مرحوم حجه الاسلام والمسلمين ابوترابي , سيد آزادگان رادمردي از
سلسله روحانيت متعهد است كه سراسر عمر پربركتش به تلاش و مجاهده در
راه تحقق آرمانهاي والاي دين و خدمت به محرومان سپري شد. كسي كه با
تمام وجود شيفته ي امام راحل و مقام معظم رهبري بود و تا واپسين روزهاي
زندگي بر عهده خود وفادار ماند و در صراط مستقيم ولايت راه سپرد و بر
اعتقادات قلبي خود پاي فشرد.
در و ديوارهاي بلند زندانهاي مخوف صدام بعثي شاهد پايمردي و
حماسه آفريني آن روحاني بزرگ است . كسي كه همه آزادگان به او عشق
مي ورزيدند و سخنانش را با جان و دل مي شنيدند و در آن وادي پرخوف و
خطر او را راهنماي مشفق و آگاه به خطرات راه مي دانستند.
پيكر ابوترابي نحيف بود ولي عزمي پولادين داشت و به واسطه همين
عزم و اراده ي مستحكم كه متصل به خدا و ائمه اطهار عليهم السلام بود ,
همه مشكلات شكنجه گاههاي رژيم بعثي را حل مي كرد او پيش از آنكه با
زبان خود , آزادگان را به صبر و پايمردي و استقامت در راه اهداف نظام
اسلامي دعوت كند , با عمل خالصانه خود همگان را به اين امور دعوت
مي كرد با وود خيزش طوفانهاي سهمگين در محيط پراندوه اردوگاهها هرگز
آرامش پررمز و راز خود را از دست نداد و همانند ناخداي موج آشنايي
كشتي اسارت را به سوي ساحل اميد و نجات به پيش برد ـ هيچ كس از او
سخن مايوس كننده اي نشنيد ـ نگاه او به روشني خورشيد بود و انوار اميد و
نشاط از ديدگانش مي باريد. كلام دلرباي او شور و شعف در جان شنوندگان
به پا مي كرد و رفتارش همه درس كرامت و بزرگواري مي آموخت .
ابوترابي نه تنها آزادگان را شيفته خود كرد , بلكه دژخيمان بعثي را كه
دلهايي به سان سنگ خارا داشتند نيز به خود جذب نمود و دلهاي سخت
آنان را رام كرد ـ مثل بارش مدام قطرات آب كه در دل سنگهاي سخت نفوذ
مي كند و راه عبور مي يابد ـ آري دژخيمان تيره دل نيز با نور اخلاق و تواضع
او راه هدايت يافتند و در برابر آن مردم بزرگ خاضع و خاشع شدند و به
ديده ي احترام به او مي نگريستند و مقامش را گرامي داشتند.
ابوترابي در زندان هرگز آرام نگرفت و تمام وقت او صرف حل مشكلات
روحي و جسمي آزادگان و برنامه ريزي در جهت كاهش آلام بيشمار هم بندان
خود مي شد. و در اين راه خستگي نمي شناخت و لحظه اي از تلاش و كوشش
باز نمي ماند. اونه تنها در دوران مشقت بار اسارت چنين بود بلكه پس از
رهايي از زندان و بازگشت به ميهن اسلامي نيز زندگي خود را وقف آزادگان و
ديگر اقشار مردم كرد.
او با جسمي رنجور و بلاديده از زندانهاي صدام آزاد شد و پس از نه
سال تلاش شبانه روزي و فعاليت مستمر در عرصه هاي مختلف با همان
جسم رنجور و نحيف كه هرگز به درستي استراحتي بدان نداد و از خواب
كامل بي بهره اش كرده بود زندان دنيا را به سوي آزادي و وسعت بي انتهاي
وصال دوستي و هم نشيني با اوليا خدا ترك كرد و همگان را در سوگ از
دست رفتنش نشاند.
يادش گرامي , نامش بلند و راهش پر رهرو باد.
ث آزاده , بيژن كياني

|
خلعتي از جنس نور
|

پاي خاطرات امير سرتيپ دوم خلبان عباس
جلالي يار
در روايتي از شهادت خلبان شهيد حسين خلعتبري
تهيه و تنظيم : حسين زكريائي عزيزي
اميرسرتيپ دوم خلبان عباس جلالي يار , از جمله خلبانان تيزپرواز
نيروي هوايي جمهوري اسلامي ايران است كه در سالهاي دفاع مقدس در
عمليات هاي مختلف نيروي هوايي پرواز داشته و بيش از دو هزار سورتي
پرواز عاشقانه را در پرونده خود ثبت نموده است .
او خاطرات زيادي از دوستان شهيدش از جمله خلبان شهيد « حسين
خلعتبري » در سينه دارد به همين جهت به حضورش شتافتيم تا جرعه اي از
درياي خاطراتش را به ما بنوشاند آنچه در پي مي آيد گوشه يي از اين
خاطرات است كه از نظر شما مي گذرانيم .
اشاره : پس از چاپ و انتشار خاطرات خلبان شهيد « حسين خلعتبري »
برآن شديم تا از چگونگي شهادت اين تيز پرواز هميشه بيدار نيروي هوايي
ارتش جمهوري اسلامي ايران بدانيم لذا طي تماسي كه با روابط عمومي
نيروي هوايي برادر گرامي جناب سرهنگ ماهيني داشتيم , باخبر شديم يكي
از خلبانان اين نيرو خاطراتي از شهيد بزرگوار خلعتبري دارد لذا بر آن شديم
گفت و گويي با اين بزرگوار داشته باشيم .
بسم الله الرحمن الرحيم . سرتيپ دوم خلبان عباس جلالي يار هستم
كه توفيق داشتم در ايام جنگ تا پايان جنگ پرواز كنم و بعد از پايان جنگ
با هواپيماي شكاري پرواز مي كنم و اين هم توفيقي بود كه خداوند F 4 هم با
نصيب ما كرد كه بتوانيم حداقل سهم كوچكي در اين ماموريت داشته باشيم
كه البته من قبل از اينكه در زمان شاه وارد نيروي هوايي شدم رفتم خدمت
يكي از روحانيان محل كه يك سيد جليل القدري بودند و در مورد اين كار
استخاره گرفتيم , ايشان فرمودند : « اولش خوب نيست ولي آخرش خوب
است » .
و خداوند را شاكريم كه حداقل در اين مسير قرار گرفتيم كه اگر در
گذشته مي مرديم و كشته مي شديم معلوم نبود در چه وضع و شرايطي , از
دنيا مي رفتيم حال آنكه در انقلاب اسلامي رشد پيدا كرديم كه اگر مرگي باشد
شهادت در راه خداست .
در يكي از ماموريتهايم در طول دفاع مقدس , توفيق داشتم همراه شهيد
بزرگوار « حسين خلعتبري » باشم .
از ويژه گي هاي اين شهيد بزرگوار اين بود كه به ايشان مي گفتند : « قاتل
اذا » حالا نمي دانم چقدر شما از ناوچه هاي « اذا » عراق اطلاعات داريد , از
آن قايق هاي موشك اندازي بود كه به علت برد بلند موشك و قابليت مانورش
به راحتي ناوهاي ما را در خليج فارس مورد هدف قرار مي داد.
اين شهيد بزرگوار آن زمان در بوشهر خدمت مي كرد و زمان عمليات از
هواپيماي خودش پياده مي شد و سوار هواپيماي ديگر مي شد و با
موشك هاي « موريك تلويزيوني » اين ناوها را مورد هدف قرار مي داد و به
همين سبب بنام قاتل « اذا » معروف شد.
وقتي جنگ بود , واقعا او سر از پا نمي شناخت و اين را من به عينه در
يك ماموريتي كه خداوند توفيق داد ما در خدمت اين شهيد بزرگوار پرواز
نماييم ديدم قرار بود منطقه اي را در عراق بمباران كنيم و قرار بود با هشت
فروند هواپيما اين ماموريت انجام شود. خيلي با روحيه شاد بريف كرديم و
پرواز. در ميان جمع خلبانان , خلبان بزرگوار ديگري هم بود بنام شهيد
عبدالكريمي كه قاري قرآن هم بود.
تكاف بايد در سكوت مطلق انجام مي شد تا كسي از ماموريت با خبر
نشود و بعد از طي مسير دو فروند , دو فروند هواپيماها به سوي هدفشان
بروند و آن را مورد اصابت قرار دهند.
از در گردان كه خارج شديم , شهيد عبدالكريمي شروع كرد به شوخي
كردن , به در و ديوار نگاه مي كرد و مي خنديد , خنده هاي عجيبي داشت كه
اگر آن لحظات را ضبط مي كرديم , انگار ايشان انتظار شهادت داشت و در
همان ماموريت مورد هدف قرار گرفت ولي به شهادت نرسيد و در عمليات
بعدي شهيد شد. بعد از طي مسير دو فروند , دو فروند از هم جدا شديم ,
شهيد عبدالكريمي ليد شماره يك بود و من و شهيد خلعتبري ليد شماره دو.
در مسير كه مي رفتيم , دستگاههاي ناوبري « ارور » و يا همان خطا مي داد , لذا
شهيد خلعتبري مقداري در مسيرش آف مي رفت كه همين مسيله باعث شد
هدفشان را نقطه اي ديگر فرض كنند.
من به شهيد خلعتبري گفتم : « اين هدف مانيست كه بزنيم . » گفت : شما
دقيق هدف را مي دانيد كه اينقدر مطمين اين حرف را مي زنيد »
گفتم : « بله ! » و سريع موقعيت را اعلام كردم و گفتم هدف ما در ساعت
11 ماست كه 7 8 مايل با آن فاصله داريم .
لذا سريع ايشان گفت : « ايرج ! اين هدف ما نيست . » شهيد عبدالكريمي
گفت : « شما هدف را داريد »
شهيد خلعتبري گفت : « بله ! »
شهيد عبدالكريمي هم گفت : « پس با اين حساب رهبري را شما به عهده
بگيريد. »
لذا ما ليدري و رهبري را به عهده گرفتيم و وقتي هدف را رد كرديم ,
دور زديم و دوباره خودمان را به هدف رسانديم و آن قسمت از هدف كه
ماموريتش به عهده ما بود را مورد اصابت بمب هاي « هايدرك » قرار داديم .
« هايدرك » بمب هايي است كه وقتي از هواپيما , رها مي شود , سرعتش
گرفته مي شود.
در يك آن نگاه كردم ديدم تمام بمب ها به هدف اصابت كرده است و دود
عجيبي از هدف بلند شده بود. در همين حين عبدالكريمي گفت : « خب !
بمب هاي شما همه به هدف خورد و دود آتش را خيلي خوب مي بينم . » چون
آنها پشت سر ما بودند موقعيت زدن ما را خوب مي ديدند. بعد از مدتي , از
آنها موقعيت خواستم تا بفهمم كجا هستند كه آنها گفتند : « ما پشت سر شما
در چند مايلي تان هستيم . » ما به پروازمان ادامه داديم تا به يك منطقه نظامي
اقتصادي رسيديم .
شهيد خلعتبري « كان » را باز كرد و شروع نمود به تيراندازي به طرف
هدف مورد نظر. من يك لحظه پايين را نگاه كردم . ديدم منطقه وسيعي در
آتش مي سوخت و دودش در هوا پخش مي شد. معمولا ما در باز گذاشتن كان
محدوديت داشتيم و بيشتر از 30 ثانيه نبايد آن را باز نگهداريم , چرا كه
لوله اش داغ مي كند به همين خاطر من به شهيد خلعتبري گفتم : « حسين ! لوله
كان داغ مي كند , بس است . بگذار براي بعد. »
ولي ايشان چنان با خشم گفت : « بگذار اينها بچشن كه خون اينها رنگين
تر از خون مردم ما نيست , از خون مردم دزفول رنگين تر نيست . بگذار
خودشان بفهمند چه جنايتهايي را مرتكب شده و مي شوند. »
در همين حين از شهيد عبدالكريمي موقعيتشان را سيوال كرديم و گفتيم
كجا هستيد گفتند : در 10 مايلي هستيم .
لذا خيالمان راحت شد كه اينها پشت سر ما هستند.
وقتي از هدف مورد نظر گذشتيم دوباره از هواپيماي آنها موقعيت را
سيوال كرديم ولي جوابي نشنيديم .
اول به خيال خودمان فكر كرديم صداي ما را نشنيدند و دوباره سيوال
كرديم ولي باز هم جواب ندادند.
يك هو حسين گفت : يا حضرت عباس ! نكند اتفاقي برايشان افتاده
باشد!
به هر حال ديديم يك هواپيماي عراقي پشت سرماست و معلوم بود
راداري بود , چون روي ما قفل كرده بود و دستگاه ما سمتي كه اين هواپيما
روي ما لوكان كرده بود را نشان مي داد. ما هم مجبور بوديم ارتفاعمان را كم
كنيم , تا از عوارض طبيعي زمين استفاده كنيم و پشت كوه ها مخفي شويم تا
به يك جايي برسيم . اين هواپيما تا نزديكي هاي سد سنندج دنبال ما بود. بعد
وقتي نتوانست موقعيت ما را پيدا كند , « بريكلاك » كرد و ما ديگر استرپ را
است كه هر زماني رادار هواپيما R.W.R نداشتيم . آن دستگاهي كه متعلق به
لوكان كند , سمت هواپيمايي كه تعقيب مي كند را نشان مي دهد.
طبق معمول پروازهاي موفق گذشته كه بچه هاي باند به استقبال آمدند و
آن حلاوت و شيريني موفقيت عمليات را دو چندان مي كردند , روي باند
نشستيم ولي با فضاي سوت و كور باند مواجه شديم . همه ناراحت بودند.
آنجا بود كه احتمال داديم يك اتفاقي براي اين دوستانمان افتاده است . لذا
رفتيم گردان و راديوها را روشن كرديم تا ببينيم راديو عراق در اين مورد چه
مي گويد.
تا اينكه از يكي از لشكرهاي خودمان اطلاع دادند خلبانها پيش ما
هستند. ظاهرا هواپيما مورد اصابت قرار گرفته و سقوط كرده بود و اينها با
چتر آمدند پايين و روي صخره اي افتادند كه دست شهيد عبدالكريمي هم
شكست .
حال چون بحث در مورد شهيد خلعتبري است بايد بگويم كه ايشان
يكي از خلبانان شجاع نيروي هوايي بود , بطوريكه هر زمان ماموريت بود با
ميل و رغبت به سمت ماموريت مي رفت .
ايشان ايام عيد , در منزلشان مهمان داشت ولي وقتي بحث ماموريت
پيش آمد , بدون هيچ درنگي مهمان را منتظر گذاشت و رفت به سمت
ماموريت . عراق با توجه به اينكه تمام دنيا كمكش مي كردند و انواع
سلاحهاي شرقي و غربي را به او داده بودند مثل ميراژهايي كه داشتند در
واقع هواپيماهاي ما از نظر سلاح نمي توانستند با آن مقابله كنند و بايستي از
تاكتيك هاي ديگر استفاده مي كرديم تا بتوانيم با آنها مقابله كنيم وحتي
سلاحهايي را به صورت اجاره اي و موقت در اختيارش قرار داده بودند كه
ما را نابود كنند مانند سوپراتتاندارها موشكهاي اگزوـ3 ولي خلبانان ما با
ترفندهاي مختلف و با هوش و زكاوت خاصي با اين سلاحها مبارزه
مي كردند.
متاسفانه در اين پرواز , شهيد خلعتبري توسط يكي از ميراژهاي عراقي
لاكان شد و از روبرو قبل از اينكه به نقطه « اينرنج » برسد مورد هدف موشك
ميراژ عراقي قرار گرفت و چون از مقابل مورد اصابت قرار گرفت سرش از
بدنش جدا شد و كابين عقب حسين هم از ناحيه كتف مورد اصابت قرار
گرفت ولي با همان يك دست اجكت كرد و به بيرون پريد.
بعد از مدتي حسين را در خواب ديدند و دوستان او از ايشان سيوال
كردند كه آن دنيا چگونه است , ايشان هم گفته بود كه آن دنيا حساب و كتاب
دقيقي دارد ولي من را به خاطر سر بريده امام حسين (ع ) بخشيدند. قربان سر
بريده آقا اباعبدالله الحسين (ع ) كه واقعا بخاطر حرمت آقااباعبدالله
الحسين (ع ) ايشان را هم كه نامش حسين بود , بخشيدند.
شهيد بزرگواري كه مهمان را در خانه اش منتظر گذاشت و به استقبال
شهادت رفت . حقش همين بود كه مورد شفاعت امام حسين (ع ) قرار گيرد.
انشاالله راهش پرروهرو باد.
شهيد خلعتبري توسط يكي از ميراژهاي عراقي لاكان شد و
از روبرو قبل از اينكه به نقطه « اينرنج » برسد مورد هدف
موشك ميراژ عراقي قرار گرفت و چون از مقابل مورد اصابت
قرار گرفت سرش از بدنش جدا شد
ايشان در ايام عيد , در منزلشان مهمان داشت ولي وقتي
بحث ماموريت پيش آمد , بدون هيچ درنگي مهمان را منتظر
گذاشت و رفت به سمت ماموريت

خاطره
با آزادگان
|
بمناسبت 26 مرداد; آغاز بازگشت آزادگان به ميهن
اسلامي
ابتكارات
مسئله جالب اينكه استفاده از خلاقيتها و روح ابتكار در
آن جا (اسارت ) بود. مثلا هنگامي كه كاغذ نداشتيم كارتن هاي
قوطي رب را در آب مي انداختيم تا خيس شود آنگاه 5 لايه آن
را از هم جدا كرده و مقابل آفتاب قرار مي داديم تا خشك شود
و قابل استفاده گردد وكمبود قلم را با وسايلي مثل روغن زيتون
و دوده بخاري محلول ابتدائي شيميائي درست مي كرديم و
داخل لوله هاي خودكار تزريق مي كرديم و استفاده مي نموديم و
براي خطاطي من يك جوهر درست كردم بوسيله كپسول
تتراسايكلين كه گرد زرد رنگي دارد در شيشه دوات با مقداري
آب محلول مي كردم و خوب به هم مي زدم و تا صبح
مي گذاشتم . صبح جوهر خوش رنگ زرد , آماده بود و به اين
شكل و با خلاقيت بچه ها نمي گذاشتيم كمبودها زياد به چشم
بخورد. و اينگونه بود كه چندين سال ايستاديم و قد خم
نكرديم .
لاله اي در كوير
دوستم مي گفت :
سحر خواب ديدم كه رفتيم كربلا براي زيارت « محمد » هم
با ما بود. همه ي ما دور ضريح امام حسين (ع ) مي چرخيديم ,
اما ضريح دور « محمد » مي چرخيد.
همان لحظه از خواب پريدم و چشمم به « محمد » افتاد كه
نشسته نماز شب مي خواند. شروع كردم به گريه كردن . براي
خودم گريه مي كردم . بعد هم وضو گرفتم و عزم كردم كه مثل او
هميشه نماز شب بخوانم .
دوست ديگرم مي گفت :
قبل از محرم سال 1369 « محمد » به بعضي از دوستان كه
مي رسيد مي گفت : « هر وقت به ايران برگشتيد , سلام مرا به پدر
و مادرم برسانيد و قبر امام عزيز را از طرف من زيارت كنيد » !
شب قبل از شهادتش به يكي از همشهريانش گفته بود :
« به ايران كه برگشتيد به پدر ومادرم بگو , همان طور كه در
شهادت برادرم صبر كرديد در شهادت من هم صبور باشيد , هر
چند كه سخت است . مي دانم كه مدتها صبر كرديد تا مرا دوباره
ببينيد , اما مرا نخواهيد ديد » .
آن روز گرم تابستان سال 69 , چند روز مانده بود به محرم ,
ساعت 3 بعدازظهر محمد هم با تيمشان عازم ميدان كوچك
فوتبال شد , خيلي سالم و سرحال . پانزده دقيقه از بازي گذشته
بود كه آمد گوشه اي نشست و گفت : « سرم گيج
است » .
چند قطره خون از بيني اش آمد. بعد هم , روي زمين افتاد.
محمد را روي تخت بهداري بردند. همه ي اردوگاه در سكوتي
غمبار فرو رفته بود. همه دلشان مي خواست برايش اتفاقي
نيفتاده باشد , اما محمد صابري » , جوان دوست داشتني
خيبري , شهيد شده بود.
همه ي بچه ها ازدحام كرده بودند و اشك مي ريختند. به
رغم مخالفت بعثي ها پيكر محمد روي دستهاي اسيران غريب
قرار گرفت . بچه ها او را با لااله الاالله و اشك تشييع كردند. آنجا
قفسي بود كه جسم محمد و دوستانش را هفت سال در خود جا
داده بود.
وقتي او را بردند , چشمها به زمين خيره شد و دلها در
خاطرات دوست داشتني پرواز كرد. بعد هم , وقت آمار , چند
لحظه سكوتي سنگين تر , كه ناگهان از بلندگوي اردوگاه آيات
قرآن پخش شد. قاري مشهور , شيخ بدوي , آيات سوره ي
مباركه حديد را تلاوت مي كرد :
« ما اصاب من مصيبه في الارض و لا في انفسكم الا في
كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك علي الله يسير.
به ناگاه صداي هق هق گريه , سكوت را شكست .
پس از آن , كيسه ي انفرادي محمد را كه باز كردند , وصيت
نامه ي كوچكي به دست آمد :
« ... اسارت در راه عقيده , عين آزادي است » .
ارسالي از : موسسه فرهنگي پيام آزادگان

|
| |