
بمناسبت گراميداشت ياد و خاطره شهداي روستاي آغوزدره
باز دلها در سوگي سنگين مرثيه سرايي مي كند و با يك جهان ايثار و
گذشت , شقايق هاي پرپرشده ديارمان در كوچه پس كوچه هاي شهرمان
نمايان مي شود. باز دلهاي زخم خورده در روزگار بي كسي و بي دردي , و دفاع
ياران ديروز خود را با حسرت و آه ماندن و مذمت مي كند و تازه تر از هر
زماني جان فشاني ياران خميني (ره ) در يادها موج مي زند و تماميت
وجودمان را به سرزمين داغ ديده جبهه ها مي كشاند كه چطور فرجي ها ,
رباني ها , رحيمي ها , ... با يك يا حسين (ع ) لانه هاي دشمن را يكي پس از
ديگري فتح مي كردند و كينه 1400 ساله خود را بر سر يزيديان , ابوسفيان ,
معاويه هاي زمانه مي كوبيدند.
الحق آن ايام , عاشوراي انقلاب بود كه جوانان متعهد روستاي آغوزدره
عشق و ارادت خود را به امام و شهيدان ابراز كردند و با اهدا نه تن شهيد ,
تعداد زيادي جانباز و اعزام چشمگير آنان به جبهه هاي جنگ برگ زرين و
پرافتخاري را در تاريخ دفاع مقدس به ثبت رساندند و از اين آزمون بزرگ
الهي سربلند و سرافراز بيرون آمدند و اكنون بعد از سالها پايان جنگ هنوز
ياد و خاطرات اين خوبان كه تمام عشق سوزن خود را وقف انقلاب كردند و
با خون دل نوشتند : « هرگز نمي گذاريم داستان غم انگيز كربلا بر سرمان تكرار
شود » آخرالامر يكي پس از ديگري مزد آن همه شجاعت و اخلاص را از خدا
با شهادت گرفتند. يادشان به خير , روحشان جاودانه و راهشان مستدام باد.
شهيداني كه در آتش شديد دشمن , زلالي صداقتشان با خدا شكفته شد
حتي نگذاشتند نمازشان قضا شود. ياد آن روزها و همنشيني با بهترين
بندگان خدا در سايه فرشته ها بخير , ايامي كه بچه ها براي رسيدن به پل
شهادت چقدر به خدا التماس مي كردند. يكي مي گفت : خدايا اين بار با
شهادت مرا به خانه برگردان .
آن يكي مي گفت : به فرزندانم بگوئيد مبادا با شهادتم اسلحه ام برزمين
بيفتد.
ديگري مي گفت : دوست دارم مفقود شوم مبادا در دنيا جايي را اشغال
كنم . عجب دوران شيرين و تلخ و عجب سالهاي شگفتي بود. ياد خط
شكستنها , شبهاي عمليات , ميدان مين . تخريبچي قهرمان ; قربان فرجي ,
شكارچي تانك رحيمي , اعزامهاي صدهزارنفري , تشييع جنازه ها , مشتهاي
گره كرده , نبردهاي تن و تانك ساعتها در نهايت تشنگي و گرسنگي در
محاصره دست و پنجه نرم كردن . يادش بخير. دوراني كه شايد ديگر تكرار
نشود , همسنگر شهيدان , اي جا مانده ها , حسرت خورده هاي قافله شهادت
كه درد عشق را در ميدان عشق با جان و دل كشيديد. شما در گرماي سوزان
هفت تپه , نمازجماعت را هيچگاه از دست نمي داديد. يادمان هست از ذوق
شركت در عمليات چه حالي داشتيم , اصلا بدون حضور در عمليات چقدر
جبهه برايمان كسل كننده و بي حال بود. آخر در اين عملياتها فرصتهاي
فراواني براي شهادت وجود داشت . يادمان هست زندگي باصفاي جبهه و
شبهاي قدر عمليات , چه خاطرات خونيني را در دل داغ ديده ما به جا
گذاشت با صداي يك انفجار روي برمي گرداندي , همسنگرت را در خون
شناور مي ديدي , كاري از دستمان ساخته نبود. فقط با چشمان خونين
نظاره گر پروازشان بوديم . هر صوت خمپاره اي را كه مي شنيدي معلوم نبود
قلب چند نفر از بچه ها را مي درد و كدام خواهر بي برادر مي شود و كدامين
فرزند سيه پوش و كدام مادر جگر گوشه اش را از دست مي دهد.
برادر بسيجي ام , همسنگر ايام غيرتمند در سرزمين شلمچه , قلاويزان ,
كردستان , مجنون , هور و هويزه ! سلام خدا قوت برادر , خسته نباشي هرجا كه
هستي مي دانم داغ لاله ها شميم بوي خوش پيكرهاي مطهر شهدا , تابوتها ,
پلاكهاي بدنهاي له شده زير چرخ تانكها به خون تپيدن ياران خميني (ره ) در
سه راه شلمچه , لحظات ناب ورود به باغ شهادت , درگيري تن و تانك با
زمزمه يا زهرا , با كاروان كربلا محشور شدن , كم دردي نيست , طوفان اين
غربت را هيچ آرامشي نيست , يادت هست صداي غرش توپها و حركت
هراسناك تانكها چه سخت سرزمين شلمچه را به لرزه درمي آورد و دشمن
غدار بي رحمانه بچه ها را به رگبار مي بست و مثل برگ خزان به زمين
مي ريخت , به ياد داري يزيدان زمانه چطور وحشيانه با چرخهاي تانك از
روي بدنهاي نيمه جان بچه ها عبور مي كردند و تو مي ديدي و اشك
مي ريختي . طاقت ماندن نداشتي دنبال راه پرواز بودي . دريغ و درد بر ما كه
آن لحظات ناب آسماني را به چشم ديديم و نعمت عظيم شهادت را به غفلت
از دست داديم . برادرم يادش بخير. سبقت گرفتن بچه ها براي شهادت , شبي
كه علي عرب وقتي در ميدان مين كوله آرپي جي اش را گرفت , براي اينكه
عمليات لو نرود زنده زنده در آتش سوخت و زير لب فقط يا زهرا(س )
مي گفت . نوشتن وصيت نامه در شب حمله . حميد در شب عمليات براي
مادرش نوشت مادرجان امشب به خط مي زنيم و تو ديگر نمي تواني مرا
ببيني و ببوسي و برايم درددل كني و فرداي عمليات فرشته ها او را بوسيدند ,
علي عاصمي غصه مي خورد و مي گفت خدايا چرا من صدپاره نمي شوم و
آخر هم شد. رضا مولايي مي گفت در مهران وقتيكه فهميديم رمز عمليات يا
ابوالفضل (ع ) است بچه هاي گردان شهادت قمقمه هاي خود را خالي كردند
اينها كم دردي نيست كه بر دلمان مانده است و در فضاي ديگر شهر و كنج
خانه , خود را مزمت مي كنيم كه چه كنيم تا دست كم در قيامت از شفاعت
شهيدان بي نصيب نباشيم . خاكريزهاي جهاد با نفس را جدي بگيريم ,
دشمني نفس اماره را فراموش نكنيم , پيوند معنوي مان از خدا جدا نشود.
آبادي دنيا باعث خرابي آخرت نشود رسيدگي به وضع زندگي , ما را از هدف
زندگي دور نكند , مزار شهدا , بي زائر و راهشان بي رهرو نماند. خانه سازي ما
را از خودسازي غافل نكند , نگذاريم ياد پاك شهيدان از ذهن و فضاي
شهرمان برچيده شود كه اينها آبروي شهرمان هستند. بي تفاوت ماندن بر سر
آرمان شهدا جز شرمساري و روسياهي چيز ديگري ندارد . ببينيم بعد 16
سال از پايان جنگ در امتداد اهداف شهدا چه كرديم باور كنيم امروز
روشني چشمانمان مديون خاموشي هزاران لاله و تپش قلبهايمان مديون
خونهايي است كه مظلومانه در دشتهاي سوزان جنوب و سرماي
طاقت فرساي غرب به زمين ريخت . دوست عزيزم , نگذاريم خانواده هاي
شهدا احساس غربت كنند , نگهباني ارزشها را سهل نگيريم , پيراهن خالي
بسيجيان را قدر بدانيم . فضيلتهاي ساحل اروند را با ساحل درياي شهرمان
معامله نكنيم , نگذاريم فرنگ رفته ها , دردنكشيده ها , جبهه نديده ها و
عافيت طلبها از فرصتها بر ما بتازند. اگر همتي داشته باشيم كه داريم و اگر به
ياد اهداف و آرمانها و شعارها باشيم كه هستيم در دوران نبود جنگ از هجوم
دشمني به نام غفلت و فراموشي و بي تعهدي جلوگيري خواهيم كرد. كلام
آخر اينكه برادر رزمنده ام اگر چه آتش جنگ خاموش شد و من و تو به خانه
برگشتيم اما آتش توپخانه اين دشمن دروني با هيچ قرارداد و قطعنامه اي
خاموش نمي شود. آماده باش تا صددرصد خود را در اين جبهه حفظ كنيم .
رمضانعلي فرجي ـ روستاي آغوزدره
ببينيم بعد 16 سال از پايان جنگ در امتداد اهداف شهدا چه
كرديم باور كنيم امروز روشني چشمانمان مديون خاموشي هزاران
لاله و تپش قلب هايمان مديون خون هايي است كه مظلومانه در
دشتهاي سوزان جنوب و سرماي طاقت فرساي غرب به زمين
ريخت
برادر رزمنده ام اگرچه آتش جنگ خاموش شد و من و تو به خانه
برگشتيم , اما آتش توپخانه اين دشمن دروني با هيچ قرارداد و
قطعنامه اي خاموش نمي شود

|
كبوتري سپيد
|
براساس خاطره اي از شهيد « صفر علي رضايي »
اسپند بياوريد , امام مي آيد... بوي اسپند در فضا مي پيچد. چشمهايت را
مي بينم كه از ميان دود اسپند به من مي خندند , صدايت در گوشم تكرار
مي شود.. اسپند بياوريد , امام آيد...
دست به سويت دراز مي كنم , مي خندي از من دور مي شوي , دور و دورتر و
چهره ات در ميان دود اسپند گم مي شود.
مي دوم در ميان كوچه هاي روستا مي دوم , بوي اسپند همه جا را پر كرده , در
همه خانه ها بسته است .
بر دري چوبي مي كوبم , كسي در را باز نمي كند. چادر خاكي ام در باد تكان
مي خورد با يك دست چادر را بر سر مي كشم و با دستي ديگر بر دري ديگر
مي كوبم ... كسي در را باز نمي كند.
صدايت از انتهاي كوچه خالي مي آيد , اسپند بياوريد... انتهاي كوچه را غبار
پر كرده , تو را در غبار مي بينم .
پاهايم سست مي شوند بر خاك زانو مي زنم , نفسم بند مي آيد , به سختي
فرياد مي زنم پسرم , علي ...
چشم كه باز مي كنم همه جا را تاريك مي بينم تنها فانوسي كه به ديوار آويز
است روشنايي كم سويي را روي ديوارهاي كاه گلي نقاشي كرده اند او خواب
است . صداي خس خس نفسهايش فضاي اتاق را پر كرده . خود را از گرماي
خواب بيرون مي كشم , آسمان سياه است تا صبح راه درازي است خدايا
امشب چه شبي است دلم آرام نمي گيرد پلكهايم سنگيني مي كند , لبهايم
خشك شده اند , سر روي بالش مي گذارم صداي خس خس نفسهاي او آرامم
مي كند چشمهايم را مي بندم .
مي دوي و من به دنبالت تمام پله هاي سنگي را دو تا يكي كنم : « پسركم علي
كبوتر را رها كن » .
صداي خنده هاي كودكانه ات با باد در ميان شاخه هاي درخت توت حياط
مي پيچد. نفس نفس مي زنم و به دنبالت دور حوض سنگي مي دوم به اتاق پناه
مي بري و من به دنبالت . كبوتر سپيد را ميان چهار ديواري اتاق رها مي كني
كبوتر دور تا دور اتاق چرخي مي زند از كنار عكست مي گذرد. سلاح به دست
داري ! دلم مي ريزد تو كه هنوز كودكي !
كبوتر از كنار آئينه مي گذرد , چشمهايم را در آئينه مي بينم پير و گريان
شده اند موهاي سپيدم از زير روسري سياه نمايان شده , دلم مي لرزد تو كه
هنوز كودكي !
كبوتر از ميان پنجره نيمه باز مي گريزد و به آسمان مي پرد , توخندي , صداي
خنده هاي كودكانه ات در چهار ديواري كاهگلي مي پيچد...
كسي صدايم مي زند... چشم كه باز مي كنم همه جا روشن است نور فانوسي
كه به ديوار آويز است درسپيده صبح گم شده , او بيدار است و بالاي سرم
نشسته و دست بر سرم مي كشد چهره اش پيدا است .
از گرماي خواب خود را بيرون مي كشم مي نشينيم تمام تنم خيس عرق شده
سر تكان مي دهم , خواب علي , خواب علي را ديدم مرد , تو پدرش كه هستي
برو شهر شايد خبري از او باشد...
كسي بر در مي زند , قلبم مي تپد , با صدايي لرزان زمزمه مي كنم خبر علي را
آوردند.
و بلند مي شوم با خود پچ پچي مي كنم تو كه دائم اين حرف را تكرار كن ... به
طرف در مي رود , من بدنبالش پله هاي سنگي را دو تا يكي مي كنم در را باز
مي كند.
مردي با لباس خاكي رنگ پشت در چوبي ايستاده , صداي مرد در گوشم
طنين مي اندازد : منزل علي رضايي ...
چشمهايم سياهي مي رود... سرم گيج مي شود , كبوتري سپيد در برابر
نگاهم ميان آبي آسمان گم مي شود...
جشن حنا بندان
براساس خاطره اي ازشهيد حميد رضا بلاغي
آن روز بچه ها با جشن حنا بندان به استقبال عمليات مي رفتند . من حنا در
دست , گوشه اي ايستاده بودم كه ناگاه چشمم به حميد رضا افتاد... تنها و
دورتر از بقيه نشسته بود. رفتم و كنارش نشستم , حميد رضا چنان آرام و با
دقت ذره ذره , حنا را بر دستانش مي نشاند كه متوجه حضور من نشد.
گفتم : مبارك باشد , حناي داماديست
خنديد و گفت : چطور
گفتم : چنان با دقت و احتياط حنا بر دستانت مي گذاري كه انگار...
چشمانش در چشمانم خيره شد , طاقت نگاهش را نداشتم و پلك هاي
خسته اش كه افتادند قطره اشكي آرام از گوشه چشمانش بيرون زد و روي
دستانش چكيد. آهسته نجوا كرد : مگر نمي داني تا ديار معشوق راهي
نيست !
لحن غريبش پشتم را لرزاند. زمان گذشت و اولين مرحله عمليات هم .
نواي موذن كه برخاست حميد رضا با قد قامت عشق ايستاد , محو او
شده بودم . انگار كه انتظار چيزي راكشد. دستان سرخش را كه بلند كرد دلم
ريخت . سرخي دستانش در زير بارش اشك هاي بي وقفه , همچون شعله اي ,
آرام لرزيد.
و قنا عذاب النار... دست هايش هنوز رو به آسمان بود... و قنا عذاب النار...
پس چرا تمامش نمي كند صدايي بلند شد.
و من ناگهان از گلوله و آتش , ناباورانه ديدم كه چگونه قنوت سرخش بر
سجاده التماس , مهر آمين زد... خداحافظ , انگار كه براي آخرين بار اين واژه
را بر زبان آورد.
بساط خداحافظي پهن بود و هر كس به طريقي بغض اشك آلودش را بدرقه
راه او مي كردم . ساكش را بر داشت و آرام و متين دور شد... هنوز چند قدمي
بيشتر بر نداشته بود كه ناگهان ايستاد...
با گام هاي لرزان , دوباره بر گشت و دختر چهار ماهه اش را عاشقانه در بر
كشيد و بوسيد و... بوييد. چشم ها همه منتظر , كه او چه خواهد كرد ...
نكند
و من اندوهگين و خاموش تنها نظاره گر اين جمع بودم كه دانستم دل دريايي
او چقدر طوفان زده است .
ثانيه هاي سكوت تك به تك مي گذشتند. ناگهان انگار كه بزرگترين اشتباه
عمرش را كرده باشد , تكاني خورد و چنان دندان هايش را به هم فشرد كه
سنگيني آن بر لب هاي كبودش نشست .
او را به من سپرد... از ما روي برگرداند و با قدم هايي كه انگار پرواز
مي كردند , دور شد , مبادا كه محبت پدري آهنگ رفتن او را آهسته كند.
امن يجيب
براساس خاطره اي از شهيد « محمود قشمشم »
چشم كه دوختم طرف خاكريز , توي نور فانوس فقط سايه اي مبهم را
مي ديدم و صدايي آشنا : « الهي و ربي من لي غيرك » باز دلش هوايي شده بود
انگار خدا را ديده بود.
از سنگر كه بيرون زدم احساس سرما تمام وجودم را فرا گرفت . من به
صدا نزديك مي شدم و صدا لرزان و بلندتر مي شد.
ديگر شانه هاي پهن و مردانه اش را از پشت سر به وضوح مي ديدم .
مي لرزيد و هاي هاي غريبي كه غريبانه تر از هر وقت ديگر در صدايش موج
مي زد.
محمود!!!
نشنيد. دوباره صدايش كردم , باز نشنيد. وقتي مقابلش قرار گرفتم چهره
نوراني اش را ديدم . اشك بر پهناي صورتش جاري بود و مدام زمزمه مي كرد :
« امن يجيب المضطر اذا دعا و يكشف السو »
انگار اصلا مرا نمي ديد , دستهاي خسته اش را به آسمان دراز كرده بود.
نگاهش كردم و همراه بغضي فرو خورده گفتم : بيقراري !
آرام گفت : « نذر كردم . »
گفتم : فردا عملياته , بخواب , كار داريم , خيلي خسته اي .
و او هنوز مشغول بود و من مي دانستم كه دور از اين عالم خاكي در سير
و سلوك است , مي دانستم كه بايد تنهايش بگذارم . بلند شدم , توي سنگر
فكر , او ذهنم را به خود مشغول كرده بود.
ث
با صداي اذان بيدار شدم , صداهاي مبهمي گوشم را پر كرده بود , بيرون
سنگر كه ايستادم خورشيد هنوز سر بر نياورده بود اشك مجالم نمي داد
بچه هاي گروه بيرون سنگر ميان اشك و گريه مي خواندند : سنگر خوب و
قشنگي داشتيم ... و صداها ميان هم گم مي شد.
هاي هاي گريه شان با دعاي امن يجيب ديشب محمود همخواني عجيبي
داشت . بوي بهشت را نسيم صبحگاهي با خودش آورده بود. بوي حنا بود و
محمود كه سردست با پيكر خون آلود پيش چشمم مرور مي شد و من
مي ديدم دست سرخ و حنا خورده محمود كه با خون آغشته بود و در اولين
اشعه هاي آسمان دراز شده بودند. نذرش قبول شده بود , قبول حق ....

معرفي كتاب
رد پاي پير
|

« رد پاي پير » عنوان كتابي است كه توسط انتشارات
خادم الرضا(ع ) قم منتشر شده است .
عليرضا پور بزرگ دوافي , كه يكي از رزمندگان و
نويسندگان دفاع مقدس مي باشد زندگي نامه و خاطرات امير
سرلشكر ستاد سيد مسعود منفردنياكي فرمانده لشكر 92 زرهي
خوزستان و فرمانده قرارگاه فتح ارتش را در مجموعه اي
گردآوري و به دست چاپ سپرده است .
« رد پاي پير » در 176 صفحه قطع رقعي و در شمارگان
3300 نسخه چاپ و به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديد .

معرفي نشريه
شاهد نوجوان
|

سيصد و شصت و پنجمين شماره نشريه « شاهد نوجوان » ماهنامه فرهنگي ,
اجتماعي ويژه نوجوانان منتشر شد.
در اين شماره از « شاهد نوجوان » كه دومين شماره از دور جديد خود را
پشت سرمي گذارد مطالب زير به چشم مي خورد :
از چشمه سار جماران , فرزند صالح , گزارش تصويري از نمايشگاه كتاب
و مطبوعات , داستان , ماهي هاي آزاد , خنده وگريه براي چيست كلك هاي
سينمايي , طنز تصويري , يك كلاغ و چهل كلاغ , حوض فيروزه , من يك
رايانه هستم , سروده هايي براي ميهن , معرفي كتاب , مثل من بود... , پورياي
ولي , برنده مسابقه زندگي , خنده و جبهه , جدول , حقايقي كه تاريخ را
تصوير مي كنند , چگونه قهرمان جهاني خوبي بشيم , يادمان , سرگرمي , طنز
تصويري , من يك داستان نويسم , عروسكهايي كه جان مي گيرند ,
فراموشكاري , ورزش , حكيمي كه دل از آرزوها بريده بود و تا جويبار
خراسان .

|
| |
|