
شهيد حجت الاسلام والمسلمين محمدجواد باهنر
انسان داراي بعد مادي و بعد معنوي و الهي است . در بعد
مادي مسئله معاد ضرورتي ندارد. بدان معنا كه پيكري با يك
روابط فيزيولوژيك و طبيعي , رشد و تكثير و توليد مثل و
تغذيه و دفع دليلي بر بقا و دوام ندارد , همان گونه كه حيوانات
چند صباحي مي مانند , تغذيه مي كنند , توليد مثل مي كنند ,
رشد مي كنند و بعد فرسوده مي شوند و مي ميرند.
اما بعد ديگري كه براي انسان يافتيم , بعد معنوي و الهي و
آن نفخه رباني او بود كه به دنبال بعد مادي مطرح مي شود (ثم
انشاناه خلقا اخر فتبارك الله احسن الخالقين )(1 ) , آن بعدي كه
« و نفخت فيه من روحي » (2 ) بيان مي كند . حيف است كه اين
بعد از بين برود و پايان بپذيرد و اصلا خصلت اين بعد بر
بقاست . اگر رشحه رباني و نفخه ملكوتي است , اگر روح الهي
است , خدا جاودانه است , ملكوت باقي و فزاينده است , مثل
ملك نيست كه خاكي و دست در كار فرسودگي و دگرگوني و از
هم پاشيدگي و مرگ و مير باشد , آنجا نورانيت و بقاست , آنجا
اوج و معراج است , اگر چنين است , انسان با اين بعد نمي تواند
نماند و نمي تواند نابود شود و با مرگ قلم سرخ بر روي
زندگي اش كشيده شود; نه , به دليل هدايت ذاتش و خصلت
كيانش , به دليل خاصيت بعد الهي اش و پيوندش با دريا
مي ماند. مگر نه اين است كه قطره تا در فضاست معلق است و
خيلي زود ممكن است تبخير و پراكنده شود , ولي اگر به دريا
پيوست , مي ماند بنابراين , انسان با بعد معنوي ماندني و باقي
است .
اين يك نوع تصوير ما از معاد است كه خيلي هم استدلال
در كار نيست ; اينجا يك نوع يافتن است ; يعني انسان با آنچه كه
در خودش ابدي مي يابد بقا را مي يابد; يعني با پرداختن به خود
و خود را در بستر الهي اش نگريستن درمي يابد نه با لذت
شبانه روزي و عيش و نوش و خور و خوابش . خور و خواب
مردني است و با اين ديد فاني است , اما با آنچه مي يابد كه
عوامل ديگر پيوند دارد , در خودش يك سعه وجود و يك
گستردگي مشاهده مي كند; در خودش يك پيوند با فراسو
مي بيند. در « اينجا » اسارت نيست , به سوي « آنجا » است ; در آن
يافتن , بقا و دوام است .
دو نوع تكامل
نكته ديگر اين است كه ما در زندگي دو نوع تكامل داريم .
يك حركت طبيعي داريم ; يعني غذا مي خوريم , جان مي گيريم ,
عضلاتمان محكم تر و احيانا وزنمان سنگين تر مي شود. اين يك
نوع تكامل است . نتيجه اين نوع تكامل اين است كه مثلا وزن
پنجاه يا شصت كيلو بشود. اين براي گوسفند جالب است ,
براي اينكه گوسفند اگر رشد بيشتر كرد و پروارتر شد به جاي
20 كيلو گوشت , 25 كيلو گوشت دارد و بنابراين 5 كيلو گوشت
كه ارزش غذايي دارد به آن افزوده شده است . بعد مادي
تكاملش همين است و لذا تمام تلاش و تدبير دستگاههاي
كشاورزي و دامپروري اين است كه بتواند امكانات رشد
حيواناتي را كه مورد استفاده انسان است فراهم كنند تا گوشت
اين ماهي يا گوسفند بيشتر و لذيذتر شود , چون ارزش اين
تكامل , چند كيلو ماده غذايي است . اين تكامل هميشه هم رو به
بالا نيست . يك منحني است كه از صفر شروع مي شود و كم كم
بالا مي رود و رشد مي كند و بعد به سوي پايين برمي گردد :
و من نعمره ننكسه في الخلق افلا يعقلون . (3 )
و ما هر كس را عمر دراز داديم به پيري در خلقتش
بكاستيم . آيا تعقل نمي كنيد
او شكسته مي شود و بعد هم به دنبالش مرگ است .
بنابراين , اين تكامل هميشه به سوي بالا نيست بلكه يك نوسان
و موجي است و اگر هم منحني است نقطه سقوطي دارد و به
صفر مي رسد. ما در مورد اين نوع تكامل بحثي نداريم .
اما در بعد معنوي , انسان معلوماتي را فرامي گيرد و خودش
را مي سازد. او تا ديروز آدم ضعيف النفسي بوده ولي امروز
مي تواند در برابر هوسهايش پايدار باشد , او آنچنان ساخته
شده كه مي تواند در كام سختي ها فرو برود و از آنها استقبال
كند; آنچنان ساخته شده كه ايثارگر و فداكار است , صفاي دل
يافته و قدرت روح پيدا كرده است . اينها با چه معياري
سنجيده مي شود معيار 2 كيلو گوشت يا 5 كيلو آب و علف
اين معيار نيست . اين انسان ايثارگر با يك انساني كه خيلي زود
خود را تسليم مي كند با چه معياري سنجيده مي شود فرق
انسان ايثارگر با آدم تسليم و ضعيف چيست با چه قيمتي
مي توان اين فرق را شناخت
يك نوع استدلال
مجموعه نورانيتي كه در درون انسان از معلومات و
آگاهيهاي علمي پيدا مي شود و از چنان رشد فكري و رشد
انديشه برخوردار مي گردد كه مي تواند به ژرفاي حقايق عالم
پي ببرد , اينها تكاملهايي است كه ماندني است و حيف است
كه بميرد. آنجا اگر يك گوسفند بميرد تنها ده كيلو گوشت از بين
رفته است , اما اينجا اگر انساني بميرد و به دنبال آن همه آنچه
كه اندوخته بود نابود شود , حيف آن ايثارش , آن شهامتش , آن
عظمت روحش , آن اندوخته هايش , حيف آن هويت انساني او
كه رشد كرده است , و حيف قدرت انديشه اش كه از بين برود.
لذا اين هم يك نوع استدلال است كه كمال معنوي انسان
اگر با مرگ از بين برود , اين در واقع ظلمي به ارزشهاي متعالي
است كه اين ارزشهاي متعالي چرا ناپديد و فاني شود و چرا
باقي نماند اين غير از استدلال قبلي است . آنجا گفتيم اصلا
بعد الهي و متعالي انسان ماندني است . اينجا مي خواهيم
بگوييم اگر كمالات كسب شده معنوي انسان در حوزه حكمت
الهي اش فنا شود نوعي خلاف حكمت و نوعي ظلم است و
حيف است , و چرا نماند پس , انسان از اين بعدش ماندني
است .
نقش معاد در تكامل جهان
نكته ديگري كه در بحث معاد تذكر آن ضرورت دارد اين
است كه ما براي كل جهان يك نوع حركت قائليم . اگر چنانچه
در مجموع حركت جهان , انساني را كه به دنبال او معادي
وجود دارد وارد كرديم , اين حركت جهان , تكاملي است , آن
هم حركت تكاملي كه ديگر وقفه و پايان ندارد و به پيش
مي رود. اما اگر انساني را كه با معاد مي ماند از جهان حذف
كرديم , ديگر تكامل جهان معنا ندارد. يك مقدار بايد بازتر
عرض كنم .
ما براي حركت جهان آياتي در قرآن داريم :
.... و الي الله المصير . (4 )
.... و بازگشت همه به سوي خدا خواهد بود.
.... انالله و انااليه راجعون . (5 )
.... ما براي خداييم و ماييم به سوي او بازگردندگان .
همه چيز به سوي خدا حركت و سير مي كند و به سوي او
بازمي گردد. اينها دليل بر نوعي حركت بي وقفه و حركتي است
كه مقصدش نامتناهي يعني خداست . گاهي مقصد كوتاه است ,
سقف و حد دارد , حركت مي كند و به آن سقف مي رسد و تمام
مي شود; اما يك وقت حركت تا جايي است كه آنجا لايتنهي
است . در اينجا حركت تمام شدني و بازايستادني نيست و
غيرمتناهي است . اين از آياتي كه مربوط به كل جريان و حركت
جهان است كشف مي شود , منتها به درون جهان برمي گرديم و
تفسير مي كنيم تا ببينيم چقدر جهان مي تواند اين حركت را به
قيد لايتنهي ادامه بدهد.
اگر فقط همين جهان محسوس و ملموس طبيعي باشد , بر
فرض هم كه خيلي گسترده بوده و ميلياردها سال طول بكشد و
دائما كهكشانهايي , عوالم و و منظومه هايي بيايد و متولد شود
و رشد كند , بعد عوالم ديگري به جاي آن بيايد , اما در هر حال
به درون آن كه مي نگريم مي بينيم يك حركتي است براي جهان
كه اين حركت دائمي و بي وقفه نيست و ناگزير پاياني دارد.
مسئله رشد طبيعي در جهان , رشد بي وقفه غيرمتناهي نيست ;
حدي و دوره اي دارد.
.... لكل امه اجل .... (6 )
هر امتي , هر جهاني , هر عالمي براي خود اجل و مدت و
مرحله اي دارد. از نظر علمي هم مسئله اثبات شده
است .
همين منظومه شمسي ما هر چند طولاني ولي بالاخره
دوره اي دارد. خورشيد رو به فرسودگي مي رود , نيروي خود را
از دست مي دهد و روزي آنچنان فرسوده مي شود كه ديگر آن
جاذبه لازم را براي اينكه بتواند اين سيارات را دور خودش
حفظ كند ندارد و گرماي لازم را براي اينكه بتواند آنها را گرم
نگه دارد و آثار حيات را بر روي آنها حفظ كند از دست مي دهد
و بالاخره فرسوده و متلاشي مي شود :
اذاالشمس كورت و اذاالنجوم انكدرت و اذاالجبال سيرت . (7 )
هنگامي كه آفتاب تابان تاريك شود و ستارگان آسمان تيره
گردند و كوهها به رفتار آيند.
و تكون الجبال كالعهن المنفوش . (8 )
و كوهها (از هيبت آن ) همچون پشم زده متلاشي شوند.
آنجا جايي است كه مسئله از بين رفتن و متلاشي شدن
است .
جهان را كه با ديد مادي بنگريم , تكامل لايتنهي و بي وقفه
ندارد. مرحله و دوره است و چرخ مي زند; دائما از يك طرف
فرسودگي و مرگ و از يك طرف شكوفه هاي حيات است :
.... يخرج الحي من الميت و مخرج الميت من الحي .... (9 )
.... زنده را از مرده بيرون آورد و مرده را از زنده بيرون
آورد....
اما اگر چنانچه انسان در اين جهان آمد , اگر انسان طبيعي
را در نظر بگيريم با فيل , با كرگدن و آهو چه فرق مي كند انسان
هم با زندگي طبيعي اش پنجاه يا شصت سال هست و سپس
مي ميرد و فرزند ديگري مي آيد و يك نژاد و يك نسل و يك
امت بكلي منقرض و مضمحل مي شود. اما اگر او را از ديدگاه
بعد معنوي و حيات جاويد او ديديم , اينجا مي گوييم كه مثلا
منظومه شمسي خودمان را در نظر بگيريد; خورشيد در بستر
خودش سيارات را پرورش داد , گرما و انرژي لازم را به آنها
رسانيد تا بعضي از سيارات يا تنها زمين براي اينكه حيات بر
روي آنها به وجود آيد و موجود زنده پيدا شود , مساعد شدند.
در بين موجودات زنده انساني آمد كه اين انسان داراي روح ,
نفخه رباني و بقا و معادي بود. پس , منظومه شمسي شكوفه
حيات جاويد دارد. پس , تلاش منظومه شمسي بي جهت نبوده
و اين تلاش به ثمر رسيده و در خط حركت لايزال افتاده است ,
ولو اينكه در اين بين ميليونها كوه , درخت و حيوان آمدند و
فرسوده شدند و از بين رفتند , اما بالاخره در مجموعه اين
حركت , انسان رشد پيدا كرده و در درون اين انسان آن ملكوت
و جنبه جاودانه حيات او باقي مانده است . پس , از بستر اين
خاك شكوفه حيات جاويد روييده است . لذا اين حركت
بي وقفه تكاملي الي الله براي كل جهان معني مي دهد و به ثمر
مي رسد.
ولي انسان ماده گرا و ملحد نمي تواند براي جهان تفسير
جاودانه اي به دست دهد. او مراحل و دوره هاي طبيعت مادي
جهان را مرتب كش مي دهد و طولاني مي سازد; مي گويد عوالم
ديگري كشف كرديم كه ميلياردها سال است كه چنين و چنان
است . اين كشف اختصاص به يك دانشمند مادي ندارد; تازه
عالم خلقتي را كه خدا آفريده كشف كرده است , اما تفسيري
براي بقا و حيات جاودانه جهان ندارد. در حالي كه ما با
معادمان و با شكوفه هاي حيات جاودانه انسانمان اين تفسير را
داريم . (برگرفته از كتاب مواضع ما در ولايت و رهبري , شهيد
حجت الاسلام والمسلمين دكتر محمدجواد باهنر , دفتر نشر
فرهنگ اسلامي ).
پاورقي :
1 ـ مومنون .14,
2 ـ حجر29, و ص .72,
3 ـ يس .68,
4 ـ آل عمران .28,
5 ـ بقره .156,
6 ـ يونس .49,
7 ـ تكوير1, ـ.3
8 ـ قارعه .5,
9 ـ انعام .95,
شهيد باهنر :
« قطره » تا در فضاست معلق است و ممكن است
خيلي زود تبخير و پراكنده شود , ولي اگر به « دريا »
پيوست , مي ماند. بنابر اين « انسان » با جنبه معنوي ,
ماندني و « باقي » است .

|
شهيد رجايي و درد « مردم »
|

باور به قيامت
شهيد رجائي در همه حال , به خصوص بعد از انقلاب دل پردردي
داشت , نه براي خود كه براي خلق خدا. او از بينوايي , روي زرد نبود كه غم
بينوايان رخش را زرد كرده بود. سيماي ملكوتي , ولي رنگ پريده اش بندگان
ناب بهشتي توصيف شده در قرآن را در ذهن انسان تداعي مي كرد كه به
قيامت و حساب و كتاب آن باور قلبي ويژه دارند1 و در رخسارشان نشاط و
شادماني بهشتي آشكار است .2 گفتار و رفتار صادقانه اش گفته امام متقين ,
علي (ع ) , را جدا عينيت مي داد كه : براي پرهيزكاران , بهشت آن چنان است كه
گويي آن را مي بينند و خود غرق در نعمت هاي آن هستند و جهنم را آن چنان
مي بينند كه گويي خود در عذاب آن گرفتارند3.
به استناد عكس ها و آثار به جامانده , نگاه دلسوزانه وي به طبقات
محروم جامعه در سفرها و دلجويي هاي وي از مردم , همگي گوياي اين نكته
است كه آن بزرگوار نسبت به سرنوشت آحاد مردم . جدا احساس مسئوليت
مي كرد. اندام استخواني و لاغرش حكايت از زندگي زاهدانه داشت . اصرار
او در پرهيز از تن پروري , حتي در عالي ترين سطح مديريت اجرايي كشور
چنان بود كه اگر كسي او را مي ديد و نمي شناخت , گويي مشكل معيشتي دارد
و در تنگناي نداري مالي , سخت گرفتار است . غذاي كميته اي دوره
نخست وزيري او معروف است . سهم غذايش تا مدت ها هر روز مانند يك نفر
نيروي انتظامي عادي بود كه در يك بشقاب معمولي با كمي خورشت ساده و
به صورت جيره بندي بين نيروها تقسيم مي شد , نه بيش تر. اگر يك بار اين
رويه را به احترام موقعيت او تغيير مي دادند , سخت برمي آشفت كه چرا او را
از ديگران جدا كردند.
بندگي خدا , نه دنيا
رجائي هرچند ديد و درايت وسيعي در امر بازسازي اقتصاد كشور
داشت , اما ملاك همه تلاشش بر محور بندگي خدا دور مي زد , نه چيز ديگر.
تلاش اقتصادي براي او هرچند كه يك اصل و زمينه ساز توسعه سياسي و
فرهنگي بود , اما هدفش آن نبود كه آدم ها را بنده دنيا كند و از سير و سلوك
حقيقي و درك لذت بندگي خدا باز دارد.
وقتي براي اقامه نماز آماده مي شد , گويي همه نامرادي هايش محقق شده
و به فيض نهايي دست يافته است . تمرين و ممارست وي در اين امر , به خود
او يك اعتماد و عدالت خاصي بخشيده بود كه به ياران نزديك مي گفت :
عدالت براي امامت و پيش نمازي در نماز خيلي آسان به دست مي آيد! گاهي
كه برخي از دوستان در عدالت خود و ديگران ترديد داشتند , مي گفت :
شرايط آن سهل است . اگر همان را نداريد , برويد آن ـ عدالت ـ را پيدا كنيد و
خود را واجد شرايط نماييد.
وقتي به نماز مي ايستاد , به راستي كه اعمالش با ذكر جمله « اياك نعبد و
اياك نستعين ) او در سوره حمد هماهنگ بود و در اداي آن با خدايش صادق .
بي نيازي او و نداشتن خواسته رفاهي براي خود و خانواده اش ,
ضرب المثل همه دوستان بود. به راستي كه هرچند ظاهر آراسته اش در
مجموعه تن پوش او , از كت و شلوار تا باراني و كمربند و كفش كهنه
واكس زده , با هيئبي پاكيزه و قد و بالايي خوش ديدار , الگوي يك مسلمان
منضبط و نظيف را به نمايش مي گذاشت , ولي از سوي ديگر , اندام نحيف و
چهره رنگ پريده اش سخن مولاي متقيان را كه در وصف متقين فرمود :
« اجسادهم نحيفه و حاجاتهم خفيفه » , در عصر ما مصداق خاص
مي بخشيد. شهيد رجائي دنيا را آن گونه كه دنياداران مي ديدند , نمي ديد.
او تبلور حقيقي اين توصيف امام پرهيزكاران بود : « صبر و اياما قصيره
اعقبتهم راحه طويله » سختي چند روزه عمر را به جان مي خريد تا به
رستگاري ابدي دست يابد.
بعد از صرف غذاي ظهر , معمولا با جسم كوفته و نزارش تنها بر روي يك
برگ روزنامه باطله دراز مي كشيد , تا مانند كارگران خسته و تهيدست دمي
بياسايد نه اين كه مانند نازپروردگان بر روي رختخواب ناز غلت زند و در
خواب خوش بي خيالي فرو رود. جسم و جانش در اثر خودسانسوري و ترك
آسايش ناشي از كار , آن چنان مي نمود كه گويي هميشه بيمار است . اما ياران
نزديك مي دانستند كه رنگ پريده او حكايت از رمز بندگي او با خدايش
داشت .
خانه قديمي و كلنگي به جامانده از او درس تاريخ است , درس عبرتي
است براي همه مسئولان و براي همه مردم . دندانه آجرهاي فرسوده و درها و
ديوارهاي كهنه آن پندي نو مي دهند كه اي انسان مسئول و اي مسجود
ملائك ! يادتان باشد كه اين بوده است خانه دومين رئيس جمهوري اسلامي
ايران !
در همين خانه بود , كه بعد از شهادت آن بزرگوار , چند كارگر به
نمايندگي از كارگران كارخانه اي , به ديدن همسرش كه آن روز نماينده مردم
در مجلس شوراي اسلامي بود , آمدند تا نظر حمايتي وي را در مجلس براي
تامين منافع صنفي شان جلب كنند. آنان با ديدن موقعيت خانه , درس عبرت
گرفتند و بي آن كه مطلبي اظهار كنند , با چشم پوشي از خواسته مشروعشان ,
خداحافظي كردند و رفتند.
فاعتبرو يا اولي الالباب
اكنون , اي شهيد
اكنون به توصيه خود او كه شهيدان , امام و اسلام , اينها مفاهيمي هستند
كه بايد همه جا از آن ها ياد كرد , خطابش مي كنم :
اي عاشق اسلام ناب محمدي (ص ) آن ايمانت چگونه ايماني بود كه از
معلمي ساده در مدرسه تا مسئوليت مهم رياست جمهوري , هيچ گاه از
موضع تقواي نابت , ذره اي پا را كج نگذاشتي و در ميثاق با امام و امت ,
روسفيد از آب درآمدي ; اي شيفته امام راحل (ره )! يادت هست كه در آن
پيمان تاريخي در پيش گاه آن بزرگ مرد انقلاب چه گفتي : اي خدا , خالق من !
مرا درياب و در مقابل لغزشگاه هايي كه در مقابل هر كس كه به قدرت رسيده ,
وجود دارد , مرا حفظ كن اين چه سخن از دل برآمده اي بود كه بر همه دل ها
نشست و پير جماران را مجذوب و مسحور ايمان و عقيده ات ساخت . اي
مظهر ايمان و اخلاص ! بگذار بي پرده تر با تو بگويم ; آخر , آن ايمان و عملت
تا كجا هماهنگ و يكي بود كه ديو رياكاري و خودنمايي نفس اماره در برابر
اراده آهنينت , تار و مار شد و حضرت آيه الله خامنه اي , رهبر معظم انقلاب
در سالگرد شهادتت , از موقعيت زندان تو سخن ها گفت و به همسنگري با تو
افتخار كرد! و آخر , آن نفس لوامه تو با تو چه كرد كه ميز و مقام اجتماعي تو ,
تو را از مردمي بودنت جدا نكرد و تو آن چنان خاكي و خاكسار ماندي كه
پيوسته خود را بدهكار خلق مي دانستي , نه طلبكار , اي فرزند ملت (برگرفته
از كتاب رمز جاودانگي , حسن عسكري راد , دفتر تبليغات اسلامي
قم )
پاورقي :
1 ـ (الذين يومنون بالغيب ... و بالاخره هم يوقنون ) (بقره 2 ) آيات 3 ـ4 ) .
2 ـ (تعرف في وجوههم نصره النعيم ) (مطففين (83 ) آيه 24 ) .
3 ـ « فهم والجنه كمن قدراها فهم فيها منعمون و هم والنار كمن قد راها
فهم فيها معذبون » (نهج البلاغه , ترجمه و شرح فيض الاسلام , خطبه 183 ) .
شهيد رجايي :
اي خدا , خالق من , مرا درياب و در مقابل لغزشگاه هايي كه در
مقابل هركس كه به « قدرت » رسيده , وجود دارد , مرا حفظ كن .

|
|