روزنامه جمهوري اسلامي 01/04/1384 صفحه عقيدتي

* شهيد بهشتي و جريان نفاق
زندگي و مبارزات شهداي هفتم تير
شهيد بهشتي و جريان نفاق




قسمت اول
محمدحسن رحيميان
اشاره
در آستانه سالروز فاجعه هفتم تير قرار داريم . در اين حادثه دردناك متفكر جامع و عالم ژرف انديش شهيد مظلوم آيت الله بهشتي و 72 تن از صحابي باوفا و سخت كوش اسلام و انقلاب در آتش كين دشمنان سوختند و گداختند. لكن اين سوزش و گدازش , شعله و فروغي برافروخت كه ظلمت هاي جهل و جمود را نور معرفت و بينش افشاند و « راه حق » را از « بيراهه هاي باطل » جدا نمود و انقلاب و نظام اسلامي را تثبيت ساخت و در برابر آفات دهر بيمه نمود.
وقتي آيت الله بهشتي شهيد شد , اين سخنان و تعابير حضرت امام خميني كه « بهشتي يك ملت بود » و « شهادت بهشتي در برابر مظلوميت او ناچيز است » , نشان داد كه جامعه اسلامي چه كسي را از دست داد , و چرا از دست داد!
براين باوريم كه بايد از اين رخدادهاي دردناك و سرشار از عبرت و اندرز , « درس » بياموزيم و ذخيره راه امروز و فردايمان سازيم . آن چه به مناسبت بزرگداشت شهداي هفتم تير عرضه مي شود , گام هايي است در همين مسير.

بسم الله الرحمن و الرحيم و به نستعين
به حق ابعاد شخصيت آيت الله شهيد بهشتي و سير زندگي , تلاشها و نقش آفرينيهاي او در نهضت و انقلاب اسلامي و شكل گيري آن , خود به خود اين نكته را روشن مي كند كه چرا دشمنان انقلاب و اسلام اين همه با او دشمن بودند. مخصوصا جريان نفاق , جرياني كه به تعبير امام همزاد با انقلاب بوده اند , هستند و خواهند بود. بلكه مي توان گفت جرياني كه همزاد با شكل گيري اسلام بوده , هست و خواهد بود و شناخت اين جريان و عملكرد آن همچنان يكي از مسائل مهم نظام و انقلاب ما است .
شخصيت شهيد بهشتي از ابعاد مختلف قابل توجه و بررسي است و ازعهده اين حقير خارج است اما در اين مقال صرفا چند خاطره درباره شهيد بهشتي و نكاتي از سخنان امام راحل راجع به ايشان و جريان نفاق مطرح و سپس بحثي كوتاه پيرامون فرجام نفاق خواهيم داشت .
اينجانب از سال 41 كه در سن سيزده سالگي وارد حوزه علميه قم شدم ارادت خاصي نسبت به ايشان پيدا كردم , گرچه شناخت ما نسبت به ايشان از سالهاي قبل از آن بود. براي اولين بار ما در دستگرد اصفهان در جلسه اي كه جمع زيادي از سياسيون اصفهان كه ازجمله آنها شهيد آيت بود مهمان پدر ما بودند خدمت ايشان رسيديم و من شاهدبودم كه از اوايل صبح تا نزديك غروب ايشان به تنهايي با آن مجموعه بحث مي كردند و عمده بحث در ارتباط با مرحوم آيت الله كاشاني و مصدق و ماجراهاي آن بود.
من در آن سن , زياد متوجه عمق مساله نبودم ولي اجمالا از همان زمان اين معنا برايم روشن بود كه ايشان به تنهائي با يك جمع 7 ـ8 نفره كه همگي افراد تحصيل كرده و سطح بالا بودند بحث و آنها را قانع و مجاب مي كند.
با شكل گيري دبيرستان دين و دانش در قم و فعاليتهاي نويني كه شهيد بهشتي در آن زمان در قم آغاز كردند كه ـ توصيف شرايط آن زمان حتي در حوزه علميه قم شايد يك ضرورت باشد تا ما متوجه شويم كه اين حركت شهيد در آن شرايط و آن زمان چقدر دورانديشانه و مدبرانه بود ـ به دنبال اين فعاليتها , شهيد بهشتي جز اولين و شايد اولين ياران امام است كه از اقامت در قم ممنوع مي شود و همين ممنوعيت منشا خير مي شود و مهاجرت ايشان به تهران و گسترش فعاليت ها در دانشگاهها و سطوح ديگر و ارتباط با موتلفه اسلامي و نقشي كه در ماجراهاي حساس آن زمان ايفا كردند و سرانجام مهاجرت ايشان به آلمان شكل مي گيرد و در هر يك از اين مقاطع آثار و بركات ارزشمندي را براي پيشبرد نهضت به ارمغان مي آورد.
در زماني كه در آلمان بودند در سال 48 به نجف اشرف مشرف شدند . ما هم آن زمان در نجف اشرف بوديم و شبي را در مدرسه آيت الله بروجردي طلبه هاي اصفهاني از ايشان دعوت كردند و جلسه بحث و گفتگو برقرار شد. مرحوم علامه فاني كه از مراجع و صاحب رساله و از علماي بزرگ بود نيز در اين جلسه حاضر شدند و ايشان طبق روال كه از فرصتها حداكثر استفاده را مي كردند. با اينكه برخي از طلبه ها تصور نمي كردند. مرحوم شهيد بهشتي كه در آلمان زندگي مي كند و سالها از حوزه دور بوده و قبل از آن هم در تهران بوده , تسلط و حضور ذهن چنداني در بحثهاي علمي داشته باشد اما بحث بسيار جدي و فني بين ايشان و علامه فاني در گرفت و تقريبا بحش اعظم جلسه به آن بحث علمي گذشت و همگي متوجه عمق بينش و تسلط ايشان در مباحث فقهي و اصولي كه رشته تخصصي علماي نجف بود , شديم .
نكته ديگري كه من مباشرتا قبل از پيروزي انقلاب با آن مواجه شدم در ارتباط با زندگي شخصي و وارستگي ايشان در قبال مسائل دنيا بود. اين قضيه را وقتي من براي شهيد محمد منتظري بيان كردم آن قدر براي ايشان جالب بود كه جهت گيري او از همان نقطه عوض شد و به شهيد بهشتي پيوست و سرانجام به آنجا رسيد كه خون پاك آنها در هفتم تير به هم پيوند خورد و با هم به ملكوت اعلي پرواز كردند. فكر مي كنم بيان اين داستان براي او نقش بسيار موثري داشت در نگاه مثبت و عميق او به شهيد بهشتي مخصوصا در آن شرايط .
قبل از انقلاب دو نفر از دوستان كه يكي از آنها زنده است و ديگري از دنيا رفته و آن كه زنده است متاسفانه در سالهاي اخير دچار مشكلاتي شد , بر سر مال دنيا با هم دعوايشان شد و به شدت با هم درگير شدند بنده هم چون با هر دو رفيق بودم سعي كردم بين آنها را اصلاح كنم ولي نشد. سرانجام پيشنهاد كرديم كه اگر هر دو شهيد بهشتي را قبول داريد , برويم تهران منزل ايشان و صورت مساله را براي ايشان بيان كنيم و ايشان قضاوت كنند. تماس گرفتيم , قرار گذاشتيم و خدمت ايشان رسيديم . در آن زمان منزل شهيد بهشتي روبروي حسينيه ارشاد بود البته هنوز آن منطقه كاملا ساخته نشده بود از فضاهاي كاملا باير عبور مي كرديم تا برسيم به منزل شهيد بهشتي .
شب , طبق قرار خدمت آقاي بهشتي رسيديم . اين دو برادر به تفصيل داستان و صورت مساله را براي ايشان بيان كردند. البته يكي از آن دو كه معروفتر و معتبرتر و رفاقت بيشتري با شهيد بهشتي داشت و هم لباس و شايد هم درسي با ايشان بود , انتظار داشت حرف او بهتر جا بيفتد و احيانا , آقاي بهشتي به نفع او قضاوت كند. ايشان طبق شيوه و عادت خودشان با تامل همه حرفهاي آن دو را گوش كردند. حالا انتظار قضاوتي بود و احيانا قضاوت به نفع آن آقائي كه همشهري هم بود. مرحوم شهيد بهشتي فرمودند كه من يك داستان بگويم : اشاره كردند به جمعي از دوستانشان كه از خوبان بودند وشركتي را تاسيس كرده بودند و كار ساخت و ساز و امثال اينها را انجام مي دادند , كاري كه بسيار درآمدزا بود و وضعيت خوبي داشت .
ايشان فرمودند : اين جمع دوستان آمدند , پيش من و به من گفتند ما علاقمنديم بخشي از سهام اين شركت را به نام شما كنيم و شما شريك ما باشيد. من به آنها گفتم ما طلبه هستيم و اهل شركت و تجارت نيستيم و پول اين كار را هم ندارم .(البته با اين مضمون و با تفصيلات بيشتر)
شهيد بهشتي ادامه داد كه آن دوستان گفتند : خوب اگر شما پول نداريد اشكال ندارد , ما از شما پول نمي خواهيم , فقط شما قبول كنيد بخشي از سهام شركت به نام شما و براي شما باشد بدون اينكه پول بدهيد , ما سهم شما را خودمان تقبل مي كنيم و درآمدش در اختيار شما باشد.
آقاي بهشتي فرمودند : به ايشان گفتم : نه ! من به اين شكل هم مايل نيستم , ما يك طلبه اي هستيم كه خدا رزقمان را مي رساند و نيازي به شركت و درآمد آن نمي بينم .
گفتند : شما اين سودي كه از بابت سهام كه به نام شما مي كنيم به شما مي دهيم , ولي براي شخص خودتان نباشد , براي اسلام و براي نهضت خرج كنيد و فقط مي خواهيم نام شما و بركت نام شما در اين شركت باشد اين سود سهام را براي اسلام خرج كنيد.
فرمودند : من گفتم : ما براي زندگيمان برنامه و راه و روش ديگري داريم ما به شيوه طلبگي خودمان عمل مي كنيم و مناسب نمي دانم كه خودمان را به اينگونه امور وارد كنيم و از زي طلبگي خود خارج شويم . سرانجام به هر شكلي كه قضيه را مطرح مي كنند شهيد بهشتي نمي پذيرند.
آيت الله بهشتي اين ماجرا را با شيوه زيبا و بيان شيواي مخصوص به خود بيان كردند و من در امتداد صحبت ايشان به چهره اين دو برادر نگاه مي كردم و مي ديدم كه اين دو در برابر عظمت روح شهيد بهشتي , مثل شمع دارند آب مي شوند و فرومي ريزند.
شهيد بهشتي اين داستان را بيان كردند و آنها زبانشان بند آمد. و ديگر نتوانستند از موضوع دعوا حرفي بزنند. جلسه به پايان رسيد و آنان جواب خود را با شيوه حكيمانه شهيد بهشتي دريافتند و از اينكه اصلا چنين دعوايي را در محضر ايشان آورده بودند , به شدت شرمسار و شرمنده شدند.
خوب مي دانيد , كه ايشان در طول مدت بعد از انقلاب و تصدي مسئوليتهاي حساس و مهمي كه در شوراي انقلاب و مجلس خبرگان و در مسئوليت ديوان عالي كشور و در قوه قضائيه داشتند , آن طور كه ما دريافت كرديم از هيچ يك از اين مسئوليتها هيچگاه حقوقي دريافت نكردند و همچنان با همان حقوق آموزش و پرورش زندگي را سپري كردند و عجيب اين بود كه با اين همه وارستگي , دوستان به ياد دارند كه جريان نفاق چه اتهامات و چه افترائاتي كه برازنده خود منافقين بود به اين عزيز نسبت مي دادند.
البته شيوه منافقين همين است كه آن چه را خودشان گرفتار آن هستند , با تهمت و افترا و شايعه سازي به نيكان و اخيار منتسب مي كنند.
به مناسبت سالگرد اين ايام مروري داشتم در بخشهايي از سخنان امام (ره ) بعد از حادثه هفتم تير. با اينكه در آن زمان تقريبا در تمام سخنرانيهاي امام , حضور داشتم , در عين حال گوئي صحبتهاي امام برايم تازگي داشت . من اجازه مي خواهم كه فرازهايي از سخنان حضرت امام را در اين رابطه نقل كنم كه از هرچه بگذري سخن دوست خوش تر است .
امام فرمودند : « ايشان را من بيست سال بيشتر مي شناختم , مراتب فضل ايشان و مراتب تفكر ايشان و مراتب تعهد ايشان بر من معلوم بود و آنچه كه من راجع به ايشان متاثر هستم , شهادت ايشان در مقابل او ناچيز است و آن كه بيشتر]را[مظلوميت ايشان در اين كشور بود. مخالفين انقلاب , افرادي متعهدند , موثرتر در انقلاب اند , آنها را بيشتر مورد هدف قرار داده اند » (1 )
امام معيارهايي را به ما مي دهند كه امروز هم به درد مي خورد. زمان پيامبر اكرم (ص ) و بعد از ايشان مساله همين بود. منافقين كه نمايندگان و نفوذيهاي جريان كفر و شرك در داخل جامعه اسلامي هستند يكي از مباني كارشان اين است كه بيشتر به سراغ كساني مي روند كه هم ايمان قوي تري دارند و هم نقش موثرتري در جامعه و نظام اسلامي دارند.
امام مي فرمايد : « ايشان مورد هدف اجانب و وابستگان به آنها در طول زندگي بود. تهمتها; تهمتهاي ناگوار به ايشان مي زدند! از آقاي بهشتي اينها مي خواستند موجود ستمكار ديكتاتور معرفي كنند . » (2 )
ببينيد تعبيراتي كه گاهي امروز جريان نفاق در ارتباط با هم رزمان آن روز شهيد بهشتي به كار مي برند ريشه در كجا دارد باز هم به اين جمله امام توجه كنيم :
« در صورتي كه من بيش از بيست سال ايشان را مي شناختم و برخلاف آنچه اين بي انصافها در سرتاسر كشور تبليغ كردند و « مرگ بر بهشتي » گفتند , من او را يك فرد متعهد , مجتهد , متعهد , متدين , علاقمند به ملت , علاقمند به اسلام و به دردبخور براي جامعه خودمان مي دانستم ... خدا انصاف بدهد آنها را كه خودشان انحصارطلب بودند و مي خواستند بهشتي , خامنه اي و رفسنجاني و امثال اينها را از صحنه خارج كنند . » (3 )
ببينيد امام چقدر روشن سخن مي گويند. و در ادامه به رابطه بين جريان نفاق و ليبرالها اشاره مي كنند ـ اگرچه در سالهاي اول اينها يك نمايشي از مخالفت با نهضت آزادي را داشتند ولي معلوم بود آنها فرزندان نهضت آزادي بودند و سرانجام راهشان و هدفشان هم با نهضت آزادي يكي بود.
« قضيه آقاي بهشتي نبود. شما ديديد كه در طول اين يكي دو سال با چه افرادي مخالفت شد قضيه , قضيه شخصي افراد نبود , قضيه همان جريان بود كه با اصل و اساس مخالفت كنند. قضيه دفترهاي هماهنگي در سراسر كشور يك قضيه من باب اتفاق و عادي نبود... »
سپس امام به تفصيل راجع به اين جريان و توطئه هاي آنها و تهمتهائي كه به شخصيتهاي برجسته نظام مي زدند صحبت مي كنند و مي فرمايند :
« از همان وقت كه ديگر اساس سلطنت سست شد , اين جريان در كار افتاد. همان وقت كه من در پاريس بودم اين جريان شروع شد. همان وقت هم مي خواستند كه شاه را نگه دارند , به اسم اينكه او سلطنت كند نه حكومت با اين اسم مي خواستند حفظش كنند و از همان وقت هم مي خواستند كه بختيار را بياورند و با ما آشتي دهند , ما كانه نزاعمان با بختيار بود از اين جريان . از اول يك جرياني منسجم شده و برنامه ريزي شده در كار بود و ما درست توجه به آن نداشتيم , كم كم هي مطالب معلوم شد , كم كم خودشان را لو دادند و رسيد به اينجا كه من هرچه جديت كردم كه نرسد به اينجا , رسيد. »
« نه از باب اينكه به اينها اعتمادي داشتم , از جهات ديگري كه به خود آقايان گفتم . حالا رسيده به اينجا كه از حفظ شاه و بعدش بختيار و بعدش شوراي سلطنتي و بعدش اصل جمهوري اسلامي كه آن مخالفت مي شد و بعدش مجلس خبرگان و بعدش مجلس شوراي اسلامي و بعدش دولت و بعدش قوه قضائي كه با همه مخالفت مي شد. نه از باب اينكه با رجائي و بهشتي و امام جمعه تهران مخالفتي داشتند , چه مخالفتي يك جرياني بود كه بايد افراد متعهد نباشند. اگر شد آنها را از صحنه بيرون كنند و منعزل كنند از مردم , بهتر. شايعه سازي كنند كه حتي اين اجناسي كه براي جنگ زده ها ميخواهند ببرند اين مي رود تو جيب آقاي بهشتي و آقاي خامنه اي و آقاي كذا , آقاي هاشمي . هر جنايتي كه در ايران به دست خود آنها واقع مي شد به مردم مي گفتند كه اينها كردند. اين جرياني بود و هست كه ميخواهند اين كشور را با آن جريان بكشند به طرف آمريكا » . (4 )
حضرت امام در بخش ديگري از سخنانشان در همين رابطه مي فرمايند : « نبايد ما فراموش كنيم كه در جنگ با آمريكا هستيم . ما در جنگ با تفاله هاي اين تفاله هاي كه قالب زدند خودشان را و ما غفلت كرديم , ]هستيم [آمريكا ( ... جملات براي سال 60 است ) آلان هم هستند , بايد هر يك از اينها را شناسايي كنيد و به دادگاهها معرفي كنيد , ننشينيد كه باز يك جايي را آتش بزنند. اينها ميخواهند خرابي كنند كار ندارند به اين كه كي كشته بشود و كي از بين برود , دشمني خصوصي هم با هيچ كدام ندارند. خوب , هفتاد و چند نفر از بهترين جوانان ما را كه از بين بردند , اينها با افرادشان يك آشنايي نداشتند , نمي شناختند , اما مي خواستند يك شلوغي بشود , يك انفجاري حاصل بشود و مردم از صحنه بيرون بروند و ديدند كه خير , عكس شد مطلب مردم . اين شهادت اسباب اين شد كه همه با هم منسجم بشوند. اين اسباب اين شد كه مشت اين ادعا كنها كه ما براي آزادي و براي كذا ميخواهيم زحمت بكشيم و بايد اين ملت آزاد باشد و كذا , مشت اينها باز شد كه اينها از چه سنخ آزادي ميخواهند; آزادي انفجار! آزادي انفجار اينها ميخواهند . اينها ميخواستند كه اين منافقين هم آزاد بيايند توي مردم » (5 )
چندي قبل يكي از تشكلها رسما اعلام كرده بودند كه ما مي خواهيم نماينده اي از منافقين را هم در بين مجموعه خودمان در داخل كشور براي مبارزه با نظام دعوت كنيم كه البته از داخل آن تشكل مخالفت شده بود نه از باب اصل قضيه بلكه گفته اند خطرناك است .
« بعد از يك سال ديگر بسياري از جوانهاي ما را منحرف كنند آزادانه و بسياري از كارهايي كه مي خواهند مخفيانه انجام بدهند , آزادانه انجام بدهند , براي اينكه , آزادي است ! بي جهت نيست كه در آن نطقهاي با اجتماع زياد روز عاشورا سوت مي زنند و كف مي زنند. امام مظلوم ما به شهادت رسيده , روز شهادت امام مظلوم ما , پاي نطق و سخنراني يك نفر آدمي كه با آنها دوست است كف مي زنند و سوت مي كشند و آمريكا را از ياد مي برند. خط اين بود كه اصلا آمريكا منسي بشود. يك دسته شوروي را طرح مي كردند تا آمريكا منسي بشود , يك دسته « الله اكبر » را كنار مي گذاشتند , سوت مي زدند و كف مي زدند آن هم روز عاشورا خط اين بود كه اين قضيه مرگ بر آمريكا منسي بشود . » (6 )
پاورقي :
1 ـ صحيفه امام جلد 14 ـ ص 518
2 ـ صحيفه امام جلد 14 ـ ص 518
3 ـ صحيفه امام جلد 14 ـ ص 518
4 ـ صحيفه امام جلد 15 ـ ص 24 و 25
5 ـ صحيفه امام جلد 15 ـ ص 29
6 ـ صحيفه امام جلد 15 ـ ص 29
حضرت امام خميني :
شهيد بهشتي مورد هدف اجانب و وابستگان به آنها در طول زندگي بود. تهمت هاي ناگوار به ايشان مي زدند. از آقاي بهشتي اينها مي خواستند موجود ستمكار ديكتاتور معرفي كنند
حضرت امام خميني :
ايشان را من بيست سال بيشتر مي شناختم . مراتب فضل ايشان و مراتب تفكر ايشان و مراتب تعهد ايشان بر من معلوم بود و آنچه من راجع به ايشان متاثر هستم , شهادت ايشان در مقابل او ناچيز است و آن مظلوميت ايشان در اين كشور بود

زندگي و مبارزات شهداي هفتم تير


شهيد حجه الاسلام عمادالدين كريمي
نماينده مردم نوشهر
در سال 1311 در حوالي نوشهر به دنيا آمد .
پدرش روحاني بود و او پس از اخذ ديپلم به حوزه هاي مشهد و قم رفت و مدارج علوم اسلامي را به سرعت گذراند.
ارشاد و افشاگري هاي او مردم نوشهر را به اعتراض و شورش عليه رژيم ومفاسد آنها واداشت لذا ساواك او را تعقيب , دستگير و بازجوئي كرد. و او ناگزير شبانه از منطقه هجرت كرد.
در اوج انقلاب همراه مردم شهرش به ياري امام عزيز برخاست و در سرنگوني حكومت همت كرد.
بعد از پيروزي نهضت مردم او را به نمايندگي از خود به مجلس شوراي اسلامي فرستادند و عاقبت نام نيك او در صحيفه نوراني شهادت ثبت شد و همراه مردان هفتم تير ماه شصت به ملكوت رفت .
شهيد محمدحسين محمدعيني
در سال 1330 در قم متولد شد .
در خانواده اي كم معونه پرورش يافت و كار و تحصيل را از پي هم دنبال كرد تا اينكه ديپلم گرفت . تناقض سياست هاي جابرانه رژيم با روح متعالي او راه مبارزه را پيش رويش گذاشت و از خدمت در ادارات آن زمان پرهيزش داد.
دركميته استقبال از حضرت امام عضويت داشت و انتظامات بهشت زهرا را به عهده گرفت سپس حفاظت و نگهداري از انبارهاي اسلحه زمان انقلاب را به خوبي انجام داد.
با پيروزي انقلاب به استخدام سازمان گسترش صنايع و معادن درآمد و از آنجا به بخش اداري مجلس شوراي اسلامي مامور شد.
او عاقبت در شامگاه هفتم تير ماه شصت به خيل ملائك پيوست و در كاروان عاشورا ثبت نام كرد.
شهيد سيدمحمد جواد شرافت
نماينده مردم شوشتر
در سال 1306 در شوشتر زاده شد و در خانواده اي متدين پرورش يافت .
پس از تحصيل به معلمي و تدريس همت گماشت و به دنبال درگيري و مبارزه با رژيم به اهواز تبعيد شد.
در 15 خرداد 42 و در پي يك سخنراني دستگير و به تهران فرستاده شد.
او بعد از فراغت , وارد دانشگاه شد و با شهيد رجائي اعتصاب معلمين ايران را برنامه ريزي كرد و مجددا به تبعيد رفت .
يك بار ساواك نقشه قتل او را طرح ريزي كرد كه با بيماري او عقيم ماند.
پس از پيروزي انقلاب ابتدا مشاور وزير آموزش و پرورش و عضو هيئت رئيسه بنياد فرهنگي البرز و سپس از سوي مردم شوشتر به نمايندگي مجلس شوراي اسلامي انتخاب شد.
دو كتاب « فاطمه (ع ) » و « مردگان با ما سخن مي گويند » از او به يادگار مانده است .
در حالي كه اينك اين عزيز همراه شهدا هفتم تير ماه شصت صدرنشين محضر حق تعالي شده است .
شهيد مهندس عباس شاهوي
معاون وزارت بازرگاني
در سال 1332 در محله قنات آباد تهران متولد شد .
با علاقه و استعداد فراواني تحصيل را پي گرفت . پس از ديپلم ابتدا مي خواست به حوزه هاي علميه برود اما بعد به دانشگاه رفت و سرانجام فوق ليسانس مديريت بازرگاني را از آمريكا اخذ كرد.
پس از پيروزي نهضت ابتدا در كميته هاي انقلاب و بعد مديريت گروه صنعتي فولاد ايران و نيز به عنوان مديرعامل مركز تهيه و توزيع فلزات , خدماتش را آغاز كرد.
كنترل شديد ارز و كمك به تحقق اصل 44 قانون اساسي از جمله خدمات ارزنده او بود.
اين عزيز در حالي همراه كاروانيان هفتم تيرماه شصت شد كه به عنوان معاون وزارت بازرگاني در خدمت مردم ايران بود.