
آخرين قسمت
شهيد حجت الاسلام والمسلمين محمدجواد
باهنر
.2 بيشترين جهاد و فداكاري در راه خدا
شرط دوم براي اينكه كسي بتواند امام باشد اين است كه
ايمان , اشتياق , جهاد و فداكاريش نسبت به مكتب بيش از
ديگران باشد. ممكن است كسي فقيه و اسلام شناس دقيق هم
باشد و خيلي هم خوب از روي متون اسلامي اسلام را شناخته
باشد , اما دل براي اسلام نسوزاند , حركت و زندگي خودش را
در راه حمايت از اسلام قرار نداده و به دنبال خودخواهي , جاه
طلبي , مريدبازي , سازشكاريها , محافظه كاريها و مسائل ديگر
باشد. خيلي خوب مي تواند مسائل اسلامي را كشف كند اما با
اسلام پيوند ايماني وعملي ندارد , مجاهده در راه اسلام ندارد ,
دلش براي اسلام نمي تپد و نمي سوزد. اينجا روشن مي شود كه
شرط اول لازم است اما كافي نيست و اينجاست كه انسان
مي تواند امام را با بعضي ديگر مقايسه كند.
اگر سير تاريخ زندگي امام بزرگوار(19 ) امت را نگاه كنيم
مي بينيم كه ايشان از طرفي فقيه هستند; عينا همان بحثهاي
استنباطي كه ديگر فقها دارند ايشان هم دارند; عميق و ژرف در
مسائل اصول و فقه , عام و خاص , مطلق و مقيد و تعادل و
ترجيح و امثال آن وارد ميشوند و فرو رفتن در روايات و
شناختن رجال و بحثهاي تفسيري و پرداختن به علم تنها
مطرح است . تا اينجا فقط علم مطرح است (20 ) اما در پايان
درس گاهي مي ديديم كه يك شعله اي از درون زبانه مي كشيد;
شعله اي كه واقعا تا اعماق استخوانهاي ما نفوذ مي كرد. گاهي
امام ده دقيقه حرف مي زدند , انسان يكباره احساس مي كرد كه
در پوست خودش نمي تواند بگنجد; دائما خودش را ملامت
مي كرد و نهيب مي زد كه تو براي اسلام چه كردي و چطور
خودت را يك مسلمان و يك طلبه مي داني انسان شرمنده
مي شد و به شور و حركت مي افتاد. اين مسئله ديگري است .
گاهي در آخرين درسهايي كه ايشان نزديك ماه مبارك
رمضان يا نزديك ماه محرم داشتند , براي اينكه براي طلبه ها
يك حركت بيافرينند , باور كنيد موج آن سخنان تا اعماق
جانمان نفوذ مي كرد. ماه رمضان يا محرم كه اين طرف و آن
طرف براي صحبت مي رفتيم , حضور آن حرفها را با همه
وجودمان احساس مي كرديم : آيا اين حرفهايي را كه انسان
مي زند براي خداست آيا قدمي كه بر مي دارد براي خداست
آيا دلش براي خودش ميسوزد يا براي خدا و براي اسلامش
آيا قدرتها , جاذبه ها و مسائل ديگر او را بيشتر جذب مي كنند يا
خدا آيا بيشتر مي انديشد كه چرا جامعه از اسلام دور است و
چرا حكومت به دست ديگران است و چرا من قدمي براي
استقرار حكومت خدايي برندارم و يك نهيبي عليه طاغوت
نزنم يا نه , چگونه رفتار كنم كه بتوانم مقداري زندگيم را
تامين كنم و ادامه بدهم مريدي , زندگي و سرو ساماني داشته
باشم اين طور مي انديشم يا آن گونه فكر مي كنم
اينها مسائلي بود كه امام دست در اعماق دل مي انداخت و
آنها را بيرون مي كشيد و آدم را به محك مي گذاشت . آنگاه
انسان خوب مي توانست خودش را بشناسد و قضاوت كند كه
چكاره و چگونه است و چقدر مومن به اسلام است .
همين جا به سراغ علي عليه السلام مي رويم : آن كسي كه
براي اسلام دل مي سوزاند , در همه جبهه ها حاضر است , قدم
به قدم پا جاي پاي پيامبر(ص ) مي گذارد , همه جا سينه سپر
مي كند و همه جا حضور دارد; حضوري انقلابي , جهادي ,
ايثارگرانه و شهادت طلبانه , آن شبي كه بنا بود پيامبر(ص )
هجرت فرمايد و او شايد بيست و سه سال بيشتر نداشت , به
جاي پيامبر (ص ) خوابيد , درست در حالي كه پيامبر
(ص )آماج شمشيرهاست و تا مرگ فاصله اي وجود ندارد. و
بعد در جنگهاي بدر , حنين , خندق , تبوك و در همه جا علي و
همه جا علي . اين ايمان و جهاد و ايثار , اين لياقت را به انسان
مي دهد كه امامت جامعه اسلامي را قبول كند.
امامت در زمان غيبت امام زمان (عج ) نيز به عهده كسي
است كه با تمام جانش فرياد اسلام , فرياد شهادت و فرياد
جهاد مي زند و حضور دارد و دفاع و مبارزه مي كند. امامت
متعلق به چنين كسي است , نه كسي كه فقط اسلام را مي شناسد
و يك آشنايي آكادميك و فني و تخصصي بااسلام دارد.
3 ـ الگوي مكتب
كسي مي تواند امامت را قبول كند كه اخلاق و خصلتهاي
شخصي اش هم نمودار مكتبش باشد. سخن گفتن , برخورد ,
تواضع , صميميت , وفا , عاطفه , زندگي شخصي , پاكي ,
بي اعتنايي اش به دنيا , زهد و تقوايش مكتب رانشان بدهد. هر
چند اين بحث آميخته با آن دو بحث قبلي است اما چيز ديگري
است . يعني سراسر وجودش نشان بدهد كه متقي است ;
خودخواه , سودجو , عافيت طلب و فرصت طلب نيست . او
مومن و پاك است , نشان دهنده صفات متقين است (21 ) .
علي عليه السلام مي فرمايد : « لوكشف الغطا ما ازددت
يقينا » (22 ) : به يقين رسيده است . چنين كسي مي تواند امام
باشد. آيا شما فكر مي كنيد امامت علي مرتضي اميرالمومنين
عليه السلام همه اش با سخنش بود با خطبه ها و نامه هايش
بود مگر چقدر خطبه و نامه دارد نه , آن عمل امام بود كه
هدايت و رهبري مي كرد . (23 )
اينجا حوزه بسيار گسترده اي است و در اين زمينه مي توان
سخن گفت كه چگونه عمل مي تواند اثر امامت داشته باشد و
چگونه بي تقوايي تمام نفوذ و حيثيت انسان را مي گيرد و آب
مي كند. شما مي بينيد كساني كه بي تقوايي شان در يك مقطع
خاص از زندگي شان ظاهر شده كه قبلا ممكن است تقوا
داشته اند ولي به حالت لغزش و گناه افتاده اند , چگونه يك
انحراف و لغزش و يك بي تقوايي انسان را از خصلت امامت در
جامعه ساقط مي كند.
ولي امامت در جوامع غربي و در مكتب ديگر اين گونه
نيست . آنجا كسي كه يك رهبر سياسي خوب را اعمال كند و
بتواند منافع من را تامين سازد مي تواند رهبري داشته باشد.
حال اگر فاسد و نانجيب باشد و در كشور ديگر انواع جنايات را
مرتكب شود , استثمار و استعمار كند , به بند بكشد , دروغ
بگويد و خيانت كند , اهميتي ندارد. در آنجا رهبري خيلي
راحت با دروغ , با خيانت , با دزدي و با فساد اخلاق مي سازد ,
ولي اينجا خصلت امامت خصلت تقواست .
4 ـ هوشياري , تدبير و شجاعت
شرط ديگري كه بخصوص تاكيد بر اين است كه جداگانه
بياوريم با آنكه در همان بندهاي قبلي مي گنجيد اين است كه
رهبر بايد از هوشياري , تدبير , حكمت و شجاعت برخوردار
باشد , بتواند خوب رهبري , سازماندهي و مديريت كند;
شجاعت روحي و مقاومت داشته باشد.
5 ـ مقبوليت عام
آخرين نكته در مورد امام و امامت اين است كه امام مورد
قبول مردم باشد. يعني اگر چنانچه كسي صفات خوبي هم دارد
ولي مردم او را نمي پذيرند , نمي تواند امامت حكومتي بكند.
رهبري و امامت متكي به قبول و پذيرش مردم است . در اينجا
ما دامنه بحث زيادي داريم . حضرت علي عليه السلام به يك
حساب امام بود , ولي آن امامت سياسي , اجتماعي و حكومتي
را وقتي توانست اجرا و اعمال كند كه مردم هجوم آوردند. لذا
اصلا حكومت و رهبري در اسلام منهاي مردم و راي مردم و
قبول آنها درست نيست .
در همين جا فرق امامت در اسلام را با دموكراسي غربي و با
راي منهاي ايمان مذهبي مردم بدانيد كه به غلط بعضي هر دو
را يكي تصور كرده اند. گاهي انسان فقط راي مردم را منهاي
انگيزه هاي راي و منهاي مكتب نگاه مي كند , و گاهي راي در
حوزه مكتب را نگاه مي كند; يعني مردم به اميد اسلام راي
داده اند و وقتي ديدند اسلام و طرفداري از انقلاب نيست , تمام
رايها مثل برف آب مي شود. اين فرق مردم در اسلام با مردمي
است كه امامت غير اسلامي دارند. در امامت اسلامي مردم
حضور دارند , اما حضور مردم پيوند با مكتب دارد و به خاطر
اسلام و انقلاب و همراه با عاطفه و صميميت است , همراه با
عشق و صفاست , يعني وقتي فرياد مردم براي شهيد
بزرگوارمان بهشتي بلند مي شود , اين فرياد از عمق جانشان
برمي خيزد , يعني راي و حضوري است كه از ايمان , صفا ,
عقيده و مكتب الهام ميگيرد. اين نوع رهبري , امامت اسلامي
است .
اين شرايط چهارگانه بايد باشد تا امامت در اسلام محقق
شود. اين امامت دو سطح دارد كه يك سطحش همان
امام معصوم منصوب از طرف خدا و پيغمبر است كه همان
دوازده امام عليهم السلام هستند , و بعد از آنها در زمان غيبت
امام دوازدهم , امامت كساني است كه همه شرايطي را كه گفتيم
داشته باشند.
در قانون اساسي هم بر اين نكته تكيه شده كه رهبر از ميان
فقيهاني كه مورد قبول اكثريت مردم باشند انتخاب مي شود.
يعني صرف اينكه كسي صاحب رساله باشد نمي تواند امامت
جامعه اسلامي را عهده دار شود. ولايت فقيهي كه ما در آينده و
هميشه داريم , ولايت فقيه صرفا رساله اي نيست , ولايتي است
كه در آن تفقه هست , ورع , تقوا , جهاد , حكمت و تدبير هم
هست و بعد پذيرش مردمي هم هست كه اين فقيه لياقت امامت
را دارد. اين خلاصه بيان ما در زمينه مسئله امامت است .
(برگرفته از كتاب مواضع ما در ولايت و رهبري , شهيد
حجت الاسلام والمسلمين دكتر محمد جواد باهنر , انتشارات
دفتر نشر فرهنگ اسلامي )
پاورقي :
19 ـ چون امامت , هم در آن قسمت خاصش مربوط به
دوازده معصوم است و هم به معناي عامش , گستره امامت
فقيهان را شامل ميشود.
20 ـ من اين را به عنوان تاريخچه عرض كنم . من در قم كه بودم
هفت هشت سال درس ايشان (امام خميني رضوان الله
تعالي عليه ) مي رفتم . ولي اصرار داشتم گذشته از اينكه استاد
اصليمان در دو درس فقه و اصول امام هستند , حتما شش ماه
هم درس فلان آقاي مرجع را بروم , حتما چهار ماه هم درس
فلان آقا را بروم . من سعي كردم تقريبا درس همه مراجع را بروم
و رفتم و يادداشتها را هم دارم . حتي به نجف سفر كردم و چند
بار در نجف بودم و درس مرحوم آيه الله حكيم رفتيم , درس
ميرزا آقاي اصطهباناتي رفتيم , درس آقا سيد هادي شيرازي و
درس آقاي خوئي رفتيم . ميخواستم واقعا از نظر شخصي
بفهمم چگونه است . پس , در حدي كه درس خارج و درس
اجتهادي و درس فقهي بود , ما درس همه را رفتيم . ديديم
علاوه بر برتري در ساير جنبه ها , امام در علم و قدرت استنباط
هم اعلم هستند. اين را نه فقط به خاطر اينكه شاگرد ايشان بودم
عرض مي كنم , غير از اينكه شاگرد ايشان بوديم , رفتيم و
مخصوصا مقداري وقت صرف كرديم براي اينكه درسهاي
ديگر را هم ببينيم تا انسان وقتي مي خواهد قضاوت و مقايسه
كند , قضاوتش سطحي نباشد. منهاي تقوا , تدبير , دورانديشي ,
شجاعت و امثال آن , از نظر همان اجتهاد , اينكه آيات و
روايات را پهلوي هم بگذارد و از آن چيزي دربياورد , در همين
هم من شخصا تشخيص دادم كه ايشان اعلم است تا چه رسد
كه شرايط ديگر هم ضميمه اش شود.
21 ـ در خطبه همام در نهج البلاغه اين صفات مطرح شده
است .
22 ـ اگر پرده ها كنار رود چيزي بر يقين من افزوده
نمي شود.
23 ـ « كونوا دعاه الناس بغير السنتكم » (مردم را نه با زبان كه با
عمل خودتان دعوت كنيد).
امام و رهبر بايد در دفاع از مكتب از همه
دلسوزتر و فداكارتر , اخلاق و رفتار و شيوه زندگي و
برخوردهايش الگو و نمايشگر مكتب , و تدبير و
حكمت و شجاعت لازم براي رهبري را دارا باشد
در پايان درس حضرت امام يك شعله اي از درون
ما زبانه مي كشيد , شعله اي كه واقعا تا اعماق
استخوان هاي ما نفوذ مي كرد. گاهي امام ده دقيقه
حرف مي زدند انسان يكباره احساس مي كرد كه در
پوست خودش نمي گنجد , دائما خودش را ملامت
مي كرد و نهيب مي زد كه تو براي « اسلام » چه كردي
و چطور خودت را يك « مسلمان » و « طلبه »
مي داني

|
بخل و بخيل
|
قال علي (ع ) : عليه السلام : البخيل خازن لورثته .
حضرت علي (ع ) : فرمودند : شخص بخيل خزانه دار ورثه خويش
مي باشد.
قال رسول الله (ص ) : البخيل بعيد من الله , بعيد من الناس , قريب من النار.
پيامبراكرم (ص ) فرمودند : شخص بخيل از خداوند دور , از مردم به
خاطر اين صفت زشتش دور , و به آتش جهنم نزديك است .
قال علي (ع : النظر الي البخيل يقسي القلب .
حضرت علي (ع ) فرمودند : نگاه كردن به شخص بخيل قلب را سخت
وانسان را سنگدل مي كند.
قال رسول الله (ص ) : الرجال اربعه : سخي , و كريم و بخيل و لئيم , فالسخي :
الذي ياكل و يعطي , والكريم : الذي لاياكل و يعطي , و البخيل : الذي ياكل و
لايعطي و اللئيم : الذي لا ياكل و لايعطي .
رسول خدا(ص ) فرمودند : مردان بر چهار گروه هستند 1 ـ سخي 2 ـ كريم
3 ـ بخيل 4 ـ لئيم , پس شخص سخي آن است كه خود مي خورد و به ديگران
هم عطا مي كند و شخص كريم آن است كه خود نمي خورد ولي به ديگران
عطا مي نمايد و سوم بخيل كه خود مي خورد ولي به ديگران عطا نمي كند و
چهارم , لئيم نه خود مي خورد و نه به ديگران عطا مي كند.
قال رسول الله (ص ) : ابخل الناس من بخل بما افترض الله عليه .
رسول خدا(ص ) فرمودند : بخيل ترين مردم كسي است كه , نسبت به
آنچه خدا بر او واجب گردانيده امتناع ورزد و نپردازد.
قال علي (ع ) : ابخل الناس من بخل علي نفسه بماله و خلفه
لوارثه .
حضرت علي (ع ) فرمودند : بخيل ترين انسان ها كسي است كه از
دارائيش , براي خود استفاده نكند و براي ورثه باقي گذارد.

|
بلا يا لطف خدا
|
پيغمبراكرم (صلي الله عليه و آله و سلم ) به خانه يكي از مسلمانان دعوت
شدند , وقتي وارد او منزل شدند مرغي را ديدند كه در بالاي ديوار تخم كرد و
تخم مرغ نيفتاد يا افتاد و نشكست . رسول اكرم در شگفت شدند.
صاحب خانه گفت : آيا تعجب فرموديد قسم به خدايي كه تو را به
پيامبري برانگيخته است به من هرگز آسيبي نرسيده است .
رسول اكرم برخاستند و از خانه آن مرد رفتند , گفتند كسي كه هرگز
مصيبتي نبيند , مورد لطف خدا نيست .
از حضرت صادق (ع ) روايت شده كه :
ان اشدالناس بلا الانبيا ثم الذين يلونهم , ثم الامثل فالامثل .
پرگرفتاري ترين مردم انبيا هستند , در درجه بعد كساني كه از حيث
فضيلت بعد از ايشان قرار دارند و سپس هركس كه با فضيلت تر است به
ترتيب از بالا به پايين . »
در كتب حديث , بابي اختصاص يافته است به شدت ابتلا
اميرالمومنين عليه السلام و امامان از فرزندان او.
بلا از براي دوستان خدا لطفي است كه سيماي قهر دارد , آنچنان كه
نعمتها و عاقبتها براي گمراهان و كساني كه مورد بي مهري پروردگار قرار
مي گيرند ممكن است عذابهايي باشند اما به صورت نعمت , و قهرهايي به
قيافه لطف .
(به نقل از حكايتها و هدايتها در آثار استاد شهيد مرتضي
مطهري )

| |
|