قسمت سوم
آيت الله مجتبي تهراني
« و يتهم علي الغيب نفسه »
مومن خودش را در عيوب متهم مي كند.
مومن خودش را متهم مي كند نه ديگران را , انسان دوگونه
عيوب خفيه دارد : عيوب خفيه از مردم و عيوب خفيه از
خودش , خداوند علام الغيوب است و فريب ظاهرالصلاحي
مانند ما را نمي خورد , پيامبر به ابوذر فرمودند :
« ان الله تعالي لاينظر الي صوركم » (25 )
همانا خداي تعالي به صورتهاي اعمال شما نگاه نمي كند.
انسان اگر به عيوب باطن خويش بپردازد , تمام شدني نيست .
يك عيب را كه برطرف مي كند , مي فهمد كه دو عيب ديگر هم
دارد. وقتي به آن دو پرداخت , هشت عيب ديگر بروز مي كند و
همين طور به صورت تصاعدي بالا مي رود.
بنابراين , كسي كه خود را بي عيب مي بيند , سراپايش عيب
است .
« يحب في الله بفقه و علم »
براي خدا با فهم و علم دوست مي دارد.
در اين عبارت سه نكته مطرح شده است :
1 ـ حب مومن مرتبط با خداست . همه محبتهايش براي
الله است .
2 ـ اين حب مقرون به فقه و فهم است . چرا خدا را دوست
مي دارد چون ادراك قلبي كرده است .
3 ـ مومن دوستي اش با مومنان بر مبناي حب في الله است .
اينجاست كه بايد به مقام دوستي عالم و دانا باشد. تشخيص
اولياي خدا كه انسان با آنها به مودت مراوده دارد , مبناي « حب
في الله » است . اين طور نيست كه مومن دشمن را جاي دوست
فرض كند و با او طرح رفاقت بريزد. مون زيرك است . حبش
في الله است و آن را فقه و علم درمي يابد.
« و يقطع في الله بحزم و عزم »
در راه خدا قطع مي كند به حزم و عزم
در جمله قبل , از پيوستن فرمودند و در اين عبارت از
گسستن , قطع رابطه مومن براي خداست اما دو قيد دارد :
1 ـ حزم
2 ـ عزم
« حزم » به معني تدبير است , آنگاه كه انسان از نظر دروني با
كسي قطع علاقه كرد در ظاهرش نيز منعكس مي شود. قطع
رابطه درون , روابط بروني را نيز قطع مي كند. اما مومن زيرك
است . با آنكه قطع رابطه دروني كرده است مراقب است و در
روابط بروني مواظب , اگر قطع ارتباط باطني باعث ضرر يا
مشكلاتي براي او شود ظاهرش را درست مي كند. انسان از
دشمني كه قطع رابطه كرده است , رويش را برنمي گرداند ,
مراقب است كه از ناحيه دشمن ضربه نخورد.
« عزم » به معني استواري است , يعني مومن در قطع
ارتباطش استوار است . قطع و وصلش حساب شده است . هم
روابط دروني اش حساب شده است و هم روابط بيروني اش . هم
قطع باطني اش حساب شده است و هم بيروني اش .
« لايخرق به فرح »
شادي مومن صدمه اي به ادراكات وي نمي زند.
« ولا يطيش به مرح »
خوشحالي بسيار عقلش را نبرد.
« مرح » شدت سرور و شادماني را گويند. در دو مورد , انسان
ضعيف النفس به هم مي ريزد. خوشحالي و مصيبت زياد , در اين
دو موضع به ادراكات صدمه مي خورد. سفات حاصل اين دو
حال است .
خوشحالي زياد غالبا در هنگام معصيت است . باطن در
ظاهر اثر مي گذارد و اعمال ظاهريش به انحراف مي گرايد.
« مذكر للعالم , معلم للجاهل »
يادآور دانا باشد و معلم نادان
از اين دو خصيصه درمي يابيم كه مومن به رشد توجه دارد ,
رشد خود و ديگران .
« لايتوقع له بائقه و لايخاف له غائله »
از مومن انتظار شر نمي رود و از بلايش نترسد.
« كل سعي اخلص عنده من سعيه »
اعمال ديگران را از اعمال خود خالص تر مي داند.
مومن چون خود را مي شناسد و از خباثت هاي نفس آگاه است ,
به اعمال خويش غره نمي شود.
« و كل نفس اصلح عنده من نفسه »
و همه را از خود شايسته تر مي داند.
« عالم بعيبه شاغل بغمه » (26 )
عالم به عيب خود است و گرفتار غم خويش .
وقتي مومن با اندوه خويش سر در گريبان شد , از توجه به
عيوب ديگران باز مي ماند. در اين هنگام به علم مي رسد.
روايات در اين زمينه بسيار زياد است .
« قال رسول الله (ص ) : ثلاث خصال من كن فيه او واحده
منهن كان في ظل عرش الله يوم لاظل الا
ظله » (27 )
رسول الله (ص ) مي فرمودند كه سه خصلت اگر در كسي
بود , همه اش يا يكي از آن , در سايه عرش الهي واقع مي شود.
روزي كه سايه اي جز سايه حق تعالي نيست .
« رجل اعطي الناس من نفسه ما هو سائلهم لها »
با مردم طوري رفتار مي كند كه دلش مي خواهد مردم با او رفتار
كنند.
« و رجل لم يقدم رجلا و لم يوخر اخري حتي يعلم ان
ذلك الله رضي او سخط »
كسي كه گامي به جلو يا به عقب نمي نهد مگر آنكه رضاي
خدا در آن بداند.
« و رجل لم يعب اخاه المسلم بعيب حتي بنفس ذلك
العيب من نفسه »
و كسي كه عيب برادر مومنش را جستجو نكند مگر آن كه
آن عيب را از خودش دور كرده باشد.
« فانه لا ينفي ذلك العيب منها عيبا الا بداله عيب و كفي
بالمر شغلا بنفسه عن الناس » (28 )
پس اگر عيبي را از خويش نفي كند , عيبهاي ديگر ظاهر
مي شود وكافي است براي مردم كه مشغول به خود باشد از
مردم .
در روايت ديگري رسول الله (ص ) بشارت داده اند به
كساني كه به اصلاح عيوب خويش مشغولند : فرموده اند :
« طوبي لمن شغله خوف الله عزوجل من خوف
الناس » (29 )
خوشا به حال كسي كه خود از خدا او را از خوف از مردم
بازداشت .
طوبي لمن شغله عيبه عن عيوب المومنين من اخوانه » (30 )
خوشا به حال كسي كه عيوبش وي را از پيگيري عيوب
برادران مومنش بي نياز كرده است .
امام باقر(ع ) مي فرمودند كه ديدن عيب ديگري و نديدن
عيب خود , عيب است , مومن به عيبش علم پيدا مي كند.
« كل سعي اخلص عنده من سعيه و كل نفس اصلح عنده من
نفسه . »
هر تلاشي در نزد او از تلاش خودش خالص تر و هر نفس از
نفس خودش شايسته تر است .
اين نكته , جذاب است نمي توانم از آن بگذرم . آدمي در دو
مورد بيچاره مي شود :
1 ـ در ارتباط با اعمال نيك : مطلب عجيبي است كه اعمال
خوب , آدمي را به بدبختي بكشاند. تاكنون هر چه شنيده
بوديم , اعمال زشت بود كه منجر به شقاوت مي شد اما اعمال
نيك هم اگر با عجب قرين شود , نتيجه اش هلاكت است . طبق
روايت فوق اميرالمومنين (ع ) مي فرمايد براي پرهيز از عجب
تمام اعمال نيكت را به زير سئوال ببر.
2 ـ خودبزرگ بيني در معنويات : وقتي كمالات ظاهري به
تكبر منجر شد , صاحب آن را تباه مي كند. شجاع واقعي , كسي
است كه وقتي متوجه خلاف خود شد , اعتراف كند و شرمنده
شود. شجاع كسي است كه هواي نفس را بكوبد.
« عالم بعيبه , شاغل بغمه »
به عيوب نفساني خويش آگاه است و مشغول به غم و اندوه
دروني خويش است .
« لايثق بغير ربه »
اعتماد نمي كند به غير پروردگارش .
انساني كه به غير خدا تكيه كند , بدون پشتوانه است . امام
جواد(ع ) مي فرمايند :
« الثقه بالله ثمن لكل غال و سلم الي كل عال » (31 )
اعتماد به خدا بهاي هر چيز گران قيمت است و نردباني است به
سوي هر بلندي .
چه شده كه ما به وعده هاي الهي اعتماد نمي كنيم جز اين
است كه ربوبيت حق را باور نكرده ايم . در بخشي از روايت
مفصل از امام عسگري (ع ) آمده است :
« فلاتعجل علي ثمره لم تدرك »
در خصوص مسئله اي كه به آن نرسيده اي عجله و شتاب
مكن .
« و انما تنالهافني اوانها »
در فصل آن بهره مند خواهي شد.
« و اعلم ان المدبر لك اعلم بالوقت الذي يصلح حالك فيه »
آن كسي كه تدبير امور تو را مي كند آگاهتر است به وقتي كه
اصلاح مي شود حال تو در آن .
« فثق بخيرته في جميع امورك يصلح حالك »
پس به انتخابهاي خير او در تمام امورت اعتماد كن تا حالت
اصلاح شود.
« ولا تعجل بحوائجك قبل وقتها »
و تعجيل مكن در حوائج خود قبل وقت آنها.
« فيضيق قلبك و صدرك و بخشاك القنوط » (32 )
پس قلبت و سينه ات تنگ مي شود و مي ترساند تو را نااميدي و
ياس .
در همين روايت آمده است كه فشار روحي هم كه براثر نرسيدن
وقت به آدمي وارد مي شود , نفع دارد.
يكي از بزرگان با تعبيري عوامانه مي فرمودند كه « پيش خدا
وابده » يعني راحت راحت باش . اين اعتماد است كه روح را
آرامش مي بخشد.
« قريب وحيد حزين » (33 )
مومن هم به خدا و هم به خلق نزديك است , تنها و اندوهناك
است .
از اين عبارت در مي يابيم كه مومن منزوي نيست , اما وقتي در
ميان مردم است , تنهاست , چون انسش تنها با خداست . آنگاه
كه جنبه يلي الخلقي مومن بر اثر جنبه يلي الخقي كم رنگ شد ,
حزن پديد مي آيد.
روايت را با غريب هم مي توان معنا كرد. مومن در جمع مانند
شخص غريبي است . معناي اين سخن آن نيست كه مومن كار
اجتماعي نميكند. خير , مسئله رشته اتصال قلب با عالم غيب
است . همين تعبير در نهج البلاغه آمده است :
« كن في الناس فلا تكن معهم »
در مردم باش اما با مردم مباش .
امام حسن عسگري (ع ) مي فرمايد :
« من انس بالله استوحش من الناس و علامه الانس بالله
الوحشه من الناس »
كسي كه با خداوند مانوس است از مردم در وحشت است و
علامت انس خدا وحشت از مردم است .
« يحب في الله ويجاهد في الله ليتبع رضاه »
دوستي مومن در راه خدا و مجاهده اش در طريق اوست تا تابع
رضاي او شود. در اين روايت از يك طرف به امر دروني اشاره
مي فرمايند , (محبت در راه خدا) و از طرف ديگر به اثر خارجي
و كاركرد بدن .
« ولا ينتقم لنفسه بنفسه »
براي خودش اهل انتقام نيست .
خداوند رحمت كند بزرگي را كه مي فرمود اگر يك غلط را بغل
غلط ديگر بگذاريم مي شود دو غلط , مومن انتقام را به خداوند
منتقم وا مي گذارد. چون احتمال مي دهد در انتقام گيري هواي
نفسش مداخله كند.
« ولا يوالي في سخط ربه »
دوستي مومن در ارتباط با خشم پروردگارش واقع
نمي شود.
« مجالس لاهل الفقر »
همنشين اهل فقر است .
شايد علت همنشيني بااهل فقر , حفظ روحيه قناعت باشد.
قرآن كريم مي فرمايد :
« كلا ان الانسان ليطغي ان راه استغني » (34 )
چنين نيست به يقين انسان طغيان مي كند چونكه خود را بي نياز
مي بيند.
البته معناي روايت اين نيست كه هر كس از نظر مالي و رفاه غني
بود قرب به حق ندارد , دقت بفرماييد!
« مصادق لاهل الصدق » (35 )
تصديق كننده است اهل صدق را.
فقط يك دوستي حقيقت دارد و آن , دوستي با حق تعالي است .
او صدق است و سايرين كذب اند , او بود است و بقيه
نمودند.
« موازر لاهل الحق »
كمك كار اهل حق است .
« عون للغريب , اب لليتيم , بعل للا رمله »
ياور غريب و پدر يتيم و شوهر بيوه زن است .
« حفي با هل المسكنه »
به اهل مسكنت مهربان است .
حفي غير از غريب است . تعبير حفي از قرآن است .
« انه كان بي حفيا »
همانا خداوند به من مهربان است . (با لطافت با بندگان برخورد
مي كند.)
مومن در روابط اجتماعي بااين شان الهي با خلق برخورد
مي كند. امام عسگري (ع ) فرمود :
« خصلتان ليس فوقهما شي الايمان بالله و نفع
الاخوان » (36 )
دو خصلت است كه فوق آن دو چيزي نيست . ايمان به خدا و
سود رساني به مومنان . مومن مظهر صفات الهي است . و بايد
در رابطه اجتماعي خود اين صفات را تسري بدهد.
« مرجو لكل كريهه مامول لكل شده »
مومن اميد و پناهگاه براي رفع مشكلات است و در شدايد اميد
و پناه مردم است .
از اين روايت در مي يابيم كه مومن در جامعه اي كه زندگي
ميكند محور و حلال مشكلات است .
مامول از امل به معني آرزو است . تفاوت رجا و امل در اين
است كه رجا وقوعش نزديك و امل دورتر است . مومن
مشكل گشاست و جامعه از او توقع حل مشكل دارد. امام
صادق (ع ) مي فرمايد :
« لايكون المومن مومنا حتي يكون كامل العقل »
مومن مومن نيست مگر آنكه عقلش كامل گردد.ولايكون كامل
العقل حتي يكون فيه عشر خصال »
و عقلش به كمال نمي رسد مگر آنكه در او ده خصلت
باشد.
مقصود از عقل در اينجا , عقل عملي است . اولين خصلت چنين
است .
« الخير منه مامول و الشر منه مامون »
آنچه از او توقع مي رود خير است و از شر او در امان
هستند.
« يستقل كثيرالخير من نفسه »
كار خير بسيارش را كم مي داند.
« ويستكثر قليل الخير من غيره »
خير كم ديگران را زياد مي داند.
« ويستكثر قليل الشر من نفسه » (37 )
شركم خودش را زياد مي داند.
از خطاهاي بزرگ انسان , قليل شمردن خطاهايش است و از
بزرگترين بيماريهاي نفساني , بزرگ ديدن خيرات خويش و
كوچك دانستن خدمات مردم است .
« لا يتبرم بطلب حوائج »
از مراجعه مكرر مردم به ستوه نمي آيد.
« هشاش بشاش »
طراوت وجه دارد و برخوردش با روي باز است .
« لا بعباس »
عبوس نيست .
ولا بجساس »
در عيوب ديگران جاسوسي نمي كند.
« صليب »
پايدار است .
« كظام بسام »
داراي كظم غيظ و متبسم است .
كظم غيظ به معناي تحكم است . يعني حلم به خود بستن . از
نظر ظاهر كاظم با حليم , يكي است , اما از نظر باطني حليم
داراي آرامش است و كاظم در درونش طوفاني برپاست , لكن
جلوي اين طوفان را سد كرده است . البته راه پيدا شدن ملكه
حلم , كظم غيظ است . علي (ع ) مي فرمايد :
« ان لم تكن حليما فتحلم فانه قل من تشبه بقوم الا اوشك ان
يصير منهم » (38 )
اگر صاحب حلم نيستي , تحلم بورز , زيرا كمتر كسي خودش را
به گروهي شبيه مي كند مگر آنكه مثل آنها مي شود.
در روايتي از رسول اكرم (ص ) نيز به طريق يافتن ملكه حلم
اشاره شده است :
« انما العلم بالتعلم »
همانا علم با تعلم به دست مي آيد.
« والحم بالتحلم » (39 )
و حلم باتحلم حاصل مي شود.
حلم از كمالات ايماني است . اما كظم غيظ در درجات ضعيف
ايمان حاصل است . يعني , دلبستگي به خدا دارد اما هنوز كامل
نشده است . در روايات آمده است كه كظم غيظ مومن در برابر
گفتار يا عملكرد اهل جهل , برعزت مومن مي افزايد :
« ما من عبداكظم غيظه الا زاده الله عز وجل عزافي الدنيا
والاخره » (40 )
هيچ مومني نيست كه خشمش را فرو خورد مگر آنكه خداوند
عزت دنيا و آخرت به وي عطا مي فرمايد.
مومن خشمناك كه ميتواند براي تشفي خاطرش عكس العمل
نشان دهد اگر كظم غيظ به خرج بدهد در قيامت خداوند دلش
را از « رضا » سرشار مي كند. امام صادق عليه السلام
مي فرمايد :
« من كظم غيظا و لو شا ان يمضيه امضاه , املا الله قلبه يوم
القيامه رضاه » (41 )
كسي كه كظم غيظ مي كند , حال آنكه قادر به اعمال خشمش
هست , خداوند در روز قيامت دلش را از رضايت پر مي كند.
در حالي كه اگر به قصد تشفي خاطر عصباني شود , دري از
جهنم به روي او گشوده خواهد شد. چون در اغلب موارد ,
عصبانيت با ابزار معصيت توام است . پيامبر اكرم (ص )
فرمودند :
« ان لجهنم بابا لا يدخله الا من شفي غيظه بمغصيه الله
تعالي » (42 )
همانا براي جهنم بابي است كه داخل آن نمي شود مگر كسي
تشفي پيدا كند به معصيت خدا.
« بسام »
اهل تبسم است .
« دقيق النظر عظيم الحذر »
تفكرش دقيق و تقوايش عظيم است .
نظر در نسبت به عقل و تعقل است و به ديد باطني اطلاق
ميشود. ترس او به مقدمات گناه بزرگ است , چنان كه از پولدار
شدن , از رياست و مقام برحذر است .
« عقل فاستحيي » (43 )
تعقل مي ورزد و آنگاه حيا مي كند.
حياي او ناشي از تعقل و ادراك است , حيا در آشكارا و در ميان
جمع , ارزش چنداني ندارد. كدام حيا پشتوانه اش عقل است
آن حيايي كه در سريعني در مخفي ترين جاها كه انسان قرار
گرفت , وجود داشته باشد. حيايي كه سر و علن درباره آن يكي
است .
عقل به انسان مي گويد كه خالق , پنهان و آشكار ندارد.
« نحن اقرب اليه من حبل الوريد » (44 )
در نزد حق تعالي سر معنا ندارد. تعقل در اين حد , پشتوانه
حياي مومن است . خدا رحمت كند امام خميني ـ رضوان الله
تعالي عليه ـ را كه مي فرمود : عالم محضر خداست , در محضر
خدا گناه نكنيد.
پي نوشت ها :
25 ـ بحارالانوار , ج 70 , ص . 248
26 ـ بحارالانوار , ج 67 , ص . 336
27 ـ همان , ج 77 , ص . 148
28 ـ خصال صدوق , ص . 80
29 ـ بحارالانوار , ج 77 , ص . 134
30 ـ همان , ج 1 , ص . 199
31 ـ بحار الانوار , ج 78 , ص . 364
32 ـ بحارالانوار , ج 78 , ص . 379
33 ـ در برخي نسخ به جاي « حزين » , جريد » ضبط شده است .
34 ـ سوره علق , آيه 6
35 ـ سوره مريم , آيه 47
36 ـ بحارالانوار , ج 78 , ص . 374
37 ـ بحارالانوار , ج 67 , ص . 296
38 ـ غرر , ج 3 , ص . 11
39 ـ المحجه البيضا , ج 5 , ص . 311
40 ـ اصول كافي , ج 2 , ص . 110 (چاپ اخوندي ) .
41 ـ همان , ص . 110
42 ـ المحجه البيضا , ج 5 , ص . 265
43 ـ در نسخه بحارالانوار , اين عبارت بعد از عبارت : لايبخل ... صبر » آمده است .
التبه در نسخه اصول كافي چاپ اسماعيليه (ترجمه سيد جواد مصطفوي ) نيز
چنين مي باشد.
44 ـ سوره ق , آيه 16

|