روزنامه جمهوري اسلامي 27/06/1384 صفحه جبهه و جنگ

* معرفي نشريه
« ياد ماندگار » ويژه هفته دفاع مقدس منتشر شد

* يادگار غربت
پيروزي در اسارت

* فرمانده قلبها
يادكردي از سردار شهيد حاج حسين بصير : قائم مقام لشكر ويژه 25 كربلا
معرفي نشريه
« ياد ماندگار » ويژه هفته دفاع مقدس منتشر شد




به مناسبت فرارسيدن هفته دفاع مقدس , چهارمين شماره از نشريه ياد ماندگار توسط فرهنگ سراي پايداري در 88 صفحه به چاپ رسيد.
نشريه « ياد ماندگار » ويژه دفاع مقدس به صاحب امتيازي فرهنگ سراي پايداري وابسته به سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران , مدير مسئولي احسان محمدحسني و زير نظر شوراي سردبيري گردآوري شده است .
در اين شماره از ياد ماندگار آثاري از شهيد آويني , محمدرضا آقاسي , حسين بهزاد , گلعلي بابايي , حميد داودآبادي , مصطفي دالايي و... به چشم مي خورد.
از جمله مطالب منتشر شده در چهارمين شماره از ياد ماندگار مي توان به مطالبي چون به كجا مي رويم نوشته شهيد آويني , ايالات متحده عمق استراتژيك صدام در جنگ با ايران نوشته مارك پري , گفت و گو با مرحوم محمدرضا آقاسي با عنوان « حكايت آن قلندر خاكي پوش » , نبرد خرمشهر , ضريح چشمهاي تو نوشته سيد مهدي شجاعي , گفت و گو با مادر شهيد شاهرخ ضرغام با عنوان چنين مادري چنان پسري , مجاهدين بعث در منگنه چهار زبر , گفت و گو با مصطفي دالايي مستندساز جنگ با عنوان عشق حقيقي را بسيجي ها تجربه كردند , آلبوم عكس اسارت , سخنراني رهبر حزب الله در سالگرد ناپديد شدن امام موسي صدر , گفت و گو با سردار كوثري با عنوان هنر دشوار فرماندهي , نغمه هاي خونين حلقوم هاي بريده به مناسبت انتشار آلبوم « بر دهانه آتشفشان » توسط فرهنگ سراي پايداري , جشمي براي تماشا پاسداشت هنرمند شهيد سعيد جانبزرگي نوشته گلعلي بابايي , گذري بر زندگي سردار شهيد افتخاريان (ابوعمار) با عنوان حلاوت دنيافروشي و بسياري مطالب خواندني ديگر كه در قالب يك صفحه بندي زيبا كنار هم قرار گرفته اند مي توان اشاره كرد.

يادگار غربت
پيروزي در اسارت




براساس خاطرات سرهنگ آزاده « حسين ياسيني »
طنين فرياد ايران , تمام فضاي اردوگاه را فراگرفته بود. بچه هايي كه از لحظه آغاز اسارت تا آن وقت به سختي مي توانستند حتي نام ايران را بر زبان جاري كنند اينك آزادانه فرياد مي زدند و پيروزي و سربلندي كشورشان را طلب مي كردند. هيچ كدام از سربازان بعثي هم نمي توانستند در اين مورد اعتراضي بكنند.
در روزهاي سخت و طاقت فرساي اسارت در اردوگاه 19 تكريت , هر كدام از بچه ها سعي مي كردند به نحوي خود را سرگرم كنند. گروهي كلاس هاي درسي تشكيل داده بودند , عده اي كارهاي هنري انجام مي دادند و بعضي ديگر هم به ورزش مي پرداختند. تعدادي از اسرا علاقه شديدي به ورزش فوتبال داشتند اما به خاطر نداشتن توپ , امكان بازي كردن نبود. مدتي گذشت تا اين كه روزي يكي از اسرا با استفاده از لباس هاي كهنه و دوختن آنها به يكديگر , توپي درست كرد و آن را در اختيار سايرين قرار داد. به اين ترتيب , بازي فوتبال در سطح اردوگاه آغاز شد.
سربازان عراقي ابتدا با اين كار مخالفت كردند اما وقتي با شور و اشتياق بيش از حد اسرا مواجه شدند , دست از مخالفت برداشتند و به تدريج چند عدد توپ هم در اختيار بچه ها قرار دادند. با ورود توپ , تيم هاي فوتبال يكي پس از ديگري تشكيل گرديد و چندي بعد يك دوره مسابقه در اردوگاه راه اندازي شد. هر روز ورزشكاران در قالب تيم هاي ورزشي با شور و حالي وصف ناشدني در مسابقات شركت مي كردند و مسابقات را با توجه به نتايج به دست آمده تيم خود و سايرين دنبال مي كردند. بعضي از تيم ها از نتيجه راضي بودند و بعضي ديگر هم كه نتايج قابل قبولي كسب نكرده بودند براي هر چه بهتر شدن كارشان , جلساتي تشكيل مي دادند و ساعت ها به بحث و گفتگو مي پرداختند.
در پايان هر فصل , تغيير باشگاه نيز براساس ضوابط خاصي صورت مي گرفت . اخذ رضايت نامه از باشگاه سابق و كسب موافقت مسوولين باشگاه جديد از شرايط اصلي پذيرش بازيكنان به حساب مي آمد. اگر هم بازيكني بدون مجوز در تيمي بازي مي كرد , خاطي محسوب شده و به مدت يك دوره از شركت در مسابقات محروم مي گرديد.
در پايان مسابقات هر فصل , جوايزي به تيم برتر تعلق مي گرفت كه اين جوايز را معمولا كارهاي دستي خود بچه ها تشكيل مي داد. به تيم هايي هم كه مقام دوم و سوم را كسب مي كردند , جوايزي مثل قوطي شير خشك و شيره خرما تعلق مي گرفت . آقاي گل مسابقات نيز جايزه جداگانه اي دريافت مي كرد اما در اين بين آن چه كه بيش از همه به حساسيت مسابقات مي افزود , صعود تيم هاي قويتر به دسته اول و سقوط تيم هاي ضعيف به رده هاي پايين تر بود.
مدتي گذشت . سطح بازي ها نسبت به گذشته به مراتب بهتر شده بود. اشتياق به حضور در مسابقات و رجزخواني هاي معمول قبل از شروع هر بازي از شيرين ترين لحظات ايام اسارت به حساب مي آمد. حضور بي شمار تماشاگران مشتاق نيز به بازي ها , گرماي خاصي مي بخشيد.
چند ماهي از شروع مسابقات گذشته بود. فرمانده اردوگاه كه كيفيت بالاي مسابقات بچه ها را مشاهده كرده بود از ما تقاضاي انجام يك ديدار دوستانه كرد. ما هم كه موقعيت را مناسب ديديم درخواستش را پذيرفتيم و زمان برگزاري مسابقه را يك هفته بعد اعلام نموديم . من كه سمت مربيگري تيم را برعهده داشتم پس از مشورت با سايرين تصميم گرفتم كه بهترين نفرات را انتخاب كنم تا بتوانيم با قدرت بيشتر در مقابل تيم منتخب سربازان عراقي قرار بگيريم .
از همان روز , تمرينات سخت و فشرده بازيكنان ما آغاز شد. در خلال تمرينات , سربازان عراقي مرتب رجزخواني مي كردند و توان بالاي تيم شان را به رخ اسرا مي كشيدند اما بچه ها بدون توجه به آنها به كارشان ادامه مي دادند به طوري كه در پايان هفته كاملا آمادگي لازم را كسب كرده بودند. در طول اين مدت هم گروهي از بچه ها , كارهاي آماده سازي زمين را انجام دادند و آن را از هر جهت براي اجراي مسابقه مهيا كردند.
سرانجام روز موعود فرارسيد. آن روز اردوگاه حال و هواي ديگري داشت . تمام اطراف زمين مملو از تماشاگران مشتاقي بود كه بي صبرانه انتظار شروع بازي را مي كشيدند. بازيكنان دو تيم هم درون زمين مشغول گرم كردن خود بودند. قبل از شروع بازي فرمانده اردوگاه مرا مورد خطاب قرار داد و گفت : آيا هيچ شرطي براي برگزاري اين بازي داريد
من كه قبلا با بچه ها در اين مورد مشورت كرده بودم قاطعانه گفتم :
بله , ما دو شرط داريم . اگر ما در اين بازي شكست خورديم حاضريم به تعداد بازيكنان حاضر در داخل زمين , اسراي جوان ما را تبعيد و يا اعدام كنيد اما اگر پيروز شديم شما بايد قول بدهيد كه به تعداد ما , اسراي پير و ضعيف را آزاد كنيد!
فرمانده اردوگاه كه با شنيدن صحبت هايم يكه خورده بود , به زور لبخندي زد و گفت : يعني شما تا اين حد به تيمتان مطمئن هستيد
در جوابش گفتم :
به هر حال اول به خدا بعد هم به همت و تلاش بچه ها چشم دوخته ايم . همه سعي و تلاشمان را هم خواهيم كرد. تا خدا چه بخواهد.
فرمانده اردوگاه كه توپ را در زير پايش گرفته بود و آن را بين پاهايش اين طرف و آن طرف مي كرد گفت : ما هم تمام تلاشمان را مي كنيم اما هيچ يك از شروط شما را نمي پذيريم .
با سوت داور , مسابقه آغاز شد و هم زمان با آن فرياد ايران ايران , فضاي اردوگاه را فراگرفت . سربازاني كه كنار زمين ايستاده بودند هاج و واج به اسرا نگاه مي كردند اما هيچ كاري از دستشان ساخته نبود. در همان دقايق اول بازي در پي اشتباه مدافعان , دو گل پياپي وارد دروازه ايران شد و براي چند لحظه , فضاي اردوگاه را در هاله اي از غم فرو برد. من كه ديدم بچه ها با دريافت اين دو گل , قافيه را باخته اند , خيلي سريع اقدام به تعويض كردم و دو يار تازه نفس را به ميدان وارد نمودم . بچه ها هم كه تازه به خود آمده بودند با حركات تند و تيزشان , بازيكنان عراقي را در لاك دفاعي فرو بردند. دوباره فرياد تشويق تماشاچيان اوج گرفت . بازي چنان جدي پيگيري مي شد كه براي چند لحظه فكر كردم بازي واقعي بين تيم هاي ملي دو كشور در جريان است .
حضور فرمانده اردوگاه و چند نفر از نگهبان ها كه خيلي بچه ها را مورد آزار و اذيت قرار مي دادند نيز گرماي خاصي به بازي بخشيده بود. هر وقت كه يكي از آنها نقش بر زمين مي شد , صداي فرياد و شادي تماشاچيان بيشتر مي شد.
بالاخره حملات پي در پي بچه ها در دقايق پاياني نيمه اول نتيجه داد و گل اول وارد دروازه حريف شد. چند لحظه بعد هم در حالي كه هنوز تلخي گل اول از كام بازيكنان حريف نرفته بود , گل دوم به تور دروازه آنها دوخته شد.
صداي تشويق تماشاگران حتي براي لحظه اي قطع نمي شد. تعدادي از اسراي اردوگاه پنج كه هياهوي حاكم بر اردوگاه ما را شنيده بودند براي آگاهي از وضعيت به بالاي پشت بام آمده بودند و وقتي متوجه موضوع شدن , هم صدا با ساير تماشاگران به تشويق تيم ايران پرداختند.
فرمانده اردوگاه و اعضاي تيم منتخب سربازان كه به شدت از وضع موجود عصباني شده بودند , تمام تلاش خود را براي به ثمر رساندن گل برتري به كار بستند اما در همين بين , عيسي (گلزن شماره يك تيم ) گل سوم را وارد دروازه حريف كرد. كار به همين جا خاتمه نيافت و لحظاتي بعد چهارمين گل نيز به سود تيم ايران رقم خورد.
با صداي سوت داور , نيمه اول خاتمه يافت . تماشاگراني كه از شدت خوشحالي سر از پا نمي شناختند بي اختيار به داخل زمين هجوم آوردند و همچون نگيني , بازيكنان را دربرگرفتند و همه با هم به طرف آسايشگاه شماره 2 به راه افتادند. در داخل آسايشگاه هر كس به نوعي از تلاش و زحمت بچه ها قدرداني مي كرد. من كه از نتيجه بدست آمده خيلي راضي بودم , نكات لازم را به تك تك اعضاي تيم گوشزد كردم و نقاط ضعف دشمن را به آنها يادآور شدم . در پايان هم بعد از نوشيدن نوشابه اي كه با ولخرجي فرمانده اردوگاه تهيه شده بود , خود را براي شروع نيمه دوم آماده ساختيم .
نيمه دوم آغاز شد. در همان دقايق اول به لحاظ خشونت بيش از حد بازيكنان حريف , يكي از آنها از داور مسابقه , كارت زرد دريافت كرد. عراقي ها كه به كلي رشته كار را از دست داده بودند , گل هاي پنجم و ششم را نيز پذيرا شدند. فرمانده اردوگاه كه جو حاكم بر اردوگاه را متشنج مي ديد با عصبانيت زمين را ترك كرد. يكي از بچه ها كه نگراني بيش از حد فرمانده اردوگاه را مشاهده كرده بود , فرياد زد و گفت : طرف چهار صد تا نوشابه داده بود كه در برابر تيمش ببازيد نه اين كه اين طوري آبرويش را بريزيد.
فرمانده اردوگاه بدون اين كه نگاهي به پشت سرش بياندازد از اردوگاه خارج شد. با خروج او , شيرازه ي تيم عراق از هم پاشيده شد و بازي با همان نتيجه به پايان رسيد. روز بعد يكي از بچه ها با خطي خوش در تابلو اعلانات اين جمله را نوشت :
مسابقه مهيج فوتبال بين تيم ايران و عراق با نتيجه ي 6 بر 2 به سود تيم قهرمان ايران خاتمه يافت .
آن روز هر يك از اسرا كه با سربازان عراقي برخورد مي كردند با دو انگشت خود , علامت پيروزي ايران را به آنها نشان مي دادند. وقتي اين اخبار به گوش فرمانده اردوگاه رسيد دستور تعطيلي تمام مسابقات را صادر كرد و تمام توپ ها و وسايل ورزشي را نيز جمع آوري نمود. اما سربازان بي رحم عراقي به اين كار بسنده نكردند و به بهانه هاي مختلف , اسرا را مورد آزار و اذيت قرار مي دادند تا شايد به اين ترتيب , تلخي شكست خود را فراموش كنند.
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
بچه هايي كه از لحظه آغاز اسارت تا آن وقت به سختي مي توانستند حتي نام ايران را بر زبان جاري كنند , اينك آزادانه فرياد مي زدند و پيروزي و سربلندي كشورشان را طلب مي كردند. هيچ كدام از سربازان بعثي هم نمي توانستند در اين مورد اعتراضي بكنند.
ما دو شرط داريم . اگر ما در اين بازي شكست خورديم حاضريم به تعداد بازيكنان حاضر در داخل زمين , اسراي جوان ما را تبعيد و يا اعدام كنيد , اما اگر پيروز شديم شما بايد قول بدهيد كه به تعداد ما , اسراي پير و ضعيف را آزاد كنيد.

فرمانده قلبها
يادكردي از سردار شهيد حاج حسين بصير : قائم مقام لشكر ويژه 25 كربلا




بدون شك و دور ازهر نوع شعارگرايي , حضور معنوي و قدرتمند سردار بصير درهمه صحنه هاي جنگ و عملياتهاي مهم سپاهيان اسلام , راهگشاي مشكلات و تدابير ونگرشهاي موشكافانه او دراين برهه از زمان سرنوشت ساز , بازكننده گره هاي پيچيده اي بود كه ديگران از حل و فصل آن عاجز بودند.
سردار سرتيپ پاسدار حاج كميل كهنسال يكي از ياران و همرزمان نزديك حاج بصير , دراين رابطه چنين مي گويد : « درعمليات كربلاي پنج 25 كربلا از يك پلي كه در غرب كانال ماهي قرار داشت پشتيباني لشكر مي شد و تدارك رساني به خط مقدم از همين پل فقط امكانپذير بود و چون دشمن از اين موضوع باخبر بود در او ميل و طمعي ايجاد شد كه آن را از بين 25 كربلا قرار دارد را بازپس ببرد و بتواند منطقه اي كه دراختيار لشكر بگيرد , لذا تمام تواناييهاي عملياتي خود از جمله نيروهاي گارد ويژه رياست جمهوري و كماندوهاي ارتش بعث را در آن منطقه متمركز كرده و پشت سر هم و بدون هيچ وقفه اي پل و منطقه را با خمپاره , آتشباره هاي توپخانه , هليكوپتر و گاهي هم عملياتهاي هوايي , زير آتش خود گرفته بود وتنهاجان پناهي را كه ما مي توانستيم در آن منطقه از آن به عنوان دفاع از نيروهاي خودي استفاده كنيم كانالي بود كه در دژ غرب درياچه ماهي توسط عراقيها احداث شده بود.
درآن موقعيت و درآن صحنه نبرد , عرصه بر ماخيلي تنگ شده بود و اغلب نيروهاي ما شهيد و يا مجروح شده بودند و دشمن هم از سمت راست خط كانال زوجي شروع به پيشروي كرد و بخشي از خط را تصرف نمود و هر لحظه درصدد بود كه خود را به كانال ماهي و پل روي كانال نزديك كند.
دشمن همينطور پيشروي مي كرد و بچه ها هم يكي يكي مجروح و عده اي هم به شهادت مي رسيدند.
مقاومت بسيار سخت شد و خط ما هم داشت جمع مي شد به سمت پل روي كانال و اين جمع شدن نيروها , آسيب پذيريهاي ما را بيشترمي كرد.
در اين شرايط بسيار سخت كه ما هيچ اميدي براي حفظ كردن آن منطقه و حتي زنده ماندن نداشتيم , من يكباره صداي دلنشين و گرم حاج بصير را از آن سوي بي سيم شنيدم كه مي گفت : « فلاني من دارم ميام . »
من وقتي صداي حاجي را شنيدم چنان تقويت شدم و روحيه گرفتم كه اصلا فراموش كردم از ايشان سوال كنم با چند تا نيرو مي آيد ! يعني به محض شنيدن صداي حاجي , قوت گرفتم و ناخودآگاه با صداي بلند به بچه ها گفتم : « حاج بصير داره مي ياد. »
بچه ها هم با شنيدن اين خبر خوشحال شدند و با صداي بلند به يكديگر خبر مي دادند كه تا چند لحظه ديگر حاج بصيرمي خواهد بيايد.
مدتي نگذشت كه حاجي از راه رسيد اما نيروي زيادي همراهش نبود. چون بخش عمده اي از نيروها در مسير زخمي يا شهيد شده بودند. وقتي ايشان رسيد زماني بود كه فاصله بين ما و دشمن به حداقل رسيده بود به گونه اي كه جنگ به نبرد نارنجك تبديل شده بود. من سريع منطقه را براي حاجي توجيه كردم و حاج بصير وقتي در جريان اوضاع منطقه قرارگرفت رو به نيروها كرد وگفت : « به نام مقدس 5 تن آل عبا(ع ) , 5 تن نيرو مي خواهم . »
هنوز حرف حاجي به پايان نرسيده بود كه پنج تن از بچه ها از جمع نيروهايي كه در اطراف ما بودند , بلند شدند و پشت سر حاجي كه ذكر مقدس يا فاطمه الزهرا)س (بر لبش جاري بود نيم خيز از داخل كانال رو به سوي دشمن حركت كردند.
وقتي حاجي حركت كرد نه تنها آن 5 نفر بلكه بقيه نيروها به جز يك بي سيم چي به همراه ايشان رفتند.
بيش از 15 دقيقه نگذشته بود كه حاجي به همراه آن نيروهاي بسيار اندك بخشي از خط سمت راست ما , كه به اشغال دشمن درآمده بود را تصرف كردند و بعد از مدتي كل خطي كه ما از دست داده بوديم را مجددا 32 تن از نيروهاي دشمن را به اسارت درآوردند . بازپس گرفته و
ث حسين زكريايي عزيزي