روزنامه جمهوري اسلامي 01/04/1384 صفحه سياسي
ساموئل هانتينگتون :
امپراطوري آمريكا افسانه اي بيش نيست


« ساموئل هانتينگتون » سياستمداري كه از او به عنوان باني تز « جنگ تمدنها » ياد مي شود , اخيرا در سميناري با عنوان « بررسي امپراتوري آمريكا » كه در شهر تورنتوكانادا برگزار شد , مقاله اي ارائه كرد كه دربرگيرينده نكاتي در خور انديشيدن است .
نوشتار زير خلاصه اين مقاله است كه از نشريه اطلاعات سياسي اقتصادي شماره هفتم و هشتم سال جاري استخراج گرديده است .
امپراتوري آمريكا وجود خارجي ندارد و اين افسانه اي بيش نيست .اينكه مردمان به اين افسانه باور دارند , واقعيتي است كه با پاره اي پيامدهاي نه چندان خوشايند همراه است . در سايه اعتقاد آمريكاييان و غير آمريكاييان به چنين افسانه اي , به راهي افتاده ايم كه عراق , البته در صورت ادامه يافتن اوضاع كنوني , فقط نخستين رويداد از سلسله رويدادهايي خواهد بود كه نتايج آنها فاجعه آميز است .
« امپراتوري » معمولا به معناي فرمانروايي كشور يا ملتي بر كشور يا ملت ديگر تعريف مي شود. بسيار روشن است كه ايالات متحده در طول تاريخ داراي شان ومنزلت يك امپراتوري نبوده است . ما زماني در مجمع الجزاير فيليپين و برخي نقاط كوچك ديگر مستعمراتي داشته ايم , اما در مقياس گسترده بر ديگرملت ها به گونه مستقيم فرمانروايي نكرده ايم .
در دوران معاصر , نظريه پردازان و نويسندگان دامنه تعريف امپراتوري را گسترش داده اند تا به گونه چشمگير , توان شكل دهي به رويدادهاي ديگر جوامع را نيز در برگيرد.از تحولات شگفت انگيز دهه گذشته اين است كه مفهوم امپراتوري آمريكا به گونه اي گسترش يافته كه با استقبال افراد موسوم به نو محافظه كار , رو به رو شده است . از اين رو با وضع ويژه اي رو به رو شده ايم كه در آن براي ليبرال ها هم دشوار است كه بتوانند اعتقاد به وجود امپراتوري آمريكا را به چالش بكشند زيرا نو محافظه كاران مي گويند : با يد فراتر از مرزهايمان برويم و جهان را اصلاح كنيم , دموكراسي و حقوق بشر را گسترش دهيم و به گونه بنيادين جهان را مطابق با انگاره هاي آمريكايي دوباره شكل دهيم . گذشته از آن ليبرال ها هم نمي دانند چگونه با اين دسته از محافظه كاران برخورد كنند.
در پي فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و پايان گرفتن جنگ سرد , قدرت ايالات متحده نيز بسيار سستي گرفته است , اما مردمان مي گويند : « چون شما ابرقدرت جهانيد بنابر اين هرچه اراده كنيدمي توانيد انجام دهيد. » ولي مسئله به اين سادگي هم نيست . چه شما تنها زماني مي توانيد برديگر كشورها فرمانروايي و اعمال نفوذ كنيد كه آنها را با خود همراه سازيد يا اينكه آنها به گونه اي به كمك شما نياز داشته باشند.امروزه كشورهاي جهان بر خلاف دوران جنگ سرد براي تامين امنيت خود به ايالات متحده نيازي ندارند. اين ايده كه اتحاديه اروپا نيرومندخواهد شد به گونه اي كه در دهه يا چند سال اخير رشد كرده است , در دوران جنگ سرد تصور ناشدني بود , يعني در دوراني كه نقش ايالات متحد براي تامين امنيت آلمان و فرانسه سرنوشت ساز بود. امروزه آنها نيز به ما نياز ندارند و بي گمان سطح اعمال نظارت بر آنها و همچنين بر بسياري از ديگر كشورها به گونه اي چشمگير پايين آمده است .
بسيار سودمند خواهد بود كه در باره قدرت جهاني در چهار سطح بينديشيم , در سطح نخست ايالات متحده قرار دارد كه در واقع يگانه ابرقدرت است و كما بيش در همه مقوله هاي قدرت اعم از قدرت نظامي , اقتصادي , تكنولوژي , فرهنگي و سياسي يا هرگونه ديگري از قدرت , برتري مطلق دارد.
درسطح دوم , شماري از قدرت عمده منطقه اي وجود دارند كه عبارتنداز : اتحاديه اروپا كه دراصل زير سلطه مشترك آلمان و فرانسه است , روسيه , چين , هند , برزيل در آمريكاي لاتين , اسرائيل در خاورميانه , ايران در خليج فارس , اندونزي در جنوب شرقي آسياو به احتمال آفريقا جنوبي در آفريقا. اينها قدرتهايي هستند كه گرچه از گستره نفوذ جهاني ايالات متحده بي بهره اند , اما هنوز مي خواهند در منطقه ويژه خود اعمال نفوذكنند.
درسطح سوم شماري از قدرتهاي درجه دو منطقه اي قرار دارند كه برخي از آنها بي گمان كشورهاي مهمي هستند ولي بايد رفتار و انديشه هاي خود را بر پايه روابطشان با قدرتهاي عمده منطقه اي همسو كنند. بريتانيا در اروپا و لهستان , اوكراين و ازبكستان , پاكستان , ژاپن , آرژانتين و برخي ديگر كشورها در شمار اين گونه قدرتها هستند.
در سطح چهارم نيز ديگر كشورها قرار دارندكه برخي از آنها به دليلي مهم اند ولي در شكل دهي به سياست هاي جهاني نقشهايي يكسان ندارند.
اين ساختار سياست هاي جهاني در اصل , تك قطبي , چندقطبي است , بدين معناكه ايالات متحده از يك سو به تنهايي قادر به تحميل همه خواسته هاي خود بر ديگران نيست و براي تحقق بخشيدن به بسياري چيزها در سياستهاي جهاني به همكاري برخي از قدرتهاي عمده منطقه اي نياز دارد. اما از سوي ديگر , ايالات متحده , يگانه ابرقدرتي است كه علي الاصول مي تواند راه را بر اقدامات بين المللي هرگونه ائتلاف متشكل از ديگر بازيگران عمده ببندد.
در اين ساختار تازه قدرت در جهان , ميان ابر قدرت و قدرت هاي بزرگ منطقه اي نيز به گونه طبيعي دشمني وجود دارد. ايالات متحده مي پندارد كه د رسراسر جهان منافع مهمي دارد كه البته تا اندازه زيادي نيز چنين است , هريك از قدرت هاي بزرگ منطقه اي هم گمان مي كند كه بايد بتواند جريانهاي مربوط به منطقه خود را شكل دهد و بديهي است كه با تلاشهاي آمريكا در اين زمينه مخالفت مي كند.
البته بازيگران سطح سومي نيز وجود دارند كه من آنهارا قدرت هاي دست دوم منطقه اي ناميده ام . منافع آنها كدام است منافع اساسي يا دست كم يكي از منافع بنيادين آنها اين است كه زير سلطه همسايه بزرگتر خود يعني قدرت برتر منطقه اي قرار نگيرند. بنابر اين منافعشان ايجاب مي كند كه براي ايستادگي در برابر اين گونه قدرت هاي منطقه اي با ايالات متحده همكاري كنند.
اهميت اين گونه صف بندي ها را مي توان در رفتار دولت ها در قبال راه اندازي جنگ با عراق ديد , كاري كه با مخالفت همه قدرت هاي منطقه اي , البته به استثناي اسرائيل روبه رو شد. بيشتر قدرتهاي دست دوم منطقه اي از آن پشتيباني و به درجات متفاوت به عراق نيرو فرستادند. بي گمان مهم ترين تامين كنندگان نيرو براي نبرد , انگليس ولهستان و اوكراين بوده اند.
حتي در اوضاع كنوني , ايالات متحده در تحقق بخشيدن به هدفهاي اصلي خود از جمله جلوگيري از گسترش جنگ افزارهاي هسته ايي چندان موفق نبوده است . بي گمان ايران در چهار تا پنج سال آينده به جنگ افزارهاي هسته اي دست خواهد يافت . هركشوري كه خود را قدرت بزرگ منطقه مي بيند , خيلي طبيعي است كه خواهان دستيابي به جنگ افزارهاي هسته ايي باشد زيرا اين جنگ افزارها نماد قدرت است . البته گمان ندارم كه هيچ كشوري در هيچ جنگي درآينده از جنگ افزارهاي هسته اي استفاده كند , ولي به هر روي اين جنگ افزارها هنوز نماد قدرت است .
روشن است كه دستيابي قدرتي منطقه اي چون هند به جنگ افزارهاي هسته اي , پاكستان را تشويق به كار نمايشي مي كند تا نشان دهد او هم داراي جنگ افزارهاي هسته اي است . بنابر اين هنگامي كه يك قدرت عمده منطقه اي به جنگ افزارهاي هسته اي دست مي يابد , دست كم برخي از ديگر قدرت هاي منطقه اي نيز به داشتن چنين تواني علاقمند مي شوند.
گذشته از آن , ايالات متحده در دهه گذشته در ترغيب فرايند دموكراتيزه شدن جهان , به گونه اي چشمگير ناكام بوده و نتوانسته است پشتيباني ارزشمندي براي جنگ با عراق جلب كند. ديگر اينكه , امروزه با گسترش احساسات ضدآمريكايي در سراسر جهان روبه رو هستيم , بدين معناكه ايالات متحده خيلي نيرومند شده و بايد به قد و اندازه خودش كاهش داده شود.
همچنين معتقدم كه ايالات متحده بايد از تلاش براي صدور دموكراسي يا اقتصاد بازار آزاد به ديگر كشورها بپرهيزد. بي گمان مي توانيم پشتيبان گروه هايي در اين كشورها باشيم كه در اين مسير حركت مي كنند , اما اين انديشه كه بايد برداشت ويژه خود از دموكراسي و اقتصاد ليبرال را به ديگر كشورها تحميل كنيم , به گمانم انديشه اي بس خطرناك است .
عواملي كه در بالا به آنها اشاره شد , ساختار قدرت جهاني را از آن چيزي كه من آن را جهان تك ـ چند قطبي مي نامم به يك جهان به واقع چند قطبي سوق مي دهد.اين راهي است كه جهان ناگزير به سوي آن پيش مي رود و اگر به آن نقطه برسيم , چه بسا وضع ايالات متحده و ديگر كشورهاي دنيا بهتر از امروز باشد.
امروزه هيچيك از كشورهاي جهان برخلاف دوران جنگ سرد , براي تامين امنيت خود نيازي به آمريكا ندارند
هنگامي كه يك قدرت منطقه اي به جنگ افزارهاي هسته اي مجهز مي شود , طبيعي است ساير قدرتها را منطقه اي را به سمت دستيابي به اين سلاح سوق مي دهد