
با گذشت ربع قرن از آغاز جنگ تحميلي و 17 سال پس از
پايان آن , هنوز هستند كساني كه مي خواهند با شبهات و
اشكالات مغرضانه و مطرح كردن بحثهايي چون پايان جنگ
پس از آزادي خرمشهر چهره دفاع مقدس ; دفاع جانانه
فرزندان اين مرز و بوم در مقابل دشمنان انقلاب نوپاي اسلامي
را مخدوش نمايند كه با حضور كارشناسان و علمداران
بي ادعاي تاريخ هشت ساله دفاع مقدس راه به جايي نبرده و
نمي برند.
اينان كه در زمان جنگ در لانه هايشان خزيده بودند , امروز
هجمه به مرداني آورده اند كه همه ما آسايش و آرامش امروزمان
را مديون جانفشاني ديروز آنهائيم واين مسئله را مطرح كردند
كه همه كساني كه در اين هشت سال موافق و همراه با جنگ
بودند افراد بي سواد و بي كاري بودند كه از سر ناچاري و
بيكاري عازم جبهه مي شدند!!
ما در جواب اين « شبهه افكنان » كه در حقيقت دشمنان
امروز ملت ما محسوب مي شوند هيچ نمي گوئيم بلكه فقط نام
تعدادي از افرادي كه به فرمان آن آئينه دار جمال بقيه اللهي ;
خميني كبير(ره ) , در پيشبرد و فرماندهي سالهاي حماسه و
دفاع نقش بسزا و تعيين كننده اي داشتند را از نظر گذرانده و
قضاوت را به عهده خودتان مي گذاريم :
شهيدان دكتر مصطفي چمران (دكتراي فيزيك پلاسما)
دكتر مجيد بقايي (پزشك ) مهندس سيد محسن صفوي ,
مهندس مهدي باكري , مهندس حاج حبيب الله افتخاريان
(ابوعمار) , مهندس محمدتقي رضوي , مهندس محسن
وزوايي , مهندس صفر روحي , مهندس سيد مصطفي گلگون ,
اسماعيل دقايقي (ليسانس علوم تربيتي ) حاج محمدابراهيم
همت (دبير آموزش و پرورش ) حسن باقري (ليسانس
دامپروري ) ناصر كاظمي (ليسانس پيراپزشكي و تربيت بدني )
و ستارگان ديگري كه پرداختن به آنها فرصت ديگري را
مي طلبد.
در اين ميان بسيجياني نيز بودند كه به تمام علايق و
زيبايي هاي دنياي فاني پشت پا زده و ره صد ساله را يك شبه
طي كردند.
پدر بزرگوار شهيد « علي رضا جنتي » يكي از شهداي لشگر
32 انصارالحسين (ع ) مي گويد : « بعد از شهادت علي رضا , وقتي
كمدش را باز كرديم , متوجه شديم كه او در كنكور سراسري
سال 1365 بعنوان نفر ممتاز و برگزيده شناخته شده بود . در
وسايل شخصي اش هدايا و لوح تقدير بسياري وجود داشت كه
بخاطر موفقيتهاي علمي و فرهنگي به او داده بودند و اصلا ما را
در جريان اين قضايا قرار نداده بود. علي رضا تمام اينها را در
حالي كسب كرده بود كه مدتي مسووليت بسيج انجمن اسلامي
دبيرستان « ابن سينا » را برعهده داشت و در اتحاديه انجمنهاي
اسلامي نيز به عنوان يكي از عناصر اصلي بشمار مي رفت . اما او
تنها به قبولي در مسابقات دنيايي اكتفا نكرد و در « كنكور
شهادت » با « رتبه عالي » پذيرفته شد. »

|
باغباني براي دو گل
|

پاي خاطرات سردار حاج محمود اميني از فرماندهان لشكر 41 ثارالله در
دفاع مقدس
اشاره :
گردان غواص لشكر 41 ثارالله كرمان از جمله گردانهاي خط شكن بود
كه با موفقيتهاي خود پيروزي عملياتها را رقم مي زد. اولين فرمانده اين
گردان سردار شهيد « حاج احمد اميني » بود كه براي آموزش گردان زحمات
فراواني را به جان خريد. در خصوص نحوه شكل گيري گردان غواص لشكر
41 ثارالله كرمان و به بهانه و يادي از سردار شهيد حاج احمد اميني
خاطراتي از برادر اين شهيد بزرگوار سردار حاج محمود اميني را كه در گفتگو
با خبرنگار ما در كرمان , مرور گرديده از نظر شما مي گذرانيم .
تولد گردان غواص
بعد از عمليات خيبر كه طرح فوندانسيون عمليات والفجر 8 ريخته شد
حاج احمد بعنوان فرمانده گردان غواص كار آموزش غواصي بچه ها را در
بندرعباس و در كنار درياي پر امواج و پر جزر و مد آب سرشار از نمك
شروع كرد و از برادران نيروي دريايي ارتش براي آموزش كمك گرفت . از
آنجا كه ما فرصت چنداني براي آموزش نداشتيم و برادران ارتشي فرصت
زيادي را براي آموزش مشخص كرده بودند لذا حاج احمد تصميم گرفت
خارج از آموزشهاي كلاسيك كار را دنبال كند. لذا بچه ها را به دو گروه
تقسيم و كار را شبانه روز دنبال كرديم و در كنار آموزش مسائل معنوي هم
دنبال مي شد. آب شور دريا بدنها را اذيت مي كرد و بدن بچه ها تاول مي زد ,
اما توكل و اخلاصشان بيشتر مي شد وقتي از تمرين غواصي برمي گشتند با آن
حال به نافله شب مي پرداختند تا اينكه بالاخره با تمرينات مدام بچه ها
آموزش ديده و عزم بازگشت به منطقه را نمودند.
روز آخر آموزش در بندرعباس , سوار بر قايق بوديم كه حاج احمد از
قايق به داخل آب پرت شد و پره قايق پشت سر او را چاك داد. آب پر از
خون شد. او را بالا آورديم و به بيمارستان رسانديم . چندتا بخيه زدند.
بعدها همان محل آسيب ديدگي , محل اصابت تركش نهايي بود كه حاج احمد
را به شهادت نائل كرد.
فرمانده بي ادعا
يكي از افراد مسن گردان 410 غواص آقاي باقري اهل كشكوئيه
رفسنجان بود . او تعريف مي كرد يك بار ساعت 2 نيمه شب براي انجام نافله
شب بلند شدم , ديدم در دستشويي بسته است ولي از داخل صداي شير آب
و شستشو مي آيد. هر چه در زدم كسي باز نكرد بالاخره فرياد زدم تا در را باز
كند. در باز شد و ديدم حاج احمد پاچه هاي شلوار را تا زانو بالا زده و در
حال تميز كردن دستشويي هاي پادگان است . من شرمنده اين حركت
ارزشمند فرمانده گردان شدم قبل از اينكه من باب سخن را باز كنم حاج
احمد گفت : مبادا تا من زنده ام جايي اين مطلب را عنوان كني كه من در روز
قيامت دامن تو را مي گيرم .
در آن فضاي جنگ مبارزه با نفس و بالابردن اخلاص اين حداقل كاري
بود كه رزمندگان انجام مي دادند.
خط شكنان پراشتياق
كار غواصي و كار در آب نسبت به كار خشكي بسيار مشكل تر بود.
رزمنده بايد جسم و جانش توان مبارزه با جزر و مد آب رودخانه را داشته
باشد. به همين جهت حاج احمد تلاش مي كرد در آموزشها سخت گيري كند
و نيروها را زبده تربيت نمايد. سپس از آنها امتحان مي گرفت و هركس
آمادگي لازم را نداشت بايد به گردانهاي ديگر مي رفت . روز آزمايش براي
نوجوانها , مسن ترها و همه , روز التماس و گريه زاري بود. همه مي خواستند
بمانند و اولين گرداني باشند كه وارد خاكريز دشمن مي شوند , ولي حاج
احمد بسيار سختگير بود. با اين وجود هميشه بين بچه هاي گردان از پير و
جوان تا نوجوان مجادله و بحث بود و همه مي خواستند نوك پيكان گردان
خط شكن باشند.
اصرار پيرمرد عشاير
شهيد قباد شمس الديني از عشاير منطقه بافت خيلي اصرار و گريه
مي كرد كه در گردان غواص 410 حضور داشته باشد ولي حاج احمد مي گفت
شما نمي توانيد در عمليات شركت كنيد. او كه مسن هم بود مي گفت شما
مي خواهيد مرا از شهادت محروم كنيد. واسطه هاي بسياري آورد , ولي حاج
احمد نپذيرفت و گفت مي تواند در گرداني كه پشت سر گردان غواص حركت
مي كند حضور داشته باشد. او هم پذيرفت و در آن عمليات وقتي گردان
غواص خط را شكست او در همان لحظات اوليه به شهادت رسيد.
وصال با سيم خاردار
شب عمليات كربلاي 5 وقتي وارد آب شديم ماه كاملا بالا بود . به سمت
خاكريز عراقيها حركت كرديم . حاج قاسم (سردار سليماني ) با دوربين ديد
در شب بچه ها را نگاه مي كرد مي گفت : « دلهره عجيبي پيدا كردم , چون آسمان
مهتابي بود و من از شروع كار تا نزديك دشمن شما را مي ديدم و مرتب
متوسل به حضرت زهرا (س ) مي شدم كه عمليات لو نرود. »
ما وسطهاي آب بوديم كه دشمن دو تا خمپاره ايذايي شليك كرد. بچه ها
مشغول ذكر و پيشروي بودند . به پشت موانع كه رسيديم با 100 متر
سيم خاردار فرشي مواجه شديم . به تخريب چي گفتم سيم ها را بچين , با
اولين چيدن , منور هشدار دهنده را شليك كردند. وقت بسيار تنگ بود در اين
ميان شهيد « حسين عالي » نوجوان شجاع زابلي بر روي سيم خاردارها
خوابيد و بچه ها از روي او عبور كردند و خط دشمن را شكستند. حسين
عالي در همانجا به شهادت رسيد.
علمدار لشكر
وقتي حاج احمد از سفر حج بازگشت گفت در مكه با خدا عهد كرده ام
در عمليات بعدي شهادت را نصيبم كند. و اين اتفاق افتاد. ما سه برادر بوديم
كه با هم در جبهه حضور داشتيم و هر از گاهي يكي از ما مجروح مي شد , لذا
مادرمان آمادگي پذيرش شهادت را داشت .
حاج حسين اخوي بزرگمان در والفجر يك در سال 61 , به شهادت
رسيد و حاج احمد در سال 64 در والفجر 8 به شهادت رسيد .
حاج قاسم (سردار سليماني ) او را علمدار لشكر خطاب مي كرد. مادر ما
نه تنها بعد از شهادت حاج احمد بي تابي نكرد , بلكه به سراغ ديگر خانواده
شهدا مي رفت و به آنها دلداري مي داد. او باغبان خوبي براي باغي بود كه دو
لاله شهيد تقديم انقلاب نمود.
گلچين
حاج احمد بچه هاي گردان 410 غواص را از بين بسيجي هاي قديمي كه
در گردانهاي مختلف بودند تشكيل داد.
امتياز گردانهاي خط شكن اين بود كه فرماندهان آنها خودشان نيرو براي
خود جدا مي كردند و از طرفي همه علاقمند بودند وارد گردانها خط شكن
شوند ولي ظرفيت محدود بود . اكثر بچه هايي كه در والفجر 8 به حاج احمد
ملحق شدند , شهيد شدند. اصلا آنها براي همين آمده بودند , فقط زمان
برايشان متغير بود.
شب پر خاطره
هنگامي كه بچه ها در زمستان در بهمن شير تمرين غواصي مي كردند ,
شرايط بسيار سخت بود. آب سرد بود و كليه بچه ها عفونت مي كرد. سر را زير
آب مي كردي سردي آب به پيشاني فشار مي آورد. وقتي بچه ها سرشب به آب
مي زدند بچه هاي تداركات كنار رودخانه منتظر مي نشستند و آتش روشن
مي كردند تا غواصها هنگام خروج از آب خود را گرم كنند. به قدري سخت
بود كه وقتي بچه ها از آب خارج مي شدند انگشتهايشان قادر به باز كردن
زيپ لباس غواصي نبود و بچه هاي تداركات اين كار را برايشان انجام
مي دادند.
بالاخره ايام عمليات فرا رسيد. دو روز قبل از عمليات بچه ها شب وداع
برگزار كردند , حاج احمد بلندگو را برداشت و روضه حضرت زهرا (س )
خواند , بچه ها يكديگر را در آغوش گرفته حلاليت مي طلبيدند. آن شب يكي
از پرخاطره ترين شبهاي وداع در طول تاريخ لشكر 41 ثارالله بود .
نور شهادت
معمولا يك شب قبل از عمليات , فرمانده گردان و مسئول محور
شناسايي , محور عمليات را چك مي كردند. آن شب نيز حاج احمد و مسئول
محور براي آخرين چك رفتند. من نگران بودم .تلاطم عجيبي وجودم را
ناآرام مي كرد و به سنگر رفته و سعي كردم بخوابم . خوابم نمي برد. منتظر
بازگشت حاج احمد بودم . تا اينكه ساعت 3,5 نيمه شب او آمد . سنگر
تاريك بود , با ورود او فضاي سنگر روشن شد. خود را به خواب زدم . حاج
احمد لباسهاي غواصي را بيرون آورد و بادگير پوشيد و پتويي دور خود
پيچيد و شروع به خواندن نماز كرد. آرام آرام گريه مي كرد. نوري كه بواسطه
حضور حاج احمد سنگر را روشن كرده بود به دلم گواهي داد كه حاج احمد
شهيد مي شود و چنين شد.
عجز كارشناسان
8 سال دفاع مقدس سكوي پرش انسانهاي با ارزش براي رسيدن به
لقاالله بود . 8 سال دفاع مقدس جز با امدادهاي غيبي و الطاف الهي پيش
نرفت . اگر مرحله به مرحله عمليات مختلف را براي بهترين كارشناسان
نظامي تشريح كنيم , مطمئنا در مقابل امكانات كم و موفقيتهاي بزرگ
رزمندگان اسلام دچار عجز و سردرگمي مي شوند. بچه ها از تيوپ ماشين
براي آب بندي بيسيم ها استفاده مي كردند. روشهايي كه بچه ها بكار مي بردند
براي هيچ تحليل گري پذيرفته نيست ولي لطف خدا و رهبري امام راحل (ره )
باعث پيروزي رزمندگان اسلام شد.
كرمان ـ روزنامه جمهوري اسلامي ـ همتي
هشت سال دفاع مقدس جز با امدادهاي غيبي و الطاف الهي
پيش نرفت . اگر مرحله به مرحله عمليات هاي مختلف را براي
بهترين كارشناسان نظامي تشريح كنم , مطمئنا در مقابل
امكانات كم و موفقيت هاي بزرگ رزمندگان اسلام دچار عجز و
سردرگمي مي شوند
حاج قاسم با دوربين ديد در شب بچه ها را نگاه مي كرد و
مي گفت : « دلهره عجيبي پيدا كردم , چون آسمان مهتابي بود و
من از شروع كار تا نزديك دشمن , شما را مي ديدم و مرتب
متوسل به حضرت زهرا(س ) مي شدم كه عمليات لو نرود

ياد
براق سواران
|

سالهاي دفاع مقدس و شبهاي پر خوف آن بهانه اي بود براي ظهور
شيرمرداني بي ادعا كه از آن سوي خاطرات مي آمدند. سبز سبز آمدند و
سرخ سرخ رفتند. وه چه آمدن و چه رفتني ! پرندگان مهاجري كه
جايشان در اين دنيا نبود. سبكبال و رويايي , صف در صف به سرزمين
خوبيها كوچ كردند. مرداني از جنس لاله هاي سرخ عاشقي .
براق سواراني كه هلهله كنان از شط خون گذشتند و شور و شعف و
شرف را به وديعه گذاشتند.
انسان و تانك و توپ و گلوله در مجموعه اي به هم آمدند كه نام
مقدس جبهه را به خود گذاشت . جبهه اي به رنگ خون و نشان خطر ,
سرزمين متبرك به خون گرم مجاهدان راه خدا , قبله گاهي به وسعت
زمين و عمق زمان , و سجاده اي كه رنگ شهادت داشت , و نماز عاشقان
بي قرار در آستان بي نياز.
بيائيم و به روزهاي خاطره سفر كنيم و افسوس از هجران كبوتران
خونين بال وطن . شهيدان را مي گويم . جبهه هاي دفاع مقدس را
مي گويم . همانجايي كه به خون شهيدان مفتخر است . مكاني كه سالهاي
سال با چكاچك شمشير مجاهدان روز را به شب و شب را به روز آورده
است . آنها سنگر خونين مجاهدان را كريمانه در آغوش گرفته و زانوان
مهربانشان را آرام بخش خفتگان عشق و ايثار نمودند و اگر گوش جان
داشته باشيم مي توانيم هنوز هم غريو الله اكبر مجاهدان راه خدا را از
آوردگاه شلمچه بشنوي .
اروند فروشان هم بر مظلوميت قهرمانان وطن گواهي ميدهد.
سربداراني كه پا به اروند وحشي نهادند ولي هرگز باز نگشتند. مرداني كه
سر به سوداي شهادت نهادند و اينك آسمان آبي وامدار اشارتهاي
عاشقانه آنان است . و گروهي ديگر از پروانگان محصور در قفس سالهاي
سال بال استقامت بر ميله هاي زندان خصم كوبيدن و در زندانهاي نمور ,
زير شلاقهاي خونين سر و دست و سلامت را در آستان دوست تقديم
نمودند و غريبانه دستان كريمانه به طناب دشمن سپردند. تا ديگر هيچ
آزاده اي دست تسليم نيفرازد.
آري شهيدان و آزادگان و جانبازان قهرمان رايت خونين عاشوراي
حسيني را بر بلنداي شهادت بر افراشتند و اينك انسانيت شرمنده
اشارتهاي خونين آنان است . آري ! آنان سر به سوداي شهادت سپردند تا
به نسلهاي بعدي درس چگونه زيستن و چگونه مردن را
بياموزند.
سلام بر شهيدان گلگون كفن شهرك شهيد چمران و درود خدا بر
25 لاله خونين كه با نثار جان خود عزت و شرف را به اسلام و مسلمين
هديه كردند و سلام بر آنان و روزي را كه از مادر زاده شدند و روزي را
كه همچون يك خاطره سبز از ميان ما رفتند و سلام بر روزي را كه در
صف مجاهدان راه خدا برانگيخته خواهند شد.

|
|
|