حسين زحمتكش
قرآن در آيات اوليه سوره « بقره » با تاكيد بر اشرفيت انسان بر ساير
مخلوقات , در پاسخ به سوال فرشتگان كه مي پرسيدند : چرابايد برآدم سجده
كنيم , از زبان خداوند مي فرمايد : « اني اعلم ما لا تعلمون » (1 ) در حقيقت
ملائكه كه مطابق با كلام « ما عندنا الاله مقام معلوم » (2 ) از جوشش وسيلان
روح آدمي فارغ بودند(3 ) وآن مقام را نداشتند كه بر عظمت جايگاه او دانا
گردند , زبان به اعتراضي نافرجام گشودند كه نهايتي جز اعتراف به جهل
نداشت . ابن عربي در فص آدم از « فصوص الحكم » در مقابل بيان علت
پرسش فرشتگان مي نگارد : « ليس للملائكه جمعيه آدم » (4 ) , يعني : ملائكه از
جمعيت آدم بي بهره بودند. قيصري در تشريح اين سخن ومعناي « جمعيت »
مي نويسد : « ان الملائكه ليس هم جمعيه الاسماالتي لادم : لكونهم يعبدون الله
من حيث اسم خاص معين لايتعدونه عنه و آدم يعبد بجميع اسمائه » (5 ) , به
اين معنا كه فرشتگان الهي جمعيت اسماآدم را نداشتند , از اين رو خدا را از
حيث اسمي خاص مي پرستيدند و از آن تجاوز نمي كردند , آدم اما خداوند را
به جميع اسمائش عبادت مي كرد . (6 ) علامه حسن زاده نيز درهمين ارتباط
در شرح فارسي خود بر فصوص با عنوان « ممدالهمم » بيان مي دارد : « اگر
(ملائكه ) عارف به نفوسشان بودند , به مقام آدم عالم بودند و چون علم پيدا
مي كردند , عاصم و نگهدار بودند و زبان در حق آدم به تجريح دراز
نمي كردند . » (7 ) بايد اين نكته را خاطر نشان نمود كه اين جايگاه تنها براي
آدم نبي ثابت نيست , بلكه همه ابنا بشر از چنين گستره اي بهره مي برند. بنابر
اين سخن گفتن از آدم نبي , سخن گفتن از همه نفوس انساني
است .
البته قرآن در جاي ديگر راز اين اشرفيت را آشكارا بيان مي دارد و آن
« فطرت خداوندي » است : « فطره الله التي فطرالناس عليها. » اين آيه اساسا
انسان جستجوگر را به درك فحواي كلام « نفخت فيه من روحي » (8 ) (از روح
خودم در او دميدم ) و ارتباط آن با آيات « خلقنا من صلصال من حما مسنون »
(9 ) (انسان را از گل و لاي كهن آفريديم ) و « خلقته من طين » (10 ) رهنمود
است .
ذات صورت انساني منزلتي دارد كه مطابق با سخني از امام صادق (ع )
كتابي است كه خداوند آن را به دست خود نگاشته است . آدمي چنانچه قدر
وجودي خود را بشناسد , ياراي تسخير عالم را داراست . دريكي از اشعار
منسوب به حضرت علي (ع ) آمده است :
دواوك فيك و ما تشعر
و داوك منك و ما تنظر
و تحسب انك جرم صغير
و فيك انطوي العالم الكبير
و انك الكتاب المبين الذي
باحرفه يظهرالمضمراا
« (اي انسان !) در مان تو در توست , حال آنكه نمي داني و بيماريت نيز از
توست , حال آنكه بدان نمي نگري . آيا مي پنداري كه ذره كوچكي هستي در
حالي كه مجموعه عالم كبير در تو شكل يافته است و تو كتابي مبيني كه به
واسطه حروفش , اسرار پنهان آشكار مي گردد. »
تو آن اسم الهي سلامي
اگر سالم به هر حال و مقامي
...بيا در آن بهشتي كن اقامت
كه حق بي واسطه بدهد سلامت (12 )
محتواي اين سخن و كلامي كه پيش از اين از قيصري نقل شد كه « العالم
صوره الحقيقه الانسانيه » در ارتباط با اين گفته غزالي كه « العالم كله
تصنيف الله » , در باور عرفان اسلامي , جهاني مهيج را به نظاره مي نشيند كه
سراسر انسان است , انساني كه به نيكي عرصه را براي خدا تهي
مي نمايد . (13 ) سيدجلال الدين آشتياني در « شرح مقدمه قيصري » آنجا كه
از مراتب كتاب حق سخن مي راند , مي نويسد : « نسخه جامع كتاب
جمع الجمع قرآني , انساني است كه از آن به امام مبين و كتاب مبين تعبير
كرده اند... به اعتبار همين جامعيت , انسان نسخه اي تامه است از كتاب عالم
وجود.آنچه كه در عوالم موجود است ازعقل اول تا هيولاي اولي در انسان
وجود دارد... اگر كسي صحيفه وجود نفس انساني را مطالعه نمايد , تمام
حقايق را مطالعه كرده است . » (14 ) و در فرازي ديگر قدر آدمي را آنقدر والا
مي پندارد كه تطابق نسخه انساني ونسخه عالم وجود را برهاني مي داند
براينكه عالم وجود و انسان كامل , هفت بطن يا هفتاد بطن دارند(15 ) از اين
روست كه ابن عربي از زبان انسان كامل مي گويد :
اناالقرآن و السبع المثاني
و روح الروح لا روح الاواني
(من قرآن و بنياد كتاب الله هستم و جان جانم نه جان محدود.)
مولوي در مثنوي اشاره اي دارد به اين قول عرفا كه انسان عالم كبير است و
عالم انسان صغير , آنجا كه مي سرايد :
چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
چيست اندر جوي كاندر نهر نيست
اين جهان جوي است , دل چون نهر آب
اين جهان خانه است , دل شهري عجاب
صدرالتالهين در « اسفار » پس از تقسيم عشق جامع به سه نوع « عشق
متالهين و كاملين » كه به مرحله فنا رسيده اند و دراين وادي محب و محبوب
را در يك جايگاه نگريسته اند , « عشق دانشمندان » كه به حقايق موجودات
توجه دارند و دائما در آنها تفكر مي كنند و « عشق اصغر » كه عبارت از عشق
انسان صغير مي باشد , چرا كه نسخه مثالي عالم كبير است , در باب قسم
اخير مي گويد : « انسان نمونه اي است از تمام آنچه در عالم حضور دارد و
همه عالم كتاب جامع حق و تصنيف پروردگاري است كه كمالات ذاتي و
معاني الهي كتاب خود را در آن به ظهور رسانده است .كتاب انسان
مجموعه اي خرد و مختصر (از عالم است ) كه در آن آيات كتاب مبين الهي
وجود دارد. هرگاه كسي در انسان تامل كند و نشانه ها و معاني والاي آن را
بانگره عبرت بيانديشد , مطالعه كتاب كبير و آيات , معاني و اسرار آن به
سهولت امكان پذير است و آن سان كه بر معاني كتاب كبيرعالم اتفاق نظر
دست دهد. شهود جمال الهي و جلال احديتش به آساني صورت مي گيرد.
سپس مي نگرد كه كل عالم در ذات كبريائي اش جمع است و آن را در برابر
تابش نور و روشنايي رخشان خداوند , مضمحل مي يابد . » (16 ) و نيز در
« شواهد الربوبيه » مي نويسد : « نفس انساني در خور آن است كه به درجه
ومقامي نائل گردد كه جميع موجودات عالم (علوي , سفلي , عقول و نفوس
كليه و جزئيه ) همگي اجزاي وي باشند( و ذات به حكم قاعده « بسيط
الحقيقه كل الاشيا » (حقيقيت مطلق در همه اشيا سيران دارد) و به حكم
جامعيت جميع مراتب وجود امكاني همچون معجوني مركب از جميع
موجودات عالم باشد) و قوت و قدرت وي ساري در كليه موجودات و نافذ
در همگي بوده و وجود وي غايت و نتيجه آفرينش عالم
باشد . » (17 )
داود قيصري , شارح برجسته عرفان ابن عربي و صدرالدين قونوي ,
دراين روند انسان رامظهر اسم اعظم و اسم الله كه شريفترين نام خداوند
است . مي خواند . (18 ) براي تشريح افزونتر سخن شايسته است كه باز هم به
حكمت ملاصدرا روي آوريم .وي در در مجموعه تفاسير خود بر قرآن , پس
از ذكر احاديث « ان الله خلق آدم علي صوره الرحمن » و « ان الله خلق نوري
من نورعزته و خلق نور ابليس من نار عزته , از پيامبر (ص ) مي نگارد :
« الحقيقه خلقها علي صوره اسم الرحمن كما خلق ابليس من صوره الاسم
المنتقم . » (19 ) , يعني : خدا حقيقت انسان را بر چهره نام رحمن و ابليس را
بر چهره نام منتقم آفريد : از اينجاست كه وجه تمايز آدمي و ابليس روشن
مي گردد , زيرا همان طور كه ابن عربي خاطر نشان كرده است : « ابليس جز
من العالم لم تحصل له هذه الجمعيه » (20 ) به اين معنا كه ابليس جز عالم
است . حال آنكه عالم جز آدم مي باشد. براي ابليس جمعيت اسما نيست ,
چرا كه او مظهر نام گمراهي است . بر همين مناسبت كه اسماعيليان اعتقاد
دارند انسان مظهر تمام عوالم وجود است و حتي تا آنجا پيش مي روند كه
مي گويند در عوالم گونه گون آفرينش , جلوه هاي ديگر حيات به سوي آدمي
سير مي كند و هيچ موجودي در جهان روحاني , واقعيت كامل و تمام ندارد ,
مگر آنكه در چهره انسان رخ نماياند. اينكه آمده است : « كل حجر و
مدرينطقون » به اين معناست كه در قيامت , سنگها , كلوخها و همه چيز , حتي
حجرالاسود وپل صراط , زبان به سخن مي گشايند و انسان گونه مي گردند.
بايد توجه داشت آنچه كه احياگران تفكر ديني و مصلحان جوامع دين
محور بر آن پافشاري داشته و دارند , بازگشت به همين اصل ونهاد انسانيت و
تعالي بخشي روح الهي و ملكوتي آدمي است . علامه جعفري در « فلسفه دين »
مي نويسد : « اساسي ترين عامل انتقال انسان از خود طبيعي به من عالي
انساني , قرار گرفتن در جاذبه كمال مطلق است كه خداوند متعال
مي باشد . » (21 ) اميرالمومنين (ع ) در همين ارتباط در سخني در نهج البلاغه ,
ساختارسازي نفس و روح متعالي و بازپاسخ جلوه ملكوتي را در آدمي از اهم
امور مي شمارد كه با عنايت الهي امكان پذير است . حضرت در حق كسي كه
عبادالله رادوست مي دارد , مي فرمايد : « اعانه الله علي نفسه . » (22 ) يعني :
« خداوند چنين انساني را در ساختن نفسش ياري نمايد. » در اين رابطه ذكر
نكته اي فلسفي نيز از ابن رشد , فيلسوف مسلمان اندلسي در قرن هفتم
هجري , شايسته است .اودر ميان استدلالاتي كه براي اثبات خداوند مطرح
مي سازد , از برهاني سخن مي راند با عنوان « برهان العنايه » كه گستره اين
برهان , ارتباطي نزديك با منزلت پرارج انساني دارد. برهان عنايت اين مفهوم
ر ا خاطر نشان مي كند كه هستي همه موجودات با مصلحت انسان و وجود او
در سازگاري تمام است و اين توافق بر اساس عنايتي است كه از خداي متعال
افاضه مي گردد : چنانكه دركلام الهي آمده است : « هوالذي خلق لكم ما
في الارض جميعا » (23 ) (خداوند آن كسي است كه تمام آنچه را در زمين
است , براي شما آدميان آفريد) و « سخر لكم الليل و النهار و الشمس و القمر »
(24 ) (خدا شب و روز و خورشيد و ماه را براي شما مسخر گردانيد) .
همچنين سخن امام در نهج البلاغه كه مي فرمايد : « ان الحكمه في اهل السما
واهل الارض لواحد » (25 ) (حكمت در آسمان و زمين يكسان است ) شاهد بر
اين معناست .
دغدغه بنيادين انديشمندان گذشته و معاصر بر اين محور بوده و هست
كه آدمي اندازه ارزش خود را درك نمي كند و عظمت نام انسانيت را در
نمي يابد , از اين روست كه خويشتن را در سرابهاي دروغين پنهان مي دارد و
وجدان خود را به انزوا مي كشاند. حضرت امير (ع ) در كلامي كه اساسا
هشداري براي تمام جهانيان , بخصوص بشر امروز است , فرموده : « عجبت
لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلا يطلبها . » (26 ) در يكي از اشعار منسوب
به شيخ اشراق آمده است :
هان تا سر رشته خرد گم نكني
خود را زبراي نيك و بد گم نكني
رهرو تويي و راه تويي , منزل تو
هشدار كه راه خود به خود گم نكني
يكي از مفاهيم والاي قرآني كه در ارتباط مستقيم با ساختار ارزشهاي
انكارناپذير معنوي انسانيت , بشر را به نظاره واحه پر ارج گوهر نفس آدمي
مي برد , اشاره به همين شناخت و درك مقام انساني و دوري از سرگرداني در
آن است . خداوند متعال كساني را كه خدا را فراموش نمايند و در لحظه
لحظه حيات , حضور او را بر اريكه وجدان بيدار خويش احساس نكنند ,
تهديد مي كند كه آنها را از نفسشان غافل مي گرداند. در سوره « حشر »
مي فرمايد : « نسواالله فانسيهم انفسهم . » (27 )
« الكسيس كارل » (28 ) با اشاره به وضع حاكم بر جهان و جهالت انسان
نسبت به ارزشهاي دروني خود مي نويسد : « انسان به همان اندازه كه متوجه
جهان خارج از خويش شده و در آن پيش رفته است , از خود دور شده و
حقيقت خويش را از ياد برده است . » شايد هيچ مكتبي به اندازه ماركسيسم ,
ابعاد معنوي و گوهر دروني انسان را به ديوار انكار نكوبيده باشد. تقي اراني ,
ماركسيست ايراني در دوره پهلوي با تاثيرپذيري از آموزه هاي ماركسيسم
است كه مي گويد : « اصل تو اي انسان كه خود را اشرف مخلوقات
مي پنداري , از ميمون و حيوانات ديگر هم پست تر است . » انقلاب كارگري
ماركسيسم كه اساسا در تقابل با سرمايه داري و بورژوازي به جوشش درآمد ,
حداقل در گرايش به مادي گرايي بشري وترويج ايدئولوژي ماترياليسم (اگر
ماركس و همفكرانش باتركيب اين دو واژه موافق باشند) با آن اشتراك دارد ,
از اين روست كه شاندل در نقد فلسفه ماركس كه حتي تاريخ را با چشم
ماديت مي نگريست و عدالت را در قربانگاه كمونيسم و جبر زمان به عنوان
سوسياليسم تخيلي ذبح مي كرد , مي گويد : « ماركس فيلسوف , همه ارزشهاي
جوهري انسان را زير پاي ارابه جبركور ديالكتيك مادي له مي كند . » (29 )
بنابر اين در روند اقتضائات جهان معاصر اين نكته بايد دانسته شود
مادامي كه انسان از خود بيگانه باشد و اعتلا و كمال نفس خويش را در نيابد ,
سرانجامي جز دوري از ذات والا و گوهر الهي خود نخواهد داشت . در اين
فضا , اين سير قهقرايي تنها به حيطه درون محدود نمي گردد , بلكه مرزهاي
جوامع بشري را نيز درمي نوردد. سيدجمال الدين اسدآبادي كه پيشتاز
عرصه احيا انديشه ديني در جهان اسلام است , با تاكيد بر گزينه « كرامت
انساني » و دعوت افراد بشر به حركت در جهت اصل و گوهر خويشتن , نه
تنها تعالي وكمال نفوس آدميان را نويد مي دهد , بلكه بشارت دهنده
آرمانشهري است كه از اساس , فلسفه ظهور اديان در بعد اجتماعي , فراهم
نمودن زمينه براي تحقق همين آرمانشهر بوده است .
پاورقي :
1 ـ ملاهادي سبزواري ـ شرح الاسما و شرح دعاالجوشن الكبير ـ تصحيح
نجفقلي حبيبي ـ صص 438 و 439
2 ـ « من آنچه را كه شما نمي دانيد مي دانم . » (بقره , 30 )
3 ـ « براي ما فرشتگان مقامي معلوم وجود دارد . » (صافات 64, )
4 ـ حكيم سبزواري در فرازي از كتاب « شرح الاسما , با اشاره به صورتهاي
كمالات انساني مي نگارد : « الحق اذااراد ان يشاهد نفسه في المرآه الكامله
الذاتيه الجامعه , يشاهدها في الانسان الكامل بالفعل . » به اين معنا كه هرگاه
خداوند اراده فرمايد خويش را درآئينه كامل , ذاتي و جامع بنگرد , در انسان
كامل بالفعل به تماشا مي نشيند. بنابر اين هر نفس انساني بالقوه كامل است و
جريانات روزگار , انسان شايسته را به مرتبه بالفعل مي رساند.
4 ـ محيي الدين بن عربي ـ فصوص الحكم ـ همراه با شرح داود قيصري
ص 366
5 ـ همان
6 ـ در آيات اوليه سوره بقره آمده است : « و علم آدم الاسما كلها ثم عرضهم
علي الملائكه فقال انبئوني باسما هولاان كنتم صادقين قالوا سبحانك لا علم
لنا لا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم قال يا آدم انبئهم باسمائهم فلما
انباهم باسمائهم قال الم اقل لكم اني اعلم غيب السموات و الارض و اعلم ما
تبدون و ما كنتم تكتمون . » و (خدا) همه معاني (نامها) را به آدم آموخت .
سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود : اگر راست مي گوييد از اسامي
اينها به من خبر دهيد. گفتند : منزهي تو! ما را جز آنچه (خود) به ما
آموخته اي , هيچ دانشي نيست , تويي داناي حكيم . فرمود : اي آدم ! ايشان رااز
اسامي آنان خبرده , و چون (آدم ) ايشان را از اسمائشان خبرداد , فرمود : آيا به
شما نگفتم كه من نهفته آسمانها و زمين را مي دانم و آنچه را آشكار مي كنيد و
آنچه راپنهان مي داشتيد مي دانم : ترجمه فولادوند)
7 ـ علامه حسن حسن زاده آملي ـ ممدالهمم در شرح فصوص الحكم ـ ص
26
8 ـ حجر ,29 : خداوند اين سخن را پيرامون آفرينش انسان مي فرمايد .
9 ـ حجر , 26
10 ـ ص , 76
11 ـ ديوان امام علي (ع ) ـ تصحيح مصطفي زماني ـ ص 175
12 ـ علامه حسن حسن زاده آملي ـ دفتر دل
13 ـ مولانا در « مكتوبات » به اين مقام اشاره دارد : « خنك آن خاك كه در آن
بلندي , خويشتن شناس بود و گويد : خداوندا! من همان خاكم , خويشتن را
غلط نكرده ام و تو را مي دانم كه خداوندي و بلندي از آن توست . من در اين
بلندي پست توام و بنده توام . » به قول صائب تبريزي :
چو شمع تا تمام نسوزي نمي دهند
خط امان تو را زشبستان روزگار
14 ـ سيدجلال الدين آشتياني ـ شرح مقدمه قيصري بر فصوص الحكم ـ
ص . 460 و 461
15 ـ همان ـ 461
16 ـ صدرالمتالهين شيرازي ـ الحكمه المتعاليه في الاسفارالعقليه الاربعه ـ
جلد هفتم ـ صص 183 و 184
17 ـ صدرالمتالهين شيرازي ـ شواهدالربوبيه ـ ترجمه محمد خواجوي ـ
ص 359 ملاصدرا در « مثنوي » خود مي گويد :
گركني يك ره نظر در شهد جان
نفرت آيد مرتو را زين خاكدان
گر بيندازي نگاهي سوي دل
كم شوي در كار دنيا مشتغل
گر بيابي ذوق معني يك نفس
تلخ گردد بر مذاقت هرهوس
18 ـ داود قيصري ـ مقدمه شرح فصوص الحكم ـ ص 117 (براي مطالعه
توضيح و نقد اين باورداشت : رك سيدجلال الدين آشتياني ـ شرح مقدمه
قيصري ـ صص 448 و 449 )
19 ـ صدرالمتالهين شيرازي ـ تفسيرالقرآن الكريم ـ جلد چهارم ـ تفسير
آيه نور ـ ص 383
20 ـ محي الدين بن عربي ـ فصوص الحكم ـ همراه با شرح داود قيصري ـ
ص 400
21 ـ علامه محمد تقي جعفري ـ فلسفه دين ـ ص 276
22 ـ نهج البلاغه ـ خطبه 871
23 ـ بقره , 28
24 ـ نحل , 3
25 ـ نهج البلاغه ـ خطبه 236
26 ـ « تعجب مي كنم از كسي كه در جستجوي گمشده اش برمي آيد , حال
آنكه خود را گم كرده و در جستجوي آن برنمي آيد. » (آمدي ـ غررالحكم و
دررالكلم ـ جلد چهارم ـ ص 340 )
27 ـ حشر19,
28 ـ انديشمند , صاحب نظر ومبتكر معاصرفرانسوي در زمينه علوم تجربي ;
او در عين حال گونه اي گرايشهاي عرفاني نيز داشت . دكتر شريعتي يكي از
آثار وي را باعنوان « نيايش » كه معنويت را به تفسير مي كشد , به فارسي
ترجمه كرده است .
29 ـ علي شريعتي ـ انسان , اسلام , ماركسيسم
استالين در رساله « ماترياليسم ديالكتيك و ماترليسم تاريخي » مي نويسد :
« وقتي همه حوادث و پديده ها با همديگر مرتبط بودند و به طور متقابل در
همديگر اثر داشتند و به هم شكل مي دادند , مسلم خواهد بود كه هر نظريه
اجتماعي و هر نهضت اجتماعي در تاريخ به وسيله « عدالت جاوداني , يا هر
اصل نظري و فكري كه قبلا مورد قبول قرار گرفته باشد , ارزيابي شود ,
چنانكه بيشتر مورخان چنين مي كنند , بلكه بايستي با توجه به شرايطي كه
اين نظام اجتماعي يا آن نهضت اجتماعي در آن به وجود آمده , مورد
قضاوت قرار گيرد. »
اساسي ترين عامل انتقال انسان از « خود طبيعي » به
« خودعالي انساني » , قرار گرفتن در جاذبه كمال مطلق است كه
خداوند متعال مي باشد
برهان « عنايت » , اين مفهوم را خاطرنشان مي كند كه هستي
همه موجودات با مصلحت انسان و وجود او در ماندگاري تمام
است و اين توافق براساس عنايتي است كه از خداي متعال
افاضه مي گردد
مادامي كه انسان از « خود » بيگانه باشد و اعتلا و كمال نفس
خويش را درنيابد , سرانجامي جز دوري از ذات والا و گوهر
الهي خود نخواهد داشت

|