روزنامه جمهوري اسلامي 29/04/1384 صفحه كتاب و كتابخواني
انقلاب فرهنگي در دانشگاههاي ايران




كتاب « انقلاب فرهنگي در دانشگاههاي ايران » را محمد شرف زاده بر در نوشته و پژوهشكده امام خميني (س ) و انقلاب اسلامي آن را در 355 صفحه منتشر كرده است . در بخشي از اين كتاب درباره وضعيت علوم انساني در نظام دانشگاهي قبل از پيروزي انقلاب اسلامي چنين نوشته شده است :
علوم انساني نامي است كه به رشته اي ازمعارف بشري اطلاق مي شود. اين رشته همانند علوم طبيعي با روش تجربي به مطالعه انسان مي پردازد به همين دليل , علوم انساني , مترادف با انسان شناسي تجربي است و به هيچ وجه با انسان شناسي به معناي اعم , مترادف و هم معنا نيست علوم انساني تجربه پذير و تكرارپذيرند براي مثال , اگر در علوم تجربي رابطه اي ميان دو پديده اجتماعي ادعا شد اين رويكرد كاملا با آزمون پذيري تجربي اثبات يا ابطال مي پذيرد. مقصود از علوم انساني , دانش هايي است كه با استفاده از روش تجربي درصدد شناخت رفتار انسان ها و كشف قوانين حاكم بر اين رفتارهاست . پس اكنون به دليل گستردگي و تنوع و تعدد رشته ها در علوم انساني , مناسب است به طور اجمالي , فلسفه تدوين و كلا وضعيت حاكم بر برخي از رشته هاي علوم انساني كه بار ايدئولوژيكي و فرهنگي نيز دارند , مورد مداقه قرارگيرد.
رشته علوم سياسي
فلسفه و زيربناي اين رشته بر مبناي ديدگاه هاي علما و متفكران يوناني و رم باستان بوده است . مبناي علوم سياسي را از ديدگاه افلاطون و ارسطو كه ـ انسان حيواني سياسي است ـ مي داند و سپس بررسي سير تحولي نظام هاي متفاوت سياسي را دنبال مي كند. به عنوان آخرين دستاورد نظام سياسي در جهان توجيه و تفسير سياسي رژيم وابسته بر مبناي حزب واحد و فراگير رستاخيز با فلسفه و ايدئولوژي مدون معرفي مي نمود. در اين مسير تحولات , چيزي كه مطرح نيست انسان است ; زيرا انسان بازيچه اي دردست غرايز سياسي خود (به گفته افلاطون ) است , كه بالنهايه تبلور اين غريزه در سيستم غربي شاهنشاهي با فلسفه و ايدئولوژي به اصطلاح مدون است و دانشجوي مطلوب , دانشجويي است كه بتواند بخوبي از عهده وظايف محوله در وزارت امور خارجه رژيم شاه برآيد و بتواند به نيكي , دين خود را به نظام ادا كند.
به طور كلي تاسيس دانشگاه تهران تحولي اساسي در نظام آموزش عالي بوده است , اما به دليل نداشتن تجربه و كادر كافي آموزشي و عوامل كمي و كيفي ديگر. مديريت دانشگاه از همان ابتداي تاسيس , روزبه روز به اساس و اصول آموزش غربي توجه بيشتر كرد. اساسا حيات موسسات آموزشي بويژه مراكز آموزشي عالي در مقطعي از زمان به وجود مي آمده كه حكومت ها مي خواسته اند از اين موسسات به صورت ابزاري و به مثابه وسيله تثبيت حاكميت خود يا رفع اضطراري نياز به نيروهاي متخصص آموزش ديده و احتمالا به منظور تظاهر به وجود نوعي توسعه يافتگي استفاده كنند. از اين رو , رشد علوم دانشگاهي در ايران . كمتر از چارچوب مصالح حكومتي فراتر رفت , درحالي كه سرشت انتقادي علم سياسي مي بايست اين رشته را در جهت آموزش انتقادي جامعه و سياست سوق دهد. از طرف ديگر , دانشكده حقوق و علوم سياسي و موسسات وابسته به آن در بدو تاسيس عمده ترين كار خود را تعليم حقوقدانان و سياستمداران براي رفع نيازمندي هاي سازمان هاي دولتي و غيردولتي مي دانستند درحالي كه , شيوه فراگيري و روش تحصيلي به طريقي بود كه نمي توانست اين اهداف را تامين نمايد; بدين معنا كه ذهن دانش پژوهان با مجموعه اي از مطالب حفظ كردني انباشته مي شد و همانند نظام آموزشي دبيرستاني , دانشجو هيچ گاه فرصت خلاقيت و قابليت ابداع و تفكر علمي را نمي يافت و نيز ساختار سازماني و آموزشي متاثر از اوضاع سياسي كشور به ناهماهنگي و تضاد دروني مبتلا بود , به همين علت كمتر توانست در جهت اهداف علمي آموزشي كه عمدتا رفع نياز پرسنلي دستگاه هاي مختلف دولتي و سازمان هاي غيردولتي بود , قرار گيرد به هر حال , وضعيت آموزشي به صورتي بود كه دانشجو نه فرصت كافي براي شناخت دقيق مباحث حقوقي را داشت و نه در زمينه علوم سياسي به تحليل مسائل سياسي قادر بود.
در نتيجه , دانشجويان رشته سياسي از پيشرفت ها و تحولات سياسي و اجتماعي و اوضاع داخلي و بين المللي چندان باخبر نبودند و بين آنچه دانشجوي رشته سياسي مي آموخت با آنچه در عمل به آن نياز داشت فاصله زيادي بود. علم سياسي بدون توجه كافي به عمق مسائل و ارتباط آنها با اجتماع و انطباق آنها با نيازهاي جامعه آموزش داده مي شد.
محمد باوي اين دور ماندن علم سياسي را از واقعيات و تحولات سياسي در ساحت دولت و جامعه ايراني « انزواي سياسي ـ اجتماعي » علم سياسي نام نهاده است و عوامل گوناگوني را در پديد آمدن چنين وضعيتي موثر دانسته است كه از ميان آنها بيشتر از هرچيز به نقش حاكميت خودكامگي سياسي و نبود فضاي مباحثه و نقادي از يك سو و غلبه غرب گرايي بر اغلب سياست پژوهان ايراني و بي توجهي آنان به تاريخ و فرهنگ جامعه ايراني از سوي ديگر مي داند.
به هر حال , سلطه نظام آموزش فرانسوي غلبه رويكرد حقوقي را در مطالعه پديده هاي سياسي را موجب شده بود. به همين دليل , حتي پس از شهريور 1320 و در فضاي باز سال هاي 1320 تا 1332 تلاش نظري چشمگيري براي كاستن از روح محافظه كارانه حاكم بر علم سياست انجام نگرفت . پس از كودتاي 28 مرداد 1332 , دوران تازه اي از سلطه نظام سياسي خود كامه در ايران معاصر آغاز شد و سياست پژوهان ايراني از تحليل مسائل سياسي روز , به حوزه ترجمه آثار خارجي در زمينه تاريخ اجتماعي و سياسي ايران و نيز تاريخ ملل بزرگ و روابط بين الملل رانده شدند. با بازگشت تعداد بيشتري از دانش آموختگان علم سياست از غرب , بي علاقه گي نسبت به شناخت تاثير ميراث فرهنگ اسلامي بر فرهنگ و تاريخ جامعه ايراني , ويژگي عمده علم سياست شد.
از مشكلات تدريس و تحصيل علم سياست در ايران . رسمي و حكومتي بودن آن بوده است . فضاي سياسي بسته و نقدناپذيري كه در 10 سال آخر سلطنت رضاشاه و 25 سال آخر سلطنت محمدرضا شاه بر جامعه حاكم بود از حضور علماي علم سياست در صحنه سياسي و ورود تحليل گران و سياست پژوهان به عرصه مباحثات سياست و حكومت مانع مي شد مگر اينكه در تاييد و توجيه اقدامات نظام سياسي حاكم باشد.
حميد عنايت درباره نبود سنت سالم سياسي كه از حاكميت طولاني دولت هاي مطلقه ناشي بوده است مي نويسد : « عوامل تضعيف علوم سياسي , هرچه باشند از يك عامل كلي و بنيادي كه در ايران معاصر به چشم مي خورد به شمار مي روند. اين عامل همانا نبودن سنت مباحثه سياسي است به صورتي آزاد و در عين حال مقرون به مسئوليت . اين عامل منفي صرف نظر از موجباتش , يك مانع اصلي در راه رشد علوم سياسي ايران بوده است .
از مسائل جالب توجه ديگر اينكه برنامه آموزشي و محتواي درسي علم سياسي در تئوري و عمل . 20 تا 30 سال نسبت به پيشرفت هاي پژوهشي و آموزشي جامعه بشري عقب مانده بود , بنابراين , مطالب و موضوعاتي كه تدريس مي شد حتي به درد زمان تدريس هم نمي خورد چه رشد براي دانشجويي كه مي خواست اطلاعات فراگرفته را پس از فارغ التحصيل شدن در محيط سياسي و اجتماعي و اقتصادي جامعه در حال دگرگوني ايران به كار گيرد.
به سبب نظارت مستقيم و غيرمستقيم حكومت بر مراكز آموزشي و به دليل تاثير فرهنگ حاكم , فرهنگ سكوت , احتياط و محافظه كاري وحشت آميزي بر تعليمات و تحقيقات رشته سياسي حكم فرما بود. مثلا در درس تاريخ ديپلماسي , معمولا بحث ها به مسائل اروپاي سده هاي 17 , 18 و احيانا 19 و از همان ديدگاه محققان و مولفان فرانسوي محدود مي شد . استادان بيشتر علاقه مند به تدريس دروس تاريخي بودند , نه با متدولوژي علمي آشنايي كافي داشتند و نه اصول عقلي را به كار مي گرفتند. برخلاف نظام آموزشي دستگاه هاي اروپا , جهت عمده نظام آموزشي رشته سياسي آشنايي با محيط خارجي بود , نه محيط داخلي . فارغ التحصيل رشته سياسي چگونگي تاسيس ايالات متحده آمريكا را بخوبي مي دانست و از حقوق و سازمان هاي بين المللي نيز تا حدودي مطلع بود ولي از تاريخ سياسي ـ اجتماعي ايران , نقش مذهب , حكومت نخبگان و اهميت نفت و تاثير آن بر تحولات اجتماعي و اقتصادي جامعه اطلاعي در شان يك ايراني و دانشجوي علم سياسي اطلاع نداشت . فارغ التحصيل رشته سياسي با انديشه هاي افلاطون و سقراط و ماركس و هگل و فوئرباخ آشنايي بيشتري داست تا انديشه هاي سياسي ابونصر فارابي يا غزالي يا خواجه نظام الملك .
به طور كلي , با آنكه دانشگاه تهران و دانشگاه ملي به لحاظ سابقه آموزشي از مهمترين و منظم ترين موسسات مملكتي بودند , به جهاتي كه به آنها اشاره شد , نتوانستند در آموزش و پژوهش براي كشوري كه در گذشته يكي از كانون هاي بزرگ علم و معرفت بود كارنامه مثبتي ارائه دهند و اين تنها بر اثر فقدان بنيان فلسفي در نحوه تفكر حقوقي و سياسي يا (وجود بنيان فلسفي غلط در نحوه تفكر حقوقي و سياسي ) و نيز از نبود سنت سالم سياسي در جامعه ناشي بوده است .
لازم به ذكر است بسياري از مطالبي كه علوم سياسي تحت عنوان نارسايي هاي اين رشته در نظام دانشگاهي قبل از سال هاي 1359 , 1357 بدان اشاره كرديم درباره آن دسته از رشته هاي علوم انساني كه وابستگي فكري بيشتري به غرب داشتند و اساسا محتواي آنها از خارج تغذيه مي شد صادق است . به اين ترتيب , براي جلوگيري از اطاله كلام به طور مختصر و اجمال درباره چند رشته ديگر نيز به تناسب وابستگي به غرب و تغذيه فكري از آنجا , توضيحاتي ارائه مي شود.
رشته جامعه شناسي
اين رشته از فريب دهنده ترين رشته هاي موجود در نظام غربي شاهنشاهي حاكم بر دانشگاه بود كه بسياري از محصلان ممتاز دبيرستان ها را شيفته خود كرده بود , اما فلسفه و رسالت اين رشته را در يك كلام و به زبان عوام « جنگ زرگري » مي توان ناميد; بدين معني كه اين رشته مخلوطي بود از ديدگاه هاي ماركسيسم دولتي و جامعه شناسي به سبك سرمايه داري كه هيچ گونه جهت گيري مشخصي نداشت و فقط سعي در القاي بعضي تعريفات از جامعه و انسان و خانواده داشت كه در نهايت , در اين جنگ زرگري هر كدام از اين ديدگاه ها(ماركسيستي يا سرمايه داري ) كه در ذهن دانشجو نقش مي بست برنده اصلي رژيم بود و اگر هيچ كدام نقش نمي بست او را به نوعي شك و سردرگمي و در نهايت به سوي فلسفه اي جديد كه در نظام ايراني , غربي حاكم بود سوق مي داد كه در اين حالت بازهم برنده اصلي رژيم وابسته بود.
به هرحال , بسياري از تحصيلكردگان ايراني نه تنها نسبت به ميراث اسلامي خود بيگانه بودند بلكه برخي از آنها , تحقيق درباره آن را كاري « بيهوده و فصل فروشانه و وسيله انحراف از عقايد مناسب دنياي مدرن » مي دانستند. وجه ديگر اين بي علاقه گي , بي توجهي به شناخت تاريخ و فرهنگ و انديشه سياسي در جامعه خودي بود.
جامعه شناسي از بدو توسعه در ايران دو ديدگاه كلي مسلط داشت . از سويي , با اثبات گرايي آميخته شده بود و از سوي ديگر , با بينش ماركسيستي , جامعه شناسان اثباتي و ماركسيست با نفي دين و مرام هاي فكري فلسفي در جهت جايگزيني جامعه شناسي به جاي دين و فلسفه برآمده و نقش ايدئولوژيك به عهده داشتند. در ارتباط روشنفكران عصر جديد با مسائل ايران . ضرورت توسعه انديشه جامعه شناسي آلترناتيوي در مقابل اسلام مطرح شده است و توسعه آن در برخي سطوح با اين تامل همراه بوده است . با اين طرز تلقي جامعه شناسي در ايران در جهت نقض و رد بسياري از عناصر نظام اجتماعي ايراني از قبيل سنت هاي ديني ـ اجتماعي و مبادي فكري استفاده شد و رسالت جامعه شناسي و جامعه شناسان در نفي يا دست كم ناديده انگاشتن مذهب و باورهاي مذهبي بوده است .
در ارتباط غرب با ايران , علوم اجتماعي و انساني امكاني مناسب در همنوايي با غرب باشد , ظاهرا زبان واحد بين روشنفكران ايراني و غربي , گفت وگو را امكان پذير ساخت و در نهايت , رفت و آمد و اشاعه فرهنگ غرب ممكن شد. جامعه شناسي توانست عامل انتقال انديشه هاي متفكران غرب باشد.
تحليل هاي ارائه شده در ايران با آنچه ماركس وبر , پارسونز و ديگران درباره جهان ارائه مي دادند متفاوت نبود , بلكه همه آنها در يك مسير حركت مي كردند. در اين صورت , جامعه شناسي وسيله اي براي تحقق جهاني پنداشتن فرهنگ و معارف غربي شد چرا كه جامعه شناسي در كشور ما , علمي وارداتي بوده يعني هيچ نوع سنخيتي با فرهنگ ما , گذشته ما و طرز فكر ما نداشته است .
در ايران , جامعه شناسي مفهومي تازه و تقريبا " ناشناخته بوده است . از نظر ضوابط حرفه اي تعداد كساني كه در اين فن متخصص بوده , بسيار ناچيز و زيربناي تفكرات جامعه شناسي اين عده در دانشگاه هاي غربي پي ريزي شده ; از اين رو , كمتر مسائل را از ديدگاه ويژگي هاي عيني و ذهني جامعه ايران مطرح مي كرده اند. اغلب منابع جامعه شناسي به اصطلاح ترجمه هاي متون غربي بوده است و كمتر اثري وجود داشت كه اصالت ملي داشته باشد. به زبان ديگر , اينان اكثرا افكار غربي را به دانشجويان ايراني معرفي مي كرده اند.
اساسا محتواي غالب طرح ها و برنامه ها با مطالب و موضوعات غربي پوشش داده مي شد براي نمونه , محتواي برنامه هاي علوم اجتماعي , غالبا از تئوري هاي منسوخ شده غربي تشكيل شده بود.
همان گونه كه اشاره شد بعد آموزشي , يعني محتواي كتب و پيام رشته جامعه شناسي در بردارنده تفكرات القايي بيگانگان و متناسب با اوضاع اجتماعي و فرهنگي و به طور كلي نيازهاي غرب بوده و با همين كيفيت و بدون تناسب وهماهنگي , با اوضاع اجتماعي و فرهنگي ايران , به دانشجويان ايراني عرضه مي شد.
نكته ديگر قابل توجه , بعد پژوهشي اين رشته است , اگر به بنيانگذاران اين رشته ازجمله غلامحسين صديقي بنگريم ايشان به توانايي در انجام تحقيقات اجتماعي كمتر توجه مي كرد و تاثير او كه در حوزه جامعه شناسي پيشكسوت بود در انتخاب استاد و نحوه به كارگيري آنها به عنوان معلم قابل توجه است .
صديقي از جامعه شناسان نسل اول ايراني است و ديدگاه هاي او به همراه ديگر افراد نسل اول و نيز نسل دوم جامعه شناسان ايراني , تقريبا به هم نزديك است . اروپا محوري , ديدگاه اثباتي , ميل به تدريس تا تحقيق , بي توجهي به مسائل جاري در جامعه , عدم تحرك در عمل و نظر از ويژگي هاي اين افراد است . آنچه از ميان همه صفات فوق تا حدود بسياري در علم جامعه شناسي موجب نارسايي شده است . شيخوخيت گرايي يك سنت اداري ـ مديريتي و علمي رايج ميان جامعه شناسان نسل اول و دوم است . جامعه شناسان نسل سوم مي كوشند بدون اينكه تفسير و درك درستي از نقش افراد بويژه , نسل اول جامعه شناسي در ايران داشته باشند آنها را مقدس نمايند. اين نوع نگاه در ميان همه اين افراد نسبت به غلامحسين صديقي كه بيشتر سياستمدار بود تا جامعه شناس , وجود دارد. ولي كمتر فردي كوشيده است تا نقش او و ديگر افراد را بررسي كند كه جامعه شناسي را به موقعيت بهتري مي توانستند ارتقا و كارهايي براي استقرار درست اين رشته علمي انجام دهند كه يا از انجام دادن آنها عاجز بوده اند يا عرصه سياست را برعرصه علم ترجيح داده اند. شايد هم در سطح كلان جو فرهنگي و فشار سياسي , مانع رشد و نهادمندي جامعه شناسي در ايران و پيوند آن با جامعه بوده است . به هرحال , تا قبل از انقلاب اسلامي , پژوهش اجتماعي در ايران مانند ديگر كشورهاي پيراموني , موانع و مشكلات مخصوص به خود را داشته است كه يكي از مهمترين آنها احتياط سياسي بود. « احتياط سياسي » در زمينه علوم اجتماعي , نوعي بيماري علمي است و حضور چنين آسيبي , از پديدايي جو سالم و كاراي علمي جلوگيري مي كند. اين پديده مخرب , بر پژوهش هاي اجتماعي آن زمان سايه افكنده و جامعه را به مشكل علمي عمده اي دچار كرده بود. البته در اين دوران . عده اي با ديدگاهي انتقادي مسائل را بررسي مي كردند و ناگفته پيداست كه حاصل پژوهش هاي آنها خوشايند رژيم استبدادي حاكم نبود چرا كه اينگونه پژوهش ها , ماهيت و موقعيت رژيم را به زير سئوال مي برد. در نتيجه , گزارش هاي چنين پژوهش هايي بسختي منتشر مي شد. گروهي ديگر از محققان , مي كوشيدند كه با پذيرش چارچوب اصلي اجتماعي و فرآيندهاي توسعه آن در رژيم گذشته , مشكلات و مسائل اجتماعي موجود را پي گيري و در چارچوب نظام موجود , پيشنهادهايي براي اصلاح جامعه عرضه كنند. از آنجا كه اين گونه پژوهش ها جنبه انتقادي محدودي داشتند تحمل نتايج آنها براي رژيم آسان تر بود. به همين دليل , بيشتر تحقيقات آن دوره به همين سبك و سياق اجرا مي شد و نتايج آنها نيز انتشار مي يافت .
به طور كلي دو نوع گرايش عمده در جامعه شناسي پيش از انقلاب اسلامي بوده است . گرايش اول جامعه شناسي « آكادميك » است كه براساس حساسيت هاي دانشگاهي صرفا مسائل خاصي را بررسي مي كردند , درحالي كه گرايش دوم , جامعه شناسي غيرحرفه اي و غيررسمي , در جهت بررسي مسائل واقعي جامعه از قبيل فقر , بيكاري , طلاق , انقلاب , وابستگي و امثال آنها بود. بينش انتقادي كه عموما در دانشگاه به چشم مي خورد به گرايش هايي ماركسيستي , تقابلي و اسلامي سرايت كرده و آنها را به موضع گيري واداشته بود. از اين رو , با وجود اينكه گرايش انتقادي (جامعه شناسي غيررسمي ) در جهت نقد موقعيت جامعه شناسي رسمي بود ولي گرايش هاي متعددي را نيز به همراه داشت كه در چگونگي روند آن اتفاق نظر وجود نداشت . گرايش انتقادي به رشته هاي ديگر علوم اجتماعي از قبيل اقتصاد , علم سياست , روان شناسي , تاريخ و مديريت وارد شده بود و در نهايت حوزه وسيعي را دربرگرفت . اين انتقادات به دو موضوع مربوط بود : 1 ـ به سازمان تشكيلات جامعه شناسي كه مشتمل بر شخصيت , سابقه و عدم توان كافي در جامعه شناسان براي همسويي با جامعه بود; 2 ـ به محتواي جامعه شناسي , اين انتقادات از ناتواني جامعه شناسي در تحليل مسائل و مشكلات جامعه ايران حكايت داشت . از طرفي , جامعه شناسي در ايران اصول و مفاهيمش با فرهنگ و ساختار جامعه مطابقت نيافته و برعكس در جهت مقابله با آن برآمده بود.
از سوي ديگر , گفت وگوي بين حوزه ديني , روشنفكري و سياسي زمينه اصلي در شكل گيري تفكر اجتماعي خارج از حوزه رسمي جامعه شناسي در اين دوره بوده است . روشنفكران مذهبي چون شريعتي و مطهري از يك طرف و روشنفكران ماركسيست چون آريان پور و طبري از طرف ديگر , روشنفكران مستقل هم چون جلال آل احمد و جامعه شناساني چون احسان نراقي و يارانش فضاي ناخواسته گفت وگوي جامعه شناسانه خارج از دانشگاه را فراهم كردند. در اين فضا. بسياري از مباحث كه در داخل دانشگاه امكان بررسي نداشت با دقت هرچه بيشتر بررسي شد : 1 ـ مسئله جوانان ; 2 ـ بحران اجتماعي و سياسي ; 3 ـ آينده جامعه , دولت , حاكميت و فرهنگ ; 4 ـ غرب و روند غرب زدگي ; 5 ـ استبداد و دموكراسي ; 6 ـ آسيب شناسي توسعه اجتماعي ـ اقتصادي .
روشنفكراني كه در اين حوزه وارد شده بودند به طور آشكار يا ضمني از تغيير در ساختار اجتماعي سياسي جامعه ايران در قالب « نظريه انقلاب » يا « اصلاح اجتماعي » بحث كرده اند. بيشتر آنها در مقابل اين سوال كه چه بايد كرد قرار گرفته و ديدگاه هايي را مطرح كرده اند. بيشتر كتاب هاي شريعتي , مطهري , آل احمد را در حوزه تفكر اجتماعي اسلامي مي توان بر اين اساس مطرح و بررسي كرد.
خلاصه آنكه , جامعه شناسي با حسن نيت و علاقه خاص بانيان آن در ايران پايه گذاري شد , اما در سال هاي بعد , بي برنامه و بدون در نظرگرفتن نيازها و خواسته هاي اجتماعي و فرهنگي جامعه ايران به صورت نامطلوبي گسترش يافت . اين گسترش نامطلوب , نه تنها نتوانست در جهت شناخت زندگي اجتماعي و دگرگوني ها و تحولات اجتماعي انجام شود و در جهت كمك به حل مسائل اجتماعي نقش قاطعي ايفا كند , بلكه بيشتر به صورت آموزش هاي نظري تجربه شده در جوامع غرب و حاصل تجربه جامعه شناسان غرب و حتي تحقيقات سطحي و رسمي درآمد.
به اين ترتيب , جامعه شناسي در ايران چهره واقعي خود را نتوانست نشان دهد و علمي ناموفق باقي ماند. به خاطر همين مسائل , جامعه شناسي پس از انقلاب اسلامي و انقلاب فرهنگي از طرف اكثر گروه ها نقد شد و بحث هاي زيادي در زمينه ضرورت وجودي و آموزش هاي نظري و تحقيقي آن در گرفت و سعي بر اين بوده است تا جامعه شناسي در خدمت جامعه و مردم انقلابي باشد.
رشته علوم تربيتي
موضوع مورد بحث اين رشته انسان است فلسفه و زيربناي آن انسان گرايي است و انسان محوري , آن هم از نوع غربي آن . پس آنچه مهم است انسان است و اينكه انسان زنده است و موجود , بايد زيست كند انسان را هاله اي از انواع و اقسام غرايز به خود گرفته است , محيط بر آن اثر مي گذارد و او را تبديل به انساني گاه طبيعي و زماني نابهنجار مي كند , نتيجه اينكه انسان طبيعي بايد بسوزد و بسازد.
آنچه در بالا گفته شد ريشه و اساس درس در رشته روان شناسي ( علوم تربيتي ) حاكم بر دانشگاه ها بود. اين رشته مي كوشيد انسان را به گونه اي معرفي كند كه موجودي است زنده كه تابع و دربند غرايز خود است . رسالت روان شناسي غربي اين است كه انسان هاي نابهنجار را تبديل به انسان هاي طبيعي نمايد كه منظور آن انسان هايي است كه بتوانند خود را با محيط تطبيق دهند , چرا كه عامل نابهنجاري انسان ها محيط است , و روان شناس به فرد نابهنجار توصيه مي كند كه خود را با محيط تطبيق دهد و زندگي خود را شيرين و لذت بخش نمايد و از اينكه زنده است و زيست مي كند لذت ببرد.
اساسا مسئولان امر به هدف هاي تربيتي , به روش هاي اساسي در آموزش , برنامه هاي آموزشي و اينكه آموزش عالي بايد نظامي باشد كه با كل جامعه هماهنگ باشد , توجه نمي كردند.
رشته مديريت
به طور خلاصه رسالت و فلسفه حاكم بر اين رشته توجيه نظام مديريتي غربي حاكم بر كشور بود و اينكه ثابت كند كه در هر نظامي بايد مدير و متخصص در راس امور باشد و ديگران ولو اينكه افراد بسيار خوبي هم باشند حق مداخله در مديريت و سازمان هاي اداره كننده را ندارند.
رشد رشته علوم سياسي در رژيم پهلوي در چارچوب مصالح حكومتي قرار داشت و عمده ترين كار دانشكده هاي حقوق و علوم سياسي تربيت حقوقدانان و سياستمداراني براي رفع نيازهاي دولتي بود
در دوره پيش از انقلاب , بسياري از تحصيل كردگان ايراني , نه تنها نسبت به ميراث اسلامي خود بيگانه بودند بلكه برخي از آن ها , تحقيق درباره ميراث اسلامي را كار بيهوده تلقي مي كردند. در اين زمان , رشته جامعه شناسي وسيله اي براي گسترش فرهنگ غربي بود
در زمان رژيم شاه , انسان محوري , بنياد رشته علوم تربيتي بود و در رشته مديريت نيز فلسفه حاكم بر اين رشته , توجيه نظام مديريت غربي بود