روزنامه جمهوري اسلامي 23/05/1384 صفحه جبهه و جنگ

* معرفي كتاب
* اين ها را مي گويم تا مورخين بنگارند
* داستان كوتاه
چشمهاي دكمه اي
معرفي كتاب




لحظه هاي آسماني
« لحظه هاي آسماني » عنوان كتابي است كه توسط نشر شاهد , اداره كل انتشارات بنياد شهيد و امور ايثاگران به زينت طبع آراسته گرديد.
« غلامعلي رجايي » يكي از نويسندگان دفاع مقدس 62 خاطره جالب و شنيدني از 45 شهيد بزرگوار را در اين مجموعه جمع آوري و به رشته تحرير درآورده است .
لحظه هاي آسماني در 160 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 3000 نسخه و با قيمت 600 تومان به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديد.


1271 روز اسارت
« 1271 روز اسارت » عنوان كتابي است كه توسط نشر شاهد , انتشارات بنياد شهيد و امور ايثارگران به چاپ رسيده است .
« بهرامعلي فرهادي سواد رودباري » خاطرات 1271 روز از اسارت خود را در چهار بخش مجزا به نامهاي حركت براي عمليات ـ اسارت ـ خاطرات موضوعي اسارت و رهايي نگاشته و به مرحله چاپ رسانده است .
« 1271 روز اسارت » در 144 صفحه قط رقعي و در شمارگان 3000 نسخه و با قيمت 800 تومان به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديده است .
بهرامعلي فرهادي سوادرودباري صاحب خاطرات اين مجموعه در مقدمه كتاب هدف از نگارش آن را اينگونه بيان مي كند : مي خواهم اين ها به عنوان تاريخ نوشته شود و بماند , آنچه كه در دوران اسارت بر اسراي ايراني رفته است , اسرايي كه با تحمل دردها و رنج هاي فراوان و تحمل شكنجه هاي روحي و جسمي , سر تسليم در مقابل دشمن فرود نياوردند و به همراهي ملت شريف و سرافراز ميهن اسلامي يك صدا تا پيروزي و خوار و ذليل شدن دشمن ايستادگي كردند.

اين ها را مي گويم تا مورخين بنگارند




خاطراتي از زبان قهرمان جنگ دريايي ; سرهنگ خلبان « شهيد حسين خلعتبري »
اشاره : سرهنگ خلبان « شهيد حسين خلعتبري » فرزند ميرزابابا از خلبانان و تيزپروازان نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران , در شهرستان تنكابن چشم به جهان گشوده او به قهرمان جنگ دريايي شهرت داشت و بسياري گفته اند كه نيروي دريايي عراق را « خلعتبري » و « دوران » نابود كرده اند و اين گفته كاملا مستند است .
اين شهيد بزرگوار مي گفت : اگر ذره اي از خاك وطنم به ته پوتين سرباز عراقي چسبيده باشد , آن را با خونم در زمين وطن مي شويم و نمي گذارم كه حتي ذره اي از خاك پاك ايران را اين وحشي هاي بي سروپا , با خود ببرند. وي معتقد بود سرزمين هايي كه بعثي ها با حضور خود , آلوده كرده اند فقط با خون تطهير مي گردد.
آنچه در پي مي آيد خاطراتي است كه قبل از شهادت شهيد حسين خلعتبري , از زبان خودش بيان شده است كه ضمن تشكر از روابط عمومي نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران بخصوص برادر بزرگوار جناب سرهنگ ماهيني كه اين خاطرات را براي صفحه ارسال داشته اند; از نظر شما خوبان و همراهان هميشگي مي گذرانيم .
اولين ماموريت
اولين ماموريت برون مرزي من اول مهرماه سال 59 بود , پس از بمباران مهرآباد توسط عراق بما دستور داده شد بلافاصله با هشت فروند هواپيما به بغداد حمله كنيم . در طول مسير در هر پنج مايل ما را هدف قرار مي دادند و به طرف ما موشك مي زدند ولي ما همچنان در دل آسمان پيش مي رفتيم تا بالاخره به هدف رسيديم و پايگاه « الرشيد » و « المثني » را در قلب بغداد درهم كوبيديم . خاطره جالب من در اين ماموريت ديدن يك گنبد طلائي در بخش جنوبي بغداد بود. از طريق راديو به هواپيماهاي همراه گفتم من يك گنبد طلائي مي بينم . « جناب سرهنگ محققي » در جوابم گفتند : زيارتتان قبول , آنجا مقبره امام موسي كاظم (ع ) است .
خاطره هفتم آذر 1359
ياسيني باتفاق » ناخدا بزرگي » به سراغم آمدند.
« ياسيني » گفت : « خلعتبري » ميخواهم بروي زير آب !!.
بلند شدم و بطرف اسكله « البكر » و « الاميه » پرواز كردم . در همين زمان فرمانده شهيد ناوچه « پيكان » فرياد مي زد : اي هابيليان آسمان , 210 درجه 12 مايلي چهار فروند ناوچه عراقي مشاهده مي شود نابودشان كنيد. به محض شنيدن صدا بطرف آن سمت گرفتيم , ديدم سه فروند ناوچه اوزا و يك فروند اژدر افكن عراقي بحالت تدافعي موضع گرفته اند كه از نظر پدافند هوائي از خودشان دفاع كنند و هواپيماهاي عراقي نيز در همه جا پخش بودند ولي جرات نزديك شدن به ما را نداشتند. بمحض اينكه روي ناوچه هاي عراقي شيرجه رفتم يكي از ناوچه ها يك موشك بطرف ناوچه ايراني هدف گيري كرد. به ناوچه خودي گفتم : مواظب خودتان باشيد و بالافاصله دو فروند موشك بطرف ناوچه هاي عراقي رها كردم . تصميم گرفتم دو فروند ديگر موشك رها كنم ولي آنها در حال غرق شدن بودند. موشكها را برروي دو فروند ديگر فرستادم و سريع برگشتم و با راديو , پيام دادم كه هواپيماهاي گشت ضدسطحي فورا به منطقه بيايند و گفتم يك ناوچه مانده , برويد و كارش را تمام كنيد.
« سروان ساجدي » بود كه با وجود درد شديد كمر و گردن , علاوه بر آن ناوچه سه فروند ديگر از ناوچه هاي عراقي را منهدم كرد.
افتخار ميكنم كه مردانه جنگيديم . در آشيانه ميخوابيديم تا لحظه اي كه نياز باشد آماده باشيم .
ماموريت پل العماره
يك روز به ما ماموريت دادند تا پل « العماره » را بزنيم پل درست وسط شهر بود. وقتي روي پل رسيدم , حملات ضدهوائي دشمن به اوج خود رسيد. اتومبيلهاي مختلف كه مشخص بود شخصي است روي پل در حال حركت بودند. با قبول خطر دور زدم و پس از عبور آنها پل را منهدم كردم . وقتي از من سئوال شد كه چرا چنين كردي گفتم فرزندي يكساله دارم , يك لحظه احساس كردم كه ممكن است توي ماشين بچه اي مثل « آرش » من باشد , چطور قبول كنم كه پدري بچه سوخته اش را در آغوش بگيرد.
بچه سوخته دزفولي
يادم نميرود در دزفول بودم . زن لري بچه سوخته اش را گذاشت بغل من و گفت : بي غيرت تو خلبان مائي بگير!!
خواستم به او بگويم مادر! ما بي غيرت نيستيم ولي اسلام بما اجازه چنين كارهائي را نمي دهد لكن ديدم زن خيلي عصباني است .
هنگاميكه خبر سقوط خرمشهر را شنيدم و مطلع شدم كه به پيرها و بچه ها رحم نكرده و به زنها هم تجاوز كرده اند به خداي لايزال و به شرفم قسم خوردم كه اينبار اگر وارد خاك عراق شدم شهرك « صفوان » را درهم بكوبم ولي وقتي وارد خاك عراق شدم , ابتداي شهر يك مدرسه بود. با چشم خود ديدم مادري بچه اش را در زير شكم گرفت و روي بچه خوابيد در همان لحظه بخود آمدم و بمبهايم را رها نكردم . وقتي رد شدم از شدت خشم چند فشنگ هوائي خالي كردم و به سمت گمرك صفوان پرواز كردم و كاميونهاي حامل مهمات را منهدم نمودم .
اين ها را ميگويم كه تاريخ بنويسد و آيندگان بدانند كه ما در اوج مظلوميت جنگيديم و هيچ باكي نيست اگر يك ميليون نفر نيز شهيد شوند و يا خود و فرزندانمان هم كشته شويم , همانند هزاران هزار بي گناهاني كه تاكنون كشته شده اند باز هم تسليم نمي شويم تا دنيا بفهمد ايراني مسلمان هرگز در مقابل هيچ تجاوزي سكوت نمي كند و تا نابودي متجاوز دست از دفاع نميكشد.
با اينكه بيش از هفتاد مرتبه به خاك عراق حمله كرده ام ولي قانع نيستم . من بايد بجنگم و مرگ براي من افتخار است . در وصيت نامه ام هم ذكر كرده ام كه در ولايت خودمان « شيرود » , كوهي است كه ميگويند « ميرزا كوچك خان » در آنجا بر عليه روسيه مي جنگيده است .
اگر افتخار شهادت پيدا كردم آنچه از من باقي ماند حتي اگر ذره اي از گوشت بدنم باشد , مرا در كنار قله آن كوه دفن كنيد تا روح من هم پايدار اين مرزوبوم باشد.
ماموريت پايگاه شعبيه
ماموريتي براي انهدام تاسيسات پايگاه شعيبه داشتم . يكي از بچه ها كه با هم پرواز مي كرديم مي گفت : « حسين » مثل اينكه نوك مگسك اين موشكها كج است .
گفتم : چطور
گفت : تا حالا 28 موشك براي ما شليك كرده اند ولي هيچكدام به ما اصابت نكرده است . واقعا معجزاتي بوده كه ما شاهدش بوده ايم .
يك روز ماموريت يافتم نيروهاي عراقي را پشت « خرمشهر » بمباران كنم . « رضا كرمي » كه بچه خرمشهر بود روحيه عجيبي داشت با لهجه خرمشهري مي گفت : تحمل ديدن سقوط خرمشهر را ندارم . دوست دارم اگر قرار است عراقي ها وارد خرمشهر شوند از روي جسد من عبور كنند.
لذا چند بار به ماموريت رفت . بار آخر موشك به بال هواپيمايش اصابت كرد و بدنش تكه تكه شد. فاصله محل شهادتش تا خانه پدرش كمتر از يك كيلومتر بود. آخرين كلامي كه از او شنيدم اين بود : بچه ها خداحافظ .
ماموريتي حياتي
يك روز بمن ماموريت دادند هدفي را پشت سر نيروهاي پشتيباني عراق بزنم . ماموريت حياتي بود . مي بايست 460 مايل از وسط پدافند قوي عراق در ارتفاع بالا پرواز كنم . لحطه به لحظه موشك ميزدند درست روي هدف بودم كه يك موشك سام ـ 6 از بالا كاناپي من رد شد . هواپيما لرزيد. در وسط نيروهاي عراقي تعدادي از خانه هاي متحرك را ديدم . ناخودآگاه مثل اينكه به من الهام شده باشد با اينكه هدف , زدن تانكهاي دشمن بود ولي اين خانه ها را هدف گرفتم و دقيقا زدم . ساعت شش و نيم صبح بود. پس از ماموريت معجزه آسا به پايگاه برگشتم در گزارش نوشتم كه تعدادي از خانه هاي متحرك را زدم . روز بعد از اطاق ويژه اطلاع دادند كه به « خلعتبري » بگوئيد ديدت عالي بود. زماني كه آنجا را زدي 48 افسر عاليرتبه و دو ژنرال عراقي داخل اين خانه ها بودند كه به درك واصل شدند.
مردم , قطب اصلي جنگ
مردم قطب اصلي جنگ هستند. يادم هست كه در بوشهر به گردان تلفن زدند كه يك پيرزن آمده و اصرار دارد خلبانها را ببيند. وقتي به گردان آمد چهار عدد تخم مرغ كه كل موجودي او بود به همراه داشت و با لهجه بوشهري مي گفت اينها را آورده ام كه خلبانها بخورند و چاق شوند و خوب بجنگند.
پيرمرد روستائي ديگري تنها گوساله اش را آورده بود و در جلوي هواپيما سر بريد. بقول يكي از نويسندگان , ملتها را بايد هميشه در جنگ شناخت و من در اين جنگ واقعا ملت خودم را شناختم كه چقدر فداكار و ايثارگرند.
اگر ارزشمندتر از جانم هديه اي داشتم حتما به اين مردم خوب تقديم مي كردم .
شهادت
خلبان شهيد حسين خلعتبري بالاخره در يك درگيري نابرابر هوائي در منطقه سنقر پس از اينكه هواپيماي پيشرفته عراقي را سرنگون كرد هدف موشك دوربرد هواپيماي دشمن قرار گرفت و بدن قطعه قطعه شده اش را همچون رهبر و مولايش حضرت حسين بن علي عليه السلام بعنوان سند افتخاري باين امت هميشه بيدار تقديم داشت و پيكر مطهرش در ميان انبوه كثيري از مردم منطقه كه مي گفتند تاكنون در منطقه سابقه نداشت , طبق وصيت خودش در قله ميرزا كوچك خان دفن كردند تا آنگونه كه خود مي خواست روحش نيز پاسدار مرز و بوم وطن اسلامي مان باشد.
از اين شهيد بزرگوار دو فرزند به يادگار مانده است .
ديباي شهادت بر قامت اين غيورمرد نيروي هوائي مبارك باد.
يادم هست كه در بوشهر به گردان تلفن زدند كه يك پيرزن آمده و اصرار دارد خلبان ها را ببيند. وقتي به گردان آمد چهار عدد تخم مرغ كه كل موجودي او بود به همراه داشت و با لهجه بوشهري مي گفت : اين ها را آورده ام كه خلبان ها بخورند و چاق شوند و خوب بجنگند
وقتي پايگاه « الرشيد » و « المثني » در قلب بغداد را درهم كوبيدم . نگاهم به يك گنبد طلايي در بخش جنوبي بغداد متمركز شد. از طريق راديو به هواپيماي همراه گفتم , من يك گنبد طلايي مي بينم . « جناب سرهنگ محققي » گفت : زيارتتان قبول , آنجا مقبره امام موسي كاظم (ع ) است .

داستان كوتاه
چشمهاي دكمه اي




پرده اشك , چشمهاي زيتوني را مي پوشاند. از قاب شيشه پنجره نگاه مي كني به او كه با مادرت حرف مي زند , لباسهاي خاكي رنگش را بر انداز مي كني , مي داني هر گاه كه قصد رفتن دارد همان لباسها را مي پوشد و همان چفيه سفيد را به گردن مي اندازد.
مي داني هر گاه كه قصد رفتن دارد , مادرت سيني قلمكاري را بر مي دارد و قرآن و آب و آئينه در آن مي گذارد و بدنبال او تا درب حياط مي رود.
نگاهت مي كند دلت يكباره مي ريزد , سرت را پشت گلهاي پارچه اي پرده قايم مي كني و به ديوار تكيه دهي و عروسك پارچه ايت را به سينه مي چسباني و به چشمهاي دكمه اي عروسك نگاه مي كني . يك چشم سبز , يك چشم آبي ! سر بلند مي كني و به او چشم مي دوزي كه ميان قاب عكس روي تاقچه نشسته است و به تو مي خندد , با همان لباسهاي خاكي رنگ و همان چفيه سفيد , صداي مادرت را مي شنوي كه گويد حالا يكدفعه هم بي خدا حافظي برو...
بر مي گردي , گلهاي پارچه اي را پس مي زني و از لاي پرده نگاه مي كني به او كه قرآن را مي بوسد و آرام از پله هاي سنگي پايين مي رود. رد پايش روي برف مي ماند , مادرت كاسه آب را خالي مي كند آب ميان برفها فرو مي رود.
بغض گلويت را مي فشارد نفست به سختي بالا مي آيد , سرت داغ مي شود , بغضت مي تركد , مي دوي به دنبال او , پله سنگي را دو تايكي مي گذراني , از روي رد پاي مرد مي گذري هنوز به در نرسيده كه دست بر لباس خاكي رنگش مي گيري . بر مي گردد روي دو پا مي نشيند موهاي خرمايي رنگت را از روي پيشاني يخ كرده ات كنار مي زند و مي گويد : حيف اين چشمهاي قشنگ نيست كه گريه كنن
هق هق گريه ات بلند مي شود با يك دست عروسك پارچه اي را به خود مي فشارد و با دست ديگر شانه مردانه او را مي گيرد و تكان مي دهي : بابالله نرو... نرو..!
سرت را بر شانه مي گذارد دست بر موهايت مي كشد و آرام در گوشت نجوا مي كند. گرماي صدايش در وجودت مي پيچد : اگر گريه نكني و دختر خوبي باشي وقتي دشمنا رو كشتم برات عروسك مي يارم از اون عروسكها كه چشماشون باز و بسته مي شه ...
سرت را از روي شانه اش بر مي داري و با آستين اشكهايت را پاك مي كني , پدرت مي ايستد , با دستهاي گرمش گونه هاي يخ كرده ات را نوازش مي كند , درب چوبي را بازكند و بيرون مي رود تو از لاي در نيمه باز چشم مي دوزي به او كه دور و دورتر مي شود و در خم كوچه از قاب نگاهت گم مي شود و تنها رد پاهايش روي برف نشسته بر زمين مي ماند , به چشمهاي دكمه اي عروسكت نگاه مي كني يك چشم سبز , يك چشم آبي , چشمهاي دكمه اي عروسكت خيس خيس شوند...
مريم عرفانيان
به اهتمام معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي
بنياد شهيد و امور ايثاگران استان خراسان