روزنامه جمهوري اسلامي 26/05/1384 صفحه كتاب و كتابخواني
امام خميني , نافي طاغوت و استعمار


شماره 52 فصلنامه فرهنگي , هنري , سياسي و اجتماعي « حضور » با عناوين زير منتشر شده است : ويژگي ممتاز امام خميني صداقت با مردم بود , خودسازي از نگاه امام خميني و جمعي از عرفا , تبعيدي هاي نهضت روحانيت , امام خميني نافي طاغوت و استعمار , توسعه و توسعه فرهنگي از ديدگاه امام خميني . حرص و ولع سيري ناپذير جرج بوش , دستگيري امام به روايت آيت الله پسنديده و برخي عناوين ديگر.
در بخشي از مقاله « امام خميني , نافي طاغوت و استعمار » كه نوشته رضا عيسي نيا است . چنين مي خوانيم :
تشريح فضاي اجتماعي و سياسي ايران عصر پهلوي
رژيم پهلوي كه همانند همه رژيم هاي پيش از خود , رژيمي استبدادي بود در سال 1304 در ايران مستقر شد و رضاشاه خود را پادشاه مشروطه خواند درحالي كه دستاوردهاي انقلاب مشروطه را مورد تعرض قرار داد و دوباره بي قانوني را حاكم بر ايران نمود و علقه اندكي را كه بين مردم و دولت ايجاد شده بود , گسست و براي تضمين قدرت مطلق خود حركتهايي كرد ازجمله , احزاب سياسي را منع كرد , سياستمداران مستقل را از ميان برداشت , مطبوعات را تحت كنترل دولت درآورد , مجلس را به يك نهاد دست نشانده مبدل ساخت , مصونيت پارلماني نمايندگان را سلب كرد و از همه مهمتر دست به عمل دين زدايي زد كه باعث خشنودي فرنگي مشربان شد.
اين سلسله كه به كمك قدرتهاي خارجي حاكم بر مردم ايران شده بود , شديدتر و بي رحمانه تر از قاجاريان , هر صداي آزاديخواهانه اي را در گلو خفه مي كرد. اين وضعيت را , امام خميني ـ كسي كه فضاي اجتماعي و سياسي عصر پهلوي اول و دوم را درك كرده و در آن سالهاي بي عدالتي و سالهاي اختناق رضاخاني زندگي مي كرد ـ در سروده اي اينچنين تشريح مي كند :
از جور رضا شاه كجا داد كنيم
زين ديو بر كه ناله بنياد كنيم
آن دم كه نفس بود , ره ناله ببست
اكنون نفسي نيست كه فرياد كنيم
و چون نظام سياسي رضاخان برپايه كودتا بنا گذاشته شده بود آنهم با توطئه و دسيسه و همكاري قدرتهاي خارجي , فاقد مشروعيت مردمي بود. بنابراين , اصول سياست داخلي رضاخان بر سه اصل , حكومت خشن نظامي و پليسي , مبارزه همه جانبه با مذهب و روحانيت و تمايل به غرب پايه ريزي شده بود كه در تمام دوران سلطنت شانزده ساله اش اين سياست استمرار داشت . اگرچه پهلوي اول در دوران اوليه حكومتش خود را طرفدار اسلام و مسلمانان مي خواند ولي آنچه براي او مهم بود و يا به عبارت ديگر آنچه براي او در تقسيم بندي خودي و غيرخودي جاي مي گرفت اين بود كه دين اسلام و مسلمانان غيرخودي هستند و بايد از صحنه ايران بخصوص از صحنه سياسي ايران حذف شوند و « خود » او ناسيوناليسم بود و براي اينكه وزنه متقابل در برابر قدرت مسلمانان بيابد , مسئله ناسيوناليسم و باستان گرايي را مطرح كرد. اما چون نمي توانست مستقيما اسلام و مسلمانان را از سر راه خود بردارد. براي دستيابي به اين هدف از طرق مختلف وارد مي شد. گاهي ادعا مي كرد كه با روحانيت روبه انحطاط مخالف است و به هيچ وجه با اسلام دشمني ندارد. و گاهي هم علنا وارد صحنه دين زدايي مي شد و چيزي از اسلام و مسلمين باقي نمي گذاشت . اسلام خواهي رضاشاه را مي توان در عملكرد او در 1304 تا 1320 به عينه ديد و نيازي به ارائه قراين و ادله نيست كه اين فرد چقدر براي اسلام و تجديد حيات اسلام تلاش كرد ازجمله عرفي كردن دستگاه قضائي , كشف حجاب . به زندان كشاندن مردان شريفي همچون بافقي , درگيري با شيخ نورالله اصفهاني , درگيري با علماي شيراز , درگيري با علماي گوهرشاه و به شهادت رسانيدن شهيد مدرس . او تا زماني از اسلام و مسلمانان دم مي زد كه قدرتش تثبيت نشده بود اما پس از تحكيم و تثبيت كامل قدرت سياسي به اصلاحاتي دست زد كه در راس آن اصلاحات و شاه بيت آن اصلاحات , غيرديني ساختن جامعه ايران بود , آن هم به هر طريق ممكن . بنابراين در چندين جبهه به صورت زير اصلاحات غيرديني خود را آغاز كرد.
نوسازي كامل وزارت عدليه توسطه داور ـ وي حقوقدانان تحصيلكرده جديد را جايگزين قضات سنتي كرد.
ترجمه هاي تعديل يافته اي از حقوق مدني فرانسه و حقوق جزاي ايتاليا را كه برخي از آنها با قوانين شرع متعارض بود به نظام حقوقي ايران وارد كرد.
ثبت و اسناد را از علما گرفت و مهمتر از همه اين كه مسئوليت تشخيص شرعي يا عرفي بودن موارد حقوقي را به قضاوت دولتي واگذار كرد.
حضور روحانيون را در مجلس بسيار كاهش داد به طوري كه شمار آنان از 24 نفر در مجلس پنجم به شش نفر در مجلس دهم رسيد .
از صدور رواديد به كساني كه خواهان زيارت مكه , مدينه , نجف و كربلا بود جلوگيري كرد.
كشف حجاب را اجباري كرد بدين صورت كه دستور كشف حجاب داد و پوشيدن چادر را ممنوع ساخت . از سال 1314 به بعد بود كه مقامات عالي رتبه اگر با همسران بدون حجاب خود در ميهمانيهاي رسمي حضور نمي يافتند احتمالا مقام خود را از دست مي دادند. كاركنان رده پائين حكومت نيز. مانند رفتگران , اگر همراه زنان بي حجاب خود در خيابانهاي اصلي به گردش نمي پرداختند , جريمه و مجازات مي شدند.
حال اين سئول مطرح است , رضاشاه كه نمي خواست در جامعه و صحنه هاي سياسي , اسلام حضور داشته باشد آيا آلترناتيوي و جايگزيني داشت يا خير در پاسخ مي گوئيم كه « رضاشاه براي اينكه وزنه متقابلي در برابر قدرت سلسله مراتب شيعه بيابد و براي خود مشروعيت ملي ايجاد كند , بي اندازه به تاريخ باستان قبل از اسلام توجه كرد. و براي اينكه مشروعيت ملي ديرينه اي از خود نشان دهد نام « پهلوي » را بر سلسله خود نهاد و در ساختمان بسياري از ابنيه دولتي از هنر معماري هخامنشي الهام گرفت و حتي بعدها فرزند او محمدرضا شاه براي ادامه دادن راه پدر , در جهت نابودي باورهاي اسلامي و تلاش براي احيا تفكر باستان گرايي راه افراط پيمود . او در 1971 اين منطق باستان گرايي را به اوج رساند و در سخنراني خود در بخشهاي تخت جمشيد به « سلف » خود كوروش تا مرحله نامربوط گويي پيش رفت و خودش را وارث مستقيم هخامنشيان معرفي كرد و گفت كوروش آسوده بخواب كه ما بيداريم . »
يكي از اصول سياست داخلي رضاخان و محمدرضا شاه مبارزه همه جانبه با مذهب و روحانيت بود كه در اين راه نخبگان ابزاري (حكام پهلوي ) تنها نبوده بلكه نخبگان فكري هم به او كمك كردند ولي هم پهلوي اول و هم پهلوي دوم در يك پارادوكس قرار گرفتند و تا آخر هم در اين پارادوكس گرفتار ماندند و آن اينكه از يك طرف چشم به دنياي غرب و پيشرفت و ترقي آن , آنهم با آن فرهنگ خاص خودش دوخته بودند و از يك طرف هم ناسيوناليسم و باستان گرايي را مطرح مي كردند , ناسيوناليسمي كه به شدت آغشته به الگوي اروپايي بود. بر اين اساس هم اسلام را منهدم مي كردند و هم به باورها و فرهنگ غربي نمي توانستند دست پيدا كنند در نتيجه مي توان گفت كه هر يك از سه دستگاه مشروعيت بخشي را از دست مي دادند و به قول بايندر اگر ايران مي خواهد به توسعه برسد بايد يكي از اين سه دستگاه مشروعيت بخشي در ايران استقرار پيدا كند.
براي آشنايي و شناخت اوضاع و احوال اجتماعي و سياسي ايران دوران پهلوي دوم به دو مطلب اشاره مي كنيم : 1 ـ بافت و ساخت فكري هيات حاكمه 2 ـ حمايت بين المللي يا نقش قدرت هاي بين المللي در ايران .
محمدرضا شاه , فرزند ارشد و 20 ساله رضاشاه در سال 1320 به جاي پدر ـ با موافقت قدرتهاي خارجي ـ منسوب گشته و به عنوان پادشاه مشروطه سوگند يادكرد. او كه به عنوان پادشاه مشروطه سوگند خورده بود , تا آنجا كه مي توانست برخلاف خواسته هاي مردم رفتار كرد. محمدرضا شاه به جاي توجه به قانون و ايجاد موقعيت مناسب براي فعاليت نهادهاي مشاركت قانوني , با استفاده از ابزارهاي غيرقانوني سركوب سعي مي كرد بر اين مملكت همچون پيشينيان خود حكم راند. وي در توجيه عمل خود , درخصوص ضرورت بكارگيري زور و فشار مي گويد « براي انجام كارها در ايران نياز به مشورت با ديگران نيست , هيچ كس حق ندارد در تصميمات ما دخالت نمايد و در مقابل ما قد علم كند , در اين كشور , اين منم كه حرف آخر را مي زنم .
در مجموع دوران 37 ساله سلطنت محمدرضا شاه , شيوه حكومتي او براساس اصل قدرتمندانه و پدرسالانه استوار بوده است , اگرچه در سالهاي 1320 تا 1332 مجلس و هيات دولت در بازي سياسي مملكت نقش بازي مي كردند اما محمدرضا شاه پس از بازگشت ـ بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 ـ به مسند قدرت , دست به سركوب شديد زد و اميد هرگونه مشاركت فراگير مردم را در حيات سياسي از ميان برد و ديكتاتوري محض تشكيل داد.
با وجود اين همه ديكتاتوري و اعمال بي قانوني در كشور باز هم محمدرضا شاه ادعا مي كند كه پاسدار قانون اساسي است ولي در عمل , سالها بود كه قانون اساسي را نقض مي كرد و هيچ سازمان سياسي ـ فكري حق فعاليت نداشت و ساواك وظيفه داشت تمام افراد و سازمانهاي مخالف رژيم را نابود سازد.
درباره حمايت بين المللي يا نقش قدرتهاي بين المللي در ايران بايد گفت ايران در طول دو قرن اخير تا جنگ جهاني دوم , صحنه رقابت و نفوذ دو قدرت بزرگ انگليس و روسيه بود حكام ايران آنچنان تحت تاثير و سلطه اين دو قدرت بودند كه كمتر تصميم و اقدامي را در زمينه سياست خارجي يا حتي در مسائل داخلي , بدون تامين نظر موافق دو قدرت ذي نفوذ , مي توانستند اتخاذ كنند . قراردادهاي محرمان 1907 و 1915 كه رسما انگليس و روسيه مناطق نفوذ خود را مشخص كرده و ايران را به دو بخش تقسيم مي كردند تبلور عيني نفوذ شديد اين دو قدرت در ايران بود.
اما با اتمام جنگ جهاني دوم و ورود ايالت متحده آمريكا به صحنه سياست جهاني و بين المللي . ايران محور رقابت سه قدرت انگليس , روسيه و آمريكا گرديد. از يك طرف انگليس و روسيه مايل نبودند نفوذ و امتيازات مهمي را كه قبل از جنگ جهاني دوم به دست آورده بودند , از دست بدهند و از طرف ديگر آمريكا مصمم بود كه باتوجه به اهميت استراتژيك ايران براي تحقق دو هدف استراتژيكي و اقتصادي خود به صحنه سياسي ايران وارد شده و موقعيت مناسب كسب كند.
سالهاي 1320 ـ1332 , ايران صحنه تضاد , درگيري , و رقابت سه قدرت بزرگ بود تا اينكه كودتاي 28 مرداد 1332 كه به رهبري آمريكا و با مشاركت فعال انگليس صورت گرفت به رقابتها خاتمه داد و آمريكا توانست در ايران نفوذ بيشتري بر قدرت سياسي حاكم كه در راس آن محمدرضا شاه بود كسب كند. از اين دوران است كه آمريكا رسما مانعي براي توسعه و ترقي ايران مي شود و در زير نقاب حمايت از ايران تا آنجا كه توانست ايران را چپاول كرد . از اوايل دهه 1960 بود كه سياست داخلي و خارجي ايران در خط تطبيق با سياست ايالات متحده آمريكا تحكيم يافت , ايراني كه از هر لحظات بخصوص از لحاظ ژئوپلتيكي و منابع نفتي اش و... براي آمريكا حياتي بود , ايراني كه , اسناد لانه جاسوسي , اهميت و جايگاه آنرا براي ايالات متحده اينگونه تشريح مي كند :
« ايران در سياست خاورميانه ايالت متحده عنصر حياتي است , اين كشور به علت موقعيت , منابع نفت و نفوذ سياسيش حايز اهميت استراتژيك استثنايي است . ايالات متحده درصدد تعقيب سياستي در ايران بوده است كه ثبات مستمر كشور دوست و مسئولي را تضمين كند كه تسهيلات نظامي استراتژيك و دسترسي به نفت و بازارهايش را در اختيار ايالات متحده قرار داده و نقش سازنده منطقه اي شامل محدودكردن نفوذ شوروي در منطقه ايفا نمايد. »
در سند شماره 14 كه حاوي نتايج بازرسي وزارت امور خارجه آمريكا مي باشد , نيز عنوان مي شود كه :
« ايران براي آمريكا از نظر جغرافيايي و نفت حائز اهميت است ايران تحت نظر شاه كه آمريكا را واجد نقش حياتي در مساعي خود براي متجدد ساختن كشورش مي داند و مي خواهد آن را از نظر نظامي و صنعتي قوي و متكي به خود سازد. محيط مناسبي براي تعقيب مقاصد آمريكا مي باشد. »
و به دنبال آن , منافع آمريكا را در ايران به اين شرح برمي شمارد :
« مكان استراتژيكي ايران , قدرت نسبي آن ميان كشورهاي خليج فارس , منابع داخلي و بازار داخلي بورژوازي آن , اين كشور را به يك منطقه بسيار بااهميت براي ايالات متحده , در حال حاضر و براي يك آينده قابل پيش بيني , نموده است ما احتياج به يك ايران دوست , مستقل و ايمن و باثبات داريم . »
« منافع وسيع آمريكا مستلزم تداوم يك ايران صميمي متعهد و باثبات است . همچنين لازمه اش يك همكاري عملي گسترده است . ايالات متحده نياز دارد كه به نفت ايران به قيمت معقول و بازارهاي در حال رشدش دستيابي داشته باشد. نفت ايران براي امريكا مهم و براي متحدانش ضروري است .
در چنين فضايي , حكام ستمگر و قدرتهاي استعماري , در طي قرون و اعصار , نيروي زيادي را صرف اين كرده بودند كه از ما ملتي دلمرده و نااميد بسازند و دورنما و نتيجه هر نوع مبارزه با ستمگري را تاريك و محكوم به شكست جلوه دهند. فرهنگ ترس و ياس حاكم بر روابط اجتماعي , مبارزه ملت و قدرت طاغوت را به مثابه حكايت مشت و سندان , تبليغ مي كرد. اين نوع باور و فكر را مي توان در دو دوره ديكتاتوري پهلوي در آثار روشنفكران يافت . يكي اينكه روشنفكر دوره ديكتاتوري سياه بيست ساله كه دستش از هرگونه فايده بخشي و حضور اجتماعي بريده شده است , به درون مي پردازد و مروج هنري ذهني و جامعه گريز مي شود. او كه مي بيند منزلت نويسندگان دوره مشروطه را ندارد , با تكبر به جداكردن خود از مردم و تحقير كردنشان مي پردازد , در « خود » فرو مي رود و... به سوي گمگشتگي روحي و خودكشي مي راند. و همچنين همين فضاي فكري و اجتماعي را در ادبيات داستاني به اصطلاح روشنفكران دهه 1330 نيز بخوبي مي توان يافت « داستان نويسي در دهه سي همچون شعر , اسير ناكامي و شكست است . در تمام داستانهاي اين دوره ردپايي از نگرش جديد و جهان بيني انگيزاننده يافت نمي شود. همه سخن از بيهودگي و پوچي و ناكامي سرمي دهند. نويسندگان غرق در ادبيات جنسي اند. گروهي هم كه سوداي مردم دارند. جز انعكاس محروميت و خاموش و سكوت و سكون كاري از پيش نمي برند . بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 دو گرايش عمده در ادبيات فارسي پديدار شد , يكي سمبوليسم اجتماعي و ديگري رمانتيسم قوي , و شاخه شعر اجتماعي به دليل وجود سانسور و خشونت دستگاه حاكم نسبت به انديشمندان , ستيهندگي و عصيان خود را وانهاده و به نوعي رمزگرايي اجتماعي پناه برده و اغلب روشنفكران به سرخوردگي و دلمردگي مبتلا شدند. » اما اين ادبيات سرخورده , غمگين و رنگ پريده بوف كوري در دهه چهل جاي خود را به ادبياتي ستيزنده و شتابنده و جهنده و پرغوغا داد و در دوران سلطه چنين فرهنگي , كه برانگيختن مردم به مبارزه با حكومتي جابر و جائر به زبان و قلمي همتاي زبان و قلم انبيا نيازمند بود , كلام امام خميني ديوار سكوت قرنها را فروريخت و مرگ و بلا را در نظر مردمي كه به او اميد بسته بودند به يك اندازه خوار و حقير و بي مقدار كرد.
.2 امام خميني و نوانديشي و نوسازي سياسي
نوانديشي و نوسازي سياسي عصر انقلاب اسلامي ايران را بدون انديشه حضرت امام خميني نمي توان به بررسي نشست چرا كه انقلاب اسلامي و امام خميني دو پديده انفكاك ناپذير مي باشند و تحليل انقلاب اسلامي ايران بدون شناخت شخصيت رهبر بزرگ آن و تحليل شخصيت چند بعدي و كم نظير اين چهره استثنايي زمان ممكن نيست .
او فرهنگ « تسليم » را در جامعه دگرگون كرد و حصار ترس را فروريخت و ملتي را به سرچشمه پاك و زلال فطرت خدايي رهنمون شد. او , باني , رهبر , معلم و پدر انقلابي است كه بزرگترين پديده روزگار ماست . او احياكننده بينش ديني و برافروزاننده شعله ايمان آفريدگار و عظيمترين حماسه مردمي دوران ماست . او انقلاب اسلامي را آغاز كرد و به برگ و بار آورد و انقلاب اسلامي , او را در رفيعترين جايگاه يك انسان افسانه اي نشاند و از او چهره اي جاودانه ساخت و اين نبود مگر به توفيق الهي و به يمن هماوايي متقابل امام و امت ...
3 ـ تلاشهاي ايالات متحده در ناكامي تجربه دوم ايران
انگليس از زمان كنفرانس بر تن وودز در حين جنگ جهاني دوم قدرت و رهبري اقتصادي را به آمريكا انتقال داد و همچنين در سال 1946 با مسافرت چرچيل به آمريكا رهبري سياسي هم به آمريكا منتقل شد. البته اين مسافرت مصادف بود با روي كارآمدن ترومن و در همين جا بود كه سنگ بناي جنگ سرد و مقابله با گسترش سوسياليسم گذاشته شد.
آمريكا براي اينكه در رهبري اقتصادي و سياسي جهان سربلند بيرون بيايد دست به اجراي طرحهاي اقتصادي و سياسي ـ طرحهاي همچون طرح ترومن , مارشال , نيكسون و كندي و... زد. هدف اصلي طرح مارشال كمك هاي اقتصادي به كشورهاي اروپايي , احياي اقتصادي كشورهاي اروپايي و جلوگيري از بروز بحران اقتصادي سياسي در آنها از ترس قدرت گيري احزاب سوسياليست و كمونيست و سرايت آن به ديگر كشورها بود.
آمريكا بعد از جنگ جهاني دوم كه خود را ابرقدرت , مي دانست و وظيفه هدايت و رهبري جهان را بردوش خود مي ديد و خود را آقابالاسر مي پنداشت , وظايفي را براي خود تدوين كرد كه عبارت بودند از : 1 ـ منطبق ساختن مسئوليتها و تعهدات آمريكا با مقدورات آمريكا به عنوان يك قدرت جهاني 2 ـ ايجاد يك سيستم عملي براي حفظ صلح در جهان 3 ـ جلوگيري و طراحي و مديريت توسعه اقتصادي دوران بعد از جنگ بر يك مبناي جهاني 4 ـ مشخص نمودن انتظارات و توقعات فزاينده انسانهاي جهان سوم و برآورده ساختن آنها.
براساس وظايفي كه ايالات متحده خود را مسئول و آقاي جهان مي پنداشت بود كه ترومن در يك جمله سياست آمريكا را تا سي سال بعد اينچنين توصيف كرد :
« هر زمان و هر كجا كه يك دولت ضدكمونيست , از طريق مختلفي چون ياغيان بومي , يا دخالت خارجي و يا فشار ديپلماتيك مورد تهديد قرار گرفت ايالات متحده با كمكهاي اقتصادي سياسي و مهمتر از همه با كمك نظامي خود آن را تامين مي كند »
و همچنين بر همين اساس بود كه جان اف , كندي اظهار داشت كه « مشعل » به دست نسل جديدي از آمريكائيان سپرده شده است , بگذاريد همه كشورها , اعم از دوست يا دشمن بدانند كه ما هر بهايي را خواهيم پرداخت و هر باري را به دوش خواهيم كشيد; و از هر دوستي حمايت خواهيم كرد , و با هر دشمني مقابله خواهيم كرد تا بقا پيروزي آزادي را تضمين نمائيم . و بر مبناي اين تفكر بود كه رژيم خودكامه اما ضدكمونيست ويتنام جنوبي مورد حمايت ايالات متحده دوران رياست جمهوري كندي واقع مي شود. و همچنين بر همين مبنا بود كه آمريكا پس از پايان جنگ دوم جهاني و در دوران جنگ سرد آگاهانه در آلمان , ژاپن , كره جنوبي و تا حدي تايوان به فعاليت و رشد سرمايه هاي ملي و اقتصادي ملي و ايجاد شرايط مساعد تجاري آنها در سطح جهاني كمك هاي ذي قيمتي مي كند.
خلاصه , آمريكا مي خواست كشورهايي همچون آلمان غربي و ژاپن و كره جنوبي توانمند بشوند و الگويي باشند در مقابل كشورهاي ماركسيستي و جذب كشورهاي ديگر به سوي بلوك غرب , اما سياست ايالات متحده آمريكا در خاورميانه درست در جهت عكس اين قضايا بود. آمريكا , خاورميانه بويژه ايران را تا قبل از انقلاب به خاطر نفتش و موقعيت ژئوپلتيكي و بازارش و... مي خواست فلذا تا آنجا كه توانست تجهيزات نظامي به ايران فروخت ـ مبلغي حدود بيست و دو ميليارد دلار ـ و در عوض كشاورزي ايران را نابود كرد و ايران را در واردات به مقام اول رساند ولي بهر حال شاه را دوست خود و ايران را كشوري با ثبات براي اجراي استراتژي خود به حساب مي آوردند و تا آنجا كه توانستند از شاه ايران حمايت كردند بويژه از كودتاي 28 مرداد سال 1332 آمريكا حمايت خلل ناپذير خود را از پادشاهي فاسد و ديكتاتوري ايران ادامه داد و عليرغم دشمني و مخالفت هاي فزاينده مردمي عليه اصلاحات آمريكايي باز هم آمريكا به حمايت از شاه عليه ملت ايران گام برمي داشت فلذا مي توان گفت كه انقلاب ايران در عين حال واكنشي بود در قبال ميزان مداخلات ايالات متحده در امور كشور ايران .
قدرتهاي خارجي چه انگليس و چه ايالات متحده هيچكدام براي استقلال ايران تلاش نكردند و استقلال ايران فقط در صورتي براي آنها ارزش داشت كه اين استقلال در خدمت حفظ و نگهداري منافع آنها باشد , فلذا هر يك از سه قدرت بزرگ , شوروي , بريتانيا و آمريكا در جنگ جهاني دوم , تحت عنوان مساعي جنگ , منافع ملي خويش را دنبال كرده و ايران را به يكي از نخستين صحنه هاي غيراروپايي كارزار جنگ سرد تبديل كردند. بدليل اين دخالت قدرتهاي بزرگ در ايران مي باشد كه دكتر سريع القلم مي گويد : تركيه و ژاپن مشكل دخالت خارجي را نداشتند و نسبتا با آرامش به تغيير و تحول داخلي با نظام باورهاي جديد پرداختند در حالي كه در تاخير تحول كيفي در فرهنگ سياسي و نظامي سياسي ايران , عامل خارجي نيز از اهميت بسزايي برخوردار مي باشد. مثلا در دوران رياست جمهوري آيزنهاور بود كه دولت آمريكا با گرفتن سهمي از منابع نفتي ايران سياست خارجي خود را يكسره با سياست استعماري انگليس هماهنگ و همسو نموده به مقابله رسمي و علني و توطئه چيني عليه نهضت ضداستعماري ملي شدن نفت پرداخت كه منجر به سقوط نهضت ملي و بازگردانيدن و تثبيت حكومت و سلطه استبداد سلطنتي گرديد.
در نهضت ملي نفت , نهضتي كه مردم ياران خواهان حقوق مسلم خويش بودند ايالات متحده آمريكا حضور يافته و نقش منافقانه اي را بازي مي كند. فلذا در زورآزمايي ميان مصدق و بريتانيا , ايالات متحده بود كه برنده بيرون آمد. قدرت خارجي و استعمار تنها درصدد تجاوز به منافع مادي و طبيعي كشورمان برنيامده بود بلكه درصدد خشكاندن ريشه هاي هويت قومي , ملي و ديني جامعه بود بخصوص كه در كشورهاي اسلامي با مكتب بسيار نيرومند اسلام مواجه مي شد. به همين دليل اساسا درصدد نابودي پايه هاي دين برآمد و در اين راه از دو طريق وارد مي شد : از طريق تحميل حكومتهاي وابسته و دست نشانده و از طريق نيروهاي فكري غرب زده ولي نه تنها نتوانستند اسلام را از بين ببرند بلكه در ايران . انقلابي بوجود آمد كه تحليل گران غربي را گيج كرد; چرا كه انقلاب اسلامي ايران از زمان وقوع آن تاكنون , پديده اي غامض و پيچيده براي سياستمداران و پژوهشگران آمريكايي و اروپايي بوده است اما با اين پيچيدگي يك چيز از اول براي آمريكا مشخص بود و آن اينكه اين انقلاب بايد از بين برود بنابراين خط مشي آمريكا در قبال جمهوري اسلامي ايران از ابتدا خط مشي مداخله گرانه بوده است .
در عوض جمهوري اسلامي ايران , يكي از موانع اصلي اجراي خط مشي هاي مداخله جويانه آمريكا در خاورميانه و بويژه در خليج فارس است كه از ابتداي شكل گيري خود همواره و در شرايط مختلف در مقابل چنين خط مشي هاي آمريكا ايستاده و در اين راه فشارها , سختي ها و ضربات متعددي را متحمل شده است , ازجمله جنگ تحميلي و 8 سال مبارزه نابرابر ميان تمامي كفر و انقلاب نوپاي اسلامي ايران , يكي ديگر از ضربات وارده بر ايران تروريسم خواندن ايران در جوامع بين المللي است بطوري كه « باري روبين » عضو ارشد موسسه سياست خاورميانه معتقد است در دهه 1990 چند تهديد اصلي در خاورميانه وجود دارد كه به طور جدي منافع آمريكا را به خطر انداخته است كه يكي وجود كشورهاي بلند پرواز تندرو كه كم و بيش داراي انگيزه تجاورگرانه هستند و به همين خاطر دور از ذهن نيست كه پيش بيني شود اين كشورها در آينده منطقه نقش مهاجم را بازي خواهند كرد و احيانا دست به سلطه طلبي بزنند و جلوي روند موفقيت آميز و سازش و تفاهم اعراب و اسرائيل را بگيرند و بر ضد منافع آمريكا به مخالفت جدي و عملي قيام نمايند و با گسترش حركتهاي مردمي و آزاديبخش دوستان متحد آمريكا را سرنگون سازند. به نظر اين صاحب نظر در امور خاورميانه مهمترين كشوري كه اين تهديدات را عليه مافع آمريكا مي تواند ايجاد كند جمهوري اسلامي ايران مي باشد. فلذا با تروريسم بين المللي خواندن او مي تواند اين سد بزرگ را از جلوي راه ايالات متحده برداشت .
بهرحال شكست يا به سازش كشاندن انقلاب اسلامي خط مشي تعيين شده از طرف ايالات متحده مي باشد چون مبارزه طلبي انقلاب اسلامي و گسترده شدن آرمان هاي آن در سراسر جهان در نزد توده هاي مسلمان بزرگترين تهديد نسبت به سلطه طلبي آمريكا محسوب مي شود در حالي كه آمريكا پس از جنگ سرد ظاهرا خود را براي سلطه بر جهان بدون رقيب مي ديد ولي جمهوري اسلامي رقيب او محسوب شد , بنابراين جمهوري نوپاي اسلامي از همان ابتدا در جنگي چندجانبه قرار گرفت 1 ـ نبرد سياسي و نظامي ايالات متحده آمريكا عليه ايران 2 ـ نبرد نظامي در برابر تجاوز عراق 3 ـ نبرد پليسي عليه مخالفاني كه مبارزه مسلحانه عليه جمهوري اسلامي را شروع كرده بودند و...
شكست يا به سازش كشاندن انقلاب اسلامي , خط مشي هميشگي آمريكا است , زيرا گسترش آرمان هاي انقلاب اسلامي در جهان , بزرگ ترين تهديد براي سلطه طلبي آمريكا مي باشد
نوانديشي و نوسازي سياسي در عصر انقلاب اسلامي , بدون انديشه امام خميني غيرممكن است , زيرا انقلاب اسلامي و امام خميني دو پديده انفكاك ناپذير مي باشند
آنچه در تقسيم بندي خودي و غيرخودي در حكومت رضاخان مطرح بود , اين بود كه اسلام و مسلمانان غيرخودي هستند و بايد از صحنه سياسي كشور حذف شوند
كشف حجاب اجباري , جلوگيري از صدور رواديد به كساني كه مي خواستند به زيارت مكه و مدينه و نجف و كربلا بروند , جلوگيري از ورود روحانيون به مجلس , بركناركردن روحانيون از مناصب قضايي و... بخشي اقدامات ضدديني رضاخان بود