روزنامه جمهوري اسلامي 20/05/1384 صفحه جبهه و جنگ

* گمنام و بي مزار!
روي موج خبر
* معرفي كتاب
گمنام و بي مزار!




تقديم به شهيدان خطه كردستان
اين قلمي كه از شهدا بيادگار گرفتم برخود وظيفه مي دانم تا بار ديگر صفحه اي از برگهاي عشق خونين كردستان را ورق زنم و در رثاي مظلوم ترين بسيجيان خطه هاي خونين كردستان سخن بگويم و توانسته باشم عشق را در دل كوهاي خونين كردستان معني كنم !
اين قلم شادي آفرين نيست , نشاط آور نيست . اين قلم از اندوه ها سخن مي گويد , از غم ها و مصيبت هاي سنگرهاي تنگ و تاريك . از مظلوميت آن دو نوجوان بسيجي , كه پس از پايان ماموريتشان در يكي از قله هاي سرد و خونين كردستان بعد از خداحافظي از دوستان خود كه در روستاي نسل و گوشخواني از توابع مريوان , پس از خروج از روستا , و گذر از رودخانه , پشت آن درخت تنومند گردو , مظلومانه و غريبانه در كمين دمكرات و كومه له ها , ناجوانمردانه و با آتش رگبار گلوله , مظلومانه در خون خود غلطيدند و هنوز هم آثار خون پاك و سرخشان روي آن سنگ هاي سرد رودخانه همچنان نقش بسته است .
اين قلم , مركب آن خون تازه اي است كه هر لحظه خود را به آن رنگين مي كند و از چهره ها در زير سايه درخشندگي شبهاي خونين سجاده نشينان عارف , صفحات كاغذ را بوسه مي زند و مرا هر لحظه به آن وامي دارد تا خاطرات خونين آنها را بازگويم .
... شب فرامي رسد , اما هنوز چهره سردار گمنام ; ناصر كاظمي در جمع نيروهاي عملياتي مي درخشد. محاسن زيبا و گرد و خاكي , موهاي درهم برهم و پريشانش فرصت يك شانه را نداشت تا خود را در آينه كوچكش نگاه كند. دستهاي سرد و لرزان , حتي اوركت بلند سپاهي اش هم نمي توانست جلوي سرماي شديد را بگيرد.
تواضع و فروتني در او بقدري بود كه همانند بچه هاي بسيجي , لباس خاكي بتن مي كرد و كمتر لباس سپاهي مي پوشيد. شهيد ناصر كاظمي آنقدر خود را خاكي مي ديد كه بجاي پوتين , چكمه بلند بپا مي كرد و در ميان تپه هاي جنگلي و كوههاي سنگي و پربرف و خونين بانه , سردشت , به شناسائي و تعقيب ضدانقلاب (كومه له ـ دمكرات ) قدم مي گرفت و نمي خواست كسي متوجه شود كه او فرمانده سپاه در كردستان است !
پاكسازي محور بانه ـ سردشت يكبار بدست امير سرافراز ميدانهاي خون و حماسه و شرف و ايثار شهيد صياد شيرازي پاكسازي و مجددا به تصرف ضدانقلاب درآمد. اما اين بار نوبت ايثارگري و جان فشاني فرزندان روح الله فرامي رسد.
شهيد ناصر كاظمي هر شب با بچه ها به شناسائي دشمن در ميان تپه هاي جنگلي سرد و سوزناك بانه ـ سردشت مي رفت . وقتي كار شناسائي به اتمام مي رسيد در كنار نيروهاي عمل كننده , كه در سالن بزرگ دخانيات گهر بانه استقرار داشتند; حاضر مي شد و بر بالاي يكي از صندليها مي ايستاد و با همان لباس خاكي رنگ و با چهره اي بسيار ساده و بي آلايش و صميمي و لباني پر از تبسم , ابتدا به نيروها سلام مي كرد و آخرين توجيهات لازم را به نيروهاي سپاهي و بسيجي مي كرد و وقت قلب به نيروها مي داد.
شهيد ناصر كاظمي در شب هاي تاريك و ظلماني از پاكسازي بانه ـ سردشت و تصرف قله هاي مشرف به جاده , خود در جلوي نيروها حركت مي كرد و هدايت نيروها را بعهده داشت تا جائيكه خود چندين بار در آستانه خطر جدي قرار گرفت و جان سالم بدر برد.
قله ها و تپه ها يكي پس از ديگري پاكسازي و با كمترين تلفات موفقيت هاي چشمگيري بدست آمد بطوريكه ضدانقلابيون پابه فرار گذاشته و مواضع خود را از دست مي دادند.
پاكسازي جاده بانه ـ سردشت با شديدترين خطرات , كيلومترها پاكسازي شد طوري كه هيچكس تا چند لحظه بعد خبر خود را نداشت هر لحظه كمين , هر لحظه انفجار مين , هر لحظه ناجوانمردي , هر لحظه ... , وقتي روستاها و قله هاي مشرف بر آن پاكسازي و از لوث عناصر ضدانقلاب آزاد مي شدند; اهالي روستاها نجات پيدا مي كردند. همچنين احساس مي كردند كه تازه انقلاب شده است و به نوعي مي خواستند از نيروهاي سپاه و بسيج تشكر كنند. تا اينكه در يكي از مراحل پاكسازيها در قله « كاني سور » مردم كرد روستائي بقدري شادي و خوشحالي مي كردند كه بعد از فتح اين قله از دست ضدانقلابيون , در فرداي آن صبح بمحض روشنائي ديديم شخصي بطرف قله مي آيد , خودمان را آماده كرديم بمحض كوچكترين حركت روي آن آتش بريزيم . اما همينطور آرام و آهسته بطرف ما مي آمد و هرچند گاه سر را بلند مي كرد كه چقدر تا بالاي قله , راه مانده است . چون قله بسيار بلند بود ما كاملا او را زيرنظر گرفتيم و پيش خود احساس كرديم كه شايد چند نفر باشند و قصد درگيري دارند. او همينطور بطرف ما مي آمد تا اينكه چهره او بخوبي نمايان شد. متوجه شديم چيزي دردست دارد. يك لحظه احساس كرديم نكند بمب يا ميني در دست دارد و مي خواهد كار بگذارد لازم هم بود كه مراقب باشيم و حفاظت و حراست كامل از پايگاه را كرده باشيم .
اما , لحظاتي نگذشت كه اين مرد كرد روستائي در حالي كه نفس زنان خود را به قله رساند; با دست ادب و احترام پلاستيك بزرگ پر از گوشت را به ما داد و گفت : بفرمائيد , قابل شما را ندارد. اين مرد كرد روستائي ادامه داد و گفت وقتي اهالي متوجه شدند كه اين منطقه خصوصا روستاي ما از لوث ضد انقلاب آزاد شد ما از خوشحالي گوسفند ذبح كرديم و گوشتها را قطعه قطعه كرديم و چون براي شما مشكل بود آماده كرديم تا كباب درست كنيد و نوش جان كنيد.
او نمي توانست آرام بگيرد , مي گفت : مردم روستا همه خوشحالند و نمي دانند از شما چگونه تشكر كنند!
مگر محبت آنها كم مي شود. به نمونه ديگر اشاره كنم , پاكسازيها ادامه داشت , قله « سويرو » آخرين قله اي بود كه در آن سال بعلت بارش برف سنگين , ما را در ادامه پاكسازيها متوقف كرده بود. همه راهها و جاده هاي مواصلاتي بسته شد و هيچ نيروي تداركاتي قادر به پشتيباني نيروها در قله ها نبودند و فقط با هلي كوپتر به كمك نيروها مي شتافتند.
از لحظه اي كه برف سنگين , تمام كوهها , جاده ها , روي سنگرها و درختها را سفيدپوش كرد; هيچكس قادر نبود به اطراف سنگرها برود. حتي دشمن هم زمين گير شده بود و فقط از سنگر خواب بيرون مي آمديم و چند متر آن طرفتر به داخل سنگر نگهباني يا ديده باني مي رفتيم .
نيروها در آن شرايط , دو نفر , دو نفر در سنگرهاي نگهباني حاضر مي شدند و 6 ساعت پست مي دادند . شبها بسيار سرد و سوزناك بود و داخل هر سنگر نگهباني چراغ والوري بود كه با آن دستها را گرم مي كرديم تا يخ نزند و قدرت چكاندن ماشه اسلحه را در مواقع درگيري داشته باشيم .
6 ساعت پست نگهباني , آن هم در آن شبهاي سرد ارتفاعات كردستان , زمان كمي نبود و در اين فاصله براي چاي درست كردن , كتري كوچك بود كه از روي سنگر برف مي گرفتيم و داخل كتري مي ريختيم . مدتها طول مي كشيد تا برف آب شود و بجوش آيد. وقتي هم برف آب مي شد يك ذره مي شد. دوباره كتري را پر از برف مي كرديم و بعد از آب شدن , هنوز به نصف كتري نمي رسيد.
همينطور شايد 3 ـ 4 ساعت طول مي كشيد تا توانسته باشيم از آب برف , جوش آمده , چاي درست كنيم . يادم نمي رود در يكي از اين شبها , در داخل سنگر خواب , مشغول درست كردن شام بوديم كه سر و كله كومله ها پيدا شد همه را بهم زديم و همگي اسلحه آماده كرديم و بلافاصله به داخل سنگر نگهباني رفتيم و اطراف آن سنگر گرفتيم و هر چه گلوله و نارنجك تخم مرغي و نارنجك انداز داشتيم روي سر آنها ريختيم و ترس و وحشت عجيبي در دل آنها افتاد و از تصرف پايگاه صرف نظر كردند چون تعداد آنها كم بود.
در اين چند روز , در پايگاه هر چقدر جيره جنگي و غذا بود مصرف شد تا جائيكه ديگر براي صبحانه , نان هم نداشتيم . يكي از برادران كلاه سبزها گفت , كنار سنگرهاي اين پايگاه « كيسه هائي پر از گوشه هاي نان لواش » است كه چون آن موقع خمير بوده برمي داشتيم و داخل كيسه مي ريختيم و رفته رفته به كيسه هائي پر از نان لواش خشك تبديل شد , و دور تا دور اين پايگاه كنار سنگرها , افتاده است و چون برف سنگين نشست , كيسه ها در زير برف مخفي شده بودند. چاره اي نداشتيم و بدنبال آن كيسه ها گشتيم . برفها را بسختي كنار مي زديم تا اينكه گوشه اي از كيسه از لابلاي برف پيدا شد. انگار « گنج » ! پيدا كرديم خيلي با ارزش بود و به حيات ما بستگي داشت . بالاخره چند نفري كيسه پر از نان خشك را از زير برف بيرون كشيديم . داخل هر سنگر تقسيم كرديم . روزي كه همين « گوشه هاي نان لواش را بعلت خمير بودن دور مي ريختيم ولي امروز دوباره همان گوشه هاي خمير را كه از كباب بره هم , لذيذتر و باارزش بود بخوبي استفاده كرديم !
در اين پاكسازي , محور بانه ـ سردشت , دو تا از قله هاي مشرف بر جاده را برادران تكاور و كلاه سبزها فتح كردند و براي تقويت روحيه آنها حدود 10 نفر از برادران پاسدار و بسيجي , چند روزي در قله (پايگاه ) فتح شده مي ماندند تا از تجارب همديگر بخوبي استفاده كنند.
« قله سويرو » كه آخرين قله پاكسازي در محور بانه ـ سردشت بود البته آنهم به جهت بارش و برف سنگين , همه نيروها زمين گير شده بودند و تردد خودروها در جاده امكان پذير نبود فقط هلي كوپترها به قله هاي فتح شده , تداركات و پشتيباني مي رساندند.
بعد از چند روز نياز بود كه نيروهاي سپاه و بسيج تعويض شوند چون نيروهاي سپاه و بسيج نيروهاي عمل كننده بودند و كارها از قبل تقسيم بندي شده بود بنابراين مي بايست در زمان و وقت مقرر به مقر اصلي خود برمي گشتند. حال اينكه تمام نقطه ها پر از برف و امكان تردد نبود. اما بنده و شهيد يونسي , اين افتخار را كسب كرديم كه در آن شرايط برگرديم به شهر بانه و نيروهاي عملياتي را تعويض كنيم . وقتي خواستيم از قله سويرو به طرف جاده حركت كنيم دوتائي تا « كمر » داخل برف رفتيم . پاي راست را بلند مي كرديم در حالي كه هنوز پاي چپمان داخل برف بود پاي چپ را از زير برف بلند مي كرديم و پاي راستمان داخل برف بود. اين فاصله قله تا جاده را چندين ساعت در داخل برف در حركت بوديم تا اينكه شب به جاده اصلي , بانه ـ سردشت رسيديم .
سرماي سوزناك و سوزش برف از يك طرف , ناامني و شايد هر لحظه در كمين دمكرات و كوموله ها افتادن در طرف ديگر و نبودن ماشين و عدم خودرو و تردد در جاده همه اينها بدترين شرايط بود. اما در يك صد متري بعد از جاده و در مقابل آن پايگاه ارتش بود و خودمان را با سختي هر چه تمام به پايگاه آنها رسانديم .
آنها وحشت زده ما را نگاه كردند. سرما , امانمان نمي داد. گفتند در اين ساعت شب از داخل برف چگونه جرات كرديد بيائيد , ما گفتيم ماشين آماده كنيد برويم شهر بانه تا نيروها را تعويض كنيم . شايد نيم ساعت معطلي و راضي كردن آنها بالاخره ماشين آيفا حركت كرد. اينجا بود كه به جهت امنيتي با چراغ خاموش مي بايست تا جاده مي آمد و تا بانه هم همينطور. بسيار مشكل و دشوار بود اما با چراغ قوه اي كه در دست داشتيم جلوتر از خود و آهسته حركت مي كرديم و نور چراغ قوه را هر از چندگاه به پائين روشن و خاموش مي كرديم تا خودرو منحرف نشود و بعلت سرازير و شيب تند آن هم جاده اي پر از برف به جاده رسيديم .
در جاده ماشين توقف كوتاهي كرد و بنده به اتفاق شهيد عزيز محمدتقي يونسي در عقب ماشين آيفا نشستيم . چادر آيفا باز بود و سرما از هر طرف وارد عقب خودرو مي شد . براي رسيدن به شهر بانه حدود 50 كيلومتر راه را مي بايست طي مي كرديم . همانطور كه اشاره كردم ناامني جاده , سرما و سوز طاقت فرسا و حركت چراغ خاموش خودروي آيفا همه موانعي بود كه سد راه مي شد و جالبتر اينكه در عقب خودرو من و شهيد يونسي هر دو پاهايمان را دراز كرديم و نشسته بوديم و اسلحه را از ضامن خارج كرديم كه بمحض كوچكترين حركت با ضد انقلاب درگير شويم .
سرما امانمان نمي داد لحظه به لحظه بادهاي سرد زمستاني به سر و صورت و پاهايمان مي وزيد. دستهايمان ياراي چكاندن ماشه را نداشتند و انگار دستها براي خودمان نبود. شلوار خاكي مان تا زانو بر اثر باد و سرما , يخ بسته و يك لحظه احساس كرديم پاهايمان در چكمه است . به يكديگر نگاه مي كرديم و مي گفتيم اگر بطرف خودرو تيراندازي شد چگونه قادريم دست به اسلحه ببريم و بطرفشان تيراندازي كنيم . فقط با چشمانمان در آن شب سرد زمستاني اطراف را نظاره مي كرديم .
ياد آن همه عشق در دل كوههاي خونين كردستان بخير! كه وصف آن بسيار دشوار است . همه جا پر از برف بود و زيبائيهاي خداوندي كه جلوه هاي خاصي در منطقه كردستان بوجود آورد. بعد از ساعتها بالاخره به شهر بانه رسيديم و به محل استقرارمان در سالن بزرگ , دخانيات يعني همانجائي كه نيروهاي عمل كننده مستقر بودند با سختي هر چه تمام پياده شديم .
به هر وضعي بود اسلحه را به داخل سالن آورديم و به بچه ها داديم و خودمان را به طرف بخاري نفتي بزرگ كه در آنجا بود رسانديم . اين سالن داراي دو بخاري نفتي بزرگ بود كه نيروها از گرماي آن استفاده مي كردند و هر كدام با چند پتو گرم مي شدند و استراحت مي كردند.
جالب اينكه , انسان وقتي سرما بر او احاطه مي كند كنار بخاري مي ايستد تا گرم شود اما بنده به اتفاق شهيد يونسي در آن لحظه وقتي كنار بخاري قرار گرفتيم تا از گرماي آن استفاده كنيم همينطور دستها را كنار بخاري برديم تا گرم شويم اما از شدت سوز سرما بر دستهايمان , تا چند لحظه گريه كرديم و هر چه گرما بر دستانمان بيشتر مي شد گريه هاي ما بيشتر و دوستانمان مي گفتند چرا گريه مي كنيد چه شده مگر كسي شهيد شده ! شايد در آن لحظه پاك , قدرت نداشتيم جواب آنها را بدهيم .
.....اما , اكنون ديگر محمدتقي يونسي , زين العابدين « چنگيز » كيانمهر , احمد نادعليزاده در بين ما نيستند و از ما جدا شدند و گوي سبقت را از ما گرفتند و به شهداي دفاع مقدس پيوستند.
هنوز هم نفس هاي گرم محمدتقي , چنگيز و احمد را در قله هاي كاني سور , سويرو , چاليسور , طراق تپه , ايسوله , رويران , .... مي شنوم .
و صداي گامها و چكمه هاي بلند سردار عاشق و عارف و مظلوم خطه هاي خونين كردستان , « ناصر كاظمي » بگوش مي رسد.
هنوز هم دستهاي لرزان و سرد همرزمان شهيدم و صداي صوت مناجات و ناله ها و نمازهاي شبانه عارف مظلوم و گمنام سردار شهيد حاج حبيب الله افتخاريان « ابوعمار » را در داخل اين كوههاي پر از برف و داخل سنگرهاي كم نور , احساس مي كنم و مي شنوم . و به شجاعت و رشادت و سلحشوري همرزمان گمنام خطه هاي خونين كردستان مظلوم , اشك غربت و تنهائي مي ريزم و...!
ثجانباز مهدي بساوند ـ بهشهر

روي موج خبر


ديدار اعضاي موسس و شوراي مركزي مجمع خبرنگاران و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس با فرمانده نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران
در اولين سالگرد تاسيس مجمع خبرنگاران و نويسندگان مطبوعاتي دفاع مقدس جمعي از اعضاي اين مجمع طي ديدار با اميرسرتيپ خلبان كريم قوامي خواستار جمع آوري و تبيين رشادتهاي خلبانان و كادر فني نيروي هوايي در طول هشت سال دفاع مقدس شدند.
در اين نشست صميمانه « سعيد علاميان » دبير مجمع با پرافتخار خواندن اين ديدار به ارائه گزارش از روند عملكرد مجمع طي يكسال گذشته پرداخت . وي ضمن تجليل از رشادتها و خدمات خلبانان تيزپرواز ارتش ج .ا.ا با گراميداشت ياد و خاطره شهيدان عباس بابايي و اردستاني , خواستار تعامل هرچه بيشتر با نيروي هوايي در عرصه هاي فرهنگي گرديد.
سردار سرتيپ 2 پاسدار مهندس داود غياثي راد , عضو موسس مجمع نيز با بيان اهداف تاسيس انجمن خبرنگاران و نويسندگان دفاع مقدس به بررسي نحوه تعاملات فرهنگي دراين خصوص پرداخت .
در ادامه اين نشست , امير سرتيپ خلبان كريم قوامي , فرمانده نيروي هوايي ضمن ارزشمند دانستن فعالان فرهنگي واصحاب قلم , ثبت افتخارات در هشت سال دفاع مقدس را از رسالت هاي مهم آنان دانست و از آن استقبال كرد.
قوامي با ذكر خاطراتي از شهدا و خلبانان نيروي هوايي با اشاره به نقش ارزنده رهبري حضرت امام (ره ) در هدايت جنگ , اعتقاد به دين و انسجام مردم را از اركان پيروزي در هشت سال دفاع مقدس ناميد.
وي با اشاره به تحريم هاي كشورهاي غربي , ارتقا توان دفاعي در بخش نيروي هوايي را بسيار كارآمد توصيف كرد.
سرتيب خلبان قوامي با اشاره به خدمات ارزنده شهيد اردستاني , عمليات هاي برون مرزي خلبانان در هشت سال » واقع در مرز اردن را هشداري H -3 دفاع مقدس و تهاجم به « به رژيم اشغالگر قدس دانست .
در خاتمه ايشان همچنين خواستار توجه و پيگيري اعطاي نشان افتخار به رزمندگان گرديد.
گفتني است جانباز امير سرتيپ خلبان « كريم قوامي » از همرزمان شهيدان اردستاني و عباس بابايي مي باشد كه بدليل رشادتها و خدمات ارزنده در طول جنگ تحميلي مفتخر به دريافت نشان فتح از دستان مبارك مقام معظم رهبري گرديده است .
تهيه و تنظيم : سيدكاوه خاتمي
مراسم معارفه مديركل بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس استان خراسان رضوي برگزار شد
طي حكمي از سوي رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس , سرهنگ پاسدار دوست محمد احراري به عنوان مديركل بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس استان خراسان رضوي منصوب گرديد.
در اين مراسم سردار سرتيپ 2 پاسدار محمدتقي خادمي معاون اداري و پشتيباني بنياد مركز طي سخناني با قدرداني از عملكرد سرهنگ پاسدار حسن اميري با تشريح سياستهاي كلان بنياد در ترويج و حفظ فرهنگ دفاع مقدس خواستار اهتمام بيشتر مسئولين استان به اين مقوله شد.
گفتني است سرهنگ پاسدار دوست محمد احراري پيش از اين سمت معاون فرهنگي و همچنين مسئوليت ايثارگران لشكر 5 نصر را بعهده داشته است .
لازم به ذكر است اين مراسم با حضور جمعي از مسئولين بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس استان خراسان در مشهد مقدس برگزار گرديد.

معرفي كتاب




روايت عشق
« روايت عشق » عنوان اولين دفتر از خاطرات مرتبط با شهداي استان گلستان مي باشد كه به سفارش معاونت فرهنگي و پژوهشي بنياد شهيد و امور ايثارگران استان گلستان توسط نشر پيك ريحان منتشر شده است .
« محمد طاهر مصدق » بازنويس اين خاطرات مجموعه خاطرات شهداي استان گلستان كه در مسابقه روايت عشق توسط معاونت پژوهشي بنياد شهيد وامور ايثارگران برگزار گرديد را بازنويسي نموده و در اين مجلد جمع آوري كرده است .
« روايت عشق » در 133 صفحه قطع رقعي و در شمارگان هزار جلد نشر و به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديده است .


سفر عشق
« سفر عشق » عنوان كتابي است كه توسط نشر شاهد , اداره كل انتشارات بنياد شهيد و امور ايثارگران به زينت طبع آراسته گرديد.
اين كتاب مجموعه خاطراتي است از لحظه شهادت رزمندگان اسلام در هشت سال دفاع مقدس كه از ميان جاماندگان قافله شهدا انتخاب شده و توسط « ابوالفضل دربانيان » جمع آوري گرديده است .
« ابوالفضل دربانيان » در مقدمه اين مجموعه خاطرات هدف خود را از نگارش و جمع آوري خاطرات اينگونه بيان كرده است : مي خواهيم از لحظه عروج انسان هاي خاكي بگوييم كه توفيق يافته اند نردبان آسمان را بيابند , خود را به منزلگاه آخر رسانيده و در آنجا ابدي شوند و اينان همان شهيدان هشت سال دفاع و حماسه و عشق اند. آناني كه با اقتدار بر حسين (ع ) و گوش به نداي الهي خميني كبير(ره ) در جبهه اسلام حضور يافته و لحظه آخر موفق به ديدار حسين (ع ) شدند.
مجموعه حاضر 194 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2000 نسخه و با قيمت 1000 تومان به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديده است .