روزنامه جمهوري اسلامي 15/06/1384 صفحه جبهه و جنگ

* معرفي كتاب
آموزش در اسارت
خاطره
نامه گمنام !
معرفي كتاب




آشناي ره عشق
« آشناي ره عشق » عنوان كتابي است كه با همكاري و حمايت بنياد شهيد و امور ايثارگران استان سمنان توسط نشر شاهد , انتشارات بنياد شهيد و امور ايثارگران چاپ و منتشر گرديده است .
« حبيب الله دهقاني » در اين كتاب گوشه هايي از خاطرات سردار شهيد عبدالله شهروي , فرمانده گردان امام سجاد(ع ) تيپ قائم (عج ) استان سمنان را جمع آوري و گردآوري كرده است .


« آشناي ره عشق » در 67 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2000 نسخه چاپ و به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديده است .
جاري چون آب
« جاري چون آب » عنوان كتابي است كه توسط نشر شاهد , انتشارات بنياد شهيد و امور ايثارگران انقلاب اسلامي چاپ گرديده است .
در اين كتاب « توحيد اصغرزاده » گوشه هايي از وصيت نامه تعدادي از شهداي سرافراز استان آذربايجان غربي را انتخاب و گردآوري كرده است .
« جاري چون آب » در 113 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2000 نسخه چاپ و به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديده است .

آموزش در اسارت


نگاهي به روند برنامه هاي آموزشي اسراي دربند رژيم بعث
... اردوگاه موصل 1 كه افتخار حضور و خدمت به اسرا را در آن داشتيم يك دانشگاه فعال بود از كلاس اول ... تا پنجم ابتدائي , راهنمائي , متوسطه كه شايد باور نكنيد اما اگر كمي حوصله داشته باشيد , سعي خواهيم كرد در اين مورد بيشتر توضيح بدهم ....تاريخچه ي درس و كلا خواندن و نوشتن برمي گردد به سال 63 يعني سالي كه اسراي خيبر تا يكسال جز مفقودين محسوب مي شدند . در آن زمان من در آسايشگاه 13 بودم و برادر قاسم جعفري , طلبه ي جوان و دوست بسيار صميمي ام , مسئوليت كتابداري آسايشگاه را به عهده داشت . يك شب دو تا از برادران بسيجي به همراه يكي از پيرمردها به نزدم آمدند و گفتند : اگر ممكن است به ما مقداري خواندن ياد بدهيد , و من در جوابشان گفتم : آخر من احتياج به خودكاري دارم تا برايتان حروف الفبا بنويسم , تازه از كجا كاغذ تهيه كنيم
عمل خطرناكي بود ولي نااميدشان نكردم . خدا به حاج آقا ناظمي آن پير وارسته و هميشه در تعلم خير بدهد. به هر ترتيبي بود يك مداد به اندازه ي يك بند انگشت پيدا كرد و با خوشحالي به من داد و گفت : اين هم مداد. كاغذش هم با معاون آسايشگاه برادر تيمور چهاراهي صبحت كردم . قرار شد با خودت هماهنگ كند...
خلاصه با پاره كردن يك صفحه ي سفيد از جلد داخلي كتاب بينوايان كه به عربي ترجمه شده بود « البوسا » و چسباندن آن به آخرين صفحه ي يكي از عم جزهاي قرآن و نوشتن حروف الفبا روي آن اولين قدم براي سوادآموزي برداشته شد.
ابتدا كسي متوجه اين كلاس سه نفري نبود اما بعد از مدتي طوري شد كه تعداد حروف الفبا در داخل قرآنها را سه برابر كرديم و بدين ترتيب تعداد معلمين نيز افزايش يافت . روزها مي گذشت و حاج آقا ناظمي و يكي دو تا از همسن و سالهاي ايشان روزها در كنار آسايشگاه با سنگهاي سفيد بر روي سيمان كف معابر تمرين الفبا مي كردند. البته عراقي ها به خاطر كهولت سن آنها به اين موضوع حساس نشدند و... تا اينكه يك روز در زمان آمار بعد از ظهر يعني ساعت 5 كه مي خواستند آمار ما را بگيرند و درها را قفل كنند اتفاق جالبي افتاد...
معمولا براي صحت آمار يك افسر عراقي مي بايست حضور داشته باشد و آن روز افسر تداركات عراقي كه سمت جانشيني اردوگاه را هم به عهده داشت براي آمار آمده بود. همين كه نوبت به آسايشگاه ما رسيد , يك باره حاج آقا ناظمي با اجازه از افسر عراقي از جايش بلند شد و گفت درخواستي دارم !
افسر عراقي بعد از درخواست مترجم كه يكي از بچه هاي خوب خوزستاني بود از حاج آقا خواست صحبت كند...و حاج آقا ناظمي اينطور شروع كرد : مگر پيامبر بزرگ اسلام حضرت محمد صلي الله عليه و آله نفرموده است كه : « زه گهواره تا گور دانش بجوي » خب اگر راست است و درست , بگوئيد
افسر عراقي نيز اين سخن را تاييد كرد.
و حاج آقا ادامه داد خوب حالا چرا به من قلم و كاغذ نمي دهيد تا سواددار شوم و در اين راه سعي و تلاش نمايم .
چرا كه هر روز با اين دستمان بر روي سنگ فشار مي آورم و , نگاه كنيد ... و جلو مي رود و دستانش را به افسر عراقي نشان مي دهد و اين در حالي بود كه دستان اين پير وارسته واقعا جاي اثر سنگ سفيد و فشاري كه به آن سنگ و زمين سخت وارد مي كرد مشخص بود.
و باز هم جاي تعجب كه افسر عراقي به يكي از درجه داران خود دستور داد تا دفتر و خودكار تهيه كند و در اختيار آسايشگاه قرار دهد. اين بود كه اولين قدم براي آموزش كلي برداشته شد.
پس از مدتي كه گذشته به اتفاق چند تن از برادران از جمله برادر ارجمند « رمضان خسروي » و با همكاري و نظارت حجت الاسلام قاسم جعفري , اولين كلاسهاي نهضت سوادآموزي تشكيل شد , كار هر كس مشخص بود بنابراين وظيفه ي آقاي جعفري بازنويسي يكي از داستانهاي ساده و در خور كلاس اول ابتدائي بود كه اين داستانها غالبا از سوي داستانهاي « داستان راستان » استاد شهيد مطهري بود و بعد وظيفه ي من اين بود كه دفتر شاگردان كلاس را مي گرفتم و اين كار را معمولا شبها انجام مي دادم و بعد از آن داستان انتخابي را با چنين خطي واضح در دفتر هر كدام مي نوشتم و حال نمونه اي از آن درسها :
روزي رسول اكرم (ص ) وارد مسجد شدند , چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكيل شده بود , ...
با آمدن صليب سرخ و دادن دفتر و خودكار به هر نفر اسير , مشكلات ورق و كمبود خودكار نيز برطرف شد و نهايتا بعد از گذشت يك سال در ساير آسايشگاهها هم در امر سوادآموزي حركتهاي خوبي انجام شد و اينها اساس يك نهاد كوچك و نوپا در اردوگاه شد بنام « نهضت سوادآموزي » مسئوليت كلي نهضت سوادآموزي بر عهده برادر بزرگوار « حسن سحرخيز » كه از آزادگان زحمتكش استان خراسان است , بود و در داخل هر آسايشگاه يك نفر بعنوان رابط نهضت سوادآموزي با معاون نهضت , « آزاده قهرمان آقاي زبي » كه از آزادگان استان زنجان هستند تماما در تماس بودند و كليه موارد از قبيل :
1 ـ تعداد دانش آموزان در مقاطع مختلف تحصيلي 2 ـ رفع كمبود امكانات كمك آموزشي 3 ـ تنظيم برنامه ي درسي در شبانه روز (باتجه به پراكندگي استادان و معلمين مشخص شده در سطح آسايشگاهها , لزوما كلاسهاي دوره ي متوسط در روز انجام مي گرفت ) جهت معلمين 4 ـ شركت در جلسات نهضت 5 ـ تامين كتب درسي از كتابخانه ي اردوگاه ....
چارت تشكيلاتي نهضت سوادآموزي اردوگاه بشرح ذيل مي باشد :
مسئول شورا
مسئول امور فرهنگي
گروه صنعتي , مسئول نهضت سواد آموزي
مسئول كتابخانه
مسئول تبليغات
معاون نهضت سواد آموزي
معلمين
مسئولين نهضت سوادآموزي آسايشگاهها
... حالا سال 1368 است , تصور كنيد كه در اردوگاه هستيد . گروهي به حفظ , قرائت , صوت , لحن .... مشغولند كه اگر ذهني اقدام به دادن آمار بزنم چيزي در حدود ششصد نفر (600 ) البته كل جمعيت اردوگاه در حدود 1700 بود و اضافه كنم در حدود 200 الي 300 نفر به يادگيري زبان خارجه از انگليسي ـ آلماني ـ ايتاليايي گرفته تا زبان روسي .
خب حالا اگر بخواهيم مقداري از كساني كه در مقاطع درسي (نهضت سوادآموزي ) به حساب آوريم البته در گروههايي كه ذكر شد اكثريت هم در كلاسهاي نهضت عضويت داشتند , چيزي در حدود 860 نفر مي شد كه حالا شما فكر كنيد باتوجه به قطع كاغذ و خودكار كه از سال 65 گريبانگير اردوگاه ما شد و در صورت همراه داشتن تنبيهات سختي نيز اعمال مي كردند , چطور مي توانستيم به اين تعداد دانش آموز امكانات كمك آموزشي از قبيل كاغذ و خودكار فراهم كنيم !
ناگفته نماند , بگذاريد دنيا بداند كه اين سفراي واقعي نظام مقدس جمهوري اسلامي چگونه در دست دشمن به چاپ مجلات , پوستر و برگزاري نمايشگاه عكس بمناسبتهاي مختلف مي پرداختند مگر خواستن توانستن نيست
ابتكارات زيادي براي تعطيل نشدن كلاسهاي نهضت انجام شد از جمله : پس از چند ماه زحمت گروه صنعتي جوهري ساخته شد كه علاوه بر آسان بودن تهيه آن اثر آن روي كاغذ نيز واضح و روشن بود البته شبيه به رنگ مداد بود اما از هيچ كه بهتر بود البته گروه صنعتي علاوه بر ساختن جوهر و پركردن خودكارها بعلت مواد ناخالص بعضا تعمير نوك خودكار را هم انجام مي داد و اينكار توسط برادر آزاده « بايرامي » كه از آزادگان استان آذربايجان شرقي مي باشد انجام مي شد.
مشكل بعد تهيه كاغذ بود البته مصرف بالا بود و امتحانات نيز در خور توجه . اينجا وظيفه كتابخانه دار كه بعهده خودم بود شروع مي شد و معمولا صبر مي كردم تا موقع مناسب برسد كه اكثرا ايام آمدن افراد صليب سرخ به اردوگاه بود چون برخورد و رفتار بعثي ها ملايم تر مي شد بنابراين با طرح قبلي يكي از بدبخترين سرباز عراقي را انتخاب مي كرديم و به دلايل مختلف براي استفاده ي جلد كتابهاي جديد كه صليب سرخ به اردوگاه آورده احتياج خود را به كارتن لباس ابراز مي كرديم و بعد از دسترسي به انبار كار تنها كه مورد توجه خاص دشمن و نگهبانان بود تعداد قابل توجهي كارتن بزرگ خارج و بلافاصله آنها را با تيغ برش داده و در ديگهاي غذا كه در كنار محلي به نام ديگ شوري قرار داشت مي گذاشتيم و ظرفها را لب به لب آب پر مي كردم و بعد از حدود 20 دقيقه كار تنهاي برش داده ي درون ديگها خود به خود از هم جدا مي شدند و بعد آنها را در آفتاب قرار داده و خشك مي كرديم و نهايتا كاغذهاي نازك را به دفتر تبديل و تحويل نماينده نهضت در كتابخانه مي داديم ....
مشكل بعدي كه شايد از نظر نهضت مشكل اصلي بود , كمبود كتب درسي بود , كتابهاي دوره متوسطه كه از ايران غير مستقيم فرستاده مي شد و بعد از چندين ماه شايد هم يك سال به دست ما مي رسيد كفاف تعداد كلاسهاي اردوگاه ما نمي شد و چنين مشكلي حتما در سطح كل اردوگاهها در كشور عراق وجود داشت هر چند بارها و بارها اين كمبود را به صليب سرخ و حتي به مسئول صليب سرخ در عراق گفته بوديم اما تنها جوابي كه مي دادند اين بود كه در سازمان امنيت عراق و در قسمت بررسي وضعيت اسراي ايراني بيش از 7 هزار جلد كتاب درسي ايراني وجود دارد و عراقي ها مي گويند بعد از بررسي متون كتابها دستور آزادي كتابها را صادر مي كنيم ! آنها كتاب را جز اسرا محسوب مي كردند...
بنابراين مسئوليت كتابخانه اردوگاه دشوارتر مي شد يعني با مشورت و هماهنگي مسئولين مربوطه اقدام به عملي زديم كه موقتا خيال همه را راحت كرد و آن برش كتابها به قسمتهاي معين بود مثلا كتاب زيست شناسي سال اول را به سه قسمت تقسيم كرديم و هر كدام شامل جلدي محكم و تميز ونهايتا به عنوان كتاب زيست شناسي قسمت اول و الي آخر....
به هر حال كار تدريس , حوزه ي امتحاني , تداركات دانش آموزان , تشويق , كارنامه , قدرداني , ثبت نام و... از كارهايي بودند كه توسط افرادي دل سوخته و خدمتگزار بنام آزادگان تحت لواي نهضت سوادآموزي انجام مي شد و افتخار اين عزيزان آنجا معلوم مي شود كه بعضي از دانش آموزان كلاسهاي ابتدائي نهضت سوادآموزي در اردوگاه هم اكنون در دانشگاههاي كشور با بهترين نمرات مشغول ادامه ي تحصيل مي باشند....
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
بگذاريد دنيا بداند كه اين سفراي واقعي نظام مقدس جمهوري اسلامي چگونه در دست دشمن به چاپ مجلات , پوستر و برگزاري نمايشگاه عكس بمناسبت هاي مختلف مي پرداختند
كار تدريس , حوزه امتحان , تداركات دانش آموزان , تشويق , كارنامه , قدرداني , ثبت نام و... از كارهايي بودند كه توسط افرادي دل سوخته و خدمتگزار بنام آزادگان تحت لواي نهضت سوادآموزي انجام مي شد

خاطره
نامه گمنام !


خيلي كم سن و سال بنظر مي رسيد . شايد سني حدود 13 يا 14 سال بيشتر نداشت . لباس بسيجي كه به تن كرده بود كمي برايش گشاد بود و چفيه سفيد رنگش وقار خاصي به او مي داد. پوتين ها به پايش سنگيني مي كرد.
نامش را پرسيدم . نامش « حسن ـ ب » بود , از تعطيلات تابستاني استفاده كرده و به جبهه آمده بود. از آن روز در واحد ما مشغول بكار شد و در برخي مواقع در كارها نيز به من كمك مي كرد.
نامه رساني بخشي از كارم بود و هر روز تعدادي نامه را به دست رزمندگان مي رساندم . از كارم لذت مي بردم و از اينكه هر روز با رساندن نامه ها دل تعدادي از رزمندگان را شاد مي كردم خيلي خوشحال بودم .
مدتي به همين منوال سپري شد و از اينكه از طرف خانواده حسن برايش نامه اي نمي رسيد متعجب بودم . هر روز كه نامه ها مي رسيد با شور و اشتياقي خاص نشاني روي پاكت ها را مرور مي كردم تا شايد نامه اي از طرف خانواده حسن بيابم و با رساندن نامه او را خوشحال كنم .
گاهي نشاني برخي از نامه ها اشتباه بود و بايد آنها را عودت مي دادم . اما اين بار نامه اي به واحد رسيده بود كه نشاني اش درست اما نام گيرنده اش (محمود ـ ر) برايم ناآشنا بود. بارها فهرست اسامي رزمندگان واحد را مرور كردم اما چنين اسمي در فهرست نبود. مانده بودم با اين نامه چكار كنم . چند روز آن را نگه داشتم و بالاخره تصميم گرفتم آنرا عودت دهم .
هنگام ناهار بود. نامه را در كنارم روي زمين گذاشتم و حسن نيز كمي آنطرف تر نشسته بود. مشغول قاچ كردن هندوانه اي شدم كه ناهار آن روزمان را تشكيل مي داد. حسن پاكت را برداشت و پس از كمي بررسي با ولعي خاص مشغول بازكردن آن شد. گفتم چرا نامه ديگران را باز مي كني ! نامه را از دستش قاپيدم , اما دير شده و سر آن باز شده بود. ناراحت شدم . حسن مي خنديد , بيشتر ناراحت شدم و از خنده او متعجب بودم . حسن گفت : چرا نمي گذاري نامه خودم را بخوانم !
بيشتر متعجب شدم . گفتم : اين نامه مربوط به « محمود ـ ر » است و تو حسن هستي , اتفاقا مي خواستم امروز نامه را عودت دهم
حسن كه حالا وجودش را شرم و خجالت فرا گرفته بود گفت : موضوعي را مي خواهم برايت تعريف كنم و تو نيز تا چند روز ديگر كه ماموريتم تمام مي شود به ساير بچه ها چيزي نگو. حسن از جريان آمدنش به جبهه و اينكه بعلت كمي سن و سال بسيج محله براي اعزام به جبهه او را ثبت نام نكرده سخن گفت و ادامه داد : به همين خاطر مجبور شدم با شناسنامه پسر خاله ام كه چند سال از من بزرگتر بود به جبهه بيايم در واقع اسم پسرخاله ام حسن است و اين پاكت هم براي من آمده است . به هرحال از آن روز به بعد نمي دانستم او را حسن صدا كنم يا محمود.
ياد آن روزها بخير كه پير و جوان و حتي نوجوانان كم سن و سال با تمام اخلاص به جبهه مي آمدند و حاضر بودند جان خود رابراي حفظ اسلام و انقلاب فدا كنند. البته مطمئنم اگر روزي صحنه آزمايش الهي و رزمي دوباره پيش آيد مردم ما باز هم در صحنه دفاع از اسلام و انقلاب حاضر خواهند شد و امثال محمودهاي نوجوان از ارزشهاي اسلام و انقلاب دفاع خواهند كرد.
پرويز ميراحمدي