
برگرفته از خاطرات شهيد « اصغر فرجي ريحان آبادي »
شب قبل از عمليات غوغاي عجيبي بود. اينجا همه داماد
مي شدند , استثنايي در كار نبود. ديگر كسي مزاحم نمي شد و
طي مراحل قانوني هم لازم نبود. آنهايي هم كه قبلا حنابندان
گرفته بودند بيشتر از ديگران به حنابندان شايق بودند. اصغر
دست و پايش را حنا گرفته بود و با لبخندي مليح مي گفت : اگه
همسرم خبر داشته باشه , دمار از روزگار عروس جبهه در مياره .
حق با اونه , مگه آدم چند بار بايد حنابندان داشته
باشه !
آسمان هم در جشن و سرور آنها شريك بود. هم لبخند ماه
و هم چشمك ستارگان , هم ارسال پي در پي منورها. غوغاي
عجيبي بود. يك جشن واقعي با مردان واقعي , با دل و پرجرات
و سوداي يك معامله ي شيرين از نوع آسماني . آنجا در آن شب
كسي نگراني بدهي ها و عيب و ايرادهاي مهمانان را نداشت .
مهمانان اين مجلس داراي بلوغ كامل بودند و از سخنان لهو
خبري نبود.
لحظاتي بعد مجلس آرام گرفت و ناظران آسماني انگشت
حيرت به دندان گرفته و نظاره گر اين عشق آسماني بودند.
اصغر لوازمش را آرام برداشت و گوشه سنگر در حاليكه در
آسمان خيره شده بود , بدقت به قرص ماه نگاه مي كرد. ناگاه
احساس كرد صورت هادي و مهدي را در آن مي بيند. نگاههان
متبسم و دوست داشتني آنها را بخوبي حس مي كرد. بلافاصله
به سمت راست برگشت . احساس كرد دلش هواي ديگري دارد.
و آرام آرام باب ترديد باز مي شد. نهيبي به خود زد و گفت :
اصغر , دريادلي با دنيادوستي نمي سازد. ياور خدا و مجاهد
في سبيل اله , كي دچار توهم مي گردد.
خواست دوباره امتحان كند. مجددا به پشت دراز كشيد و
به ماه خيره شد. عجب حكايتي است امشب , همه رخ
مي نمايند , چهره پدر , مادر , برادران و همسرش همه در قاب
چشمانش مي چرخيدند و دستي را ميديد كه به سويش دراز
نشده بود. اين بار به سمت چپ برگشت و گفت : خدايا مي دونم
امتحانم ميكني , اما من فرصتم كمه , منو از اين ابتلائات سنگين
برحذر بدار و به اين بنده ات رحم كن .
اصغر مجددا به سمتي ديگر برگشت و به آسمان دقيق تر
خيره شد. چهره ي دلربايي كه اين بار او را به سوي خود
مي خواند , ديدني بود , وصف ناشدني و ترديد
ناپذير.
دشت وسيعي از گل و رياحين . عاشقانه نگاه مي كرد و
هرچه بيشتر مي نگريست كمتر سير مي شد. به خودش آمد و
آزمون الهي را شكر گفت . خواست دوباره به ماه نگاه كند ولي
خاطرات زندگي رشته افكار او را از هم گسست . در عالم خيال
دستان ظريف هادي و مهدي را در دست گرفت و سرهايشان را
به شدت به بغلش فشرد. خيلي صميمي بود. اگر چه چهره اي
جدي و مصمم داشت . آثار سفارش ها و نصايح عميق دينداري
در شيارهاي باريك پيشانيش هويدا بود.
صبح زود صداي موذن , بچه ها را از خواب بيدار كرد.
دستانشان طلائي و پاهاي بسياري شان از سرخي حنا ديدني
بود. چهره خون رنگشان حكايت از سفر به ديار محبوبشان
داشت . صفي راسخ و استوار. مكبر تكبير گفت : الله اكبر , نيت ,
نيت نماز صبح .
اين نماز آخرين , بي ترديد بهترين نمازي بود كه تا بحال
خوانده بود , يك راز و نياز واقعي . آن چنان در سجده محو
درياي بيكران عظمت الهي شده بودند كه پنداري هرگز سر از
سجده برنمي دارند. ستون آهنين جماعت با چهره هاي
برافروخته , سر تعظيم نهاده براي محو شدن در درياي الهي
دوباره به سجده رفتند. لذتي بي دغدغه و هول و هراس .
« سبحان ربي الاعلي و بحمده »
چه زيبا نغمه سرايي كردند اين لشگريان مسافر
در اوج عزت بودند اما در پيشگاه الهي خود را در
حضيض ذلت مي ديدند. بندگي آفريننده هستي را به تماشا
گذاشتند. در صفهاي يكرنگ و يكدل بي هيچ دغدغه خاطري
نمي دانم چه رسمي است كه وقتي دستان نياز بالا ميرود و
قنوت عشق قرائت مي شود , چشمه هاي پاك و زلال اشك به
جوش مي آيد و از چشمان چون نهرهاي بهشتي , اشكهاي پاك
و زلال روان مي گردد. دلها همه يك حرف داشتند : خدايا بپذير
ما را. ما خاكيان را بپذير. يك چشم برهم زدني ما را به خودمان
وامگذار. مكبر ركوع مجدد و سجده آخرين را ندا داد. لحظات
اوج نياز فرا رسيد. هاله اي از نور , چهره هاي اين فاتحان ابواب
رحمت را فرا گرفت . او كه در پيشگاه معبودش « اصغر » بود
اينك در مقابل دشمن خدا » اكبر » شده بود. با قلبي مطمئن و
ضميري آگاه پس از راز و نياز با معبودش , پوتين خود را
مي بست تا حماسه اي ديگر از نوع عاشورايي را رقم بزند.
سيد مصطفي علوي
* برگرفته از خاطره شب عمليات كربلاي چهار (شهيد اصغر
فرجي ريحان آبادي ) به نقل از همرزمش ـ اسلام گلدوست
(جانباز) ـ شهرستان بهشهر ـ روستاي ريحان آباد.

|
نخل ها ايستاده مي ميرند
|

براي سردار شهيد حسن زفاك , از فرماندهان تيپ الغدير ـ يزد
اشاره :
نام حسن زفاك براي بسياري از اهالي دفاع مقدس و رزمندگان دلير آن
دوران گوياي گمنامي ايثار و اخلاص زايدالوصفي است كه كمتر رزمنده اي
به اين مقام معنوي رسيده و خاطرات خوب و بيادماندنيي بجاي گذاشته
است . ايثار و اخلاص اين شهيد عزيز گفتني نمي باشد فقط كساني او را
مي شناسند كه فقط يك لحظه يا دريك شناسايي در جبهه هاي مختلف و
خطوط عملياتي با او بودند.
آنچه در ذيل مي خوانيد خاطراتي است كه توسط برادر مهدي واحديان
اردكاني باز آفريني شده و توسط موسسه فرهنگي و تحقيقاتي و پژوهشي
حماسه شهرستان اردكان به صفحه جبهه و جنگ ارسال شده است .
من كاري نكرده ام كه بنويسم
ما بسيجي هاي مخلصي داشتيم چون حسن زفاك , كه وقتي مي رفت
براي شناسايي دشمن و عمليات گشت و شناسايي را انجام مي داد و
برمي گشت به او مي گفتيم : شما گزارش كار خود را بنويس تا تنظيم كرده و
جمع بندي نمائيم و بفرستيم قرار گاه تا برادران مسئول بخوانند و استفاده
كنند. ايشان محكم مي ايستاد و مي گفت : من نمي نويسم , من كاري نكرده ام كه
بنويسم !!
حكمت از كار افتادن قطب نما
يك شب در يكي از محورها , جهت شناسايي حركت مي كرديم . باد نسبتا
شديدي مي وزيد و شب قبلش هم رفته بوديم و منطقه را به وسيله گرا و
قطب نما شناسايي كرده بوديم . ولي آن شب نمي دانم چطور شده بود كه بعد
از مقداري راه رفتن مشاهده كرديم قطب نما از كار افتاده است و جهت
حركت را نشان نمي دهد! منطقه تاريك و دشت هم صاف بود و اگر يك دور
به دور خودمان مي گشتيم , ديگر نمي دانستيم كه عراقيها كدام طرف هستند و
رزمندگان خودمان كدام طرف ! چرا كه مسير رفت و برگشت معلوم نبود. با
بي سيمي كه داشتيم اطلاع داديم كه قطب نما از كار افتاده و نمي توانيم جهت
را تشخيص دهيم . مسير هم برگونه اي بود كه اگر 2 الي 3 متر از ميدان مين
منحرف مي شديم , ديگر محور اصلي را نمي توانستيم پيدا كنيم و بايد دوباره
از نو محور را باز مي كرديم . خلاصه اين سوال براي ما پيش آمد كه اين
مسيري كه چند بار در آن رفته بوديم , چرا بايد با اين وضع روبرو شود و
قطب نما از كار بيفتد. حدود نيم ساعتي معطل شديم , تا نيروهاي محور
بغلي رفتند و خط را شكستند و وارد سنگرهاي دشمن شدند. بچه هايي كه در
كنار ما عمل كرده بودند با تماسي كه با آنها داشتيم از آنها خواستيم مسير
محور خود را با كلت منور مشخص كنند. بعد از مدتي اين كار صورت گرفت
و ما جهت را تشخيص داديم . بعد كه وارد كمين دشمن شديم ديديم ,
همانجايي كه قرار بود حركت كنيم و ادامه مسير دهيم , درست در جلوي
همان مسير يك سنگر تيربار دشمن وجود داشت كه در صورت باز كردن
محور از همين مسير , تير بار عراقي تمامي ما را قتل عام مي كرد و چون
بچه هاي كنار ما هنوز محورها را باز نكرده بودند اين كمين دشمن مي توانست
كل گردان ما را روي زمين بخواباند و منهدم نمايد. پس خرابي قطب نما ,
حكمتي داشت كه ما عمدا مقداري معطل شويم . خلاصه محور اصلي كه
جزاير مجنون بودند باز شد.
امداد الهي و عقب افتادن عمليات
قرار شد ساعت هفت بعد از ظهر يكي از روزها براي شناسايي حركت
كنيم . ناگهان ابري فضا را پوشانيد و باران شديدي شروع به باريدن نمود ,
بطوري كه همه را خيس نمود. كليه تجهيزاتمان خيس شده بود. ناگهان
صداي ريزش آب به ته كانال به گوش رسيد. آب مهلتمان نمي داد و هر لحظه
بالا و بالاتر مي آمد. ديواره كانال هم طوري بود كه نمي شد از آن بالا رفت .
اغلب بچه ها به طرف پل رفته و از آنجا به بالاي جاده رفتند. سرو صداي
زيادي بود. همه مي گفتند : « يا مهدي يا حسين , غرق شدم , كمك و... »
ترس ما اين بود كه دشمن متوجه شود. همه اين جريانات كمتر از ده
دقيقه اتفاق افتاد و اغلب بچه ها اسلحه و مهماتشان را سيل برده بود و
عده اي بر اثر جريان سيل شهيد شده بودند. باران بند آمد و باد نسبتا سردي
مي وزيد حدود 500 متر به عقب برگشتيم كه دشمن متوجه سر و صداي ما
نشود. اغلب فكر مي كردند كه عمليات لغو شده است . ناگهان يكي از
مسئولين آمد و گفت : برادراني كه اسلحه ندارند جداگانه بايستند و بقيه آماده
حركت باشند تا آنجا كه اطلاع دارم مي گفتند : سردار رحيم صفوي يا يكي
ديگر از مسئولين آن شب آن جريان را تلفني به امام خبر داده بود و كسب
تكليف نموده بود و حضرت امام فرموده بودند : صبر كنيد و رفته بودند توي
اتاق خودشان و بعد از چند لحظه بيرون آمده و فرموده بودند : عمليات را
آغاز كنيد!! لازم به ذكر است كه اين سيل فوائد زيادي براي ما داشت . اولا
عراقي ها در حال آماده باش كامل بودند , كه با مشاهده اين باران شديد و
جاري شدن سيل فكر مي كردند رزمندگان اسلام , امشب عمليات نخواهند
كرد و ثانيا , آب زيادي داخل سنگرهايشان رفته بود و خسارتي هم به آنها
وارد ساخته بود. اين جريان را ما بالعينه مشاهده كرديم و ديديم كه عراقيها
پتوهاشان را از سنگر بيرون آورده و روي تپه ها پهن كرده بودند و لباسهاي
خيس شده خودشان را در آورده بودند تا خشك شود. اكثرا با لباس زير
بودند اين نشان مي داد كه آب , همه آنها را نيز گرفتار كرده بود. تمام ميدانهاي
ميني كه دشمن گسترده بود توسط آب منهدم شده بود و يا از بين رفته بود , با
اين امداد الهي عقب افتاد ولي ما پيروز شديم .
شجاعت زفاك در شناسائي
در عمليات والفجر 8 قرار بود نيروهاي رزمنده ما از اروند عبور كنند و
خود را به جايي كه لشكرهاي ديگر بودند برسانند. يعني ام الرصاص و كانال
ماهي را فتح كنيم . قرار شد من و شهيد زفاك برويم و يك معبري پشت
جزيره ام الرصاص بزنيم , يعني از نوك جزيره رد بشويم و از نيروهاي عراق
گذشته و به جايي كه به بصره و فاو منتهي مي شد , برسيم و از پشت به
جزيره ام الرصاص وارد شويم . شب اولي كه مي خواستيم وارد آب شويم ,
آسمان مهتابي بود من و شهيد زفاك دو نفري صورتمان را با كك سيا كرديم
كه زير نور ماه نمايان نشود و جوراب زنانه اي را روي سركشيديم و با لباس
غواصي و سلاح ضد آب كه به رنگ سياه بود , همراه با يك عدد هفت تير
كوچكي كه شهيد زفاك بهمراه داشت وارد آب شديم و از آنجا كه شهيد
زفاك چند بار از اين مسير آمده بود براحتي حركت مي كرد. موقع مد آب بود ,
يعني آب از خليج فارس به طرف جزيره مي آمد. وقتي مي خواستيم برويم
موج آب ما را به موانعي مي زد كه پر از سيم خاردار و مواد آتش زا و... بود
خيلي دقت مي خواست تا آسيب به بدن وارد نشود. خلاصه خود را آرام ,
آرام به پشت جزيره رسانديم . در آنجا محلي بود كه عراقيها براي ظرفشويي
تهيه كرده بودند , آن محل موقعيت خوبي براي نفوذ بود. به داخل رفتيم .
مسئول اطلاعات و عمليات به ما گفته بود كه يكي از بچه هاي تهران آنجا
اسير است و به همين خاطر زياد آنجا نباشيد و كارتان را سريع انجام ديد و
برگرديد. خيلي دقت لازم بود. چون اولين عمليات آبي ما دو نفر بود. وارد
جزيره شديم و مستقيم رفتيم نزديك ستاد فرماندهي عراق به دنبال شهيد
زفاك به داخل رفتيم و لباسهاي غواصي را بيرون آورديم و رفتيم داخل
جزيره و آنجا را شناسايي كرديم , مواضع و ادوات عراقي ها را بررسي كرديم .
شهيد زفاك اصرار مي كرد كه امشب را اينجا بمانيم و فردا شب برگرديم من
اصرار كردم كه برگرديم , خلاصه برگشتيم . سپس شب بعد رفتيم آنجا , شهيد
زفاك گفت : تو مي خواهي برگردي برگرد , من همين جا مي مانم , هر چه
اصرار كردم شهيد زفاك قبول نكرد و ماند. چون در آنجا به جز يك درخت
خرما , درختي وجود نداشت . ايشان رفت و خود را لاي برگهاي خرما پنهان
كرد و مشغول جمع آوري اطلاعات از دشمن شد.
انفجار مين و فرار خرگوش
با چند نفر از دوستان ديگر در منطقه جنوب مشغول شناسايي بوديم ,
وقتي پيش رفتيم نيروهاي جهاد سازندگي مشغول احداث خاكريز بودند از
دور چراغ لودر پيدا بود پس از مدتي رسيديم به ميدان مين , يكي از نيروها
پايش به سيم مين منور برخورد كرد و عمل كرد. وقتي مين منفجر شد
بلافاصله خوابيديم روي زمين ناگهان دو خرگوش از ميدان مين فرار كردند
عراقيها خيال كردند انفجار آن مين ها به خاطر خرگوش ها بوده , لذا
عكس العملي نشان ندادند و ما كار خود را انجام داديم و برگشتيم . اينجا بود
كه به چشم خود امداد غيبي را مشاهده كردم .
آتش سنگين دشمن و ماموريت خطرناك
ماموريتي كه براي تيپ الغدير در نظر گرفته بودند , سمت راست خطوط
عملياتي جنوب بود . زيرا در آن سمت لشكر عمل كننده نبود تيپ الغدير , 3
محور داشت كه قرار بود اين 3 محور توسط گروه غواص در آبهايي كه تا كمر
انسان را فرا مي گرفت به صورت پياده جلو بروند و به مواضع دشمن برسند.
از آنجائي كه دشمن در عملياتهاي متعدد فهميده بود كه نيروهاي اسلام ,
هميشه در شب عمليات مي كنند. منطقه را با آب و ميدان مين پوشانده بود.
به همين سبب عمليات در چنين منطقه اي خيلي مشكل بود و بدين طريق
نيروها نمي توانستند به مواضع دشمن برسند و زمان بسيار زيادي مي گرفت تا
عمليات موفق شود. منطقه اين گونه بود كه سر شب كه بچه ها حركت
مي كردند حدود ساعت 3 الي 4 به مواضع دشمن مي رسيدند . در آنجا سه
محور وجود داشت , يكي محوري كه برادر حسن زفاك مسئوليت آن را
برعهده داشت . محور ديگر ما و چند تن از دوستان بوديم و سمت چپ هم
نيروهاي ديگري به محورها فرستاده بودند و براي هر محور هم يك گروه
غواص براي كار اصلي عمليات يعني شكستن خط دشمن فرستاده شدند قرار
شد برويم سر محورها و هرگاه گفتند , عمليات را شروع كنيم . عده اي از
نيروها بنا بود به صورت غواصي عمليات انجام بدهند و بقيه نيروها كه در
حال جنب و جوش بودند در اطراف محورها باشند. دشمن هم كه فهميده
بود عملياتي در حال انجام است . حجم سنگيني از آتش بر سر رزمندگان
مي ريخت و شب و روز بي هدف منطقه را با سلاحهاي سنگين مي زد ما در
محور وسطي بوديم , از كل بچه هاي اطلاعات عمليات فقط پنج نفر آنجا
مانديم . يك لحظه متوجه شديم كه آتش دشمن شديدتر شد. در اين لحظه
تصميم گرفتيم از سنگر بيرون بيائيم تا ببينيم چه خبر است خلاصه بناچار
از سنگر بيرون آمديم و كارمان را شروع كرديم .
گريه شهيد زفاك به خاطر شهيد نشدن بود
يكي از ماموريت هايي كه در عمليات والفجر 8 به شهيد حسن زفاك داده
شد بود , هدايت نيروهاي زبده و غواصي بود كه همه از بچه هاي ايثارگر و از
جان گذشته انتخاب شده بودند. قرار بود اين گروه از بين دو خط دشمن
عبور كنند و از پشت وارد جزيره ام الرصاص بشوند و از صبح تا شب خود را
داخل نيزارهاي دشمن استتار كنند و شب بعد كه نيروهاي ما از جلو وارد
عمل شده و خط دشمن را شكستند بيايند و به نيروها ملحق شوند. شناسايي
اين محورها را هم خود شهيد زفاك انجام داده بود. در ابتدا چهار نفر
مشخص شدند و در مرحله بعد هم چهار نفر , چهار نفر اول , به علت جريان
آب نتوانسته بودند از محور اصلي كه حسن زفاك به آن وارد شده بود , وارد
شوند. بعد جريان جزر و مد آب آنها را به طرف ساحل نيروهاي خودي باز
گردانده بود و تنها همان چهار نفر كه مسئول آنها شهيد زفاك بود توانسته
بودند از پشت وارد جزيره شوند. عمليات با رمز يا فاطمه الزهرا(س ) شروع
شد. برادر حسن زفاك بعد از شكسته شدن خط اول با سه نفر همراهش , از
پشت جزيره و پشت سر دشمن وارد عمل شدند. در حين انجام ماموريت ,
شهيد حسن زفاك به آن سه نفر مي گويد : كه من با شما كاري ندارم , شما فقط
مواظب من باشيد و در صورت شهيد شدن من , نفر بعدي كار را ادامه بدهد.
برادر حسن زفاك , ابتدا سراغ سنگر فرماندهي آمد و از پشت بام سنگر
فرماندهي يك نارنجك داخل راهرو آن سنگر انداخت . به محض انفجار
نارنجك , همه فرمانده هان دشمن سراسيمه با زير پوش از سنگر بيرون آمدند
و جلوي سنگر سرو صدا براه انداختند. به خاطر قدرت ايمان شهيد حسن
زفاك در آن لحظه و در دل دشمن , سنگرهاي چهار لول عراقيها منهدم شد.
خودش مي گفت : در همين درگيري يك مرتبه متوجه شدم كه در بين دو
لشكر گير افتاده ام . يك تعداد عظيمي از نيروهاي دشمن از جلو , در حال
عقب نشيني بودند و يك عده از عقب به كمك نيروهاي جلويي مي آمدند ,
مي گفت : در اين لحظه هر چه فكر كردم چيزي به ذهنم نرسيد. لذا دو تا
اسلحه برداشتم و هردو را روي رگبار گذاشتم , يكي را به طرف لشگر جلويي
و ديگري را به طرف لشكر پشت نشانه رفتم و شروع به شليك كردم و غلت
زدم و پشت خاكريزي پناه گرفتم و با اين كار عراقي ها را غافلگيري نمودم .
چرا كه وقتي اين دو نيرو با هم رسيدند , هر يك خيال كردند كه , ديگري به او
شليك كرده لذا آنها با هم درگير شدند و يكديگر را تا آخرين گلوله به درك
وصل كردند. فردا صبح شهيد زفاك بي سيم زد كه منطقه پاكسازي شده
است . وقتي آمديم , با تعجب ديديم كه عراقي ها يكديگر را كشته اند. عمليات
با كمال موفقيت انجام شد. در حين بازگشت ماهيچه پاي او مجروح شده بود
و بازگشت او يك شبانه روز به تاخير افتاد. همه بچه ها از بازگشت حسن قطع
اميد كرده بودند. اما برادر حسن زفاك با هر زحمتي كه بود خود را به
نيروهاي خودي ملحق كرد. به ما خبر دادند كه زفاك آمده است ! من باور
نمي كردم , خيلي خوشحال شدم و خود را به سنگر فرماندهي رساندم تا
مطمئن شوم ايشان سالم برگشته , ناگهان ديدم ايشان در حال گريه كردن
است . به او گفتم : به خاطر جراحتي كه برداشته اي گريه مي كني
او گفت : نه .
گفتم : به خاطر شهادت بچه ها گريه مي كني
باز گفت : نه .
گفتم : پس چرا گريه مي كني
گفت : خواب ديده بودم كه در اين عمليات شهيد مي شوم ! از اين گريه
مي كنم كه چرا شهيد نشدم .
بعد از مراحل مقدماتي عمليات كربلاي 5 مي ديديم كه حسن زفاك
خيلي ناراحت و كسل است . در سنگري نشسته و در فكر فرو رفته بود. به او
گفتم : حسن چه طور شده چرا ناراحت هستي
او چيزي نمي گفت . يك روز صبح كه از خواب بيدار شد , ديدم اين
حسن , حسن چند روز پيش نيست . خيلي خوشحال و خندان و سر حال
است گفتم : حسن چه خبر است چه طور شده كه اين همه سر حال هستي
گفت : من مزدم را در اين عمليات خواهم گرفت !
گفتم : نه خير , تو قرار است زنده باشي و خدمت كني .
گفت : نه , من چيزي كه مي خواهم در اين عمليات به آن خواهم رسيد.
گفتم : چطور و از كجا مي داني
گفت : ديشب خواب حضرت زهرا(س ) را ديدم . ايشان بشارت شهادت
را به من دادند و حتي من با حضرت فاطمه (س ) عهد بستم كه پيكر و قبرم
هم مثل او گمنام باشد.
صبح آن روز در هنگام شروع حركت , شهيد زفاك از نيروها جدا شد و
سينه خيز به طرف سنگر كمين دشمن حركت كرد تا سنگر عراقي ها را منهدم
سازد. دستور عقب نشيني صادر شده بود. اما حسن زفاك سر جايش تكان
نمي خورد و هر چه صدايش مي كردند برنمي گشت . يكي از بچه ها به طرفش
رفته و او را تكان مي دهد ولي مي بيند , انگار سالهاست كه حسن زفاك شهيد
شده و به آرزويش رسيده است , لذا آن برادر برگشت چرا كه نمي توانست
پيكر مطهر ايشان را به عقب بياورد و در نتيجه ايشان به آنچه آرزويش بود
رسيد.
موسسه فرهنگي , تحقيقاتي و پژوهشي حماسه

|
|