روزنامه جمهوري اسلامي 23/05/1384 صفحه عقيدتي
تاريخ شناسي دين در قرآن




حسين زحمتكش
يكي از مباحث اصلي در حوزه دين شناسي , تبيين و تحليل پيشينه شريعت و تاريخ شناسي فرآيند دين است كه پژوهشگران رادر مسير شناخت بهتر دين ياري مي رساند. در اين مقال , اين گزاره را در كتاب آسماني قرآن در ارتباط با ساير انگاره هاي ديني اسلام نيز تفكرات متعالي ديگر بررسي مي كنيم .
تكيه قرآن در تمام مواردي كه در آن بحث از ريشه دين شده است بر روي تشريع آن همزمان با خلقت انسان است . كتاب الهي اسلام در اوايل سوره بقره با اشاره به آفرينش انسان نخستين و خليفه قرار دادن او در زمين (اني جاعل في الارض خليفه ). اولين دستور تشريعي خداوند را كه در بهشت به آدم و همسرش فرمود , « لاتقربا هذه الشجره » 1 مي داند . پس از سر پيچي آدم و حوا از فرمان پروردگار , آن دو با دستور ديگري از سوي خدا به زمين فرود مي آيند , آن دستور اين است : « اهبطوا منها جميعا » .2 (همگيتان از آسمان به زير آييد) اين دستور در واقع پيرو فرمان پيشين خداي متعال مبني بر فرود آمدن آدم و حوا , طبق گفته مفسرين , از بهشت به يكي از طبقات آسمان است :
« اهبطوا بعضكم لبعض عدو و لكم في الارض مستقر و متاع الي حين . » 3
در اين باب مفسرين شيعي , كه بر خلاف معتزله همواره سعي در تنزيه انبيا دارند , خطاي آدم را سقوط او در ورطه عصيان به شمار نمي آورند و با تكيه بر اين سخن امام صادق (ع ) كه فرمود : « خلق الله المشيه قبل الاشيا ثم خلق الاشيا بالمشيه » 4 , تناول وي را از درخت ممنوع . نتيجه اراده و مشيت ازلي مقام الوهيت و در پي آن هبوط او را به زمين , سرانجام حكمي مطابق با شالوده و اساس فلسفه خلقت مي دانند. مرحوم علامه طباطبايي در « تفسير الميزان » با اشاره به آيه « و لقد عهدنا الي آدم من قبل فنسي » 5 خاطر نشان مي كند معصيتي كه به دليل روي برگرداندن از خدا و فراموش نمودن عهد ازلي الهي براي آدم تصور مي گردد , اين است كه وي از ياد خدا غافل شود و در خود و آنچه مربوط به اوست از زخارف دنياي بي ارزش و فاني , مشغول گردد. علامه همچنين ضمن پالودن دامان انسان عصيان كار نخستين , نهي خداوند را نهي كراهتي ارشادي مي پندارد و نتيجه نافرماني آدمي را ظلم به نفس خويش و غوطه ور شدن در درياي مصايب دنيوي بيان مي دارد6.
علامه مجلسي و سيدمرتضي علم الهدي نيز در « بحارالانوار » و « تنزيه الانبيا » بر همين نكته پاي مي فشارند. علامه مجلسي با اشاره به آيه « و عصي آدم ربه فغوي » 7 مي نويسد : « اي : خالف ما امره به ربه فخاف من ثوابه . » 8 (يعني : از آنچه پروردگارش به او فرمان داده بود , سرپيچي كرد. پس از ثوابش بي بهره ماند.) علم الهدي با در نظر گرفتن همين آيه بيان مي دارد : « فغوي , فمعناه انه خاب لانا نعلم انه لو فعل ما ندب عليه من ترك التناول من الشجره لاستحق الثواب العظيم . » 9 (معناي « غوي » اين است كه آدم زيان كرد , زيرا اگر او بر آنچه از وي خواسته شده بود , پايبند مي ماند , شايسته بهره وري از ثوابي افزون بود.)
صدرالمتالهين در « تفسير القرآن كريم » ضمن اظهار مقامات انسان در توضيح مقام چهارم مي نگارد :
« و المقام الرابع هو مرتبه هبوط الي عالم الارض و تعلقه بهذا البدن الكثيف الظلماني , المركب من الاضداد , المنشا للعداوه و الفساد والحسد والضار , المحجوب عن عالم المعاد و هذا غايه النزول عن الفطره الاصليه . ثم يقع بعد ذلك الرجوع الي الفطره و العود الي المبدا بالسير الرجوعي علي عكس السير النزولي , و بالاخلاص عن هذه القيود و التبري عن هذاالوجود و رد اللامانات الي اهلها و الخروج عن كل حول و قوه الي حول الله و قوته 10.
« مقام چهارم آدمي مرتبه هبوط و نزول به زمين , تعلق يافتن به اين بدن آلوده و جدا افتاده از مبدا نور و شكل يافته از اضداد كه سرآغاز تمام دشمني ها , فسادها , حسدها و زيانهاست , بدني كه از عالم معاد و ميعادگاه گوهر ذاتي انسان به دور است . و اين نهايت نزول آدمي از فطرت بنيادين اوست . در پي اين فرآيند بازگشت به فطرت به مبدا به واسطه سير رجوعي بر خلاف سير صعودي و خلاصي يافتن از قيود دنيوي و رها شدن از وجود مادي و بازگرداندن امانتها به اهلش و خروج از هر قدرت و نيرويي و تنها روي آوردن به قدرت و نيروي الهي واقع مي گردد. »
هنگامه تعمق در داستان عجيب آفرينش انسان نخستين و جريان نافرماني و سپس هبوط او به خاك زمين , در آموزه هاي اسلامي به نكاتي ارزشمند بر مي خوريم كه ذكر اجمالي برخي از آنها تهي از فايده نيست .
نكته مهمي كه در اينجا جلوه گري مي كند و اساسا پي سپاري به اسرار آن , بسياري از معضلات مربوط به ماجراي خلقت آدم را به عرصه تحليل و گره گشايي رهنمود مي باشد , اين است كه حكمت و مشيت الهي چنين اقتضا مي نمود كه ابليس , آدم را بفريبد و دامان او را به اولين خطا بيالايد. امام صادق (ع ) مطابق با روايتي در « اصول كافي » مي فرمايد : « امرالله و لم يشا و شا و لم يامر , امر ابليس آن يسجد لادم و شا ان لا يسجد و لوشا لسجد و نهي آدم عن اكل الشجره و شا ان ياكل و منها و لو لم يشا لم ياكل . » 11 يعني : (بسيار است كه ) خدا به چيزي امر مي كند , حال آنكه وقوع آن را نمي خواهد و تحقق چيزي را خواستار است , در صورتي كه به آن فرمان نمي دهد , به ابليس فرمودكه به آدم سجده كند , در حالي كه خواهان سجده او نبود , چرا كه اگر اراده مي فرمود ابليس چاره اي جز سجده نداشت و نيز آدم را از تناول درخت ممنوع نهي كرد حال آنكه اراده او بر اين قرار گرفته بود كه آدم از آن درخت بخورد , چه اگر پيش آمدن چنين امري را نمي خواست . آدم هرگز توان امتناع نداشت . » ملاصدرا در تفسير كبير خود مي نويسد :
« الحكمه تقتضي ان يخرج الانسان اولا من الجنان باكل هذه الشجره و يسقط من عالم الفطره الي عالم التركيب و الطبيعه , ثم ياخذ منها زاد الاخره و يفطم نفسه عن طيبات الدنيا هي خبيثات الاخره ـ فطام الصغير عن رضعه امه ـ ليلحق بدار الكرامه التي خرج منها . » 12
« حكمت ربوبي اقتضا مي كرد كه انسان در وهله اول به واسطه خوردن از درخت ممنوع از بهشت خارج گردد و از جهان فطرت و پاكي به دنياي تركيب و طبيعت هبوط نمايد و رهسپار آن از دنيا توشه آخرت برچيند و نفسش را از خوشي هاي عالم ناسوت بسان جدايي كودك از شير مادرش , دور گرداند تا به منزل كرامتي كه از آن بي بهره گشته است داخل شود. »
محيي الدين بن عربي نيز درتفسير آيه 38 سوره بقره 13 , فلسفه هبوط آدم را چنين تشريح مي كند : « اگر هبوط واقع نمي شد , امكان متابعت و پيروي از طريق هدايت و تمييز سعيد از شقي و نيز امكان استحقاق تحصيل ثواب و عقاب براي بشر وجود نداشت و همچنين وجود بهشت و دوزخ امري بيهوده مي نمود . » 14 به قول « فخرالدين عراقي , شاعر بلند آوازه پارسي گو و عارف مسلمانان پيرو طريقت ابن عربي و صدرالدين قونوي :
خود كرده رهنمايي آدم به سوي گندم
ابليس بهر تاديب اندر ميان نهاده 15
خود كرده آنچه كرده وانگه بدين بهانه
هر لحظه جرم و عصيان بر اين و آن نهاده
و به قول شيخ محمود شبستري در مثنوي دلكش « گلشن راز » :
ازل عين ابد افتاد با هم
نزول عيسي و ايجاد آدم
بر اين اساس آدم براي زمين آفريده شده بود و از ازل نيز در دايره ذهن الهي چنين سرانجامي براي انسان نخستين ملاحظه گرديده بود. هبوط او به زمين در نتيجه فلسفه خلقت در جهت تكامل وجودي بشريت سير مي كرد. در انگاره هاي عرفاني , هبوط آدمي در همه حال در وقوعي نافرجام است . همه آدميان هبوط مي كنند تا به نهايت انسانيت برسند , پايين مي آيند تا به سوي متعال فراز روند. در واقع انسان به همراه ساير موجودات , « حاصل سر رفتن ظرف وجود و نور حقيقي » است . اين نوع نگره به بنياد آفرينش اگر در كنار ساير آرايه هاي عرفان مآبانه مكاتب وحي پيرامون انسان قرار گيرد , چشم اندازي بديع را از جايگاه بشر در كتاب كائنات به نظاره مي نشيند. زماني كه آدمي به منزلت خود پي ببرد , تعالي او در جريان تشويش آميز هبوط نيز قابل تفسير است . علامه طباطبايي در الميزان مي نگارد : « در واقع آدم با آمدن به زمين , يكي از درجات سعادت و منازل كمال و ترقي را براي خود فراهم ساخت . اگر اصلا به اين عالم نمي آمد و يا مي آمد , ولي خطا نمي كرد , هرگز آن را درك نمي كرد و اگر اين نمي شد , وي سعادت و راحتي در عالم قدسي و رنج و مشقت و فقر و مذلت را درنمي يافت . » 16
خداوند در ادامه فرمان « اهبطوا منها جميعا » , بلافاصله مي فرمايد : « فاما ياتينكم مني هدي فمن تبع هداي فلا خوف عليهم ولاهم يحزنون » 17 , يعني : « تا آنكه از جانب من راهنمايي به سوي شما بيايد , پس هركس رهنمود مرا پيروي كند هرگز بيمناك و اندوهگين نخواهد گشت . » مضمون اين آيه به صراحت اين نكته را مي رساند كه بشر از زماني كه قدم در اين دنيا نهاد , صراط مستقيم نيز به او نشان داده شد.
لازم به ذكر است كه مرحوم علامه طباطبايي نه فرمان « لاتقربا هذه الشجره » كه دستور قدسي « قلنا اهبطوا فاما ياتينكم ... » را نخستين صورت واقعي دين مي داند كه خداوند آن را براي آدم و فرزندانش تشريع فرمود و خاطرنشان مي كند كه حضرت ربوبي تمام حقيقت و روح دين را در دو جمله 18 خلاصه كرده است كه تا قيامت واژه اي بر آن افزوده نخواهد شد . 19 در « علل الشرايع , سخني ازامام صادق (ع )آمده است , با اين مضمون كه زماني كه خداوند اراده نمود آدم را توبه دهد , جبرئيل را نزد او فرستاد و اوبه آدم گفت : « ان الله تبارك و تعالي بعثني اليك لاعلمك المناسك التي يريد ان يتوب عليك بها » 20 (خداوند مرا به سوي تو فرستاده است تا تو را از مناسك توبه آگاه سازم ) و به اين صورت حج , نماز و قرباني را به انسان عصيان كار نخستين آموزش داد. اهميت ناسپاسي آدم و سپس توبه او در وضع عبادات و تشريع دوائر چهره اوليه مذهب تا بدانجاست كه در كتب روايي معتبر اسلامي , تنزيل دستورات الهي در باب نماز , روزه و بسياري ديگر از مظاهر پرستش , به نوعي با اين بحث در ارتباطي ناگسستني مي باشد21. حتي تبيين عرفاني شرايع ديني نيز كه عمدتا در وجدانه ها و آموزه هاي عرفاي بزرگ اسلام به نقاط مهيجي پي سپار مي گردد , به قسمي دربردارنده محتواي عصيان آدم است . شايد تعريف محيي الدين بن عربي از « صلاه » كه در « فصوص الحكم » مذكور است , مشعر بر اين نكته باشد كه نمازگزاردن آدم پس از نافرماني , هم او را به كرانه اميد دهنده توبه رهنمون ساخت و هم لطف و غفران حق را شامل حال او گردانيد , چه اينكه يقين بداند اين همه مقدمات ضروري بود تا چرخه مشيت الهي در آسياب قانون الهي به درستي به گردش درآيد و عبوديت پيشيني انسان , كمال عبوديت پسيني را به اعلي درجه تجربه كند. به قول حافظ :
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نفس پاك خطا پوشش باد
سخن ابن عربي اين است :
« عباده مقسومه بين الله و بين عبده بنصفين : فنصفهالله و نصفها للعبد... و لما كانت الصلاه مناجاه فهي ذكر , و من ذكرالحق فقد جالس الحق و جالسه الحق . » 22
« عبادت بين خدا و بنده تقسيم مي گردد : نيمي از آن براي خدا و نيمي ديگر از آن بنده ... نماز مناجات است و مناجات ذكر و هر كس ذكر حق گويد با خداوند همنشين گشته و خداوند نيز با او مجالست نموده است . »
واپسين نكته اي كه بيان آن در اين گزينه ضروري مي نمايد , چهره نمايي ماجراها و داستانهاي قرآن در چشم انداز واقعيت مي باشد. البته اين بحثي است كه اذهان كاوشگر پرشماري را به خود معطوف داشته است . اينكه داستانهاي قرآن به تمامي واقعيت است و يا اينكه نه , غرض اصلي قرآن از ذكر اين وقايع صرفا بيان واقعيت نيست , بلكه نص مقدس اسلام در پي جلب توجه مخاطبين به حكمتها و فلسفه هايي است كه در پس پرده آنها پنهان است . مساله اي كه در اين بحث حائز اهميتي افزون مي باشد , خودداري از يكسان سازي تمام داستانهاي قرآني است , چرا كه قرآن در طرح گزاره هاي تاريخي , گستره اي را به تفسير نشسته است كه به پهناي چند ميليون سال مي باشد.
اين فرآيند با عنوان « عقل گرايي در تفسير قرآن , در قرن چهاردهم نمود بارزي يافت و بزرگاني چون عبده و رشيد رضا را در « المنار » طنطاوي را در « الجواهر » و سيد قطب را در « في ضلال القرآن » به تفسير عقل گرايانه و بررسي و تحليل ضديت ظاهري برخي از آيات قرآني با علم جديد واداشت .
اما نكته اي كه دراينجا پيش از تفاسير عقلگرايان قابل ملاحظه است , برداشت خاص عرفا از داستانها و حوادث مذكور در متون مقدس است , چرا كه ايشان قادرند اسراري را از نصوص الهي به دست آورند كه در شيار اذهان ديگران جريان ندارد. به زعم ابن عربي چون قرآن حاوي آرايه هايي ناظر بر علم به خدا و تجلي اوست , وقايع تاريخي در معناي آن چندان اثري ندارد. او در « فتوحات مكيه » , پس از ذكر پنج طايفه از مردم ك در برابر آيات تشبيهي و فوق عقل , برخوردهاي بخصوصي از خويش نشان مي دهند , طايفه ششم را عرفا مي پندارد كه فرقه ناجيه اند. تنها عارفان هستند كه هنگامه روبه رويي با اين سنخ آيات , ايمان وعلم و نيز تشبيه و تنزيه را به نحوي شايسته , توامان مي پذيرند و با فاصله گرفتن از معناي ظاهري , يعني آن چيزي كه در نظام محدود زباني مي گنجد , آن را در راستاي مفهوم باطني و محتواي اشاري به تفسير مي نشينند. ملاصدرا در مفتاح دوم از كتاب « مفاتيح الغيب » , سه روش و نحوه برخورد را با آيات متشابه قرآن ذكر مي كند و در نهايت روش چهارم را كه شيوه « راسخين في العلم » است , مي پذيرد و مي نگارد : « آنان با ديدگان صحيح و روشن كه به نور الهي درخشان گرديده است , در آيات او بدون كوري و دوبيني نظر مي كنند و او را در سراسرعالم موجود , بدون كاستي و كمي مشاهده مي نمايند... آنان را گرمي تنزيه و سردي تشبيه و آميزش بين آن دو , همانند آب نيم گرم نباشد , بلكه اينان همانند گوهر آسماني از جهان ناسازگاريها بيرون رفته اند . » 23
ملاصدرا در رساله « سه اصل » نيز همين معنا را متذكر مي گردد , با اين عبارات : « در قرآن و كتاب , متشابهاتي هست كه آن را به غير از علماي راسخين ادراك نمي كنند . » 24 او در فرازي ديگر از همين رساله , با انتقاد از برخي متكلمين و با اين بيان كه « علم حقيقي نوري است كه از خداي بر دل هر بنده كه خواهد , نازل گردد » , علم پيغمبر و اولياالهي را از همين سنخ چنان ]متكلمين [مي دانند و خاطرنشان مي كند : « به گمان ايشان حفظ ]جبرئيل [است كه پيغمبر به طريق معهود , قرآن از وي نموده و همچنين ائمه هدي و اوليا خدا ـ عليهم السلام ـ هريك از ديگري به طريق نقل و روايت سخن شنيده اند , نه آنكه به مقتضاي « و علمنا من لدنا علما » از حق تعالي بر دل نوراني ايشان به سبب اتصال روحاني با عالم غيب , فائض گشته و بعد از آن از راه دل بر زبان آمده و از جانب غيب به جانب شهادت . » 25 ]است [ظهور نموده
نكته اي كه در اين گفتار ملاصدرا نهفته است , همساني شهود و كشف معنايي متن مقدس براي پيامبر , امامان معصوم و اوليا الهي است , چه اينكه تجلي مقام « ولايت » در عرفان رخ مي نمايد , پس همان ذهنيتي كه پيغمبر و ائمه از آيات وحي برداشت مي نمايند , عرفاي پاكدل نيز از آن به فراخور حال بهره اي دارند.
پاورقي :
1 ـ بقره , 35
2 ـ بقره , 38
3 ـ بقره , 36
4 ـ شيخ صدوق ـ توحيد ـ باب المشيه و الاراده ـ حديث هشتم ـ ص 339
5 ـ طه , 115
6 ـ علامه محمدحسين طباطبايي ـ تفسيرالميزان ـ جلد اول ـ صص 170 و 171
7 ـ طه , 121
8 ـ علامه مجلسي ـ بحارالانوارـ جلد يازدهم ـ ص 159
9 ـ سيدمرتضي علم الهدي ـ تنزيه النبياـ ص 9
10 ـ صدرالمتالهين شيرازي ـ تفسيرالقرآن الكريم ـ جلد سوم ـ صص 180 و 181
11 ـ شيخ كليني ـ اصول كافي ـ جلد اول ـ كتاب توحيد ـ باب المشيه و الاراده ـ حديث سوم ـ ص 151
12 ـ صدرالمتالهين شيرازي ـ تفسير القرآن الكريم ـ جلد سوم ص 93
13 ـ « قلنااهبطوا منها جميعا فاما ياتينكم مني هدي فمن تبع هداي فلاخوف عليهم ولاهم يحزنون »
به نقل از : اسماعيل }14 ـ محيي الدين بن عربي ـ تفسير كبير {زارع پورـ گناه نخستين ـ ص 124
15 ـ اين سخن را « نجم الدين رازي » (دايه ) , از عرفاي سده هاي ميانه اسلام نيز در كتاب پر ارج « مرصادالعباد » كه به زبان شيواي فارسي است , بيان كرده است . او در اين كتاب ضمن تشريح جريان آفرينش آدم , ابليس را جستجوگر گستاخي مي پندارد كه با راه يافتن به درون انسان نخستين به راز اشرفيت وي بر ملائكه پي برد. از اين رو خداوند شيطان را نه به خاطر سرپيچي از فرمان الهي , بلكه به دليل تاديب او و عبرت سايرين به بند مي كشد. اين نظر گرچه در چشم انداز عرفاني , گفتاري درخور توجه مي باشد , ولي آنچنان كه از ظاهر آن برمي آيد , برخلاف انگاره اي قرآني است . ذكر اين نكته نيز ضروري مي نمايد كه شخصيت نجم الدين دايه در پارساشناسي عرفاني , بنابه جرياناتي از چهره پالوده اي برخوردار نيست . دكتر زرين كوب در يكي از مقالات كتاب « ارزش ميراث صوفيه » با عنوان « تصوف در ترازو » , پس از ذكر بزرگ منشي ها و شجاعتهاي عرفاي برجسته اي چون : ممشاد دينوري , شيخ شهاب الدين سهروردي عارف و نجم الدين كبري , بيان مي دارد : « اقدام نجم الدين دايه كه زن و فرزند را در ري جلوي سيل مخرب مغول رها كرده , خود به روم گريخت , چندان نظير نداشت و آن نيز مورد طعن عام و خاص واقع شد. » (عبدالحسين زرين كوب ـ ارزش ميراث صوفيه ـ ص 165 )
16 ـ علامه حمدحسين طباطبايي ـ تفسيرالميزان ـ جلد اول ـ ص 176
17 ـ بقره , 38
18 ـ آيات 38 و 39 سوره بقره
19 ـ رك علامه محمدحسين طباطبايي ـ تفسيرالميزان ـ جلد اول ـ ص 177
20 ـ شيخ صدوق ـ علل الشرايع ـ جلد دوم ـ ص 400
21 ـ رك شيخ صدوق ـ « علل الشرايع » و نيز « امالي »
22 ـ شرح قيصري بر فصوص الحكم ـ تصحيح سيدجلال الدين آشتياني ـ ص 1186
23 ـ صدرالمتالهين شيرازي ـ مفاتيح الغيب ـ ترجمه محمد خواجوي ـ صص 237 تا 239
24 و 25 ـ صدرالمتالهين شيرازي ـ رساله سه اصل ـ ص 55 و 111
براساس آيات روشن و صريح قرآن , بشر از زماني كه قدم در اين دنيا نهاد , صراط مستقيم نيز به او نشان داده شد
عرفاي اسلام با برداشت هاي خاص خود , اسراري از نصوص الهي به دست مي آورند كه در شيار اذهان ديگران جريان ندارد
آنچه مبناي ديدگاه مرحوم ملاصدرا مي باشد همساني شهود و كشف معنايي متن مقدس براي پيامبر , امامان معصوم و اولياي الهي است , چه اينكه تجلي مقام « ولايت » در عرفان رخ مي نمايد , پس آنچه كه پيغمبر و ائمه از آيات وحي برداشت مي نمايند , عرفاي پاكدل نيز از آن به فراخور حال بهره اي دارند