قسمت اول
شهيد حجت الاسلام والمسلمين محمدجواد باهنر
هدايت و هدفداري كل جهان
براي آنكه « امامت » را در اسلام تبيين كنيم و بشناسيم ,
مسير بحث را از نوعي هدايت كه زيربناي امامت و حاكم بركل
جهان است آغاز مي كنيم . اول به سراغ كل جهان مي آييم ,
مي بينيم همه عالم برخوردار از هدايت است , يعني كور , كر ,
تاريك , فرورفته در ظلمات و ضلال نيست . تنوع پديده هاي
طبيعت , حركت , سامان , انسجام و رابطه هاي آن نشان مي دهد
كه گويي در دل اين جهان و همراه اين جهان , نوعي راهنمايي و
هدايت وجود دارد , مثل يك ماشيم بدون راننده و بدون راهنما
نيست , مثل يك مشت سنگ و ريك انباشته روي هم كه به نظر
مي رسد هيچ سير و جهت و هيچ آرمان و راهي ندارد نيست .
دقيقا در دل آن يك جهت گيري و آنسويي در حركت او وجود
دارد , آنسويي روشن و سمت گيري بيدار و هوشيار.
كسي كه خواب است و حركاتي را انجام مي دهد , مي بيند كه
حركات او در حالت خواب چون ناآگاهانه است , بي هدف
است . اما يك انسان با شعور و بيدار و منظم . تمام حركاتي را
كه انجام مي دهد. حساب دارد.
حركاتش از هم جدا , از هم گسيخته و بدون آرمان نيست .
ما براي تمام جهان يك حركت آگاهانه قائليم . جهان هدف
دارد. تمام كلماتي كه در قرآن با تعبير هدايت , هدي , يهدي ,
اهتدي , هادي و همه تعبيرات مشابهي كه از اين ماده اشتقاق
پيدا كرده است براي كل جهان , براي درياها , كوهها , انسانها ,
تطورات و رنگارنگي و تغييرات طبيعت و حضور عام هدايت
در جهان به كار رفته است . البته , اين بيان درست در برابر
فلسفه هاي ديگري است كه براي جهان انسجام و هدف قائل
نيستند , جهان را سراسر ظلمات مي دانند يا هدفهاي موضعي ,
و نه هدفهاي منسجم و به هم پيوسته . براي جهان قائلند. ولي
ما براي جهان يك حركت عمومي آگاهانه و هدفدار قائليم .
بنابراين , اگر اين مسئله را ما پذيرفتيم به عنوان يك بنيان براي
بحث امامتمان , وارد بحثهاي بعدي مي شويم .
انسان در محدوده هدايت
نكته دومي كه در تبيين امامت بايد بگوييم اين است كه
انسان جداي از كل طبيعت نيست و پديده اي در درون جهان
است . طبعا آن هدايت عام حاكم بر همه جهان حاكم بر انسان
نيز هست . يعني انسان از آن موقعي كه پيدا مي شود چگونگي
پيدايش و برخاستن او از بستر طبيعت , مراحلي كه طي مي كند ,
شرايطي كه روح الهي در او دميده مي شود(1 ) و چهره تازه اي
پيدا مي كند و بعد وارد اين جهان مي شود و سيري كه انسان
دارد همه اش در حوزه انسان است . يعني ما معتقديم انسان در
محدوده هدايت قرار دارد. منتها براي انسان سه نوع هدايت
قائليم . به همان دليل كه انسان نسبت به موجودات طبيعي
مادي يك موجود برتر و متعالي مي شود , مراحل هدايت هم در
انسان به تدريج تطور پيدا مي كند و بالا مي آيد.
.1 هدايت عام طبيعي
يك هدايت در انسان وجود دارد كه همان هدايت عام
طبيعي است يعني قلب انسان حركت مي كند و دقيقا وظيفه اي
را كه به عهده دارد و بايستي خون را به تمام مويرگهاي بدن
برساند انجام ميدهد. ريه وظيفه اي دارد و دقيقا مي بينيد كه در
آن وظيفه خودش هدايت مي شود. سلسله اعصاب انسان در
مجموعه هدايت عام جهان قرار دارد. شما دقيقا آن انسجامي
را كه در كل جهان وجود دارد در پيكر انسان مي بينيد. سلولها
به هم مرتبطند كوچكترين احساسي كه در يك انسان به وجود
مي آيد , سلسله اعصاب به خوبي آن را مي گيرد , منتقل مي كند و
عكس العمل نشان مي دهد. همين طور تغذيه انسان , رشد و
توليد مثل او , دفع و جذب او , تمام اينها در يك مجموعه
هدايت قرار دارد. يعني از هم گسيخته , متشتت و كور نيست .
درست مثل اينكه يك شعور بيدار مسلط بر تك تك نبض و
حركاتي كه قلب انسان دارد و در همه اعضاي انسان حاضر
است .
ولي اين هدايت طبيعي است . هدايتي است كه در جانوران
معمولي هم وجود دارد. يك پرنده يا چرنده و چهار پا هم اين
نوع هدايت را دارد.
2 ـ هدايت فطري
هدايت دوم , كه يك مرحله بالاتر است , از هويت انساني
انسان سرچشمه مي گيرد. يعني ما انسان را تنها به ديده يك
موجود طبيعي كه رگ و پوست و استخوان دارد نگاه نمي كنيم
بلكه او را بالاتر مي بينيم . او امتيازي يافته است . همان چيزي
كه در اين آيات شريفه فرموده است :
... ثم انشاناه خلقا اخر فتبارك الله احسن الخالقين (2 )
...بعد از آن او را خلقتي ديگر انشا نموديم . پس آفرين بر
بهترين آفريننده .
... و نفخت فيه من روحي ... (3 )
... و در آن از روح خويش دميدم ...
اين ديگر آن سلسله اعصاب يا گردش خون يا گوارش
طبيعي انسان نيست , چيزي بالاتر است . براي انسان يك ذهن و
روحي پيدا مي شود كه قرآن از آن تعبير به نفس مي كند. اين
نفس همان اوج تبلور انسانيت انسان است كه به خاطر آن
انسان مي شود. آن نفس انسان براي يك خميرمايه هدايت
دارد , همان هدايتي كه در اين آيه شريفه به آن اشاره شده است :
و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها . (4 )
و قسم به نفس (ناطقه ) انسان و آن كه او را نيكو بيافريد ,
آنگاه به او فجور و تقوايش را الهام كرد.
اينها چيست الهام دروني , يعني هدايت از درون انسان
سرچشمه مي گيرد و انسان خود خميرمايه اي دارد كه مي تواند
او را هدايت و رهبري كند. يا در جاي ديگر مي فرمايد :
بل الانسان علي نفسه بصيره (5 )
بلكه انسان خود بر نيك و بد خويش آگاه است .
يعني آن خود آگاهي دروني كه انسان خودش را مي يابد و
راه خير و شر را مي تواند پيدا كند.
فمن ابصر فلنفسه ... (6 )
...كسي كه ببيند و بيابد به نفع خودش ...
من اهتدي فانما يهتدي لنفسه و من ضل فانما يضل
عليهالله(7 )
كسي كه راه را بيابد و پيدا كند به نفع خودش هدايت شده
و كسي كه گمراه شود عليه خودش گمراه شده
است ...
« اهتدا » به معني راهيابي و راهجويي است . اينجا مسئله
صرفا اين نيست كه از برون به انسان الهام بشود و در درون
زمينه اي وجود نداشته باشد , در درون زمينه وجود دارد.
اين هدايت مرحله دومي است كه در انسان هست و
زمينه هاي بحث امامت است كه بعد به بحث امامت وارد
مي شويم . چطور يعني اينكه انسان عقل دارد , وجدان دارد ,
خير و شر را مي يابد , زشت و زيبا را مي شناسد , در برابر
خدمت احساس نشاط مي كند , در برابر خيانت احساس رنج و
تيرگي مي كند , در برابر دروغ , نفاق , آزار , آزاري كه ديگران به
ديگران مي كنند يا احيانا آزاري كه خودش به ديگران مي كند.
احساس تاريكي مي كند و ملايمت وجدان در كار مي آيد. و
نفس لوامه وجود دارد كه ملامت مي كند , نهيب و فرياد مي زند ,
يعني كور و كر نيست , تاريك نيست كه زشت و زيبا , ظلم و
عدل , تجاوز و خدمت همه برايش يكسان باشد.
نه , اگر وحي و پيامي از برون هم نباشد , از درون يك
سرچشمه هدايتي وجود دارد كه انسان را رهبري مي كند , دقت
كنيد كه « رهبري » و هدايت مي كند , يعني , نوعي امامت دروني
در ژرفاي نفس الهي آدم , كه دنباله نفخه رباني و نفخه ملكوتي
است , وجود دارد.
يك مقدار به بحثمان جنبه عرفاني يا جنبه فلسفي بدهيم .
اينجا چون روح الهي است , روح مبدا حركت و بسيج است
وفضا را نوراني مي كند و به كالبد و بدن نشاط و پويش مي دهد.
خاصيت روح تجرد , انبساط , موج , نورانيت و هدايت است و
اين انسان برخوردار از روح و نفخه الهي از درون خودش
هدايت مي جوشد و فرا راه انسان نوعي امامت را باز مي كند.
يعني دست انسان را مي گيرد و او را رهبري مي كند و راه را
نشان مي دهد. همين هدايت دروني بر اثر گناه تاريك مي شود :
...لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و
لهم اذان لا يسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل ... (8 )
... آنها را دلهايي است كه با آن ادراك و معرفت نمي كنند و
نمي شنوند و آنها ] حقيقت را [ آنها را گوشهايي است كه با آن
. آنها ] و بصيرت ندارند [ را چشمهايي است كه با آن نمي بينند
مانند چارپايانند بلكه گمراه تر....
گفتيم براي چارپايان و همه انسانها يك مرحله هدايت
هست , و براي هدايت انسانها يك مرحله دومي هم وجود دارد.
همين مرحله دوم اگر به گناه آلوده شد آنوقت دل را صخره
صما مي كند و دل كه صخره صما شد مانند چارپايان
مي شود. يعني اين مرحله دوم هدايت از دست او گرفته مي شود
و به همان مرحله چارپايان برمي گردد.
.3 هدايت انبيا
حيوان همان يك نوع هدايت را دارد و با همان غريزه اش
خيلي هوشيار است و هدايت طبيعي اش خيلي تيز است . اما
انسان غير از اينكه يك هدايت طبيعي دارد كه مي فهمد چه
غذايي برايش مفيد و چه غذايي مضر است , چگونه بيايد ,
چگونه برود و امثال آن , بالاتر از آن , عقل و آگاهي اش يك
مقدار در ژرفاي خير و شرها وارد مي شود و رهگشاست اما
كافي نيست . ما يك نسخه مجموعه اي از هدايت انبيا را لازم
داريم كه كل راه را تا خدا تعيين كند و راه ما را براي ساختن
جامعه الهي و استقرار حاكميت الله تبيين نمايد :
يا ايهاالنبي انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا و داعيا
الي الله باذنه و سراجا منيرا(9 )
اي پيامبر , ما تو را شاهد فرستاديم كه هم بشارت مي دهي ,
هم نهيب مي زني , و ارشاد مي كني , هم دعوت مي كني و هم
چراغ روشني فرا راه اين مردم هستي و نور مي دهي و
روشنگري .
انسان براي ساختن يك جامعه توحيدي , اسلامي و الهي ,
جامعه اي كه خداوند بر آن حاكم باشد , مجموعه قوانيني لازم
دارد. هم به دليل اينكه كاربرد ذهن و شعور ما آن اندازه نيست
كه بتواند تمام نور و هدايت لازم را در اختيارمان بگذارد و هم
به دليل اينكه عقل ما دائما در معرض آفت است . يعني گناه ,
حب جاه , حب منافع , حب قدرت فسادهاي شهوي و اخلاقي ,
حاكميتهاي طاغوتي , اشاعه افكار غلط , سمپاشيها , نفاقها و
ضلالها همه آفتند يعني اگر اين آفتها مي گذاشتند روح و ذهن ما
در راه خودش حركت كند و درست بينديشد , مقداري از راه را
به ما نشان مي داد. ولي اين ذهن نقاد , و سراج منير ما در اثر آن
هواهاي نفساني تاريك مي شود , در اثر سمپاشيها در فضاي
حاكميت طاغوت منحرف مي شود. و لذا كاربردش به اندازه
كافي نيست . پس , ما احتياج به هدايت الهي داريم . اينجاست
كه مسئله وحي مطرح مي شود.
نقش امامت
اما چيزي كه براي ما بيش از همه راهگشاست عمل و حركت
انسانهايي است كه مي توانند براي ما امام باشند , يعني اين
قافله هميشه در حركت انسان راه طبيعي خودش را به سوي
رشد و توليد مثل و امثال آن طي مي كند و راه بهره گيري از عقل
و انديشه و تفكر خودش را هم مي پيمايد; در رشته هاي علمي
ترقي مي كند; صنايع , ابداعات وابتكاراتي دارد و محيطش را
مي سازد , جهانش را مطابق منافع خودش تغيير مي دهد; خلاق
و مبتكر و دگرگون ساز است و اينها هم از درون خودش و با
قدرت فكري خودش هدايت و رهبري مي شود. اما براي اينكه
اين قافله هميشه در حركت , در بستر الله حركت كند و در بستر
طاغوت نيفتد لازم است كه ولايت الله وجود داشته باشد :
الله ولي الذين امنوا يخرجهم من الظلمات الي النور و
الذين كفروا اولياهم الطاغوت يخرجونهم من النور الي
الظلمات ... (10 )
خدا يار اهل ايمان است , آنان را از تاريكيها به سوي نور
خارج مي سازد; و آنان كه راه كفر گزيدند يار ايشان شيطان
است , آنها را از عالم نور به تاريكيهاي گمراهي درافكند...
حركت فكري انسانها و حركت آگاهانه منبعث از عقل
انسانها نور است . اما طاغوت در كار است . طاغوت مي آيد و آن
بستر حركت را كه نور است تغيير مي دهد و اين جاده را به
ظلمات و تاريكيها وارد مي كند. پس , لازم است كه ولايت الله
باشد. توسط چه كسي توسط انبيا الله و اوليا الله و عباد
الله :
و جعلنا هم ائمه يهدون بامرنالله(11 )
و آنان را پيشواي مردم ساختيم تا خلق را به امر ما هدايت
كنند.
انسانهايي بايد امام باشند كه با امر ما و با الهام از تعاليم ما
هدايت كنند. ببينيد چگونه بين هدايت و امامت پل زده شده و
رابطه برقرار گرديده است : ما امام مي خواهيم تا امامت در
مسير خودش حركت كند و منحرف نشود; اگر امام نباشد
هدايت كور مي شود و به دست ائمه كفر مي افتد. آنجا هم امام و
امامت وجود دارد , اما امامتي كه سر از جحيم و ضلال و
ظلمات درمي آورد. پس , ما حضور امام و امامت را در بستر
تاريخ لازم داريم . اگر بناست انسان حركت كند و اگر بناست
حركت انسانها هدفدار باشد , امام لازم دارد و اگر بناست آن
هدف , هدف الهي و رباني باشد , امامت الهي لازم دارد.
پاورقي :
1 ـ « ... ثم انشاناه خلقا اخر فتبارك الله احسن الخالقين »
(مومنون 14, )
2 ـ مومنون .14,
3 ـ حجر 29, و ص .72,
4 ـ شمس 7, و 8
5 ـ قيامت .14,
6 ـ انعام .104,
7 ـ اسرا.15,
8 ـ اعراف .179,
9 ـ احزاب 45, و .46
10 ـ بقره .257,
11 ـ انبيا .73,
انسان با يك الهام و خودآگاهي دروني , خير و
شر را مي يابد , زشت و زيبا را مي شناسد , در برابر
خدمت احساس نشاط مي كند , در برابر خيانت
احساس رنج و تيرگي مي كند , در برابر دروغ , نفاق ,
آزار , آزاري كه ديگران به ديگران مي كنند يا
آزاري كه خودش به ديگران مي كند , احساس
تاريكي مي كند و ملامت وجدان در كار مي آيد و
نفس لوامه وجود دارد كه ملامت مي كند و نهيب و
فرياد مي زند
از درون , يك سرچشمه هدايتي وجود دارد كه
انسان را رهبري و هدايت مي كند. يعني نوعي
امامت دروني از ژرفاي نفس الهي آدم , كه دنباله
نفخه رباني و نفخه ملكوتي است , وجود دارد
عقل و خرد و الهام و هدايت دروني براي
راهيابي و سعادت انسان كافي نيست و از همين جا
هدايت و امامت و رهبري توسط انبيا و امامان
شكل مي گيرد

|
خلقت انسان
|
يقول الله تعالي : يابن آدم لم اخلقك لاربح عليك , انما خلقتك لتربح علي
فاتخذني بدلا من كل شي فاني ناصر لك من كل شي .
خداي متعال فرمود : اي فرزند آدم , من تو را نيافريدم كه از تو بهره و
سودي عائد من شود , بلكه تو را خلق كردم تا تو از من بهره مند شوي , پس
مرا به جاي هر چيز ديگري اختيار كن , من تو را ياري خواهم كرد و از هر
چيز , بي نياز خواهي شد.
قال حسين بن علي (ع ) : ايهاالناس ان الله عزوجل ذكره : ما خلق العباده الا
ليعرفوه , فاذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عباده ماسواه . فقال له رجل : يابن
رسول الله (ص )بابي انت وامي فما معرفه الله قال : معرفه اهل كل زمان
امامهم الذي يجب عليهم طاعته .
امام حسين (ع ) فرمودند : اي مردم خداي عزوجل بندگان را نيافريد , مگر
براي اينكه او را بشناسند , پس وقتي خدا را شناختند , او را عبادت مي كنند و
هنگامي كه خدا را بپرستند از عبادت غير او بي نياز مي شوند. پس از گفتار
حضرت , مردي از امام حسين (ع ) سوال مي كند يابن رسول الله , پدر و مادرم
فداي شما باد , معرفت خدا چيست حضرت فرمود : اهل هر زمان , امام زمان
خويش را بشناسند و بدانند كه اطاعت آن امام بر ايشان لازم و واجب است .

|
عطر دل انگيز
|
اي گشته جهان از رخت آيينه محمد
مهر تو مرا آينه در سينه محمد
اي گوهر هستي شده جانها ز تو روشن
در سينه بود عشق تو گنجينه محمد
پيغام خدا را بشنو از دم جبريل
لب را به سخن واكند او از پي تجليل
اي خلفت هستي همه از بود تو احمد
اي بر همه جاري كرم و جود تو احمد
اي مقصد و مقصود تو آئين الهي
دل زنده شد از مقصد و مقصود تو احمد
اي نام خوشت عطر دل انگيز محمد
مبعوث رسالت شده برخيز محمد
اي ختم رسل ارزش انسان همه از توست
اي نور خدا روشني جان همه از توست
تو مظهر حقي و حقيقت ز تو پيدا
در گلشن حق عطر گلستان همه از توست
برخيز كه گلشن شود از نور تو هستي
بالله , كه روشن شود از نور تو هستي
از جانب حق اي شده مبعوث رسالت
بايد كه جهان را به رهاني ز جهالت
خورشيد هدايت تويي و نور خداوند
انسان ز تو بر حق رسد از كفرو ضلالت
پيغمبر رحمت تويي اي آينه ي حق
حق از تو و آئين تو گرديده محقق
اين ديده و اين دست كريم تو محمد
اين سينه و اين عطر نسيم تو محمد
مهمان تو نه , گر بپذيري ز ره لطف
ماييم گدايان حريم تو محمد
با آن كه بدرگاه بلندت همه پستيم
محتاج كرامات و عنايات تو هستيم
محمود تاري

| |
|