روزنامه جمهوري اسلامي 10/06/1384 صفحه جبهه و جنگ

* طيفي از گل , موجي از نور
* مسافر مجنون
* معرفي كتاب
تجلي فرهنگ شهادت در حماسه عاشورا

* معرفي نشريه
سبز سرخ
طيفي از گل , موجي از نور




با ياد و براي شهيد « الله داد بهمنياري »
رنگ ها را روي بوم پاشيد تا طرح درهمي رقم بخورد. كوبيم روح . طرحي از پريشاني احوال . نشاني از بي حالي و بي حوصلگي . هميشه در زندگي لحظاتي است كه آدمي را به دار راضي مي كند ولي به كار راضي نمي شود. براي يك نقاش جوان , اين رخوت نخواسته چندان بي سابقه نيست . هنر , دل گرم و وظيفه ي معلوم مي خواهد. آتشي مي خواهد كه مشتعلت كند يا به داغ و مرثيه بسوزاندت يا به عشق و اشتياق شعله ورت كند , به هر روي گرمي مي خواهد , حرارت . با اين كسالت سمج , كه عارضه خواندنها و شنيدن هاست , حوصله اي براي عرضه ي هنر نمي ماند. كجاست گوشه ي فراغتي كه نه تلويزيون چشم آدم را خيره كند و نه راديو گوش ها را پرسازد. نه روزنامه ي راست باشد , نه شب نامه ي چپ , بازي ها , زد و بندها , بازيچه ها , سياست بازي ها و غلط كاري ها! اصلا به من چه كه پرونده ي « جزايري » و آغاجري » به كجا ختم خواهد شد ما نسل سوميم . نسل توضيح و طغيان !
فقط يكي بايد بيايد و تمام شبهات سياسي مرا جواب بدهد. يك نفر صبور و صميمي كه هم كج خلقي هايم را تاب بياورد و هم از دانش توجيه بي بهره باشد. ولي مگر كسي پيدا مي شود در اين اوضاع و احوال هر كس به ريش و گليم خويش مشغول است . حقيقتا در لحظاتي احساس غريبي و بي پناهي مي كنم . جوان تكيه گاه بي تشويش مي خواهد تا خامي خود را به آن پناه ببرد. و امروز اگر مادر هم پناه خوبي باشد , يك ستون آن كم است . « اكرم » به استواري تو هم نياز دارد پدر!
عشق و مي گن خداييه راس مي گن
دختر مي گن باباييه راس مي گن
عشق و نياز ملازمند عزيزم ! پس تنهايي عشق و نياز مرا درياب . خدا نكند كه اين راهم به حساب ملال و شكايت بگذاري . نه , من فقط دلتنگي هايم را با خيال تو قسمت مي كنم . چه كنم
همگان به حليم و گليم خود مشغولند. دختر اگر بابايي هم نباشد , احساس ظريفتري نسبت به پسران دارد. صميمي تر و مهربان تر. ساده و دلداده . اما پدر براي من شنيدني است . من فقط تو را شنيده ام . راستي مي شود به شنيده ها تكيه كرد ستون اتكاي من در هنجار و هيجان جواني مادر است كه از قضا او هم تو را چندان كه بايد نديده است . براي تو فاصله خون و خضاب زياد نبوده است , پس توقع نيست كه به خوبي تو را درك كرده باشد تا امروز به من بازتاب دهد.
خوب , حالا بگو تا من چه طرحي از تو قلمي كنم كه همه حقيقت تو تصوير شود. چه خيال خامي ! چه خوابي ! مگر بوم تو عرصه ي آلان است , دختر! اما چه كنم , بالاخره كاري بايد كرد. بايد شنيده هايم را طيفي از رنگ برنم و بر صفحه ي روزگار بنشانم . طيفي از گل , موجي از نور , هاله اي از بقم و بنفش و بارگه اي سرخ در آن . خطي روشن بر صفحه اي تاروتير. شطي از شهاب و ستاره در فراخناي شب ; شبي گسترده از چهار سو. شبي عميق , شبي سنگين . شب , مفهومي كه رفته رفته دارد تمام اقليم وجود مرا پر مي كند و تنها تو , ياد تو تك ستاره ي اين ظلمت فراگير است . نه , در اين تاريكي و براين بوم كبود و كدر نقش تو زيبا در نمي آيد. اول بايد يك دل سير بگريم . بعد از گريه , نهري از نور در اين ظلمت انبوه و فشرده جاري خواهد شد. مسيري روشن , چنان كه كهكشان راه شيري و فيض مدام منظومه ي شمس !
حالا بوم نقاشي من , منظومه اي است با ترجيع نام تو و تكرار تمام من در آن . اين بار تو را مي نويسم و در حاشيه ي كلمات , پرده پرده تو را نقاشي خواهم كرد از آغاز آذرگونت در آخر آذر سال چهل تا چله نشيني ات در دوازده پله از برج چهارم فلك , با شور شيرين شهادت در ششدر سال شصت و شش . راستي نمي دانم اين حرارت واژه ها از كجاست از خامي من كه اين هرم و حرارت بعيد است , تا از پختگي تو چه خيزد! تب و تابش ارمغان ايمان راسخ است . يك عزم جزم , يك دوال محكم كه مرد بر كمر استوار كند و چشم در چشم گلوله , بي پشت و بي پناه , در آتش يكريز و در دريغ خاكريز به ساختن سنگر برخيزد. و تو از آن ايمان استوايي در دل پنهان كرده بودي كه جانت را به پناه فشفشه ي آر.پي .جي مي گرفتي تا جان پناهي براي برادران غيورت فراهم كني .
الله الله كه « الله داد » در شب هول و هياهو , در شبي كه مرگ روي لبه ي لحظات آن پرپر مي زد و اندك كورسويي از چراغي مرده با خوشه هاي منور دشمن پاسخ داده مي شد و لب تراشي صدا با انفجار گلوله اي مهيب از آن سو همراه مي گشت , غول هاي هياهوگر مكانيكي را در خاك خون گرفته مي مالاند تا لبه اي از خاكريز برآورد. و مرا ببخش اگر به نام خواندمت , به راستي اين كراهت را با حلاوت تلاوت نامت مي توان معاوضه كرد. مرا ببخش پدرجان !
من تو را از روي عكس هايت مي شناسم . آغازت را از شناسنامه سراغ گرفته ام و پايانت را در وصيت نامه خوانده ام . تو با من عكس نگرفته اي ولي من با عكس هايت انس گرفته ام . ورق هاي براقي كه بيشتر آن ها حكايت جبهه است . با چفيه و لباس خاكي , با اسلحه , با دوستان هم سنگرت , بر روي بيل مكانيكي . و من گرمي آغوشت را تجربه نكرده ام . اگر چه يقين دارم كه حرارت مشهور جنوب و گرماي « بهمنياري » در آن تعبيه بوده است . اين حسرت اندكي نيست و من چقدر براي هنر نقاش به اين حرارت دلخواه نياز داشته ام . اما گرمي خيالت هست . خيالي نيست هنوز مي توان از روزن تابناك چشمانت كه در همان ورق هاي براق به يادگار مانده است , به افق هاي روشني دست يافت ; كرانه هايي زيبا , باغ هايي با درخت انبوه , نهرهايي زمزم و زلال . منظره هايي دل انيگز و زيبا , بهانه هايي براي نقاشيهاي بعدي ام . اما بگو تو را در كجاي اين همه زيبايي جاي دهم . با قامتي رسا , با روحي سربلند و سري سر به زير , با دلي به گستره ي خليج فارس , به پهناي ساحل تابناك بوشهر , بالحني به حلاوت رطب مردادي بهمنياري . نخل هاي اصيل روستا , شيرين بو و كم توقع . آخ كه اگر چشم عبرت باز باشد , همين نخل هاي , « غولكي » براي همه آدميان خاك كافي است . بي گمان هر كس تاب عطش بياورد بر او رطب شيرين خواهد روياند و اين معامله ي طبيعت خاك نيست , اينها بهره ي طينت پاك است . چيزي كه در تو سراغ كرده ام , با پرسشي از همه ي اهل آبادي .
اما دريغ كه هيچ كس پايان تو را برايم تعريف نكرده است . و من اگر پي خيال اين ماجرا باشم , پايان تو را غروب خورشيد تصوير خواهم كرد در منتهاي ساحل گناوه . همين الان زرد و قرمز را با هم خواهم آميخت . غروبي نارنجي با طيفي زيبا و گردي زعفراني رنگ غروب زيباي تو و طلوع اشك در چشم خانه ي نگاه من . ديدار به قيامت .
ث غلامرضا كافي
ارسالي از : روابط عمومي نيروي دريايي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
اين بار تو را مي نويسم و در حاشيه كلمات , پرده پرده تو را نقاشي خواهم كرد از آغاز آذرگونت در آخر آذر سال چهل تا چله نشيني ات در دوازده پله از برج چهارم فلك , با شور شيرين شهادت در ششدر سال شصت و شش
من تو را از روي عكس هايت مي شناسم . آغازت را در شناسنامه سراغ گرفته ام و پايانت را در وصيت نامه خوانده ام . تو با من عكس نگرفته اي ولي من با عكس هايت انس گرفته ام

مسافر مجنون




تقديم به مسافر مجنون , بسيجي شهيد جليل شرقي
ناشناس بود و از دور مي آمد. قامت تكيده اش ميان هرم مواج و گرم مجنون مي رقصيد. چشم از چشمي دوربين و عراقي ها برداشتم و از اتاقك چوبي بالاي دكل به سمت او چرخيدم . به پاي دكل كه رسيد پيش دستي كرد و انگشتش را بالا گرفت .
آقا اجازه !
و قبل از هر پاسخي , تر و فرز دستانش را ميان لوله هاي داخل و تفتيده دكل چرخاند و قبل از اينكه حرفي بزنم , بالا آمد و داخل اتاقك نشست , كنار سه پايه دوربين .
ذهنم داشت از ميان غبار ايام به دنبال هويت او مي گشت كه كف دستان سرخش را با دهان فوت كرد و اين بار آرام تر گفت : « آقا ببخشيد اينجا كلاس چندمه ! »
و مرا برد به گذشته هاي دور و دبيرستان علويان و آن دانش آموز نجيب اما بذله گو كه حالا آفتاب تيز مجنون صورتش را سوزانده بود.
از لبخند من بوي آشنايي را حس كرد و زود گفت : « بدجوري نمره مي دادي , تك ماده زدم تالله »
يك ريز و بي وقفه مي گفت . غرق صحبت هاي شيرينش شدم و يادم رفت كه تانك سمج عراقي روي دپو ايستاده بود و داشت كمين بچه هاي گردان علي اصغر(ع ) را با تير مستقيم مي زد. و فراموش كردم كه وقت كمي تا شب عمليات باقي است و من بايد نقطه نقطه پدهاي مجنون جنوبي را ثبت تير كنم .
به خودم آمدم . آتشبار ميني كاتيوشا يكسره پاسخ گلوله هايي را كه مي فرستاد مي خواست .
يه آبكش آمدم چيز ديگه اي نمي خواي
تازه وارد , شناسنامه خود را از روز اول آشنايي بامن با اين جمله تكميل كرد : ديروز مصلحت , امروز بي سيم چيت . حالا بده ببينم كد و رمز رو.
هاج و واج شده بودم از اين همه شور و شعف « جليل شرفي » . مغناطيس صداقتش مرا به سمت خود كشيد. گفتم كد و رمز نمي خواد. آتشبار كه گلوله مي فرسته مي گه الله اكبر , ديده بان هم در جوابش مي گه جانم فداي رهبر... بگير.
و شاسي بي سيم را گذاشتم كف دستش .
بي سيم چي آتشبار داد زد : الله اكبر
و جليل با هيجان جواب داد : حسين رهبر
خنده ام گرفت و گفتم : بازم كه تك ماده زدي .
و خيلي جدي و حق به جانب گفت : آقا معلم لطفا پا تو كفش معلم مانكن . تا قيام قيامت حسين (ع ) رهبر ماست .
و ساكت شدم و خجل .
ث ث ث
سكان دار به نزديكي عراقي ها كه رسيد موتور را خاموش كرد و با پارو چند موج عميق به صورت آب انداخت . بايد كنار شانه خاكي جاده , روي پيشاني خط و مقابل كمين عراقي ها پياده مي شديم و از دقت فرود گلوله هاي خمپاره و ميني كاتيوشا كه قبلا از روي دكل ـ از فاصله دورـ ثبت كرده بوديم , مطمئن .
همان جا بود كه جليل گفت : اگه توي كلاس درس بوديم چي مي گفتي
و من بي اختيار اين بيت بر ذهنم نقش بست و آهسته بر لبم نشست :
شب تاريك و بيم موج وگردابي چنين هايل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها
سكان دار كه احساس كرد شايد همين نجوا نيز به گوش عراقي ها برسد , دستش را مقابل دهانش گرفت كه ناگهان سكوت تاريك مجنون با صداي كبكي يك منور شكسته شد و خوشه نوري بالاي سرمان باز و همه چيز مثل روز پيدا.
صداي كشيده شدن گلنگدن دوشكاي عراقي با كشيدن طناب هندلي قايق توام شد. همين كه سكان دار سرقايق را به سمت خط خودي چرخاند , خطي از فشنگ هاي سرخ به سمت قايق روانه شد , سينه سكاندار را دريد و قامت ايستاده اش را به روي موتور خم كرد.
و من و جليل در آن آشوب آتش و گلوله , تن به آب مجنون سپرديم , در كنار حجمي از نيزارهاي آتش گرفته .
از آن شب تا شب عمليات در مجنون ده شب باقي بود و جليل همان جا پد غربي را نشان داد و به اشارت دل گفت : احساس مي كنم , قبر گمشده بي بي زهرا اين جاست و ده روز بعد در همان جا گم شد.
و ده سال بعد گفتند , كارواني از سرزمين مجنون آوردند , براي تشييع در سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س ) , همان روزي كه روي امواج دست هاي مردم نام جليل بر هودج سرخي بالا و پايين مي شد و مرا به مجنون مي برد و آن شب و آن شعر و آن اشاره .
ارسالي از دفتر سرپرستي روزنامه جمهوري اسلامي ـ همدان

يك ريز و بي وقفه مي گفت . غرق صحبت هاي شيرينش شدم و يادم رفت كه تانك سمج عراقي روي دپو ايستاده بود و داشت كمين بچه هاي گردان علي اصغر(ع ) را با تير مستقيم مي زد. فراموش كردم كه وقت كمي تا شب عمليات باقي است و من بايد نقطه نقطه پدهاي مجنون جنوبي را ثبت تير كنم
ده سال بعد گفتند , كارواني از سرزمين مجنون آوردند براي تشييع در سالروز شهادت حضرت فاطمه زهرا(س ) , همان روزي كه روي امواج دست هاي مردم نام جليل برهودج سرخي بالا و پايين مي شد و مرا به مجنون مي برد و آن شب و آن شعر و آن اشاره

معرفي كتاب
تجلي فرهنگ شهادت در حماسه عاشورا




« تجلي فرهنگ شهادت در حماسه عاشورا » عنوان كتابي است كه با حمايت و همكاري بنياد شهيد و امور ايثارگران استان مازندران توسط نشر شاهد , انتشارات بنياد شهيد و امور ايثارگران به زينت طبع آراسته گرديد.
« منصور هرنجي » در اين كتاب سعي نموده فرهنگ عاشورا و درس و عبرت هاي آن واقعه عظيم را در پنج فصل مختلف باعناوين بررسي واژه ها ـ عاشورا و شناخت هاـ عاشورا و نتايج ـ درس ها و عبرت هاي عاشورا ـ عاشورا و تكليف را مورد بررسي قرار داده و از آن بحث شهادت و عظمت آن را استخراج نمايد.
كتاب فوق در 116 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2000 نسخه منتشر و به بازار نشر فرهنگ ايثار و شهادت عرضه گرديده است .

معرفي نشريه
سبز سرخ




پنجاه و سومين شماره نشريه « سبز سرخ » ويژه نامه كنگره بزرگداشت سرداران و چهارده هزار شهيد استانهاي مازندران و گلستان منتشر شد.
گفتم كي بر مي گردي گفت : با خداست ـ بقاي اسلام به واسطه خون شهداست ـ پايان جمع آوري آثار و خاطرات شهداي مازندران ـ آن هايي كه اميد به « به به و چه چه » ديگران دارند , بهتراست نيايند ـ از تنديس بانوي فداكار مازندران پرده برداري شد ـ پاسخ شهيد رجايي به پيام تبريك رئيس جمهور فرانسه ـ انقلاب نگراني دارد , خستگي دارد , خطر دارد تخريب و تخريب چي ـ دروغ از نوع ... ـ حيرت كده اي به نام جنگ ـ خدا رحم كرده بود ـ برگي از آسمان ـ ثروت هاي بي پايان ـ شيرزنان استشهادي در فلسطين ـ استفاده بهينه از اسراـ وحدت از نگاه شهدا و 8195 روز انتظار از عناوين مهم اين شماره از سبز سرخ بود كه بمناسبت تيرماه منتشر گرديد.