قسمت چهارم
آيت الله مجتبي تهراني
« لا يبخل و ان بخل عليه صبر »
مومن بخل نمي ورزد و اگر بر او بخل ورزيده شود صبر
مي كند.
كثرت استعمال واژه « بخل » , در مال است و الا بخل به معناي امساك
وقبض بيجاي نعمتها است . اين رذيله , نسبت مستقيمي با سنين عمر دارد.
هر قدر سن افزايش يابد اين ملكه راسخ تر خواهد شد چنان كه پيامبر(ص )
فرمودند :
« يهدم ابن آدم ويشب منه اثنتان . البخل وطول الامل » (45 )
فرزندان آدم هر قدر پا به سن مي گذارند دو خصلت در آنان تازه تر
مي شود. « بخل » و « آرزوي دراز » .
بخل انسان را از قرب حق محروم مي كند چنان كه رسول خدا(ص )
فرمود :
« البخيل بعيد من الله , بعيد من الناس , بعيد من الجنه قريب من النار » (46 )
بخيل از خدا , خلق و بهشت دور است اما به آتش جهنم نزديك است .
در روايتي ديگر تعبير معنوي درباره اين رذيله شده است :
« البخل شجره تنبت في النار »
بخل درختي است كه در آتش مي رويد.
« فلا يلج النار الا البخيل » (47 )
در آتش وارد نمي شود مگر بخيل اين تعبير كه انحصار را مي رساند , بخل
را از دايره بخل مادي خارج مي كند و تذكار به معناي وسيع بخل مي دهد.
روايت مي فرمايد فقط اهل بخل وارد آتش مي شود. بنابراين كساني كه اطاعت
خدا نمي كنند و از آن سرباز مي زنند. مصداق بخيل هستند. چگونه چون
جميع اموري را كه خداوند به عنوان سرمايه هاي الهي , به افراد بشر داده
است , بايد در راه خدا و در طريق اجراي تكاليف الهي به كار گرفته شود.
طاعات ما , ابزاري مي خواهد و ابزارش نعمت هاي مادي و غيرمادي است كه
در اختيار داريم . اگر از مصرف ابزارها امساك كرديم , بخيل هستيم .
در روايتي آمده است كه مومن نمي تواند مومن باشد و بخل
بورزد.
« خصلتان لا تجتمعان في مومن , البخل و سوالظن (48 )
دو خصلت در مومن جمع نمي شود : بخل وسوظن .
يكي از دعاهاي رسول الله (ص ) اين بود كه :
« اللهم اني اعوذ بك من البخل » (49 )
پروردگارا به تو از بخل پناه مي برم .
توضيح آنكه ما دو گونه بخل داريم :
1 ـ بخل ابتدايي
2 ـ بخل مجازاتي
بخل ابتدايي معنايش روشن است , مثال در مورد بخل مالي . جايي كه
انسان شرعا بايد مالي را مصرف كند اما مصرف نكند , ماند ادا نكردن حقوق
واجب النفقه . يا در غير مالي . جايي كه مي تواند گرهي از كار ديگري باز كند.
اما امساك كند.
نوع ديگر بخل , مجازاتي است و آن چنين است كه شخص مورد بخل
ديگري قرار گيرد , مثلا مشكلي داشته و كسي قادر به حلش بوده و حل نكرده
است .پس از چندي فرد بخيل دچار مشكل مي شود و حل آن از شخص اولي
برمي آيد , در اينجا اگر او مشكل فرد بخيل را حل نكند , اين بخل را بخل
مجازاتي مي گويند. (جزاي بخل را با بخل دادن ). علي (ع ) در اين خطبه به
اين مطلب اشاره فرموده اند :
« لا يبخل و ان بخل عليه صبر »
مومن هيچ گاه بخل نمي ورزد نه بخل ابتدايي ونه مجازاتي .
« قنع فاستغني »
مومن قانع گرديد پس بي نياز شد.
« قناعت » از فضائل نفساني است . رضاست به آنچه دارد و به مازاد از آن
چشمداشت ندارد. قناعت براي وصول به يك سنخ معنويات از صفات
محوري است . در مقابل , حرص , ايمان سوز است . هلاكتي كه از ناحيه
حرص حاصل مي شود آدمي را به جهنمي مي كشاند كه منتهااليه آن معلوم
نيست .
قناعت وحرص در هر دو به امور دنيوي مربوطند. چرا قناعت محوري
دارد پاسخش اين است كه اگر انسان از نظر معيشت مادي آسوده خاطر
باشد , رشدش در ناحيه معنويات گسترش مي يابد. در حالي كه اگر گرفتاري
خاصي داشته باشد , همه فكر متوجه آن مي شود.آرامش دل , مبدا سير
معنوي است . وقتي آرامش تامين معاش پديدآمد احساس كمبود معنويات
رخ مي نمايد. با نماز و روزه اي كه عادت شده است , نمي توان سير معنوي
كرد. از آن طرف , حرص , رذيله اي محوري است كه جايي براي توجه وتذكر
به خدا و معنويات باقي نمي گذارد. پيامبر(ص ) فرمودند :
« منهومان لا يشبعان , منهوم علم ومنهوم مال » (50 )
گرسنه علم ومال , سيري پذير نيستند.
در مقابل , درباره قناعت فرموده اند :
« طوبي لمن هدي الاسلام وكان عيشه كفافها وقنع به » (51 )
خوشا به حال كسي كه هدايت اسلامي يافت و زندگيش بر اساس كفاف
وقناعت است .
در روايات متعددي آمده است كه قناعت , يكي از ريشه هاي شكر است .
« قنع فاستغني » , (قناعت غنا مي آورد) , شايان توضيح است كه دو گونه
غنا در امور مادي داريم : غناي با مال و غناي ازمال .
همچنين غنا , به غناي ظاهر و غناي باطن تقسيم مي شود.
غناي ظاهر لزوما با غناي باطن همراه نيست . چه بسا اغنيايي كه از نظر
باطن وروح فقيرند و فقرايي كه از نظر باطني غني هستند. غناي با مال , غناي
ظاهري است . غناي از مال بي نيازي از مال است . اگر چه اين بي نيازي از مال
اخذ شده باشد.
كسي كه به دنبال غناي ظاهري است همواره از فقر باطني رنج مي برد.
انسان غني ولي حريص , روحش گدا صفت است . در مقابل , قانع , كه غني از
مال است نه بي نياز به سبب مال , و نسبت به دنيا بي اعتناست , ثروتمند
است . در روايت فوق مقصود از غنا « غناي از مال » است . امام صادق (ع )
درباره اين غنا مي فرمايد :
« منع قنع بما رزقه الله تعالي فهو من اغني الناس » (52 )
كسي كه به روزي الهي قانع شد , از بي نيازترين مردم است .
چون ملاك ثروت و فقر حقيقي , بي نياز و احتياج روح است , پس
قانع , ثروتمند واقعي است .
« حياوه يعلو شهوته »
حياي مومن , شهوتش را مي پوشاند.
علو در اينجا , كنايه است از تسلط حيا بر شهوت . حياي مومن اجازه
اعمال گسترده قوه شهوت را نمي دهد.
مبدا اين حيا , عقل است . چنان كه در جمله هاي قبلي از امام (ع ) نقل
شد كه فرموده بودند : « عقل فاستحيي » .
« وده يعلو حسده »
دوستي مومن حسادتش را مي پوشاند.
تمناي زوال نعمت از غير را حسد گويند , مرضي كه درمانش بسي مشكل
است .
در اين روايت اشاره به نكته لطيفي شده است . ريشه حسد عداوت و
دشمني است و اگر كهنگي پيدا كند از آن به « حقد » يا كينه تعبير مي كنند. كينه
دشمني در دل مانده است و عداوت دشمني تازه را گويند. بنابراين اگر
دشمني به دوستي تبديل شود , حسادتي باقي نخواهد ماند. مومن رابطه
دوستي اش با ديگران به قدري قوت دارد كه حسادت را از بين مي برد. محبت
عامل بسيار ارزنده اي است . همه علماي اخلاق متفق اند كه سريعترين راه در
ريشه كن كردن رذايل نفساني , تحكيم مودت بالله و عشق به اولياي الهي
است .
ود , اظهار محبت است . مومن در ارتباطش با مومنان , محبت از سراپاي
وجودش مي جوشد و ظاهر مي شود.
محبت دو گونه است : انفعالي و فعلي . محبت در زن اغلب انفعالي است
و در مرد فعلي است .
از جمله :
« و وده يعلو حسده »
در مي يابيم كه محبت مومن فعلي است .
« و عفوه يعلو حقده »
عفو وگذشت مومن , حقد و كينه اش را مي پوشاند.
حقد , عداوت كهنه شده است . به حق و يا ناحق . زماني كه از شخص
ديگري عصباني و خشمگين مي شود اما قادر به انتقام گيري نيست . اين خشم
در درون جايگيري مي شود. به تعبير ديگر , در قلب لانه مي كند. از روايت
فوق در مي يابيم كه مومن وقتي خشمگين مي شود و آتش جهنم در دلش
شعله ور مي گردد. آن آتش را خاموش مي كند , نه آنكه آتش را پنهان كند. افراد
عادي خشم را در نهانخانه دل پنهان مي كنند. از اين رو , علماي اخلاق در
تعريف حقد فرموده اند : اضمار عداوت در قلب . در روايت آمده است :
« شر ما سكن القلب الحد » (53 )
از جمله بدترين شروري كه در دل لانه مي كند , كينه است .
« الحقد من طبايع الاشرار » (54 )
كينه ورزي » , طبيعت افراد شرور است .
حضرت رسول (ص ) فرمودند كه مومن آنگاه كه نتوانست انتقام گيرد ,
كينه را در دل نگاه نمي دارد :
« المومن لا بحقود » (55 ) مومن خير مومن رامي طلبد حتي اگر در
باره اش به ناروا عمل كرده باشد. مومن به ملكه مقابل حقد كه نصيحت است
آراسته است .
حقد , شر خواهي و نصيحت خيرخواهي است . علي (ع ) مي فرمايد :
« لا عداوه مع نصح » (56 )
دشمني و خير خواهي با يكديگر جمع نمي شوند.
« و لا يلبس الا الاقتصاد »
مومن نمي پوشد مگر به اقتصاد.
اگر به ظاهر روايت تمسك كنيم , آدمي از نظر پوشش ولباس سه گونه
مي تواند عمل كند :
در پوشش اهل اسراف باشد.
پوشش اهل دنائت را به تن كند , با آنكه قدرت بر لباس بهتر دارد.
پوشش متعارف ومتوسط داشته باشد.
برخي متشرعين به دليل دوري از اسراف , به تفريط افتاده اند. در حالي
كه بر طبق روايت , توجه به عرف معيشت يك اصل است :
« ان الله تعالي يحب ان يري اثر نعماته علي عبده » (57 )
خداي تعالي دوست دارد ظهور نعمتش را در ظاهر بندگانش مشاهده
كند.
برخي لباس را در اينجا , استعاري دانسته اند. مطابق اين نظر , مقصود از
اين روايت دستور ميانه روي به مومنان در جميع امور است . مومن اهل حد
وسط است . نه به سوي افراط ميل مي كند نه به سوي تفريط .روايات زيادي
در اين باره نقل شده است .
از جمله پيامبر اكرم (ص ) فرمودند : « ثلاث منجيات » سه چيز موجب
نجات انسان مي شود.
1 ـ خشيه الله في السر و العلانيه
اول خشيت , از خداوند است و در نهان و آشكار.
خشيت , ترسي است كه مبتني بر بينش و فهم است , خوف از خداست .
هنگامي كه عظمت او ادراك مي شود. قرآن كريم مي فرمايد :
« انما يخشي الله من عباده العلما » تنها علما , اهل خشيت هستند.
2 ـ والقصد في الفقر و الغني (58 )
ميانه روي واعتدال در حال فقر و توانگري
3 ـ والعدل في الرضا والغضب (59 )
در حالت رضا يا هنگامه غضب , معتدل است .
اعتدال , تاكيدي بر جمله قبل اميرالمومنين (ع ) هم هست اما در جنبه
نفساني . سرخوشي , مومن را از اعتدال بيرون نمي برد ومرزها را نمي شكند و
غضب و عصبانيت اعتدال وي رابر هم نمي زند.
« و مشيه التواضع »
راه رفتن مومن متواضعانه است .
مومن نه دچار تكبر ميشود و نه ذلت وخواري . مشي هم به رفتن گفته
مي شود و هم به روش . مومن هم در راه رفتن و هم در در روش زندگي از
تواضع برخوردار است .
« خاضع لربه بطاعته »
مومن براي اطاعت پروردگارش اهل خضوع است .
برخي گفته اند خضوع , تواضع جوارح ظاهري و خشوع , تواضع باطن
است . بعضي ديگر معتقدند خشوع در نگاه و صورت است ولي خضوع , با
همه پيكر است . اين معنا رااز آيات قرآن اخذ كرده اند :
« خاشعه ابصارهم » (60 )
و خشعت الاصوات للرحمن » (61 ) , بعضي نيز خضوع را كرنش دروني
دانسته اند. مومن خاضع است اما به سبب اطاعت پروردگارش , دل آن گاه در
برابر حقيقتي كرنش مي كند كه درك عظمت نمايد.
آدمي درميان موجودات به دليل قدرت انتخاب , خضوع را از طريق
تفكر و شناخت و معرفت به دست مي آورد. البته آنگاه كه براي مومن
خضوع , حاصل شد , همه موجودات در برابرش خاضع مي شوند. علي (ع )
مي فرمايد :
« من خضع لعظمه الله تعالي ذلت له الرقاب » (62 )
كسي كه براي خداوند تعالي خاضع شد. همه موجودات در برابرش
خاضع خواهند بود.
خاضع انتخابي , خاضعان جبري را به دنبال خود مي آورد. اختيار عالم
را به دست مي گيرد.
« راض عنه في كل حالاته »
مومن از پروردگارش در تمام حالات راضي است .
مومن اهل شكايت از خداوند نيست . هيچ گاه نعم الهي را فراموش
نمي كند وبلا راهم به مصلحت خويش ميداند.
امام حسين (ع ) درهنگامه روز عاشورا كه همه ياران به شهادت
رسيده اند و غرق درياي ابتلائات بودند , فرمودند :
« الهي رضا بقضائك وتسليما لامرك »
پروردگارا من خشنودم به قضاي تو و به امر توتسليم هستم .
ـــــــــ
پاورقي :
45 ـ بااين لفظ يافت نشد . در نسخه بحارالانوار , ج 73 , ص 22 و اثبات
الهداه , ج 2 , ص 301 » يشيب ابن آدم ويشب فيه خصلتان . اعرض وطول
الامل » .
46 ـ وسايل , ج 7 , ص 130
47 ـ اخلاق محتشمي , تاليف خواجه نصيرالدين طوسي , ص
3210
48 ـ بحارالانوار , ج 77 , ص 1720
49 ـ مجموعه ورام , ج 1 , ص .172 المحجه , ج 2 , ص 331
50 ـ خصال , ص 530
51 : وسايل , ج 15 , ص 2310
52 ـ اصول كافي , ج 2 , ص 139 (چاپ آخوندي ) .
53 ـ غرر , ج .4 ص 1640
54 ـ غرر , ج .2 ص 1630
55 ـ وسايل , ج .11 ص 180
56 ـ غرر , ج 6 , ص 360
57 ـ مجمع البيان , ج 1 , ص 3870
58 ـ بحارالانوار , ج 70 , ص 60
59 ـ سوره قلم , آيه 430
60 ـ سوره طه . آيه 108
61 ـ غرر , ج 5 , ص 3970
62 ـ غرر , ج 5 , ص 1680

|