
نگاهي و نثري بر شهادت ; معامله ويژه با خدا
شهادت بارور ساختن همه آرمانهاي مقدس مصلحين
روزگار و جامه عمل پوشيدن به تمام آرزوهاي رسولان وپاسخ
مثبت به نيازهاي فطري بشري در طول تاريخ خواهد بود و
كسانيكه به درجه والاي شهادت مي رسند از پشتوانه تاريخي و
اجتماعي بهره منداند.
معامله خداوند با شهيد معامله اي ويژه است چون در
حقيقت مالك وصاحب جان ومال انسان خداوند است و
انسان ذاتا صاحب جان و مال خويش نيست بلكه هر چه دارد
امانتي از جانب خداوند است كه هر موقع بخواهد مي تواند
بگيرد و مسلما هر كسي توفيق چنين معامله اي را با خداوند
نمي يابد مگر اينكه حقيقت وجودي خويش و خود واقعي اش
را بشناسد و به قيمت و ارزش والاي آن آگاهي داشته باشد. در
اين خصوص كلامي از امام صادق (ع ) روايت شده كه : من هيچ
چيز را با نفس خود برابر نمي كنم جز پروردگارش را , اگر
بخواهم اين را بدهم در برابر آن را مي ستانم , به آنچه بگذرد و
گذرا باشد , اگر چه تمام دنيا باشد حاضر نيستم اين سرمايه
خود را بدهم , من تمام , ماسوي الله را با اين گوهر برابر
نمي كنم . (1 )
شهادت معامله وتجارتي است با خداوند در قبال جسم
خاكي كه به امانت پيش ماست . بهشت جاويدان را بستانيم و
براي هميشه در بهشت خداوند روزي خور باشيم . شهادت پلي
است براي عبور از سراي فاني و كوچك و حقير دنيا به سوي
دنياي وسيع آخرت و مسلما بهترين سلاحي است كه با آن
مي توان در قلبهاي خفته و تيره عالميان رسوخ كرد و همه را به
جهاد و مبارزه دعوت نمود مبارزه اي كه مي تواند با نفس خود
و با دشمن خدا و با پليدي باشد و چه بسيار است شهيداني كه
در جهاد با نفس عماره خود و جهاد في سبيل الله شربت
شهادت را نوشيدند و چه بي شمار است عاشقان شهادت كه تا
به امروز به اين حقيقت دست نيافته اند و شايد علت اش اين
است كه شهدا بر آستانه بلوغ نهايي و نقطه كمال كه
منقطع الي الله است رسيدند و قطره وجودشان به اقيانوس
بيكران هستي و كمال مطلق وصل شده و ويژگي خدايي پيدا
كردند و مصداق حديث « قرب نوافل » شدند تا آنگاه خداوند
دست وگوش وزبان و چشم آنان شد و در حقيقت « عين الله
ويدالله و اذن الله » شدند و تنها كلام خداوند بود كه از زبان و
قلمشان جاري مي شد و نگاشته مي گشت .
شهادت ركن و پايه و ستون خيمه امت و نيز نبض حيات و
زندگي آنهاست و همچون روحي در بدن و به همين علت ,
شهيد قلب تاريخ است و خون شهيدان شريان حيات در كالبد
جامعه , كه امكانات و استعدادهاي انسانهاي جوامع را شكوفا
نموده و توسعه مي بخشد.
شهادت دارو و طبيب وضعيت بيمار گونه جامعه و باز
گرداننده تعادل و سلامتي به جامعه اسلامي و به وحدت
رساندن موضعگيري عملي با مواضع فكري , اعتقادي و
وجداني جامعه اسلامي است .
وقتي به تاريخ نگاه مي كنيم و زندگي امامان معصوم (ع ) را
مطالعه و مرور مي كنيم , مي بينيم كه شهادت چه جايگاه رفيع و
بالايي در نزد ايشان دارد , شهادت در راه خدا درخواست
اولياالله معصوم (ع ) است . همچنان كه حضرت علي (ع )
مي فرمايد : بار خدايا , اي پروردگار آسمان برافراشته , و... اگر
ما را بر دشمنانمان غلبه دادي ستمگري را از ما دورگردان و به
حق و رستگاري استوارمان فرما , و اگر دشمنان را بر ما تسلط
دادي شهادت را روزي ما گردان و از تبهكاري نگاهمان دار و
در جاي ديگري مي فرمايد : به خدا قسم , اگر اميد به شهادت را
در برخورد با دشمن نداشتم . مركبم را پيش مي كشيدم و به
سرعت از شما دور مي شدم و هرگز سراغي از شما نمي گرفتم و
نيز با كلام معروف و مهم اين حضرت هنگاميگه در مسجد كوفه
اين ملجم فرقش را شكافت آشنا هستيم كه فرمود : « فزت و
رب الكعبه » به خداي كعبه رستگار شدم .
حلاوت و شيريني شهادت تا آن اندازه است كه
حضرت اباعبدالله الحسين (ع ) نه تنها تمام هستي و وجود
مبارك خود را در اين راه نثار مي كند بلكه از عزيزترين كسان
خود : فرزند6 ماهه اش و جوان رعنايش حضرت علي اكبر و نيز
برادر رشيد و وفادارش را نيز در اين راه قرباني ميدهد و
اينچنين مي فرمايد : براستي شهادت در راه خدا را جز سعادت
و كمال نمي بينم و زيستن با ستمكاران را ملالت و
ذلت .
شهادت شيرين است نه در نزد همه بلكه , در پيش آناني كه
پيوستن به لقاالله و به كمال مطلوب رسيدن را بالاتر و
ارجح تر از تمام اقدامات و كردار مي بينند و در حقيقت عاشق ,
معشوق حقيقي مي گردند و اين عشق الهي است كه سبب
مي شود از بهترين سرمايه اش يعني جان خود بگذرد و خود را
فدا و فنا در اين راه گرداند تا به اوج كمال و جوار رحمت الهي
يعني « عندالله » نائل آيد و ره صد ساله را يك روزه بپيمايد. لذا
عارف حقيقي « شهيد » است و چه زيبا فرمود آن عارف وارسته
كه در طول حيات خود هر لحظه آرزوي شهادت در راه احياي
دوباره اسلام و ايجاد حكومت جمهوري اسلامي را از خداوند
مي طلبيد : شهادت هنر مردان خداست واگر شهادت نبود
انقلاب نبود.
پانوشت ها :
1 ـ بحارالانوار علامه مجلسي ص 25 جلد 47
صادق اسدي گلخوران
شهادت دارو و طبيب وضعيت بيمار گونه جامعه و باز
گرداننده تعادل و سلامتي به جامعه اسلامي و به وحدت
رساندن موضعگيري عملي با مواضع فكري , اعتقادي و
وجداني جامعه اسلامي است
شهادت شيرين است نه در نزد همه بلكه , در پيش آناني كه
پيوستن به لقاالله و به كمال مطلوب رسيدن را بالاتر و
ارجح تر از تمام اقدامات و كردار مي بينند و در حقيقت عاشق ,
معشوق حقيقي مي گردند

خاطره
با آزادگان
|
اشاره :
بسيجي آزاده حاج احمد خراساني كه متولد سال 1343
در شهرستان خوانسار ميباشد با سابقه يكسال بسيجي و هشت
سال اسارت و 55 درصد جانبازي در سال 1361 در منطقه
عملياتي جنوب به اسارت نيروهاي عراقي درآمد كه در موصل
1 , 2 , 3 و 4 مدت اسارت خود را گذراند و در سال 1369 آزاد
گرديد. آنچه در پي مي آيد دو خاطره از اين آزاده بزرگوار است
كه از نظر شما مي گذرانيم .
اسوه صبر و بردباري
با سرو صداي بچه ها در گوشه اي از اردوگاه به آنها نزديك
شدم و همينطور سربازان عراقي خود را به اين جمع
ميرساندند . در بين آنها حاج اصغر 60 ساله را ديدم كه عكسي
را به ديگر اسرا نشان مي داد. اين پيرمرد با بدني نحيف كه شايد
كلا 40 كيلو بيشتر وزن نداشت و او را بخاطر كسالت و
ناراحتي جسمي شديدي كه داشت به بيمارستان صحرائي
بيرون از اردوگاه براي مداوا اعزام نموده بودند در آنجا از ديگر
اردوگاهها هم براي مداوا آورده بودند ولي همه آنها چشم و
دست بسته در كنار هم بودند. بناي اسراي ايراني در اردوگاهها
اين بود كه اخبار و اطلاعات مربوط به هر اردوگاه را از
طرق هاي مختلف از جمله بصورت كتبي و قراردادن در داخل
كپسول و جيب يكديگر طوري كه سربازان عراقي متوجه
نشوند به هم انتقال دهند و از اين روشها اخبار به يكديگر
ميرسيد و حاج اصغر از اين موضوع اطلاع نداشت كه اين
موارد هم سياسي و هم ممنوع ميباشد.
در اين رابطه يكي از اسرا ظاهرا عكس خودش را داخل
جيب حاج اصغر قرار داده بود تاايشان آن عكس را به اردوگاه
بياورد و به برادرش كه در اردوگاه حاج اصغر بود برساند و
ايشان داشت آن عكس را به ديگر اسرا نشان ميداد تا او را
بشناسند كه در همين حين عراقيها متوجه موضوع شده و از
حاج اصغر توضيح خواستند كه او هم صادقانه همه چيز را
توضيح داد. سرباز عراقي هم بلافاصله عكس را به مقر
فرماندهي برد و آن عكس را نشان داد. آنها هم دستور به سلول
انداختن انفرادي حاج اصغر را صادر كه وي با تحمل
شكنجه هاي فراوان به شهادت رسيد.
روحش شاد و راهش مستدام باد
درسهاي بزرگ اسارت
عراقيها فقط بدنبال گرفتن اطلاعات از بچه ها بودند حال
به هر نحوي كه امكان داشت و برايشان فرق نمي كرد كه اين
اسير كوچك باشد يا بزرگ , مرد باشد يا زن , نظامي باشد يا
غيرنظامي و جالب اينكه اگر فرد اسير صادقانه مي گفت : من
براي اولين بار در جنگ شركت كرده ام و مدت كوتاهي هم است
كه به جبهه آمده ام به هر طرق مختلف ميبايست اطلاعات به
سربازان ميداد و گرنه سروكارش با كابل و شلاق بود. دويست
نفر از اسرا شامل مجروحين و مصدومين مختلف و خيلي
سخت از جمله دست و پاشكسته و... را در يك محوطه جمع
نمودند و سپس 50 نفر , 50 نفر در يك اطاق 4 * 3 جا دادند كه
در اين اطاقها اسراي چند عمليات قبل هم حضور داشتند كه
تعدادي از آنها بدليل عدم رسيدگي به شهادت رسيده بودند و
آنها را از اين اطاقها خارج نكرده بودند كه تمامي ديوارها و كف
اين اطاقها خون آلود و ادرار و... بود كه بوي عجيبي ميداد و در
مجموع اين پنجاه نفر شايد پنج نفر توان نشستن يا ايستادن را
هم نداشت .
گريه امانمان را بريده بود و به مظلوميت اين شهدا آه و ناله
سرميداديم و هيچ كار ديگري از دست ما برنمي آمد و درست در
اين لحظه تنهائي و غربت حضرت سيدالشهدا عليه السلام
برايمان تداعي ميشد.

داستان كوتاه
شبيه پروانه
|

بر اساس خاطره اي از شهيد « نورالله عقيقي »
صداي اذان كه پيچيد , پيرزن از خواب بيدار شد , سلانه سلانه , پاهاي
خسته اش را به حياط كشاند. روي ديوار حوض نشست و به عكس ماه
كه لا به لاي امواج تيره آب تاب خورد , خيره شد. دست برد , انگشتانش
را در آب گره كرد , مشتي آب برداشت و روي عكس لرزان ماه پاشيد ,
سرش را بلند كرد و چشمانش را به هلال ماه دوخت ... نه ! اشتباه نمي
كرد انگار چهره مهربان پسرش روي قرص ماه جا خوش كرده بود و به او
لبخند مي زد , پيرزن چشمان كم سويش را تنگ كرد و گفت : بالاخره
آمدي
جوان آهسته خم شد و پوتينش را محكم كرد , پيرزن سيني به دست
آمد , همان سيني هميشگي , همان قرآن قديمي و همان كاسه سفالين آب
كه گلبرگ هاي گل سرخ درونش بالا و پايين مي آمدند. جوان به قرآن
خيره شد و بعد چشمان سياهش را به نگاه غمناك مادرش آويخت .
چقدر اين چشمان آشنا را دوست مي داشت ... چقدر هر بار , دل كندن از
آن ها برايش سخت مي نمود , دستش را درون كاسه برد و با انگشت ,
گلبرگ هاي خيس را لمس كرد چشم بر دهان جوان دوخته بود و منتظر
بود و او مي بايست مي گفت كه اين آخرين وداع است !
نگاهش را از قرآن بالا كشيد و به چشمان پيرزن كه حالا در
دمدمه صبح كمرنگ شده بود آويزان كرد و با صدايي كه به زحمت شنيده
مي شد گفت : مادر جان , ديگر از ماندن خسته شده ام مي خواهم بروم ,
دعا كن ديگر بر نگردم مي خواهم ... سرش را پايين انداخت , دانه هاي
درشت عرق روي شيار پيشاني اش مي لرزيدند و پيرزن اين را
مي دانست ... از همان زماني كه جوان بار سفر را بسته بود... احساس
مي كرد اين را مي دانست ... از همان زماني كه جوان بار سفر را بسته
بود... احساس مي كرد. اين بار بادفعات ديگر فرق مي كند.
جوان نگاهش را آرام به سمت آسمان چرخاند , يك دسته كبوتر
سفيد , رو به خط افق پر مي زدند. ديگر جاي ماندن نبود , مي ترسيد اين
عشق كودكانه رمق رفتن را از او بگيرد , قرآن را بوسيد و شتابان از پله ها
پايين آمد. پيرزن به دنبالش دويد سراسيمه سيني را روي لبه حوض
گذاشت و او را صدا زد... بر گشت , پيرزن با قدم هاي كوتاه به او نزديك
شد و با صدايي شكسته گفت : مي خواهم براي آخرين بار دورت بگردم
و بعد آرام مثل پروانه اي كه عاشقانه گرد شمعش مي چرخد شروع
به چرخيدن كرد. جوان منظره را تماشا مي كرد , پير زن همچنان مي
چرخيد و مي سوخت و دامن گلدارش نرم موج مي خورد , ديگر نتوانست
تحمل كند به سمت مادر رفت و او را تنگ در آغوش گرفت , پير زن
دست برد و محاسن خيس جوان را نوازش كرد و بعد با مهربانترين لحن
كه شيريني آن تا عمق وجود جوان نشست گفت : برو پسرم ... برو... در
پناه خدا , جوان خم شد و دستان تكيده مادرش را بوسيد و باز بوسيد.
پيرزن دستش را جلوي دهانش گرفت و هق هق تلخش را بلعيد.
جوان ساكش را بر داشت و به سمت كوچه به راه افتاد , انگار غم
تمام دنيا به دل پير زن ريخت , به ديوار كاهگلي كه نم نم باران خيسش
كرده بود تكيه داد... جوان همچنان مي رفت . باران عجولانه مي باريد و
نگاه پيرزن تا خم كوچه به دنبال گام هاي بلند پسرش كشيده مي شد ,
گلوي پيرزن مي لرزيد , بغضش كه شكست ديگر جوان پيدا نبود.
اذان تمام شده بود و پيرزن هنوز روي ديواره حوض به ماه نگاه مي كرد.
باد سردي شاخ و برگ درختان را به بازي گرفت , صداي غار غار كلاغان
كه بلند شد , پيرزن به خودش آمد , تكه اي ابر روي ماه را پوشانده بود ,
آهي كشيد , وضو گرفت و به سمت اتاق به راه افتاد. سجاده آبي اش را رو
به پنجره پهن كرد و قامت بست . حال غريبي داشت چيزي در دلش
تكان خورد و بي تابش مي كرد. نماز كه تمام شد , تسبيح گلي اش را
بدست گرفت , آن را بوييد و بر چشمان خيسش كشيد , آنقدر گريه كرد كه
بيحال شد و همان جا روي سجاده خوابش برد.
باد سراسيمه پنجره را به هم كوبيد , پيرزن از خواب پريد , دانه هاي
باران شتابان به شيشه مي خوردند و روي درگاه پنجره پخش مي شدند.
دستش را به زمين تكيه داد تا بلند شود , اما دردي غريب در سرش
دوباره زمين گيرش كرد , نشست و شقيقه اش را با دستي لرزان فشار داد.
از وقتي كه جوان رفته بود , درد همنشين هميشه پيرزن شده بود اما اين
درد سابقه نداشت ! نگاهش را لاي خنده قاب عكس چوبي ديوار گم
كرد , جوان خيره به او مي خنديد و پيرزن نگاه مضطربش مثل
خوابزده مدام به چپ و راست كشيده مي شد. دست برد تسبيح را در
مشت عرق كرده اش گره كرد و از ته دل ناليد...
غروب بود كه پيكرش را آوردند , زمين خيس باران بود و تابوت ميان
جمعيت تاب مي خورد , پيرزن گوشه اي نشسته بود و چشمان قرمزش به
دنبال آن بالا و پايين مي رفت , همه مي گفتند : پيكرش سالم است و فقط
سرش !
همه مي گفتند و فقط پير زن اين را مي فهميد...
سيده فاطمه حسيني راد
عروج كن
بر اساس خاطره اي از شهيد « حسين قائني »
عروج كن . صدايش در وجودت مي پيچد. صدايش آشناست : صداي
همان جوان خوش سيمايي كه در تمام اتاقها را زد و از همه سراغ تو را
گرفت , و همه با انگشت تو را نشان دادند كه گوشه اي در محراب نماز
ايستاده بودي و دست به آسمان بلند كرده بودي و راز و نياز ميكردي ... و
خلوتت را هيچكس برهم نزد : او آنقدر ايستاد تا تو سر بر سجده گذاردي
و سلام نمازت را دادي .
سر برگرداندي , او به تو چشم دوخته بود , با نگاهي كه نفوذ آن را در هيچ
چشمي نديده بودي و صدايي كه لحن آن را درهيچ صدايي نيافته بودي .
گفت كه از جبهه آمده است : وپرونده اي را كه زير بغل زده بود نشانت
داد.
پرونده را ورق زد : عطر گل هايي آسماني از ميان ورقهاي پرونده به
مشامت رسيد , عطري كه آن را از هيچ گلي استشمام نكرده بودي : نگاهي
ديگر به تو انداخت وگفت : حضرت زهرا سلام الله عليها شما را سلام
رساندند و فرمودند به حسين قائني بگوييد عروج كند.
دلت به يك باره فرو ريخت : چشمهايت باراني شدند و به يك باره
سر بر سجده شكر گزاردي .
هق هق گريه هايت قاطي ضربه هاي پياپي باران شد. نشستي : نيمه شب ,
باران مي باريد. نمي دانستي چه وقت از شب است ;تيك وتاك ساعت
قديمي ; همراه ضربه هاي باران در وجودت طنين افكند.
خواب بودي , خواب مي ديدي , واما عطر گلهاي آسماني راهنوز هم در
فضاي خالي اتاق احساس مي كردي .
و هنوز هم قلبت از لحن صداي جوان خوش سيما به شدت مي تپيد.
آن شب , تا صبح گريستي , آنقدر كه هق هق گريه هايت تا آنسوي ديوار
آجري شنيده مي شد. وفرداي آن شب وقتي خورشيد اولين اشعه هايش
را به زمين خيس و سرد هديه مي كرد : تو براي آخرين بار عزم رفتن
كردي . تو براي آخرين بار از همه و همه حلاليت طلبيدي .
براي آخرين بار فرزندانت را بوسيدي و چشم در نگاه همسرت دوختي ,
مي دانستي كه ديگر باز نمي گردي , مي دانستي كه ديگر آنها را نمي بيني و
مي دانستي كه آن نگاه نافذ منتظر توست و آن صدا تو را مي خواند دلت
بي قرار شده بود براي بوييدن گلهاي آسماني .
اشتياقت براي بازگشت به خاكريزهاي پر از غبار بيشتر شد , براي
بازگشت به جاده هاي سوخته و به سنگرهاي تير خورده ! اشتياقت براي
ديدن دوباره آن جوان خوش سيما بيشتر شد. و اين بود كه براي آخرين
بار به جبهه رفتي , و خيلي سبكبار تر از هميشه ! چرا كه چون دفعات قبل
هيچ عكسي از همسر و فرزندانت را همراه نبردي با همان عكسهايي كه
هميشه در جيب , كنار قلبت مي گذاشتي ! تو رفتي و همرزمانت گفتند
آنگاه كه چفيه , سجاده ات شده بود آنگاه كه بر خاك خيس از باران
جبهه سجده مي كردي تو را ديدند كه آسماني شدي ; تو را ديدند كه
عروج كردي ...
ث مريم عرفانيان
به اهتمام معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي
بنياد شهيد وامور ايثارگران استان خراسان

| |
|