
سبز سرخ
پنجاه و دومين شماره از نشريه « سبز سرخ » ويژه نامه كنگره بزرگداشت
سرداران و چهارده هزار شهيد استانهاي مازندران وگلستان منتشر در پيش
خوان روزنامه فروشي ها قرار گرفت .

امام , رزمندگان و فرهنگ شهادت ـ خرمشهر تجلي مقاومت مردمي ـ
تعجب نكنيد! پنج دختر رزمنده از يك خانواده ـ جهادگران , آبادگران جنگ
بودند ـ سوم شهريور 84 , يادواره سرداران و شهداي بابلسر ـ حتي اگر هيچ
كس نماند ما مي مانيم ـ حيرتكده اي بنام جنگ ـ شيرزنان استشهادي در
فلسطين ـ برگي از آسمان ـ يا اعزام يا اعدام ـ ماجراي خنده دار سوت
خمپاره ـ مي خواهم از تو بگويم و مصاحبه با يك هنرمند , عناوين مطالب
مهم اين شماره از سبز سرخ بود.
اميد انقلاب
سيصد و پنجاه و ششمين شماره نشريه « اميد انقلاب » ماهنامه فرهنگي ,
اجتماعي , سياسي نيروي مقاومت بسيج منتشر شد.
تمام عشق ـ شيران بيشه ـ گزارش اجمالي از اولين جشنواره رسانه ها
در آزادسازي خرمشهر ـ دردمندي و انديشمندي ـ اجتهاد انقلابي ـ با
آقاي مهندس ـ شيوه هاي تاريخ نگاري معاصر ـ تولدي ديگر ـ ستاره هاي
كاغذي ـ مانكن هاي خوشگل ـ سايت ها در كمين ـ شب كنكور ـ دختران
فراري ـ بابا يه ذره تحويل ـ انجام تكليف , پيروزي يا شكست ـ عمليات
لاون ـ يكي بود يكي نبود ـ بخوان به نام برادر ـ صبح تعطيلات ـ بسيجي
يعني .... و پنهان و پيدا عناوين مهم اين شماره از « اميد انقلاب » بود كه در
پيش خوان روزنامه فروشي ها قرار گرفت .

|
چزابه
|

گزارشي از برگزاري جلسه نقد و بررسي كتاب « چزابه » ; نوشته « سردار
فتح الله جعفري »
اشاره : هزار دفتر غمنامه , هزار دفتر عشق , هزار دفتر شور و حماسه
مي خوانم , از گلوي آلاله هاي خونين , از نگاه زخمي خورشيد , از چشم هاي
بت آلود زمين و از آوازهاي شوريده چزابه . مي روم , مي روم تا به خلوتگه
خورشيد , تا به سرچشم نور و تا تپه هاي الله اكبر , و در اين راه , هر قدمي
خاك و خشت و ديوار ودرخت , به صورت جلي , حكايت شگفت مردان
خدا را مي خوانند.
سنگ ريزه ها زبان باز كرده اند , و رازهاي خاكي پوشان آسماني را از
ضمير خاك باز مي گويند , ترانه شور و شيدايي , حماسه خون و آهن و آتش ,
مي روم , مي روم اما حكايت همچنان باقي است .
با اين مقدمه مي پردازيم به پنجاه و چهارمين جلسه نقد و برسي كتب
دفاع مقدس كه اختصاص يافته بود به كتاب « چزابه » خاطرات سردار
سرتيپ پاسدار فتح الله جعفري كه به قلم خود ايشان تدوين شده بود.
در ابتداي نشست احمد دهقان كه مديريت جلسه را نيز بر عهده داشت
ضمن اشاره به اهميت نگاه به تاريخ در كشورهاي پيشرفته , افزود : در
كشورهاي پيشرفته براي ثبت و ضبط تاريخ اهميت فوق العاده اي قائلند. به
عنوان نمونه ارتش آمريكا با گذشت چندين سال كه از تاريخ جنگشان
مي گذرد هنوز به سربازاني كه خاطرات خود را منتشر كنند , جايزه مي دهد و
يا يك نويسنده مشهور فرانسوي به نام « ژيك پرو » به كساني كه از ناگفته هاي
جنگ جهاني دوم چيزي بنويسد جايزه مي دهد و اين در حالي است كه 50
سال از آن زمان مي گذرد.
و اما بيائيم در كشور خودمان , براستي ما براي ثبت و ضبط خاطرات
جنگ چه كرده ايم در حال حاضر ما از خاطرات افراد بسيجي و سرباز
حدود 700 جلد كتاب داريم اما متاسفانه فرماندهان جنگ به عنوان
اصلي ترين عناصر جنگ كمتر به بازگويي و انتشار خاطراتشان اقدام كرده اند
كه در آينده اين موضوع ما را با مشكل مواجه خواهد كرد.
فتح الله جعفري همان طور كه در ابتداي كتاب , ناشر در موردش توضيح
مي دهد كسي است كه از ابتدا فرماندهي زرهي سپاه را به عهده گرفت . وي
ابتدا با 8 دستگاه تانك به اين كار اقدام كرد ولي بعد از گذشت چند ماه يعني
مورخ 1361,2,9 در عمليات بيت المقدس 400 دستگاه تانك را از روي
پل كارون عبور داد. چزابه اولين قسمت از مجموعه خاطرات اوست .
و اما از نقاط مثبت كار نثر روان و لطيف آن است . در اكثر كتابهايي كه
فرماندهان مي نويسند لحن خشك و نظامي است ولي در اين كار هيچ
خشكي اي نمي بينيم و سعي شده خاطرات به صورت شيوا و روان نگاشته
شود. فتح الله جعفري در تمامي قسمت هاي كتاب سعي كرده كه از جزئيات
فرار نكند و در جاي جاي كتاب و بيان وقايع و خاطرات مي بينيم اين نكته
كاملا رعايت شد است .
سپس جميله جان قربان با اشاره به اهميت در نظر گرفتن سليقه و سطح
عموم اظهار داشت : در اين كتاب اطلاعات خوبي داده شده است . اما اي
كاش اطلاعات خشك نظامي با كمي لطافت و احساس عاطفي عجين مي شد
تا براي عموم ملموس باشد وهمگان بتوانند از آن لذت برده و استفاده كنند.
در مورد نويسنده هم بايد بگويم اطلاعات كاملي نداريم . چرا در مورد
خانواده اش صحبتي به ميان نمي آيد ما نمي دانيم به عنوان خواننده او در چه
خانواده اي زندگي مي كرده و خانواده اش در چه سطحي بودند چه حال و
هوايي داشتند و ...سئوالاتي از اين دست . بهتر بود در مورد اين موضوع هم
كار مي كرد هر چند كه ما از فتح الله جعفري توقع نويسنده بودن را نداريم
ولي پرداختن به اين دو مورد لازم و ضروري بود تا كتاب جذاب تر شود.
در ادامه جلسه علي گوديني با اشاره به اينكه خاطره بايد با جزئيات
كامل نقل شود و اگر با كليات باشد , ارزش ندارد , گفت : انتظاراتي را كه از
خواندن كتاب داشتم برآورده نشد. در بعضي از جاها نويسنده اطلاعات
كاملي از جريان مورد اشاره اش نمي دهد. بنظر من خاطراتي از اين دست يا
بايد چاپ نشود و يا اگر مي شود , با اطلاعات كامل به چاپ برسد تا براي
خواننده عامي جذاب باشد و نكته مبهمي ذهن او را آزار ندهد.
سپس سرهنگ ستاد عبدالله رفيعي , ضمن تاكيد بر برخي نكات گنگ و
مبهم كتاب اظهار داشت : در صفحه 19 كتاب سطر چهارم اشاره كرده به
گردان نظامي اما از چگونگي آن صحبتي به ميان نيامده و مشخص نكرده
كدام گردان منظور نظر نويسنده است . و يا از اسكورپين كه يك تانك سبك
است به عنوان نفربر نام برده كه از لحاظ نظامي اشتباه است .
در پايان جلسه احمد دهقان با جمع بندي نظرات حاضران و تشكر از
آنان و نويسنده كتاب به ويژگي هاي منحصر به فرد كتاب اشاره كرد و اذعان
داشت : نثر روان كتاب يكي از نقاط مثبت كتاب است با اينكه يك فرد نظامي
آن را نگاشته اما بسيار لطيف و روان و شيوا بيان شده و برخلاف تاثيرهايي
كه از افراد نظامي مي خوانيم , چگونگي شكل گيري ستاد جنگ و چگونگي
هدايت آن از ديگر مواردي است كه در اين كتاب به آن اشاره شده و يكي از
ويژگي هاي مهم آن به شمار مي رود و در پايان استفاده از عكس ها , پانويس ها
و پيوست ها به قوت و به پربار بودن كتاب افزوده , من اعتقاد دارم استفاده از
اين عناصر براي نگارش كتاب آن هم از زبان فرمانده بسيار مهم و لازم است ,
چرا كه خاطرات يك بسيجي نيست كه فقط چادرش را ببيند. او يك فرمانده
است و بايد به جاهاي ديگر هم دلالت كند.
تهيه و تنظيم : فيروزه محمد حسيني
علي گوديني : انتظاراتي را كه از خواندن كتاب داشتم
برآورده شد. در بعضي از جاها نويسنده اطلاعات كاملي از
جريان مورد اشاره اش نمي دهد
سرهنگ ستاد عبدالله رفيعي : نويسنده از اسكورپين كه يك
تانك سبك است به عنوان نفربر نام برده كه از لحاظ نظامي
اشتباه است

داستان كوتاه
|

تفحص
تقديم به شهداي هشت سال دفاع مقدس و يادگاران جبهه
نزديك چادرها از روي عينك دور مشكيت نگاهي به ته خاكريز مي كني ,
برادران بسيجي چون نقطه اي به چشم مي آيند. جلوتر مي روي , آسفالت را
كه مي گذراني عصاي فلزيت توي خاكها فرو مي رود. عصا را بيرون مي كشي
شلوار تا نيمه تا خورده ات در نسيم پيچ و تاب مي خورد , نمي خواهي بروز
بدهي كه چقدر ناراحتي از اينكه چهار روزه توي خرمشهري اما هيچ اتفاق
تازه اي نيفتاده . دريغ از يك پلاك يا حتي ...
جلوتر كه مي روي برادران بسيجي را بهتر مي بيني , با لباسهاي خاكي
رنگ كه هر كدام يك چفيه انداخته اند دور گردنشان نزديك تر مي شوي . ته
دلت مي گويي آخر چرا آمدم من , اصلا آيا لياقت داشتم
جلوتر مي روي . بي حوصله , رمقي نداري . شانه هايت سنگين شده .
موهاي لختت پر خاك چسبيده به سرت لبهاي با رور گوشتيت را خيس
مي كني بعد نگاهي به پسر عكاس مشهدي مي اندازي كه با ذوق و شوق دور
بيني كه بند بلندي دارد را توي گردنش انداخته , بعد تند تند عكس مي گيرد.
گاهي مي شنيد , گاهي بلند مي شود , گاهي خم مي شود , گاهي راست , نگاهش
مي كني بعد مي گويي كاش من هم ... كه سيد علي برايت دست تكان مي دهد
دستت را بلند مي كني , لبخندي كه به لب نقاشي كرده هنوز روي لبش هست .
30 سالشه هميشه توي خاكريز كانال كه بود يادته بيسيم چي بود بعضي
اوقات كه سرتان از صداي توپ و تانك دشمن خلوت مي شد با هم شروع به
خواندن مي كرديد بعد تو مي گفتي سيد علي توكه صدات قشنگتره خودت
تنها بخوان اما سيد علي مي گفت : نه دادش فقط با تو صدام قشنگ مي شه .
قناري با قناري .
نصف صورتش سوخته , يك چشمش جمع شده و بسته بود اما با همان
چشم سياه درشت ديگرش هميشه با اشاره با تو صحبت مي كند. چفيه ات را
با دست چپت دور گردنت مي كشي بعد جلوتر كه مي روي پسر عكاس با لهجه
مشهدي بهت مي گويد : داداش علي رضا , بخند بخند...
بعد توهم با بي حوصلگي نگاهش مي كني زور زوركي لبخندي مي زني اما
بعد دلت مي سوزد آرام مي گويي : ببخشيد عكست خراب شد. امشب ديگر
دلت را مي خواهي به دريا بزني , به سيد علي بگويي برويم كانال خودمان ,
آنجا كه سيد علي فكرت را مي دزدد و مي گويد : فكر كانالي بعد انگشت
حيرت به دهان مي گيري اما مي داني , كه سيد علي هميشه فكرت را
مي خواند. نزديك مي شود , بعد دستش را سايه باني مي كند روي تك چشم
بازش و به ته كوير تف داده خرمشهر نگاه مي كند بعد مي گويد : هنوز تا غروب
خيلي مانده يار علي برو بگو جيپ را بياورند , مي خواهيم برويم كانال
طلائيه . يارعلي لبخندي مي زند و لبان چروكيده اش در دهانش گم مي شود ,
بعد سيني را مي گذارد و با گوشه چفيه اش عرق پيشاني اش را خشك مي كند
و مي دود. تو نيز خوشحال به تك چشم سيد علي نگاهي مي كني و پسر
عكاس مشهدي در حالي كه دستش را روي سبزي تازه ريش هايش مي كشد
مي گويد : داداش حاجيت رم مبرن
و تو با نگاه ميشي ات به او مي فهماني , بله بله .
حالا جيپ از ميان نخلهاي سوخته مي گذرد , دكلهاي شكسته
خاطراتت زنده مي شود اما ته دلت چيز ديگريست . توي كانال مي رسيد ,
چند نفر ديگر هم با تو پياده مي شوند. بي اختيار مي روي , حال خودت
نيستي , دلت مال خرمشهره , دلت را پيدا كردي غريبه بودي , آشنا شدي .
عصايت مي افتد در دل خاكريز كانال دفن مي شود خودت هم مي افتي
خاكي خاكي مي شوي اشك توي چشمانت مي جهد , سيد علي هم مي آيد
خاطره در خاطره مي شويد زير پايت كه حسي نداري چيزي است كه پاي
ديگرت او را به تو نشان مي دهد آهن پاره اي از يك آرپيجي , آن را بو مي كني
نگاهي مي اندازي , منورها زده مي شود تو در فكري , سيم خاردارهايي كه
تكه هاي لباسهاي بچه ها روي آن است غزلهاي آرپيجي زن ديپلمه , ياد او
مي افتي به يادش بودي , محمد آرپيجي زن ; جواني كه هميشه با لهجه
شيرازي به تو مي گفت : كاكو كاكو علي رضا , و بعد تو به خنده به او مي گفتي :
كوكو نگو , كه دلم آب افته چرا نمي گويي , چرا
سيد علي دارد نگاهت مي كند چرا نمي گويي نمي گويي خواب محمد را
ديدي . چرا نمي گويي او تو را اينجا خوانده چرا نمي گويي به تو گفته تا
مادرش را از انتظار در بياوري آخر بابا خداي نكرده تو آمدي تفحص ,
مي فهمي , تفحص . خودت را سرزنش مي كني , دست پر موي سيد علي توي
دستهايت بلندت مي كند اما تو شل شدي در حالي كه گريه مي كند به تو
لبخند مي زند , تو هم لبخندش را بي جواب نمي گذاري مبادله نگاه كوتاهي با
هم مي كنيد چند برادر ديگر مشغول تفحص هستند.
يار علي سرگرم چايي درست كردن و عكاس مشهدي دنبال فرصت دائم ,
از تو عكس مي گيرد , نقش زمين شدي آرپيجي به دست از هر زاويه اي عكس
مي گيرد بعد مي گويد داداش علي رضا اينجا كي كشف كردي بعد چشمهايت
را ريز مي كني در پشت عينك و دست سيد علي است كه در دست توست يك
نفر مي گويد : يك چيزي پيدا كرديم همه مي دونند سيد علي تو را رها مي كند ,
مي رود اما باز بر مي گردد , دست تو را مي چسبد : « يا علي . »
تو هم مي گويي : « يا علي . » قلبت مي زند , تاپ تاپ صدايش را سيد
مي فهمد , تو از روي عينك خاك آلود نگاهش مي كني , اما نيمه سوخته
صورتش را مي بيني و چشمي كه بسته است و او نگاه تو را نمي بيند , نزديك
مي شويد. همه دور يك گودال هستند. هر كسي چيزي مي گويد. يك نفر داخل
شده داد مي زند : يك قمقمه است ...
باور نكردني است , كمي آب دارد. يك پلاك , استخوان , استخوان يك
شهيد است قلب تو مي زند احساس مي كني قلبت , نفست همه و همه
مي خواهند بايستند. كسي كه توي گودال است با حرارت حرف مي زند. يك
نفر با صداي آهنگين مي خواند : كربلاي جبهه ها يادت بخير سنگر...
همه مي نالند , تو هم مي نالي . مي داني محمد است . آرپيجي زن ديپلمه كه
لحظه آخر فهميدي او از ناحيه پا جانبازشده . خودت را سرزنش مي كردي او
با آن سن كم يك بار ديگر جانباز شده و حالا شهيد . اما تو خودت مي داني 2
ساعت بيشتر با او آشنا نشده بود ي همان بدنش پر از تركش شد. پايش را
لگد كردي او چيزي نگفت . همان پايش هم تير خورده بود اما بالاي ران ,
وقتي تير خورد پاچه شلوارش را بالا كشيدي , ديدي نصف پايش مصنوعي
است . حالا بعدعكاس مشهدي در حالي كه دوربين را توي گردنش جابجا
مي كند صورت استخوانيش را جلو مي آورد بعد با نگاه سبزش نگاهت مي كند
در حالي كه باد خرمشهر موهاي مجعد بلندش را پيچ و تاب مي دهد.
مي گويد : نه داداش خراب ميشه مگه ميشه , شما تبرك دوربين مايي كه ...
بعد حرفش را قطع مي كني و مي گويي : نه , تو لطف داري .
بعد مي پرسي چند تا عكس گرفتي .
لبخندي مي زند , بعد مي چسبد به دستت 18 تا 36 تايي , بيا , بيا تو رو
به خدا با هم واستيم داداش سيد علي يك عكس ازمان بگيره . بعد اشاره به
سيد علي مي كند. سيد علي در حالي كه با دو دست پر مويش به چفيه اش
چسبيده , جلو مي آيد بعد لبخندي كه هميشه به لب دارد از رويت مي كند بعد
دوربين را مي گيرد و از توو عكاس مشهدي عكس مي گيرد بعد عكس پشت
عكس . بابا يار علي , پيرمردي كه با خون و گوشت خرمشهر پيوند خورده
جلو مي آيد. بوي منور و باورت مي دهد با يك سيني چاي , لباس خاكستري
رنگ گشادي به تن دارد كه اصلا با اندام استخوانيش جور نيست . بيشتر
دندانهايش ريخته و وقتي لبخند مي زندچفيه را جلوي دهانش مي گيرد بعد
بچه ها با او شوخي مي كنند. روبر مي گرداني به نقطه اي نگاه مي كني , چند
روزي است يادت از اسماعيل مي آيد , همان پير مردي كه توي كانال جان
مي كند به همه دلداري مي داد تمام قمقمه ها را براي بچه ها آب مي كرد تازه
بعضي شبها لباسهاي بچه ها را يواشكي مي شست همه مي دانستند اما چيزي
نمي گفتند پير مرد به همين ثواب يواشكي دلش خوش بود مي گفت : تبركه ...
توي كانال خودت هم , خيلي ها رفتند زير خاك اما پيد ايشان نشد
برادران بسيجي , سعيد , قاسم , محمد اشك گوشه چشمهايت حلقه مي زند
كه پسر مشهدي از تو عكس مي گيرد بعد سيد علي دستي رو شا نه ات مي زند
كه چايي نمي خواهي
چايي را بر مي داري نگاهي به يار علي مي كني مي گويي : خدا پيرت كند.
يار علي مي خندد. بعد مي گويد : از اين پيرتر
سيد علي گريه مي كند , نور خورشيد كم كم مي ميرد و غروب طلائيه
خونين مي شود. نخلها مي نوازند همه به خاطر محمد.
عكاس مشهدي ديگر عكس نمي گيرد زار زار گريه مي كند دوربينش هم
گريه مي كند صداي آهنگين اما صداي سيد علي نيست , صداي يار علي است
با آن دهان كه دو سه دندان دارد و اشك در شيار چين و چروك صورتش گم
مي شود. اما ريش هاي بلند سفيدش خيس خيس است .
سنگر خوب و قشنگي داشتيم روي دوش خود تفنگي داشتيم ...
ث فاطمه جهانگشته
به اهتمام معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگي اداره كل بنياد شهيد و امور
ايثارگران استان خراسان

|
|
|