
گفتگو با جانباز آزاده « صفر عبدالملكي » نويسنده و اهل قلم
و معاون تيپ قائم (عج ) در دوران دفاع مقدس
اشاره
بمناسبت 26 مردادماه سالروز بازگشت اولين گروه از
آزادگان سرافراز , پاي صحبت آزاده جانباز آقاي صفر
عبدالملكي نشستيم تا از دوران دفاع مقدس و روزهاي اسارت
برايمان سخن بگويد. وي اينك بجاي اسلحه قلم بدست گرفته
تا حماسه رزمندگان و آزادگان را در تاريخ ثبت كند. تاكنون سه
كتاب از ايشان به نام هاي « عابران مسير عشق , نسيمي از بهشت
و علمدار به چاپ رسيده كه در اين آثار خاطرات آزادگان را با
قلمي جذاب به نگارش درآورده است . آنچه در پي مي آيد
ماحصل گفتگو ما است با اين آزاده اهل قلم .
ثبراي آشنايي خوانندگان با شما لازم است در ابتدا گفت وگو
خودتان را معرفي بفرمائيد.
بنده در سال 1328 در روستاي دوسنچ از توابع شهرستان
اليگودرز به دنيا آمدم و تا هفت سالگي در آن روستا زندگي
كردم و پس از آن به همراه خانواده به خرمشهر مراجعت
نمودم .
ثچطور شد به خرمشهر رفتيد
پدرم كارمند گمرك خرمشهر بود , به همين منظور به همراه
پدر و مادرم و ساير اعضاي خانواده به خرمشهر مهاجرت
كرديم و من كم كم در آن جا بزرگ شدم .
ثپس وقتي جنگ شروع شد شما در خرمشهر بوديد
نه , آن زمان من در اداره گمرك مرزخسروي بعنوان پليس
انتظامي كار مي كردم .
ثحتما شاهد تحركات اوليه بعثيون عراقي بوديد
بله ! من شاهد شيطنت ها و تجاوزات اوليه دشمن بعثي به
خاك ميهن اسلامي بودم كه اين تحركات در اوايل سال 58
آغاز شد و در 20 شهريور به اوج خود رسيد , تا اين كه
عراقي ها مرز خسروي را اشغال كردند و قصرشيرين را به
محاصره درآوردند. در پاسگاه انتظامي كه ما بوديم آقاي فرمان
همتي مسئول پاسگاه به اسارت درآمد و يكي از همكارانمان
بنام پرويز صفري شهيد شد.
ثبعد از تصرف پاسگاه توسط عراقي ها شما چه كرديد
من به قصرشيرين رفتم آنجا سه روز در محاصره عراقي ها
بودم . از آنجايي كه همسر و فرزندانم در آن زمان براي عروسي
خواهرم به خرمشهر رفته بودند و من شنيدم عراقي ها به
خرمشهر حمله كرده اند , هر طوري بود از محاصره عراقي ها
گريختم و خودم را به سرپل ذهاب رساندم و از آنجا با هزار
مكافات چند روز طول كشيد تا راهي اهواز شدم . جاده اهواز
خرمشهر بسته بود. لذا با مشكلات فراوان از بيراهه خودم را به
خرمشهر رساندم .
ثمگر خرمشهر دست عراقي ها نبود
هنوز خرمشهر بطور كامل بدست عراقي نيفتاده بود. صداي
رگبار گلوله , صفير خمپاره , زوزه تانك هاي عراقي به گوش
مي رسيد. شهر با توپ و موشك با خاك يكسان شده بود و
جنازه شهدا زير آوار مانده بود.
ثآيا توانستيد خانواده تان را از مهلكه نجات بدهيد
وقتي رسيدم خبردار شدم كه هنوز دروازه گمرك ,
مسجدجامع و چند جاي ديگر دست رزمندگان است لذا سراغ
خانواده ام را گرفتم . گفتند به همراه خانواده هاي ديگر در مسجد
جامع خرمشهر هستند. در آن موقع بهروز مرادي معاون سپاه
خرمشهر را ديدم . گفت : خانواده ها چند روز است كه چيزي
نخورده اند.
ثآن موقع شما چكار كرديد
به همراه چندتن از ريش سفيدهاي محله , سه تا از
نانوايي هاي خرمشهر را به راه انداختيم و كلي نان پختيم و بين
مردم و رزمندگان پخش كرديم تا اينكه ماموريت ديگري به من
محول شد.
ثچه ماموريتي
از آنجائيكه جنازه شهدا در قسمتي از خرمشهر زير آوار و
داخل خيابان ها مانده بود , محمد جهان آرا پيغام فرستاد كه به
همراه چند نفر برويد و جنازه شهدا را جمع كنيد.
ثآيا در زير آتش دشمن جمع آوري جنازه شهدا ضرورت
داشت
در آن موقع شايعه بود كه سگ هاي خرمشهر رها شده اند و
امكان دارد به جنازه شهدا حمله كنند.
ثبا چه وسيله اي جنازه شهدا را جمع آوري مي كرديد
با يك ماشين « آريا » شش نفر بوديم در سطح شهر , جاهايي
كه در تيررس دشمن نبود , مي گشتيم و جنازه ها را از توي
خانه ها , كوچه و خيابان ها جمع آوري مي كرديم .
ثبعد از پايان ماموريتتان , با چه وسيله اي توانستيد
خانواده اتان را از خرمشهر خارج كنيد

من تنها به فكر خانواده خودم نبودم , مي خواستم همه
خانواده ها را از مهلكه نجات بدم .
ثفكر نمي كرديد در چنان وضعيتي اين كار غيرممكن بود
كار سختي بود , اما با توكل به خدا به همراه برادرزاده ام به
كنار پل خرمشهر آبادان كه هنوز توسط عراقي ها بمباران نشده
بود , رفتيم , در اين موقع ديدم كاميوني به سرعت نزديك
مي شود. پانصدمتر مانده به پل , خودم را توي جاده انداختم .
بعد از صداي كشدار ترمز كاميون , راننده سرم داد كشيد و گفت
مگر ديوانه شده اي
لذا ماجرا را برايش گفتم . ابتدا قبول نمي كرد و كم كم
قانعش كردم كه همه در اين موقعيت مسئوليم و بايد خدا را در
نظر بگيريم . راننده هم با فداكاري همه خانواده هايي كه در
محاصره آتش دشمن بودند را سوار كاميون كرد تا از خرمشهر
خارج كند.
ثوقتي خرمشهر را ترك مي كرديد , چه احساسي
داشتيد
خرمشهر در آتش و خون وخاك غوطه ور بود. از همه طرف
صداي رگبار گلوله به گوش مي رسيد. نخل هاي مظلوم سبز ,
سربريده شده بودند و دود سياه رنگي از جاي جاي نخلستان
به طرف آسمان پيچ و تاب مي خورد. ياد شهداي خرمشهر
افتادم . همانطور كه در پشت كاميون مسير جاده را طي
مي كرديم با خود قسم خوردم تا زماني كه دشمنان متجاوز را از
خاك كشورم بيرون نكنم , اسلحه را زمين نگذارم .
چند سال در جبهه هاي نبرد حضور داشتيد
بنده از سال 60 تا سال 67 (زماني كه به اسارت دشمن
درآمدم )توفيق حضور در كنار رزمندگان را داشتم .
ثدر چه عمليات هايي شركت كرديد
در عمليات هاي كربلاي 8 , 5 و 1 حضور داشتم .
ثچه مسئوليت هايي درجبهه داشتيد
مسئول دسته , گروهان , گردان و سرانجام مسئول اطلاعات
عمليات تيپ قائم و معاونت تيپ قائم ازجمله مسئوليت هايي
بود كه من در طول دوران دفاع مقدس برعهده داشتم .
ثدر چه سالي و چگونه اسير شديد
در 24 تيرماه سال 67 در بلندي هاي مهران , ارتفاعات
چنگوله از چند طرف توسط دشمن بعثي به محاصره درآمديم .
عقبه مان خالي شده بود و من قبل از همه با سازماندهي , افراد
را به پشت جبهه هدايت كردم . در حين عقب نشيني يكي از
بچه هاي بسيجي مخلص بنام ستار عبدي را ديدم , از تشنگي
داشت نفس هاي آخرش را مي كشيد تنها كمپوت گيلاسي كه
دركوله پشتي داشتم به او خوراندم . حالش خوب شد. غافل از
اينكه ما در محاصره عراقي ها افتاده بوديم . او فرار كرد و من زير
پل سنگر گرفتم و به طرف عراقي ها تيراندازي كردم . بعد از
دوساعت درگيري فشنگ هايم تمام شد. عراقي ها به طرفم
آمدند و با مشت و لگد به جانم افتادند.
ثدر چه اردوگاههايي بوديد
من در اردوگاههاي العماره , بعقوبه و تكريت 15 و 14
بودم .
ثرفتار بعثيون با شما چگونه بود
از آن جايي كه ما جزو اسراي مفقودالاثر بوديم , يعني
عراقي ها آمار ما را به صليب سرخ نداده بودند به همين خاطر
بدترين رفتار را با ما داشتند.
ثيعني خانواده تان نمي دانستند شما اسير شده ايد
آن ها فكر مي كردند من شهيد شده ام . چرا كه نه نامه اي
فرستاده بودم , نه كسي خبري از من داشت .
ثوضع تغذيه اردوگاهها چگونه بود
ما تقريبا يك پنجم جيره اسرايي كه اسامي شان را به صليب
سرخ داده بودند , جيره غذايي داشتيم كه عبارت بود از
صبحانه پنج قاشق آب عدس , ناهار ده قاشق برنج , شام نصف
استكان آب لوبيا يا آب گوشت , دو ليوان چاي براي ده نفر در
بيست و چهار ساعت و دو تا نان ساندويچي خمير.
ثوضع بهداشت و درمان اردوگاهها چگونه بود
وضعيت بهداشت بسيار اسفناك بود و عده اي از اسرا به
علت اين معضل و عدم تغذيه كافي به شهادت رسيدند. دكترها
نيز اهميت آنچناني به درمان بچه هاي اسير نمي دادند.
ثاز وضعيت پوشاك آنجا بگوئيد.
تا شش ماه اول اسارت لباسي به ما ندادند , اسرا با شورت و
زيرپيراهن بسر مي بردند. من زيرشلواري با خود داشتم كه از
ايران برده بودم . عراقي ها هركاري كردند نتوانستند زيرشلواري
را از من بگيرند گفتم اگر صدام به ما لباس داد , زيرشلواري را
تحويل مي دهم . بعد از تحويل لباس ها , زيرشلواري ام را گرفتند
و در محوطه اردوگاه آتش زدند.

ثچه عاملي باعث مي شد اسرا رنج و سختي اسارت را تحمل
كنند
عشق به امام و انقلاب اسلامي , اعتقاد عميق به راه
امام حسين (ع ) و از اينكه مي دانستند امامان معصوم (ع ) نيز در
راه اسلام اسارت ها و سختي هاي زيادي كشيدند. اين اعتقادات
باعث تسكين آنها مي شد و به آينده اميدوارشان مي كرد.
ثآيا محدوديت امكانات , اسرا را در تنگنا نمي گذاشت
اسرا تلاش مي كردند با تنگناي موجود اردوگاهها مبارزه كنند
و در اين مسير خلاقيت هايي از خود نشان مي دادند.
ثاگر ممكن است چند نمونه از خلاقيت اسرا را نام ببريد
در گرماي زياد تابستان وقتي آب خوردن داغ مي شد , اسرا
آب را داخل بطري هاي سرنگ مي ريختند و دورش را با پارچه
مي پوشاندند و سرفرصت به دور از چشم عراقي ها آن ها را با
طنابي آويزان مي كردند تا باد خنك شبانه به آن بوزد و خنك
شود. با سيم خاردارهاي موجود در اردوگاه سوزن مي ساختند
و پارگي لباس هايشان را مي دوختند. از قوطي كبريت برگ هاي
كاغذ درست مي كردند و بر روي آن قرآن , دعا و ساير متون
آموزشي را مي نوشتند. خلاصه از كوچكترين امكانات موجود
اردوگاه خلاقيتي از خود نشان مي دادند. آنها با تشك و پتو و
تخته , بهترين مبل و دكور را براي آسايشگاه مي ساختند , علاوه
بر اين ها خيلي از آزادگان در دوران اسارت زبان هاي انگليسي ,
آلماني و عربي را بطور مخفيانه به خوبي آموختند.
ثرنج دوري از خانواده را چگونه تحمل مي كرديد
من به هنگام خداحافظي , خانواده ام را به خدا سپردم و به
اين يقين داشتم و دارم كه خدا بهتر از هركسي مي تواند حافظ
انسانها باشد.
ثمي گويند قدر عافيت را كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد ,
شما قدر آزادگي را چگونه مي دانيد
چه در دوران دفاع مقدس , چه در دوران اسارت و مهمتر از
آن در دوران آزادگي به اين نتيجه رسيدم كه از فرصت هاي
زندگي ام در جهت آموختن و كمال استفاده كنم و در اين مسير
حتي دقيقه اي وقتم را تلف نكنم .
ثآيا اين عقيده كه بايد از فرصت ها بخوبي استفاده كرد به
فرزندانتان نيز منتقل كرده ايد
به لطف خدا فرزندانم هم توانسته اند حداكثر استفاده را از
زمان در جهت تحصيل علم و كمال بردارند. دراين راستا
دخترم مريم مشغول تحصيل در دوره تخصصي پزشكي
مي باشد. پسرم مهدي مهندسي زمين شناسي دارد دخترم
نيلوفر فارغ التحصيل علوم آزمايشگاهي است و زينب دختر
ديگرم در رشته مديريت اقتصاد و بازرگاني مشغول تحصيل
مي باشد.
ثچگونه شد به نوشتن روي آورديد
احساس كردم مي توانم براي ثبت خاطرات ماندگار آزادگان و
رزمندگان و ترويج فرهنگ ايثار و فداكاري قدم هايي
بردارم .
ثدر حال حاضر به چه كاري مشغول هستيد
بنده سه سالي مي شود كه بازنشسته شده ام اما با توجه به
علاقه اي كه به كارهاي فرهنگي دارم در حال حاضر با ايجاد
كتابخانه و آرشيو محصولات فرهنگي در اداره گمرك مهرآباد
در خدمت جوانان و مردم مهربان و خوب منطقه هستم .
ثروز بازگشت به ميهن اسلامي چه احساسي داشتيد
بسيار خوشحال بودم , آنقدر خوشحال كه قابل توصيف
نيست . آن روز مردم در ميدان شهر از من استقبال باشكوهي
كردند. پلاكاردهايي در سطح شهر آويزان كرده بودند , مردم با
دودكردن اسپند , پخش شيريني گلبارانم كردند. همكاران و
آشنايان برايم گوسفند قرباني كردند.
ثوقتي همسر و فرزندانتان شما را ديدند , چه احساسي
داشتيد
فرزندانم مثل پروانه هايي كه بالشان پژمرده باشد دوروبرم
مي چرخيدند , فهميدم دوران سختي بر آنها گذشته است . تا آن
موقع فكر مي كردم اسيري بدترين چيز است اما بعد از آزادي
فهميدم كه بي پدري بدتر از اسيري است .
ثآيا در همان وهله اول فرزندان تان شما را شناختند
بله همه به جز پسرم ابوذر , چرا كه وقتي من اسير شدم او سه
سال بيشتر نداشت و روز آزادي شش ساله بود. مي گفت من اين
آقا را نمي شناسم , به همين خاطر از من فاصله مي گرفت و
احساس غريبي مي كرد.
ثچه چيزي باعث مي شد اين احساس را داشته باشد
من وقتي اسير شدم هشتاد كيلو وزن داشتم . هنگام بازگشت
به ميهن اسلامي چهل و هشت كيلو شده بودم شايد به همين
خاطر ابوذر مرا نشناخته بود.
ثشما چكار كرديد
صبر كردم , يك هفته اي گذشت تا كم كم به طرفم آمد. او را در
آغوش گرفتم , دست روي سرش كشيدم و گونه هايش را
بوسيدم .
تهيه و تنظيم : ابوالفضل طاهرخاني
چه در دوران دفاع مقدس و چه در دوران
اسارت و مهمتر از آن در دوران بعد از اسارت به اين
نتيجه رسيدم كه از فرصت هاي زندگي ام در جهت
آموختن و كمال استفاده كنم و در اين مسير حتي
دقيقه اي وقتم را تلف نكنم
من زير پل سنگر گرفتم و به طرف عراقي ها
تيراندازي كردم . بعد از دو ساعت درگيري
فشنگ هايم تمام شد و عراقي ها به طرفم آمدند و با
مشت و لگد به جانم افتادند
اسرا سعي مي كردند با تنگناهاي موجود در
اردوگاه مبارزه كنند و در اين مسير خلاقيت هايي از
خود نشان مي دادند

|
خاطره
|
حكايت عكس حضرت امام (ره )
دهه ي فجر در اردوگاه برنامه هايي مختص حال و هواي آنجا داشتيم . اما
علي رغم محدوديت و موانعي كه وجود داشت , سعي مي كرديم به بهترين
نحو اين ايام را برگزار كنيم و بزرگ بداريم . بچه ها تئاتري را تدارك ديده
بودند , تحت عنوان « شهادت » كه در آن پدري هر دو پسرش در جبهه ها به
شهادت مي رسند و متعاقب آن حوادث و اتفاقاتي ديگر دامنگير اين خانواده
مي شود كه اين تئاتر بر روحيه و نگرش بچه ها بسيار موثر بود و حقيقتا
استفاده مي كرديم .
در همين زمينه يكي از بچه ها هم ابتكاي به خرج داد و نقاشي از تمثال
مبارك حضرت امام (ره ) را كشيده و بالاي صحنه نصب كرده بود. در اثناي
برگزاري نمايش , نگهباني كه براي آسايشگاه گذاشته بوديم تا آمدن سربازان
عراقي را زير نظر داشته باشد , كلمه ي رمز را با صداي بلند فرياد كرد و در
نتيجه مي بايست به سرعت وسايل و دكور طراحي و ساخته شده را جمع
كنيم كه اين كار البته كمي طول مي كشيد و برادر عزيزي هم كه تصوير
حضرت امام (ره ) را كشيده بود , فورا عكس امام را برداشت و آن را در ميان
قرآن گذاشت , اما سرباز عراقي متوجه اين حركت شد. پس جلو آمد , قرآن
را برداشت و آن اسير بزرگوارمان را كنار زد و شروع كرد به ورق زدن قرآن تا
ببيند چه چيزي را در ميان آن گذاشته اند.
تپش قلب بچه ها كاملا احساس مي شد. رنگها برافروخته شده و لرزش
بدن و لب هاي عده اي كاملا مشهود بود. و سرباز عراقي هم مشغول ورق زدن
بود و داشت به انتهاي قرآن مي رسيد , ولي از كاغذ , نوشته يا هر چيز ديگري
خبر نبود. ورق زدن سرباز عراقي تمام شد ولي چيزي به دست نيامد , پس , با
عصبانيت قرآن را كنار گذاشت و همگي شروع به ضرب و شتم بچه ها كردند
و هنگامي كه خسته شدند , دست كشيدند و رفتند. آن برادرمان فوري به
سراغ قرآن رفت و با حيرت و شگفتي شروع به ورق زدن آن كرد. هنوز چند
ورقي را رد نكرده بود كه تصوير حضرت امام (ره ) معلوم شد و همه
ناخودآگاه صلوات فرستادند و بدين شكل امداد الهي ديگري را تجربه كرديم
و اشك شوق و اشتياق به رحمت الهي از ديده ها جاري ساختيم .
جهانشير يوسفي
قضيه ي خودكار
يك روز صبح من و يكي ديگر از برادران كه اهل نجف آباد بود , داشتيم با
هم قدم مي زديم كه يكي از سربازان عراقي ما را صدا زد و وقتي به طرفش
رفتيم , ما را به طرف مقر فرماندهي راهنمايي كرد. به آنجا كه رسيديم , گفت :
اين محوطه را بايد تميز كنيد.
در همين اثنا چشممان به خودكارهايي افتاد كه روي ميزي قرار داشت . با
خود فكر كرديم هر چقدر از ما كار بكشند , مي ارزد به شرط اينكه بتوانيم از
اين خودكارها براي بچه ها به ارمغان ببريم (در آنجا از خودكار استفاده هاي
زيادي مي شد , نظير نوشتن دعا , تكثير آيات قرآن , انجام تكاليف درسي
و...) پس , بي درنگ شروع كرديم به نظافت .
از ساعت هشت صبح تا ظهر مشغول كار بوديم و در اين بين من يك
خودكار برداشتم و در جوراب پاي چپم گذاشتم , غافل از اينكه يكي از
سربازان عراقي مرا زير نظرداشته است .
به هر حال , وقتي نظافت تمام شد , ما خوشحال بوديم از اينكه هر كدام
توانسته ايم خدمتي هر چند ناچيز به بچه ها بكنيم . اما ناگهان سه سرباز
عراقي كه در كنار محوطه ايستاده بودند , به من اشاره كردند تا به پيششان
بروم . در مقابلشان كه قرار گرفتم , پرسيدند : خودكار كجاست
گفتم : كدام خودكار
سربازي كه برداشتن خودكار را ديده بود , به پاي من اشاره كرد.
در آن لحظه دنيا پيش چشمم تيره و تار شد , زيرا كه از صبح تا ظهر كار
كرده و خسته شده بوديم براي هيچ . از طرف ديگر , اگر خود كار را پيدا
مي كردند , شكنجه و زندان از تبعات حتمي آن بود , پس , با توكل به حضرت
حق با حالتي كه وصف شدني نيست , فقط توانستم آيه ي كريمه ي « وجعلنا
من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم ... » (1 ) را از مقابل ديدگانم
بگذرانم , آن هم با حالتي كه درعمرم فقط يك بار آن حالت به من دست داد.
در همين بين , يكي از سربازان عراقي خم شد و در جورابم شروع به
جستجو كرد ولي چيزي نيافت , در حالي كه خودم از بالا خود كار را
مي ديدم . سرباز عراقي گفت : نيست .
سرباز اولي گفت : لابد در آن يكي جوراب است .
آن جوراب را هم تفتيش كرد ولي خودكاري نيافت . پس , دو سرباز ديگر
غرولند كنان رفتند و آن ديگري هم از پي آنان رفت و من نيز در حالي كه
مكرر شكر و ثناي حضرت حق را مي گفتم , خود را به در مقر رساندم و از
آنجا خارج شدم , سپس خم شدم و خودكار را برداشتم و دوان دوان خود را
به آسايشگاه رساندم و آن را پنهان كردم .
ث برادر آزاده قادر آشنا

|
|