روزنامه جمهوري اسلامي 13/06/1384 صفحه جبهه و جنگ

* حماسه شياكوه
* يادداشت
من از بيگانگان هرگز ننالم

خاطره
دست هاي مجروح
حماسه شياكوه




روايت حماسه اي در غرب كشور
در آبان ماه سال 60 در دبيرستان (سال دوم ) مشغول به تحصيل بوديم برادر حاج علي مسعودي مسئول امور تربيتي اعلام نمودند جبهه نياز به نيرو دارد و با اين اعلام كلا دبيرستان تعطيل شد و 90 % افراد براي نام نويسي به بسيج مراجعه كرده و بنده هم جزو اين افراد بودم و در همين حين به تهران جهت اعزام به جبهه هاي غرب روانه شديم . پس از سازماندهي به كرمانشاه و سپس به اردوگاه ميثم نزديك گيلانغرب رفتيم پس از چند روز با برادران ارتشي تيپ تكاوران ذوالفقار ادغام شديم و فرمانده گردان كه سرهنگ ارتشي بود با ايراد سخنراني موقعيت سخت شياكوه كه قرار بود به آنجا اعزام شويم را اعلام نمود.
بنده هم كه كم سن و سال بودم قرار شد به عنوان نگهبان كوله پشتي ها و چادرها باشم كه با اصرار فراوان و شناختي كه فرمانده گروهان در تمرينات از بنده داشت موافقت كرد كه همراه آنان به نيروهاي اعزامي به شياكوه بپيوندم كه اين امر صورت گرفت . پس از سوار شدن به خودروهاي ارتشي به طرف گيلانغرب و سپس به طرف شياكوه حركت كرديم . حدود ساعت 10 صبح به جايي رسيديم كه ديگر خودرو راه عبور به طرف شياكوه را نداشت . به تونلي كه حدود 1,5 كيلومتر به صورت طبيعي بوجود آمده بود كه آب باران از دره ها از بين آن عبور مي كرد و به عنوان سرپناه و جان پناه انتخاب شده بود رسيديم . سپس حدود 2 ساعت پياده روي به پاي كوه رسيديم و به ما اعلام كردند كه در بالاي كوه هيچ نوع آذوقه اي وجود ندارد.
با قاطر يكي مقداري سيب زميني آب پز در گوني ريخته بودند و خرما , پتو و نان خشك آورده بودند و اعلام كردند هر كس هر چقدر مي تواند بايد آذوقه بردارد كه اين امر صورت گرفت و با يك نفر بلدراه به سمت كوه حركت كرديم و بنده به عنوان اولين نفر , چون جوان بودم پشت سر بلدراه و وسايل انفرادي با اقتدار حركت مي كرديم كه از حركت من متعجب بودند. پس از چندين ساعت پياده روي تقريبا به بالاي كوه رسيديم , با توجه به اينكه شياكوه نقطه اي حساس و تقريبا مابين كليه نقاط كوهها و ارتفاعات ديگر قرار گرفته بود از نقاط ديگر در تيررس قرار داشت و كاملا دشمن آتش تهيه مي ريختند در همين حين با سختي مي بايست از آتش دشمن عبور مي كرديم كه در بين راه تا بالاي قله شاهد مجروح و شهيد شدن برادران بوديم به هر حال گروهان و دسته ها كه نصف آن برداران ارتشي و بقيه بسيجي بودند را به قله اي كه مابين ارتفاعات چرميان تنگه انارك و از جنوب تفت شير و از غرب پنچوين قرار داشت به نام تپه شهيد پيچك كه به تنهائي اين تپه را فتح كرده بود اعزام نمودند پس از اينكه به ما گفتند : شما بايد 10 روز در اين تپه باشيد 10 روز حدودا به 20 روز رسيد كه ما بدون آذوقه و با هزاران مشكلات ديگر اوقات را سپري نموديم .
خلاصه در سرماي آن كوه و در باران , پشت صخره ها مي بايست به گونه اي نگهباني مي داديم كه نه پتو داشتيم و نه امكانات و نمي توانستيم حتي پوتين را از پاي در آوريم و زمانيكه پاهايمان خارش مي گرفت چوب درختان بلوط را از بغل پوتين به داخل پاها وارد مي كرديم بطوريكه همراه چوب گوشت و خون بيرون مي آمد و در اين مدت ما كه براي اولين بار به جبهه اعزام شده بوديم و از جنازه و كشته ها مي ترسيديم آنجا كلا جنازه هاي عراقي و تعدادي از نيروهاي خودي در اطرافمان افتاده بودند و در بعضي از شيارها جنازه هاي عراقي آنچنان بود كه جاي پاگذاشتن نداشتيم و مجبور بوديم پتوهايي كه روي جنازه هاي عراقي بودند را از شدت سرما تهيه كرده و استفاده مينموديم به هر حال در آخرين روزها 48 ساعت عراقي ها روي تپه آتش ريختند و ساعت 8 شب به طرف تپه حمله كردند و با توجه به حساسيت شياكوه و آن قله و خستگي ها , تپه سقوط كرد و هر كدام از نيروها به شيارها و ارتفاعات عقب نشيني نمودند , بنده آخرين نفر بودم كه عراقيها را در شب با چشم مي ديدم , يكه و تنها. دوست نداشتم تپه با آن حساسيت سقوط كند. لذا پس از آنكه ديدم محاصره شده ام و راه فرار ندارم پس از انهدام و پنهان نمودن برخي از تجهيزات , پشت يك صخره قرار گرفتم و با سرعت زياد به طرف تپه بعدي كه بوسيله يك يال وصل شده بود و مي دانستم نيروهاي خودي آنجا قرار دارند خودم را رساندم كه آنجا هم با ايست دادن نيروهاي خودي و با ياري خداوند خبر سقوط تپه را به نيروها دادم و گفتم : آماده باش باشيد.
پس از مدت چند ساعت كه باران هم مي باريد و در زير صخره اي تكيه داده بودم حدودا ساعت 3 نصف شب بنده را صدا زدند كه بلند شو و نگهباني بده . بنده هم با خستگي زياد آمدم نوك تپه بعدي مشرف به شيار مربوط به تپه قبل و با دو نفر از برادران ديگر كه يك نفر ارتشي و يك نفر بسيجي بودند با خودم مشغول نگهباني شديم كه پس از حدود نيم ساعت كه حقير از اوضاع حمله دشمن خبر داشتم متوجه شدم كه از روبرو صدايي به گوش مي رسد و افرادي سياه به طرف تپه در حركتند و بنده به برادر ارتشي اعلام كردم مواظب باش كه وي بدون درنگ با ژـ 3 شروع به تيراندازي نمود . من گفتم : نزن شايد نيروهاي خودي باشند.
پس از اينكه چند تير شليك شد صداي عربي و همهمه عراقي ها بلند شد و ما سه نفر به ياري خدا همه آنان را زمين گير كرديم كه صبح پس از روئت متوجه شديم همه آنها به هلاكت رسيدند و آن تپه سقوط نكرد. فرداي آنروز با سماجت از مسئول محور اجازه گرفتم و پس از يك روز , يعني حدود عصرهمان روز به اردوگاه رفتيم كه پس از ورود من , تمامي دوستان به استقبال من آمدند و گفتند متوجه صداي ناله تو بوديم و گفتيم اسير يا شهيد شده اي . سپس مرا در آغوش گرفتند.
راوي : حاج علي مسعودي
به كوشش روابط عمومي نيروي دريايي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
پس از آنكه چند تير شليك شد صداي عربي و همهمه عراقي ها بلند شد و ما سه نفر به ياري خدا همه آنان را زمين گير كرديم كه صبح پس از رويت متوجه شديم همه آنها به هلاكت رسيدند
در سرماي آن كوه و در باران , پشت صخره ها مي بايست به گونه اي نگهباني مي داديم كه نه پتو داشتيم و نه امكانات و نمي توانستيم حتي پوتين را از پا درآوريم و زمانيكه پاهايمان خارش مي گرفت چوب درختان بلوط را از بغل پوتين به داخل پاها وارد مي كرديم بطوريكه همراه چوب گوشت و خون بيرون مي آمد

يادداشت
من از بيگانگان هرگز ننالم




سالها بود كه از « حسين » بي خبر بودم . شايد دو سالي بود كه او را نمي ديدم و در حقيقت دلم هوايش را كرده بود تا اينكه هفته گذشته سفر به شمال توفيقي بود كه ناخودآگاه او را بعد از مدتها ببينم و او را در آغوش بكشم .
حسين قرباني كه او را بنام « سهراب » نيز مي شناسند 26 ماه از عمر زيباي جواني خود را در اردوگاههاي مخوف و پرآزار و شكنجه تكريت عراق گذرانده است و چون دوستان و همسنگران خود لحظه اي ترديد و ترس به خود راه نداد و اين سالها را با سربلندي پشت سرگذاشت و پس از پشت سر گذاشتن دو سال و اندي درد و رنج , به كانون پرمهر و محبت خانه و خانواده خويش بازگشت . اگر چه همه آزادگان و جانبازان در نظر ما مقدس و محترم هستند اما « حسين » در نگاه من جايگاه خاصي دارد. وقتي از خاطرات آن روزها برايم روايت مي كند بند دلم به لرزه در مي آيد و بين شنيدن و نشنيدن چنان غوطه مي خورم كه خدا مي داند چه حال و هوايي به من دست مي دهد.
اگر چه سالها پيش همه خاطراتش را به گوش جان و دلم سپردم اما براي تلنگر باز از او خواستم تا در اين و فرصت برايم از آن روزها بگويد و او بار ديگر لب به سخن مي گشايد.
« حسين » از گذشته اش با افتخار ياد مي كند , از آن زماني كه جواني 19 ساله بود و پا به جبهه نهاد .
او از آن زماني مي گويد كه وقتي سربازان حزب بعث دورش حلقه زدند و با قنداق اسلحه به جانش افتادند. او از آن لحظه اي ياد مي كند كه وقتي چفيه اي كه از خواهرش به يادگار گرفته بود را عراقي ها از گردنش كشيدند و او در آن لحظه مي خواست به جان عراقي بيفتد اما امانش را بريدند. او از آن لحظه ندا مي دهد كه با پيكر پاك آن جوان رعنا و تازه دامادي روبرو شد كه از ظلم بعثي ها جان به جان آفرين كرد و آرزوهاي دنيايي اش را به همراه برد.
وقتي كلام به زبان مي راند اشك در چشم هايش حلقه زده بود. نمي خواستم اين حالت را ببينم . به او گفتم : ببخشيد كه ناراحتت كردم . تو را ياد گذشته انداختم . روزهاي زجر و ملالت و دلهره .
گفت : نه ! هيچ عيبي نيست . اتفاقا ما بچه ها به گذشته مان زنده ايم . امروز كه خيري نبينيم .
كلامش بوي غربت مي داد. دلم گرفت احساس كردم مسئله اي است كه از من پنهان مي كند. گفتم : حسين ! چيزي شده كه نمي خواهي برايم بازگويي و او گفت : چيز مهمي نيست . به اين چيزها عادت كرده ايم .
گفتم : راستي بعد از آزادي چه كردي و الان مشغول چه كاري هستي
گفت : در يكي از موسسات دولتي مشغول بكار شده ام . و تا چند روز قبل معاون يكي از شعبات اين موسسه بودم .
گفتم : چند روز پيش ! الان چي !
گفت : آقايان خوششان نيامده ما را به شهري و به پستي ديگر منتقل كردند.
نگذاشت چيزي بگويم و ادامه داد : ببين ما اگر در اردوگاههاي عراقي شكنجه مي شديم و ناملايمت هايي مي ديديم حرفي نبود , چرا كه آنها دشمن بودند. و انتظاري از آنها نبود. ولي امروز ما در كشور خودمان و در شهر خودمان ناملايمت هايي مي بينيم كه از آن روزها هم بدتر است چرا كه مورد آزار خودي ها قرار مي گيريم .
و باز هم به ياد اين شعر افتادم كه
من از بيگانگان هرگز ننالم
هر آنچه كرد با من آشنا كرد
و او ادامه داد : براي من كه به خدمت به اين مردم مي انديشم فرقي نمي كند كه كجا باشم . من افتخارم اين است كه بتوانم مشكلي از مشكلات مردم را حل كنم . و اين از جمله چيزهايي است كه مرادما حضرت امام (ره ) به ما ياد داد. ما كه از خودمان چيزي نداريم . در هر حال آن كسي بايد ناراحت باشد كه با اين اعمال ... با مرم دشمني مي كند و.
ديگر نمي خواهم همه كلام حسين را بنويسم . واقعا هيچگاه از خودمان سئوال كرديم كه به كجا مي رويم
ما را چه شده است كه اينقدر از تفكرات والاي آن پير جماران فاصله گرفته ايم
هر چه هست و نيست دودش به چشم خودمان خواهد رفت . اگر چه « حسين » مرا از فاش كردن نام موسسه اش برحذر داشت ولي من براي عده اي كه تفكرات و زحمت فرزندان سالهاي دفاع مقدس را كه بعد از قطع نامه 598 صحنه هاي درخشاني را از خود به يادگار گذاشته اند و در تمام زمينه ها ثابت كردند كه مي توانند بهترين باشند را كنار گذاشته اند بسيار متاسفم و اميدوارم كه حسين هم بار ديگر در جايگاهي قرار گيرد كه خواست خود مردم است , چرا كه طبق تحقيقي كه صورت گرفته است او در جايگاهش منشا خدماتي بوده است كه هم براي موسسه فوق و هم براي مردم مفيد بوده است اما چرا جايگاهش تغيير كرده است , بيانش از حوصله اين نوشتار خارج است , اما هر چه هست و نيست واقعيتي است كه انكارناپذير است .
جا دارد مسئولين محترم اين موسسه به صحيفه نور و كلام ولايت وهمچنين سخنان جناب آقاي دكتر احمدي نژاد كه همين چند روز پيش در ديدار جمعي از آزادگان و جانبازان اظهار داشتند : « آزادگان و جانبازان پرچمهاي برافراشته انقلابند. » مراجعه و توجه نمايند تا خداي ناكرده اين عزيزان مورد كم لطفي و كم توجهي ناحق قرار نگيرند انشاالله .
ث حسين زكريائي عزيزي

خاطره
دست هاي مجروح


تسبيح را برداشتم و به درخواست خواهرها شروع كردم به استخاره گرفتن .
پانزده شانزده زن كرماني بوديم كه با بچه هايمان , در يك ساختمان سه طبقه در شهر اهواز زندگي مي كرديم . مردهايمان همگي رزمنده هاي دلاوري بودند كه براي يك ماموريت عملياتي به غرب كشور رفته بودند. از چند روز پيش مرتب از راديو خبرهاي عمليات در غرب پخش مي شد و ما از همه جا بي خبر بوديم . آن شب , يك شب نه چندان سرد زمستاني بود. فارغ از كارهاي روزانه , در يك خانه جمع شده بوديم . بچه ها خواب بودند و ما فرصت داشتيم تا با هم بگوييم و بشنويم و درد دل كنيم . با اين گفت و شنودها , تلخي ناشي از تنهايي و بي خبري چند روزه از همسرانمان را به لحظات شيرين يكدلي و يكزباني مبدل مي كرديم .
پيشنهاد استخاره با تسبيح را يكي از خواهرها داد و من هم اولين نيت استخاره را براي همسر خودش كردم . تسبيح را در ميان انگشتان دو دستم گرفتم . چشمانم را بستم . با سلام و صلوات تعدادي مهره را جدا كردم و شمردم . دانه اول « سالم » همينطور ادامه دادم . « مجروح , مفقود , اسير , شهيد... سالم , مجروح , مفقود , اسير , شهيد... سالم , مجروح » شمارش دانه هاي تسبيح كه تمام شد , همه خنديدند جز خواهريكه استخاره براي همسر او بود. گره اخم در ابروهايش افتاد. بلند شد و قصد رفتن داشت . دستش را گرفتم و نشاندم و با خنده گفتم : « قرار نبود كه ناراحت بشويم . اولا اينها همه اش شوخيه , دوما هركدام از اينها يه تعبير داره . مثلا همين مجروح . چون هواي منطقه غرب خيلي سرده , لابد آقاتون سرما خورده , پس سالم نيست ! »
عجب حكايتي بود آن شب ! هيچكدام از دانه هاي تسبيح روي كلمه « سالم » تمام نمي شد. وقتي نوبت به خودم رسيد , نيت كردم و مثل دفعات قبل با جداكردن تعدادي از دانه هاي تسبيح , شروع كردم به شمردن : « سالم ... مجروح » باز هم مجروح . نه بابا بنده هاي خدا حق داشتند. خودم هم ناراحت شدم . يك شوخي ساده داشت جايش را با يك نگراني جدي عوض مي كرد. حوصله ام سر رفت . تسبيح را كنار گذاشتم . ياد خوابي افتادم كه چند شب قبل ديده بودم . « همسرم از منطقه جنگي برگشته بود در حالي كه دست راستش باند پيچي بود. »
دير وقت بود. از يكديگر خداحافظي كرديم و هركسي به خانه خودش رفت . در خانه دو تا بچه ام را سر جايشان خواباندم . اما خودم خوابم نمي برد. در حال و هواي استخاره ساعتي پيش بودم كه زنگ در به صدا درآمد. برخاستم و رفتم پشت در. آهسته پرسيدم : « كيه »
صداي همسرم از پشت در به گوشم رسيد كه : « نترس , منم » در را باز كردم . در مقابلم رزمنده اي ايستاده بود و لبخند مي زد. قبل از هر صحبتي , ناخواسته خط نگاهم تا دست راستش امتداد پيدا كرد. دستش باندپيچي نبود.
به خود آمدم . بعد از حال واحوالپرسي , از ايشان راجع به دست زخمي اش پرسيدم .
« دست زخمي ام تو از كجا مي داني »
« خوابش را ديده بودم . »
همسرم دستش را كه زخم روي آن در حال بهبودي بود , نشانم داد و گفت : « دستم باند پيچي بود , از اينكه نكند شما نگران بشويد. همين نزديكيهاي خانه باندش را بازكردم و انداختم دور. »
دوباره به استخاره تسبيح فكر كردم : « سالم ... مجروح ... »
كرمان ـ صديقه انجم شعاع