روزنامه جمهوري اسلامي 31/03/1384 صفحه جبهه و جنگ

بياييد به ساحل برگرديم
* براي توسعه روحيه جانبازي , بودجه اي نيست !
واگويه
وداع ياران با دنيا

* معرفي نشريه
ستارگان درخشان

* معرفي كتاب
زخم غزال
بياييد به ساحل برگرديم


سيد حبيب حبيب پور ـ دزفول
بگذار صادقانه بگويم , حرف دل شكسته ي خود را.
بگذار صادقانه بگويم , بر اين همه غريبي و تنهايي از اين همه فصل
وسوسه و ترديد , ديروز فصل بيداري من بود. ديروز دل را به دريا زدم و با هزار چشم در شفافيت آب گريستم . و امروز براي فردا مي گريم , كه خود را شرمسار شلمچه مي بينم !
اگر كرخه از يادمان برود و هق هق بچه ها در آخرين ديدار , اگر خرمشهر را فراموش كنيم و بچه هاي جهان آرا را , اگر « ذوالفقاري » را از ياد ببريم و « بهنام و فهميده » را شرمندگيمان فزوني خواهد گرفت .
ديروز در كنار « نون سيزده » با خمپاره اي , لبخندي بر لب آمد و بغضي در گلو شكست .
ديروز هزار زخم بر پيكر شهر بود و هزار لبخند خشكيده بر لبان كودكان يكماهه و هزار حنجره ي گره خورده با عقده هايي ناگهاني . و هزار قصه شنيدم از پيوستن مردان سبز به ساحل آبي اروند.
اينك آيا يادمان هست جزيره مجنون را آنجا كه « سيد » پا برهنه تانكها را دنبال مي كرد فاو , آنجا كه بچه ها مي گفتند : « ديديد ديشب خدا چه كرد » راستي خدا چه كرد و با ما چه خواهد كرد
بياييد « ريشن » را به ياد بياوريم و « قلاويزان » و خنده هاي اشك آلود را.
بياييد به « شنام » برگرديم و نماز بگذاريم آنهمه وفاداري را.
بيائيد به منطقه برگرديم , به بزم لبخند و اشك , به خانه ي مهرباني ها.
بيائيد به خط برگرديم و يادمان بيايد كه باد , خاكستر مهدي را به شهر برگرداند و پيش از آن , مادرش در زير آوارها خفته بود.
بياييد به ساحل برگرديم , به همانجا كه « حميد » گفت : « بدنم را بر روي سيمهاي خاردار بگذاريد و از روي آن بگذريد » و « سعيد » را كه وصيت كرد : « مرا همانجا كه افتادم , دفن كنيد » نفرين به ما اگر به پرچمهاي برافراشته ي همسنگرانمان خيانت كنيم .
خدايا! ما را از غفلت و وسوسه رهايي بخش .

براي توسعه روحيه جانبازي , بودجه اي نيست !




گزارشي از ديدار با يك جانبازي كه به ديروزش افتخار مي كند
تانيمه ي خرداد امسال , اصلا شهر ملاير را نديده بودم تا چه رسد به روستاها و توابع اين شهر. اما در تعطيلات سه روزه خرداد , تقدير چنين ورق خورد كه به همت يكي از دوستان , عزيمت من و برخي آشنايان ديگر , به سوي ملاير و چند روستاي اطراف آن ميسر شود. نام يكي از روستاهايي كه به ديدنش موفق شديم , « بابلقاني » بود كه در ميانه ي دره « جوزان » قرار دارد. دوستي كه به آن منطقه رفت و آمد دارد و روستاي بابلقاني را به خوبي مي شناسد , از من و ساير همراهان خواست به ديدار « جانبازي » كه در روستاي بابلقاني زندگي مي كند , برويم و احوالش را جويا شويم . اين درخواست را با اشتياق پذيرفتيم و به منزل جانباز « علي قربان بيات » رفتيم . ديدن علي قربان بيات كه به تازگي دهه ي هفتم زندگي اش را آغاز كرده است , خيلي شگفت انگيز بود. اگر شما نيز گزارش اين ديدار را تا آخر بخوانيد , حتما تعجب خواهيد كرد.
علي بيات كسي است كه سابقه ي مبارزاتش به سال هاي قبل از انقلاب باز مي گردد. مبارزات او با رژيم شاه تا آن حد شديد بوده است كه ماموران امنيتي و انتظامي شاه , يك بار مجبور شده اند روستاي بابلقاني را به منظور دستگيري علي قربان بيات , محاصره كنند و او را به جرم پخش عكس امام خميني در روستا , به مجازات برسانند. البته علي بيات زرنگ تر از اين بوده است كه به دام بيفتد. او با چالاكي , ماموران مسلح شاه را نااميد مي كند و از ميان كوه و دشت مي گريزد و خود را پنهان مي نمايد. اما همين شخص كه در آن روزگار به تنهايي , جمعي از ماموران مسلح شاه را به مخمصه انداخته بود , امروز در وضعيتي قرار دارد كه حتي بدون دستگاه ويژه , قدرت حرف زدن نيز ندارد. او هر بار كه مي خواهد سخني بگويد , دستگاه كوچكي را كه حدود 15 سانتيمتر طول و 2 سانتيمتر قطر دارد , به زير چانه اش نزديك مي كند وسپس كلماتي ادا مي كند كه به سختي قابل شنيدن است . من نمي دانم اسم اين دستگاه چيست و خود آقاي بيات نيز نمي داند , ولي آنچه مسلم است اين دستگاه , جايگزين حنجره , تارهاي صوتي و... است , زيرا حنجره و تارهاي صوتي آقاي بيات را پزشكان به خاطر شدت جراحت شيميايي , برداشته اند. آقاي بيات , قرباني بمباران شيميايي ارتش بعثي صدام در حلبچه و اطراف آن است . از دست دادن تكلم و برداشته شدن حنجره , يگانه آثار جانبازي آقاي بيات نيست , بلكه او به خاطر حضور دراز مدت در جبهه ها (حدود 66 ماه ) , چند بار مجروح شده است كه آثار آن در كتف , پا و كمر او ديده مي شود و تاكنون به خاطر اين جراحت ها , مجبور شده است تيغ جراحي را در موارد متعدد تحمل كند و هزينه هاي سنگيني هم بپردازد. علاوه بر اين ها , ريه هاي آقاي بيات نيز به خاطر همان جراحت شيميايي , مشكلات خاصي دارد. البته آثاري كه از دوره ي دفاع مقدس , در زندگي و وجود آقاي بيات مي بينيم , به همين جا ختم نميشود , زيرا او در دوران دفاع مقدس , دو فرزندش را نيز از دست داده است . اين موضوع , بي ارتباط با حضور آقاي بيات در جبهه نيست , زيرا به گفته ي خودش , در آن هنگام كه در جبهه با دشمن مي رزميده و فرمان امام خميني را اجرا مي كرده است , همسرش مصمم بوده است كه جاي خالي آقاي بيات را در كارهاي روزمره ي كشاورزي و دامداري پركند. به همين دليل , اين همسر فداكار نمي توانسته است به درستي از فرزندانش مراقبت نمايد. همين امر سبب شده است كه دو فرزند آقاي بيات درون چاه بيفتد و اين خانواده را داغدار كند.
و اما قسمت شگفت انگيز ماجرا اين است كه بنياد جانبازان و ايثارگران تاكنون هيچ حمايت جدي و قابل توجهي از اين جانباز به عمل نياورده و آقاي بيات مجبور بوده است همه ي هزينه ي درمان و عمل هاي متعدد جراحي و.. را به سختي و با وام گرفتن از اين و آن تهيه و پرداخت نمايد. اين جانباز مي گويد : به همه جا سر زده ام و پرونده بسيار قطوري درست كرده و همه مدارك مربوط به مجروح بودنم را به بنياد جانبازان برده ام , ولي تاكنون هيچ قدمي براي من برداشته نشده است . اكنون هزينه زندگي و درمانم بر دوش فرزندان جوانم است . يكي از آن ها به دليل كمك به هزينه ي زندگي من , مجبور به ترك تحصيل شد. اكنون من با اين سابقه اي كه در جبهه داشته و به خاطر جراحت هاي شيميايي و غيرشيميايي از كار افتاده ام , شرمنده ي بچه هايم هستم و آن ها مجبورند علاوه بر تامين هزينه ي زندگي خود , به سختي و مرارت , هزينه ي زندگي و درمان مرا نيز تحمل كنند. تا كي بايد من , بارسنگيني بر دوش فرزندانم باشم . چرا بايد آن ها به خاطر تامين هزينه زندگي و درمان من , از تحصيل دست بكشند و سرنوشت خودشان را به رنج ها و مرارت هاي من گره بزنند و تاوان جبهه رفتن و مجروح شدن پدرشان را بپردازند. غير از هزينه هاي بسيار كمرشكني كه تاكنون براي عمل جراحي حنجره , كتف , پا و كمر و.. پرداخته ام , باتري همين دستگاهي كه به كمك آن حرف مي زنم , هر يك بين 20 تا 30 هزار تومان است و خيلي زود هم تمام مي شود. دو ـ سه بار كه براي پيگيري پرونده ام ناچار شدم به تنهايي سفر كنم , در ميان راه , باتري دستگاه خالي شد و من لال و سرگردان شدم و به سختي توانستم خودم را به منزل برسانم . هر بار كه مي خواهم دنبال پرونده ام بروم , يا بايد يكي از فرزندان همراه من بيايد كه اين كار لطمه بزرگي به كار و زندگي آن ها مي زند , يا اين كه بايد به تنهايي حركت كنم . تنها حركت كردن نيز مشكلات فراواني دارد كه يك نمونه اش را (خالي شدن باتري دستگاه ) را برايتان گفتم ...
چون آقاي بيات از زندگي و حضور چندين ساله اش در جبهه و عمليات مختلف سخن مي گفت , خيلي تمايل پيدا كردم از او سئوال هايي بنمايم و خواهش كنم خاطراتش را از جبهه برايمان بازگو كند , ولي هنگامي كه مشاهده كردم صحبت كردن نيز براي او هزينه ي سنگيني دارد و باتري دستگاهش خالي مي شود , از همه ي سئوال هايم صرف نظر نمودم و فقط به انبوهي ازمداركي كه مربوط مجروح شدنش , مربوط به حضور چند ساله اش در جبهه , مربوط به هزينه هاي درماني و چگونگي عمل هاي جراحي اش بود , نگاه كردم و افسوس خوردم كه در اين مملكت براي توسعه ي همه چيز (توسعه ي سياسي , توسعه ي نهادهاي دموكراتيك , توسعه ي بخش خصوصي و چاق تر شدن پولدارها , توسعه ي تشكل هاي غيردولتي , توسعه ي احزاب , توسعه مطبوعات كذايي , توسعه ي نهادهاي مدني و ده ها نوع توسعه ي ديگر) بودجه ي كافي وجود دارد , ولي گويا براي توسعه ي روحيه ي جانبازي و فداكاري , هيچ بودجه اي وجود ندارد و در اين جا , قحطي كامل برقرار است . قحطي شديدي كه حتي به كسي كه سالها جنگيده و در اثر جراحت هاي پي در پي شيميايي و غيرشيميايي , از كار افتاده است نيز چيزي نمي رسد و او به جاي اين كه نزد فرزندانش به قهرمان بودن و جانباز بودنش افتخار كند , به تعبير خودش بايد شرمنده ي آن ها بشود.
يكي از فرزندانم به دليل كمك به هزينه زندگي من , مجبور به ترك تحصيل شد. اكنون من با اين سابقه اي كه در جبهه داشته و به خاطر جراحت هاي شيميايي و غيرشيميائي از كار افتاده ام , شرمنده بچه هايم هستم

واگويه
وداع ياران با دنيا


دست نوشته هايم همسفرانم هستند , گاه مرا به سفري طولاني فرا ميخوانند و گاه مرا براي لحظاتي كوتاه به دياري آشنا ميبرند. من هم با كوله باري اشتياق بند و بساتم را با دست نوشته هايم ميبندم و با دست نوشته هايم پرستوي ذهن را به جبهه پرواز مي دهم .
ابتدا دوري به پادگان دوكوهه مي زنم , حسينيه شهيد حاج همت . و دو كوهه را باولع خاص مي نگرم , بچه ها با اشتياق خاص و وصف ناپذيري شورميگيرند : « هر كه دارد هوس كرب وبلا بسم الله » نواي آهنگران با كارواني كه صداي زنگوله شترهايش مرا به كوير عطشناكي دعوت مي كند مي كشاند :
بانواي كاروان ـ باربنديد همزمان ـ اين قافله عزم كرب و بلا دارد
از گوشه ديگر صداي مناجات (مولاي يامولا) نورائي در فضاي عطرآگين دو كوهه دل را مي ربايد. پرستوي ذهنم سري به بسيجيان ديگر گردانها مي زند. به چادري سرك ميكشم , ميبينم : بعضي باعشق به سوي درگاه معشوق با راز و نياز كه گوشم را نوازش مي داد و بوي دل انگيزي را كه از عطرگلهاي ياس خوشبوتر بود به راه انداخته بودند. رفته بودند و جمعشان را جا گذاشته بودند. و عده اي بودند كه براي عزم آسماني آماده مي شدند و بار سفر رابراي سفري پربار كه راهي پرخطر در راه دين و دنياست مي بستند و عده اي نيز با شور و عشق باهم شوخي مي كردند. عده اي را ديدم كه در چادري جشن پتو گرفته بودند كه پتويشان بال فرشته بود و هواي تنفسشان مهر و محبت و چادري ديگر بود كه بانواي دل انگيز « السلام عليك يا ابا عبدالله (ع ) » و زيارت عاشوراي حسيني به ديدار با شكوه آقا و سرورشان رفته بودند و از آقا طلب شهادت مي كردند و او را به مجلس كوچكشان دعوت مي كردند.
آري دو كوهه محل عشق است . سجدگاه فرشتگان خدا آنجاست , محل وداع است , وداع ياران امام با اين دنيا , اينجا بوسه گاه است , بوسه گاه ياران بازمانده خدا.
ث خلفي ـ از تهران

معرفي نشريه
ستارگان درخشان




هفتمين و هشتمين شماره نشريه « ستارگان درخشان » ماهنامه كنگره بزرگداشت سرداران و هشت هزار شهيد استان گيلان ويژه فروردين و ارديبهشت 84 در يك مجله منتشر و در پيش خوان روزنامه فروشي هاي سراسر كشور قرار گرفت .
سوم خرداد , برگ زرين تاريخ ـ حافظان حريم انديشه ـ قابلم ندانستندـ به زلالي آب ـ خلوص مخلص شماست ـ موزه هاي جنگ كشورهاي دنياـ سوره انبيا را دوست داشت .
لجستيك فرداـ گل آقاي ملت ايران ـ الگوي واقعي جوانان ـ سرگشته قله هاي غرب ساحر ـ هوالحي ـ عقاب سوخته ـ ما هنوز زنده ايم ـ غريبم , نگاهم كنيد ـ راهيان نورـ كوچه باران ـ نامه ـ چند لحظه ـ ياران ديرين كجايندـ پايان فراق ـ آغاز رهايي ـ دو چيز اسراف نيست ـ حسن جمال توـ ما و شما و جامانده عناوين مهم نشريه ويژه دفاع مقدس و شهداي استان گيلان بود كه به چشم مي خورد.

معرفي كتاب
زخم غزال




« زخم غزال » عنوان كتابي است كه با مساعدت و ياري اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان مازندران و بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس استان مازندران توسط نشر رسانش منتشر شد.
اين كتاب كه خاطرات اردوگاه 12 و 18 عراق مي باشد توسط رحمت الله اكبري يكي از آزادگان سرافراز قلمي شده است .
دراين كتاب خواننده با خاطرات اسرايي آشنا مي شود كه بهترين ايام زندگي خود را در بدترين شرايط سپري كردند و با تحمل ناجوانمردانه ترين شكنجه ها , آزادگي خود را به اثبات رساندند , شكنجه هايي كه شايد به باور خواننده نيايد و انسان از شنيدن آن به وحشت افتد.
« زخم غزال » در 96 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2200 نسخه به بازار نشر دفاع مقدس عرضه گرديد.