بر اساس خاطره اي از شهيد معظم عليرضا دلبريان
گفتم : « هرجا كه هيچ كس نمي ره , من رو بفرستيد همونجا » با
تعجب نگاهي به من انداخت و گفت : « نمي فهمم منظورت
چيه »
گفتم : « يكسال تو واحد تبليغات بودم , از اينكه نتونستم كار
خاصي بكنم خيلي ناراحتم , اينبار مي خوام برم خطرناكترين
واحد. » خنده اي كرد و گفت : « تخريب , تو با اين روحيه فقط
براي واحد تخريب خوبي . »
اولين نماز ظهري بود كه مي خواستم با بچه هاي تخريب
بخوانم , چشمم كه به لباسهاي نظاميشان مي افتاد و به آن
يقه هاي بسته , بيشتر گرمم مي شد. عرق بود كه از سر و بدنم
مي ريخت , براي دلگرمي هم كه شده به خودم گفتم :
اينجا تبليغات نيست كه با زيرپوش نماز بخواني بايد عادت
كني .
مجبور شدم براي يكرنگ شدن با آنها دكمه يقه ام را ببندم . كم
اذيت نشدم سر نماز. همه ي كارهايشان , با جاهاي ديگر فرق
مي كرد. نماز كه تمام شد , آمدم بلند شوم ديدم همه نشسته اند ,
انگار كه تازه بخواهند عبادت كنند , صلوات مي فرستادند و با
چشمهاي خيس دعا مي خواندند. مگر اينها گرمشان نمي شد ,
مگر معني گرسنگي را نمي دانستند. بالاخره بعد از چهل دقيقه
رفتيم براي نهار , واقعا كه عجيب بود , حتي خوردنشان هم
عادي نبود , دوباره صلوات و دعا , آنهم دعايي كه اصلا به
گوشم نخورده بود. بلد كه نبودم فقط به تقليد از آنها لبهايم را
باز و بسته مي كردم .
با خود گفتم : « خدايا , اينجا چه خبره اينها ديگه
كي ان »
احساس كردم از زندگي خيلي عقب مانده ام , مي بايست براي
ماندگار شدن در اين واحد تكاني به خود مي دادم آن هم يك
تكان اساسي .
نويسنده : زهرا فرحي

روي موج خبر
زيارت تپه هاي نورالشهدا با فرهنگسراي پايداري
|
فرهنگسراي پايداري اردوهاي يك روزه كلكچال و زيارت تپه
نورالشهدا را برگزار مي كند.
واحد اردويي فرهنگسراي پايداري به منظورپركردن اوقات
فراغت جوانان و ترويج فرهنگ ايثار و شهادت , اردوي يك روزه
كوه پيمايي كلكچال وزيارت تپه نورالشهدا را برگزار مي كند.
به گزارش روابط عمومي فرهنگسراي پايداري اين برنامه به
منظور گراميداشت ياد و خاطره شهداي مظلوم غرب كشور و
آشنايي با دشواري هاي جنگ كوهستاني در نظرگرفته شده است .
گفتني است علاوه بر كوهنوري , برنامه اي تحت عنوان « شب
خاطره » نير در پايان هر اردو برگزار مي شود.
اين اردوها از تاريخ پنجم مرداد الي پايان شهريور ماه هر هفته
چهارشنبه ها برگزار مي گردد.
علاقمندان مي توانند جهت ثبت نام و شركت در اردوي
كلكچال وتپه نورالشهدا به فرهنگسراي پايداري واقع در خيابان
پيروزي خيابان شكوفه , خيابان شهيد كاظمي , فرهنگسراي
پايداري مراجعه و يا با شماره تلفن هاي 3312303 و
9 ـ3350028 تماس حاصل نمايند .

|
پيدا نمي شوي , مگر آن سوي
ابرها
|

تقديم به بسيجي مفقودالاثر « ميرحاجي باباعلوي »
پيرمرد جبهه ها
ميرحاجي باباعلوي , به سال 1310 در روستاي آستون آباد
بخش درگز ديده به جهان گشود. هنوز به سن بلوغ نرسيده بود
كه پدرش را از دست داد. مشكلات زندگي , فقر و محروميت بر
اثر فقدان پدر بر زندگي آنها سايه انداخته بود. در عين حال
غمخوار محرومان و دلسوز نسبت به فقرا بود. تا آنجائيكه توان
داشت خود را به گرفتاري مي انداخت تا از ديگران رفع مشكل
كند. بايد بگويم همزمان با اوج انقلاب اسلامي و شروع جنگ
تحميلي از جمله كساني بود كه از درون متحول شد. و وقتي
ديد هر روز تعدادي از جوانان بسيجي به شهادت مي رسند ,
نشستن را جايز ندانست , و عازم جبهه هاي نبرد شد. ابتدا به
عنوان خدماتي اعزام شد اما در نوبت هاي بعدي از مسئولين
اعزام خواست كه بعنوان نيروي رزمي بكار گرفته شود لذا اكثر
آموزشهاي رزمي را گذراند وي مجموعا 6 بار به جبهه هاي
نبرد غرب و جنوب كشور اعزام شد. يكي از برادران همرزم وي
در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود مي گفت : در
سرماي شديد كردستان هنگاميكه خواستيم پدافند را آماده
كنيم وي حاضر شد بجاي يكي از نوجوانان بسيجي كار كند و
از اين كارش به شدت احساس رضايت مي كرد.
در قله هاي صعب العبور كردستان ساعتها به جاي جوانان
بسيجي نگهباني مي داد.
دوستان وي تعريف مي كردند دلدار و همدم همه بچه ها در
سنگر بود. با اينكه دفعات متعددي به جبهه اعزام شده بود اما
شور زايدالوصفي در سراپاي وجودش در جريان بود.
مي گفت : من به خاطر فرمان امام به جبهه مي روم و خوش دارم
كه همدم و مانوس با جوانان بسيجي باشم . يكي از دوستان
نزديك از قول وي مي گفت : آرزو مي كنم در خط مقدم جبهه
باشم تا جدم را ياري كنم . »
هميشه در محيط زندگي صبور و با وقار بود. مشوق
فرزندانش به كسب علم و دانش بود و مايه افتخار خود
مي دانست . از پندارهاي غلط بعضي از گمراهان و منحرفين
نسبت به انقلاب و جنگ تحميلي مكدر و نالان مي شد و
مي گفت حيف كه سواد ندارم تا بتوانم با دلايل محكم و متقن
اينها را سركوب نمايم .
هر شب جمعه به دعاي كميل گوش مي داد و در خلوت اتاق
به گريه و زاري مي پرداخت و اگر در آن حال كسي وارد مي شد ,
از گوش دادن خودداري مي كرد. هيچ گاه رفتن به جبهه را به رخ
كسي نمي كشيد و خود را در مقابل جوانان پرشور بسيجي
ناچيز مي دانست .
بسيجي مفقودالاثر مير حاجي بابا علوي با شنيدن مارش
عمليات كربلاي پنج بي اختيار دست از كار كشيد و به پسرش
گفت ماندن براي من بي فايده است و همان روز براي نام نويسي
به ستاد بسيج شهر رفت .
علي رغم اصرار زياد مسئولين و فرماندهان در منطقه از
رفتن به خط مقدم بازنماند. گويا ايشان موشك هاي آرپي جي
را در خط مقدم حمله به مدافعان اسلام مي رساند تا عليه همه
كفر و الحاد نشانه روند.
ميرحاجي باباعلوي در حالي كه 55 سال از عمرش در
محروميت سپري شد. سرانجام با يك دنيا اشتياق در دفاع از
حريم اسلام در كربلاي خونين جنوب كشور مفقودالاثر گشت .
آنچه در پي مي آيد خاطره اي است كه از نظر شما مي گذرد.
كمي بيش از 50 سال
كنار پنجره خيره به بيرون نشسته بودم . باران يك ريز
مي باريد و سرما بيداد مي كرد. نگاهم را برگرداندم . همه دور
تلويزيون جمع شده بودند. چند روزي بود كه تلويزيون خبر
پيروزي اعلام نمي كرد. پدر خيلي ساكت بود. تا به حال او را تا
اين حد ساكت و آرام نديده بودم . خيلي ناراحت به نظر
مي رسيد.
شب جمعه بود , پدر راديو را نزديك گوشش گرفت و به
دعاي كميل گوش فرا مي داد. لحظه اي بعد اشك از چشمهايش
سرازير شد. تا به حال گريه پدر را نديده بودم . چون هيچ وقت
نمي توانست رخ درهم كشد.
صبح روز بعد به اتفاق پدر به باغ رفتيم و مشغول بيل زدن
پاي درختان شديم . صبح خيلي قشنگي بود آفتاب مي درخشيد
و يك لكه ابر در آسمان نبود. پدر خيلي بي تاب بود. او تا به
حال چهار مرتبه به جبهه اعزام شده بود. انگار باز هم دلش
هواي جبهه را كرده بود. در دلش غوغايي برپا بود و فقط
نمي خواست كسي با خبر شود. سكوت را شكستم و گفتم : پدر
اگر روزي همه چيز به باد فراموشي سپرده شود , اگر روزي ...
بي درنگ حرفم را قطع كرد و گفت : همه چيزهايي كه گفتي
قبول , ولي معيار من امام خميني است او فرمان مي دهد و من
مطيع فرمان او هستم .
از اين كه او را دست كم گرفتم شرمنده شدم و سوالم را
عوض كردم : ميداني كه حقوقم اندك است . شرمنده ام ... ,
حقوق معلمي ...
نگاهي پرمعنا به من انداخت و گفت : من پيش خدا سربلند
هستم كه لقمه حرام در دهانت نگذاشتم . افتخار مي كنم كه
رهرو امام خميني و پشتيبان انقلاب اسلامي هستي .
ساعت نزديك 12 صبح بود كه احساس خستگي در هر
دوي ما هويدا شد. پدر همچنان علفهاي هرز را مي كندو خاك
تازه پاي درختان مي ريخت . خيلي بي تاب بود. انگار منتظر
خبري بود.
آرام گفتم : پدر بروم و نان و چاي بياورم .
نفسي كشيد و گفت : الان عروس خوبم مي رسد و همه چيز
مي آورد.
مدتي بعد همسرم از دور پيدا شد. كمي دورتر , صدايش را
بلند كرد و گفت : يك خبر خوش ...
من گفتم : حتما مهمان داريم !
جواب داد : نه ...
پس چي
جبهه عمليات شده !
دستهاي پدر لرزيد و بيل از دستش افتاد.
نزديكتر آمد و گفت : رزمندگان پيروز شدند...
پدر لبخندي زد و نفس راحتي كشيد.
منزل كه آمديم پدر شناسنامه اش را گرفت و خيلي زود
منزل را به سمت شهر ترك كرد.
24 دي ماه تاريخ اعزام نيروها بود . مثل هميشه روستاي ما
هميشه يك اعزامي داشت : سن وي كمي بيش از پنجاه سال
بود. ولي صورتي جوان و روحيه اي عالي داشت .
شهر شلوغ بود و جمعيت زيادي جلوي سپاه اجتماع كرده
بودند. جاي سوزن انداختن نبود. تعداد اعزامي ها خيلي زياد
بود. نيروها سازماندهي شدند و لحظه وداع فرا
رسيد.
هركس بدنبال گمشده اش بود. مادري در كنار پسرش دعا
مي كرد. همين كه پسر از او دور شد بغضش تركيد و گفت : خدا
پشت و پناهت پسرم ...
رزمنده اي ديگر در حالي كه 3 چهار تا بچه دوروبرش را
گرفته بودند آخرين سفارشها را مي كرد.
من نيز بدنبال پدر بودم , ولي هر چه گشتم او را پيدا نكردم .
از هركسي كه سراغش را مي گرفتم بي نتيجه بود.
ديگر داشتم نااميد مي شدم كه صدايي آشنا مرا به خود
آورد. خوب گوش كردم . صدا از پشت سرمي آمد. حدسم
درست بود صداي كسي جز پدر نبود. صورتش بطور كامل
تغيير كرده بود ولي از بي تابي هاي روزهاي گذشته خبري نبود.
با غرور و خوشحال بود. سفارشها را كه كرد او را در آغوش
گرفتم و بوسه اي بر صورتش زدم . انگار سالها منتظر اين لحظه
بود.
دوماه گذشت . در اين مدت از پدر نامه اي يا هيچ خبر
ديگري نرسيد. باز هم جلوي سپاه جمع شديم تا خبري از پدر
دريافت كنيم . روز اعزام نيروها بود. خبر رسيده بود كه امروز
بعضي از رزمندگان به منزل بر مي گردند. از هركسي پرسيدم ولي
هيچ نشاني از پدر نداشتند.
از تمام كساني كه پدر را مي شناختند سوال كرديم ولي هيچ
كدام جواب درستي به ما ندادند. مدتي بعد يك اتومبيل حامل
نيروهاي زخمي رسيد. نزديكتر رفتم و از همراهان سراغ
« ميرشهدا » را گرفتم .
گفتند : همان مرد خوش اخلاق را مي گويي . آري , مرد
باصفايي بود. سيد باصفا به خدا پيوست ...
ديگر چيزي نفهميدم . بغض گلويم رافشرد. بي درنگ
برخاستم و به طرف منزل رفتيم . خورشيد غروب كرده بود.
همه ي اهالي آبادي سراسر خيابان ايستاده بودند. پاهايم ياراي
حركت نداشتند. به هر وضعي كه بود خود را به منزل رساندم .
مادرم از ديدن من متعجب شد.
همه منتظر بودند. قدرت حرف زدن نداشتم . انگار بر
دهانم قفل زده و مهر سكوت كوبيده بودند.
تمام نيرويم را جمع كردم و وارد اتاق شدم .
همگي چشم به دهان من دوخته بودند.
چشمم به تمثال امام خميني افتاد.
چهره اش خندان و باوقار بود. تمثال آقاي خامنه اي رئيس
جمهور نيز در كنارش . امام در نگاهش مي گفت غم مخور...
صلابت تصوير امام و آقاي خامنه اي به من جرات بخشيد
كه حرف بزنم . مادرم را صدا كردم . مادر ميداني چي شده
چي شده حرف بزن
بابا ديگر نمي آيد.
لحظه اي بعد صداي ناله و شيون تمام آبادي را فرا
گرفت .
ثسيدمصطفي علوي
مير حاجي بابا علوي در حالي كه 55 سال از عمرش در
محروميت سپري شد سرانجام با يك دنيا اشتياق در دفاع از
حريم اسلام در كربلاي خونين جنوب مفقودالاثر شد
24 دي ماه تاريخ اعزام نيروها بود . مثل هميشه روستاي ما
يك اعزامي داشت ; سن وي كمي بيش از پنجاه سال بود ولي
صورتي جوان و روحيه اي عالي داشت

|
براي پيداترين گلواژه هاي صحيفه ي عشق « مفقودالاثرها »
|
ترجمان عشق
ة
اي هم آغوش زمين اي هم آواز سحر
دست قلبم را بگير سمت چشمانت ببر
خوب مي دانم كه تو آسماني گشته اي
پلك هايم مي زند در هوايت بال و پر
در كجا بشكسته شد ساقه هاي سبز تو
در كجا پرپر شدي ياس در خون رهگذر
بسته بودي چشم خود تا بدانسوي جنون
باز كردي معبري تا بدانسوي خطر
گر بتابد شبنمي از نسيم چشم تو
مي شود دريا دلم زآن نسيم مختصر
مانده روي خاكريز جاي پاي رفتنت
مي دهد اين رد پا بوي گل , بوي ظفر
باطنين ياد تو روي گلفرش دلم
مانده ذهن من براه مانده دستم روي در
اي حضور ماندگار اين تويي معناي عشق
عشق را كي مي توان گفت « مفقودالاثر »
محمود تاري
ة
گمنام ترين آشنا
طنين نبض گلگون زميني
صداي آبشار آسماني
بروي بغض گلها مي نشيني
دلم را در كنارت مي نشاني
ة
بدنبال ترنم هاي چشمت
دوباره گفتگو دارد دل من
ملايم چون صداي پاي چشمت
هواي جستجو دارد دل من
ة
تمام جبهه ها بوي تو دارند
پلاكت را كجا آويختي تو
كجا آيينه هايت رهسپارند
كجا با آسمان آميختي تو
ة
تو روزي آمدي من گل سرودم
و رو كردي زتنهايي نكردم
چنان در حيرت چشم تو بودم
نگاهت را شناسايي نكردم
ة
دو سمتت آسمان ها غرق ياسند
تو اي ماه آمدي آرام خفتي
اگرچه عرشيانت مي شناسند
در آغوش زمين گمنام خفتي
ة
شدي همسايه ي خوب شقايق
نسيم آيد زگلگون جامه هايت
براي عشق اي گمنام عاشق
چفيه مانده با خون نامه هايت
ة
به شوق خاطرات جاري تو
تورق مي كنم آيينه ها را
به دريا مي برم با ياري تو
زلال چشمه سار سينه ها را
ث ث
محمود تاري

|
| | |