دوستان احمد گريه مي كردند. همه بالاي تخت او
حاضر بودند. حتي پدرام هم در كنار او اشك مي ريخت . در حاليكه در وجود
خويش , آثاري از بيماري نمي يافت .
ث مهدي بابازاده

| |