مادر بارزترين منشا آسايش و مهر و عاليترين منبع
سعادت خانوادگي است . كامروائي در خانه , احساس امنيت و
آرامش در آن و نيز احساس قدرت و استقلال كودكان در
خانواده , بستگي به وجود مادر دارد.
طبيعت زن در آفرينش آماده براي پذيرش بار مسئوليتي
تربيت كودك است و از نظر علمي , زن بودن مادر بودن است تا
بدان حد كه جلوگيري از اين امر براي او بيماري هاي جسمي و
رواني در پي خواهد داشت .
از سوي ديگر انگيزه مادري كه لطيف ترين و قوي ترين
انگيزه هاست در نهاد زن بوديعت گذارده شده و او را مظهر
لطف و صفا و عنايت و محبت براي كودك ساخته است . كودك
ضعيف و ناتوان نيازمند به احساسات رقيق و وجودي عاشق و
مهرورز است كه بدو ابراز محبت نمايد و احساسات عميق
تقديم نمايد و اين مادر است كه با نوازش هاي مادرانه خود
فرزندان بي پناه را نصيب مي دهد و به رفع نيازهاي طبيعي او
اقدام مي نمايد. طبيعت و فطرت مادر اين چنين است و به
هنگام بلوغ و دوران حمل اين تمايل به اوج خود مي رسد و
رفتار مادر را آن چنان رنگ مي دهد كه فعال تر از هر وجود ديگر
با رغبت دروني به تربيت كودك مي پردازد.
مادر مظهر عاطفه و مهر و چهره دوست داشتني خانه
است . اوست كه با رافت و مهر خود محيط خانه را دلچسب و
اهل منزل را مسرور مي سازد. اوست كه در چار ديواري خانه را
كانون مهر مي سازد و به پرورش و سازندگي شخصيت ها
مي پردازد. شادي ها از سوي او و لبخندها با مشاهده چهره او
شروع مي شود.
مادر موجد تحول در جسم و روان كودك است , تربيت به
معناي وسيع و عام كلمه در قلمرو و در صلاحيت مادر است ,
اوست كه مي سازد و اوست كه مي تواند تغييرات مطلوب در
فرد ايجاد كند.
تربيت را اگر امري دائمي به حساب آوريم و نيز براساس
سنت اسلامي اگر كودك را تا هفت سال اول در خانه و همراه
مادر بدانيم بايد اعتراف كنيم كه بخش اعظم تاثيرپذيري ها از
سوي مادر است و بيشتر خلق و خوي ها و رفتارهاي كودكان
حتي در سنين جواني و بعد از آن نشات گرفته از مادر است .
مادر رنگ دهنده شخصيت كودك و حتي سازنده آن است ,
كار او ظريف و حساس است , با دست هاي خود او را نوازش
مي دهد و با قلب مهربانش در دل كودك انقلاب و شگفتي به
وجود مي آورد , او با يك نوازش مادرانه دل پر رنج كودك را
تسكين مي دهد و با يك زمزمه و لالايي طفل را به خواب
مي برد.
مادر با رفتار الگوئي خود انسان مي پرورد , طفل را از عالم
ناپاكيها , دورويي ها , حقه و حسدها دور مي دارد. در او مهر و
صفا , خيرخواهي , خيرانديشي نسبت به ديگران به وجود
مي آورد.
مادر كودكي مي سازد با شخصيت و بزرگ منش يا
سرافكنده و زبون , پاك و با عفت يا آلوده و ناپسند. و در همه
حال در تكون شخصيت طفل سهم او فوق العاده است .
شخصيت هاي بزرگ پيشرفت و ترقي خود را مرهون مادر
مي دانستند.
بشرطي كه مادر در مسير انديشيده و براساس معيارها تقوا
و فضيلت فعاليت كند شغل و وظيفه اي دارد شرافتمندانه , و به
راستي عملي شرافتمندانه تر از انجام وظيفه مادري نيست . او
شاهكار خلقت و نقطه مركزي حيات جامعه است . به گفته
بزرگي يك مادر خوب به صد استاد و آموزگار مي ارزد. و نظر به
تاثير فوق العاده و نقش مهم اوست كه گفته اند خوب و بد رفتار
همه وقت مربوط به مادر است .
مادر شدن پذيرش مسئوليت و توجه به جنبه هاي تربيت و
اخلاق است . اين كار بزرگ سلامت روح , آگاهي , فضائل
انسان , تقوا , عفت , شرف و عاطفه , اخلاق خوش و قلب
مهربان لازم دارد و تازه با داشتن اين خصائص باز هم نمي توان
او را مادر خواند مگر آنگاه كه اين زمينه ها در عمل بكار ببندد و
كودك را رهبري و تربيت نمايد. حيات كودك و جامعه به مادر
وابسته است و هر كسي را در خور مقام حيات بخشي نمي توان
دانست . مادر بايد افرادي شرافتمند و مفيد براي جامعه بپرورد
و براي اين كار بايد آمادگي بيابد , او بايد درس تعهد و
مسئوليت به فرزندان بياموزد پس خويشتن در جنبه قيام و
خودسازي بايد قيام و اقدام كند , او بايد مظهر عدل و عاطفه و
مهر باشد , آزاد فكر , دور از ترس و هيجان , بركنار از بدخواهي
و بدانديشي باشد , و چنين موارد بي حساب به دست نمي آيد.
منشا مشكلات امروز جامعه ما در زمينه خانواده و تربيت
فرزندان اينست كه زنان نخواسته اند آنگونه كه شايسته است
« مادر » باشند و رياست و سرپرستي خانواده و نگهداري كودك
را عهده دار گردند , آنكس كه به فكر كسب درآمد براي زينت و
تجمل خويش است و فرزندش را بدست مربي ها مي سپارد
مادر نيست , كسي بحقيقت مادر است كه هم و غم خود را
صرف سازندگي كودكان خويش كند و به اين شغل افتخار
نمايد.
فرزند بيش از هر چيز حمايت و عطوفت مي خواهد نه
ثروت و تجمل . چه فايده كه كودك در آغوش خدمتكار , از همه
جا بي خبر ناراحت و افسرده ولي مادر او رئيس يا مديركل
باشد.
بهرحال اهميت مقام مادر آنگاه معلوم مي شود كه سري به
پرورشگاه ها و زندان كودكان و نوجوانان بزنيم و چهره هاي
بزهكار را كه اغلب معرف وجود مادران تبهكار , نالايق , بي
هدف , و بي برنامه اند ببينيم , در آن صورت بر خود فرض
خواهيم ديد كه به مادران واقعي تعظيم و از زحمات شان تشكر
نمائيم , زيرا آنان منشا كرامتها و پديدآورنده هرگونه خير و
سعادتمندي هستند. (با استفاده از آثار دكتر علي قائمي )
طاهره صاحب الزماني

|
گنج نزديك
|
مردي طالب گنج بود , اما او دائما به خدا عرض مي كرد : خدايا اين همه
آدمها به دنيا آمده اند و رفته اند و گنجهاي آنها در زير خاكها پنهان شده و
باقي مانده است .
خدايا مقداري از آن گنجها را به من بنمايان !
مدتها كارش اين بود , شبها تا صبح زاري مي كرد , تا اينكه يك شبي در
خواب ديد كه كسي آمد و گفت : از خدا چه مي خواهي
من از خدا گنج مي خواهم !
من هم از طرف خدا مامورم كه جاي گنج را به تو نشان بدهم !
بسيار خوب نشان بده !
بالاي فلان تپه مي روي و تير و كماني هم با خودت مي بري , تير را به كمان
مي گذاري و رها مي كني , هر جا كه افتاد , همانجاگنج است .
بيدار شد , ديد عجب خواب روشني هست , با خود گفت ما مي رويم ببينيم ,
بالاخره ضرر ندارد , يا نشاني ها درست است و موفق مي شوم و يا نيست ,
ديگر دلواپسي ندارم ,
رفت به سراغ آن تپه كه مي بايست تير را از آنجا رها كند , ديد اتفاقا تا
اينجانشاني ها درست بوده , حال بايد تير را به كمان بگذارد.
با خوش گفت : اما در خواب نگفته اند كه تير را به كدام طرف پرتاب كنم ,
حالا ما جهت قبله را انتخاب مي كنيم , انشاالله كه درست است .
تير را به كمان گذاشت و با قوت رو به قبله انداخت . نگاه كرد ببيند كجا
مي افتد , بيل و كلنگ را برداشت و رفت آنجا , هر چند كند و چال كرد ديد به
گنج نمي رسد , با خود گفت : خوب به طرف ديگر پرتاب مي كنم , اين مرتبه
مثلا روي به شمال پرتاب كرد , رفت و پيدا نكرد , بعد هم جنوب شرقي و
جنوب غربي , و پس از آن شمال شرقي و شمال غربي , مدتي كارش اين بود ,
بالاخره چيزي بدستش نيامد , ناراحت شد , دو مرتبه بازگشت به مسجد ,
گفت :
خدايا اين چه راهنمايي اي بود كه به من كردي اينكه نشد! , تا مدتها باز دو
مرتبه ناله و زاري مي كرد.
بعد از مدتي براي بار دوم آن مرد را در خواب ديد و به او پرخاش كرد كه : آن
نشاني هايي كه به من دادي غلط بود.
آن شخص گفت : نقطه را پيدا كردي
آري .
بعد چه كردي
تير در كمان نمودم و با قوت به طرف قبله پرتاب كردم .
من كي گفتم به طرف قبله وكي گفتم به قوت آن را رهاكني
من گفتم هر كجا تير افتاد نه اينكه آن را بكشي و رهاكني !
ردا كه شد بيل و كلنگ و تير و كمان را برداشت , تير را به كمان گذاشت اما آن
را نكشيد , گفت : حالا ببينم به كجا مي رود , تا رها كرد ديد پيش پاي خودش
افتاد , زيرا پايش را كند , ديد گنج همان جا است .
آري دنبال گمشده خود(خدا) در كجا مي گردي
در خود بنگر , خدا پيش توست , (وفي انفسكم افلا تبصرون ) البته قرآن به
طبيعت نيز بي اعتنا نيست , نمي گويد طبيعت ديگر هيچ نيست , آيت حق
نيست ,
آيا فقط دل آئينه خداست
نه !
دل يك آئينه خداست , طبيعيت , طبيعت هم يك آينه ديگر خداست .
(نقل از حكايتها و هدايتها در آثار استاد شهيد مرتضي مطهري )

|
شكوفه خورشيد
|
بيا ببين اي دل نسيم گل تابيد
سپيده چون غنچه افق افق روييد
جوانه زد دريا شكفته شد خورشيد
كران كران رحمت زآسمان باريد
چكد گلاب از گل به دامن صحرا
بزن بزن خنده كه مي رسد زهرا
زطرف گل بنگر علايقي امروز
دلي به كف آور دقايقي امروز
زپرده بيرون شد حقايقي امروز
شكفته مي گردد شقايقي امروز
شقايق احمد كه جان كند يادش
جهان معطر شد زيمن ميلادش
غزل غزل گردد كتاب دل تكميل
از اين نبي تمثال از آن خدا تمثيل
چكد نسيم عشق ز شهپر جبريل
زسوره ي كوثر كه آمده تنزيل
بهشت احمد را ببين و زهرا را
صنوبر هستي بتول عذرا را
چه گوهري اكنون شد از صدف بيرون
كه در كفش چون او نباشدش گردون
گرفت از او شعرم قدح قدح مضمون
همه خيال انگيز همه از او موزون
نه روي برگ دل شكفته شد تنها
به وسعت هستي شكوفه زد زهرا
رسيده بانويي كه گلشن منظر
پدر ورا احمد , علي ورا همسر
حسين او چون در حسن ورا گوهر
چو زينب كبري به پرورد دختر
مقام او باشد به درگه داور
فراتر از مريم فراتر از هاجر
رسيده بانويي كه مظهر تقواست
دميده خورشيدي كه روح او درياست
طهارت هستي زپاكي اش پيداست
عفاف او آري به عصمتش گوياست
بيا بجواي زن حريم نوراني
بپوي راهش را اگر مسلماني
رسيده بانويي كه وسعت نور است
پليدي و زشتي زساحتش دور است
اگر چه او پيداست هميشه مستور است
ز واژه اي مستور حجاب منظور است
بيا بگير اي زن تو درس از زهرا
بپوشد او خود را زپير نابينا
زچشمه توحيد اگر كه جوشيده
زلال عصمت را اگر كه نوشيده
به حفظ ارزش ها هميشه كوشيده
لباس تقوا را هماره پوشيده
به رخ ندارد او غباري از شبنم
كه خويش را پوشد زچشم نامحرم
بيا بيا اي زن بگير از او گوهر
بكوش در عالم چو بانوي محشر
به امر بر معروف به نهي از منكر
بزن شرر در كفر بزن به ظلم آذر
طريق حق برگير كه جاودان گردي
هماره نوراني چو آسمان گردي
ولادت زهرا كه روز زن باشد
معطر از رويش رخ چمن باشد
به دل مرا رازي در اين سخن باشد
بجز ز نسل او , كه بت شكن باشد
خدا كه از لطفش جهان بود لبريز
به ما خميني داد به عصر غيبت نيز
كنوني دلي دارم به كوي او زائر
به دوستش مومن به دشمنش كافر
و غنچه از شوقش شكفته در خاطر
گرفته بوي گل چكامه ات « ياسر »
سرودي از هستي , سرودي از دريا
تغزل از خورشيد قصيده از زهرا
محمود تاري « ياسر »

| |
|