
بررسي موانع پيش روي اميرالمومنين علي (ع ) به روايت استاد مرتضي
مطهري
قسمت اول
مي دانيم كه علي عليه السلام پيوسته در دوران خلافت
خلفا , از بيان اين مطلب كه خلافت , حق طلق اوست
خودداري نمي كرد , و در عين حال مي بينيم بعد از كشته شدن
عثمان در اثر يك انقلاب خونين عليه او , آنگاه كه مردم ريختند
به خانه علي (ع ) و دور او را گرفتند و اصرار فراوان كردند كه با
او بيعت كنند و وي زمام امور را به دست گيرد , علي (ع ) امتناع
كرد و از پذيرش خلافت كراهت داشت .
جمله هايي كه عرض كردم در نهج البلاغه است . مي فرمايد :
وني والتمسوا غيري « مرا رها كنيد و برويد دنبال كس ديگر » .
بعد خود امام (ع ) علت امتناع خودش را توضيح مي دهد ,
براي اينكه كسي تصور نكند كه العياذ بالله امام (ع ) خود را
لايق خلافت , و بعد از پيغمبر(ص ) , شايسته ترين فرد براي
زمامداري نمي داند. توضيح مي دهد كه اوضاع فوق العاده آشفته
است و يك آينده آشفته تر در جلوي ماست . عبارت اين است :
« فانا مستقبلون امرا له وجوه والوان » يعني ما جرياني را در
پيش داريم كه اين جريان مشتبه است , رنگهاي مختلف و
چهره هاي گوناگون دارد , ما آينده روشني در پيش نداريم ,
آينده اي داريم با چند چهره و چند رنگ مختلف . بعد امام (ع )
جمله اي دارد كه در آن جمله مطلب را بيان مي كند : « وان الافاق
قد اغامت » افقها را مه گرفته است ; مثل وقتي كه مه زياد پيدا
مي شود و انسان جلوي چشم خودش را هم نمي بيند « والحجه
قد تنكرت » شاهراه به صورت كوره راه در آمده و ناشناخته
است و مردم ديگر شاهراه را تشخيص نمي دهند. ولي در آخر
جمله اي به عنوان اتمام حجت فرمود , فرمود : اين را هم بدانيد
كه اگر من زمام خلافت را به دست گيرم , آنچنان رفتار مي كنم
كه خودم مي دانم , نه آنچنان كه شما مي خواهيد : « واعلمو اني
اين جبتكم ركبت بكم ما اعلم » . اين بود كه در آخر فرمود : مرا
به حال خودم بگذاريد , فعلا اگر من مثل گذشته وزير باشم بهتر
است از اينكه امير باشم .
اين جمله ها نشان مي دهد كه علي (ع ) مشكلات فراواني را
در دوره خلافت خود پيش بيني مي كرد , همان مشكلاتي كه بعد
رخ داد و چهره نمود. آن مشكلات چه بود من در اين يك
جلسه نمي توانم همه آن مشكلات را براي شما شرح بدهم .
بحث من درباره مشكل بزرگ علي (ع ) است . مي خواهم آن يك
مشكل را شرح بدهم . ساير مشكلات را به نحو اجمال براي
شما عرض مي كنم تا برسم به مشكل ترين مشكل علي و
بزرگترين معضله اي كه علي عليه السلام گرفتار آن شد.
مشكل كشته شدن عثمان (مشكل نفاق )
اولين مشكلي كه وجود داشت و علي (ع ) در اين زمينه
مي فرمود آينده بسيار مبهمي در پيش داريم , داستان كشته
شدن عثمان بود. علي (ع ) وارث خلافتي مي شد كه خليفه قبل
از او را انقلابيوني كه انقلاب كرده اند , كشته اند; حتي اجازه
دفن او را هم نمي دهند و اعتراضات فراواني دارند. حال اين
گروه انقلابي به علي (ع ) پيوسته است . مردم ديگر چه نظري
دارند همه مردم كه مثل اين انقلابيون فكر نمي كنند , و خود
علي (ع ) فكرش نه با انقلابيون مي خواند و نه با مخالفين
انقلابيون و نه با عامه مردم .
از يك طرف عثمان است و اطرافيان عثمان و آنهمه
اجحافها و بي عدالتي ها و ستمگريها , و آنهمه اعطاي امتيازات
به خويشاوندها , و ازطرف ديگر گروههايي خشمناك و عصباني
از حجاز و مدينه و بصره و كوفه و مصر , از همه جا آمده اند ,
معترض و منتقد , عثمان هم تسليم نمي شود , علي (ع ) سفير
است ميان انقلابيون و عثمان , كه اين هم جريان عجيبي دارد;
علي (ع ) با روش عثمان مخالف است و در عين حال مخالف
است كه باب خليفه كشي باز شود , نمي خواهد خليفه را بكشند
كه باب فتنه بر روي مسلمين بازگردد , كه اين داستان مفصلي
دارد.
نسبت به عثمان منتقد است و كوشش دارد او را از راهي كه
مي رود , منصرف كند و به راه راست بياورد; بلكه آتش
انقلابيون خاموش شود و فتنه بخوابد. نه عثمان و طرفداران
عثمان حاضر شدند از راه خود منصرف شوند و نه انقلابيون
دست از انقلاب خودشان برداشتند , نتيجه اش همين شد.
علي (ع ) مي دانست كه مساله قتل عثمان مساله اي خواهد بود
كه موجب فتنه خواهد شد خصوصا با توجه به اين نكته بسيار
عجيب كه ما فقط امروز مي بينيم علماي اجتماع يعني
جامعه شناسان و مورخين محققي كه در تاريخ اسلام مطالعه
كرده اند آن را كشف كرده اند و مي بينيم نهج البلاغه هم اين
مطلب را توضيح مي دهد كه در قتل عثمان بعضي از طرفداران
خود عثمان نيز دست داشتند , آنها هم مي خواستند عثمان
كشته شود , فتنه در دنياي اسلام بپا گردد و آنها از اين آب گل
آلود استفاده كنند اينها در متن نهج البلاغه است . مخصوصا
معاويه در قتل عثمان كاملا دست داشت , باطنا كوشش مي كرد
اين فتنه بالا بگيرد , عثمان كشته شود تا او از كشته شدن عثمان
بهره برداري كند. اين يك مشكل , كه ديگر بيش از اين نمي توانم
درباره اش بحث كنم . مخالفان علي (ع ) با مخالفان پيغمبر(ص )
اين تفاوت را داشتند كه مخالفان پيغمبر عده اي بودند كافر و
بت پرست و در زير شعار بت پرستي با پيغمبر مبارزه مي كردند ,
منكر خدا و توحيد بودند و انكار خدا و توحيد را هم علني
مي گفتند , تحت شعار « اعل هبل » زنده باد هبل با پيغمبر(ص )
مبارزه مي كردند , پيغمبر هم شعار روشني داشت : الله اعلي و
اجل , از همه بزرگتر خداست .اما علي (ع ) با يك طبقه داناي
بي دين مواجه شده است كه متظاهر به اسلام اند; ولي مسلمان
واقعي نيستند , شعارهايشان شعارهاي اسلامي است , و
هدفهايشان بر ضد اسلام . پدر معاويه كه ابوسفيان است در زير
شعار « اعل هبل » به جنگ پيغمبر مي آيد , لهذا كار پيغمبر در
مبارزه با او آسان است .
پسرش معاويه بن ابي سفيان همان روح ابوسفياني و همان
هدفهاي ابوسفياني را دارد; اما در زير شعار آيه قرآن : « من قتل
مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا » هركسي كه مظلوم كشته شد
خدا براي اوليا او (خويشاوندان نزديك او) قدرتي داده
است , حق داده است كه خون مقتول خودشان را مطالبه كنند.
شعار , خيلي شعار خوبي است .حال كسي نيست كه از معاويه
بپرسد كه ولي شرعي خون عثمان كيست كسي كه در چهار
پشت بالاتر با تو انتساب پيدا مي كند , مطالبه خون او به تو چه
مربوط است !عثمان پسر دارد , خويشاوندان نزديكتر از تو
دارد. ثانيا به علي (ع ) چه كه عثمان كشته شده است ! اما مرد
دغلبازي مثل معاويه به اين حرفها كار ندارد , او مي خواهد از
اين وسيله استفاده كند. معاويه قبلا به جاسوسهاي خود در
اطراف عثمان سپرده بود كه هر وقت خليفه كشته شد فورا
پيراهن خون آلود او را براي من به شام بفرستيد.
تا عثمان كشته شد , نگذاشتند كه خون پيراهن او خشك
بشود , همان پيراهن خون آلود را با انگشت زن عثمان فرستادند
براي معاويه . ديگر معاويه قند در دلش آب مي شد , دستور داد
انگشتهاي بريده زن عثمان را كنار منبرش آويزان كنند :
« ايهاالناس !دنيا را ظلم گرفت , اسلام از دست رفت , اين
انگشتهاي بريده زن خليفه است . » و دستور داد پيراهن عثمان
را روي چوبي بلند كردند و بردند در مسجد يا جاي ديگر ,
خودش رفت آنجا نشست , شروع كرد به گريه كردن بر خليفه
مظلوم , مدتها روضه عثمان در شام خواند و از مردم اشك
گرفت و مردم را آماده كرد كه برويم براي خونخواهي عثمان . از
كي خون عثمان را بايد بگيريم از علي (ع ) بايد بگيريم ,
علي (ع ) با اين انقلابيون كه با او بيعت كردند همدست بود , اگر
همدست نبود چرا اينها الان در لشگر علي (ع ) هستند اين يك
مشكل بزرگ . دو جنگ « جمل » و « صفين » را همين مشكل از
طرف اشخاص بدخواه به وجود آورد. اين دو جنگ به اين
بهانه بپا شد.
انعطاف ناپذيري در اجراي عدالت
مشكل ديگري علي عليه السلام داشت كه مربوط به روش
خودش بود از يك جهت , و تغييري كه مسلمين پيدا كرده بودند
از جهت ديگر , علي (ع ) مردي بود انعطاف ناپذير , بعد از
پيغمبر(ص ) سالها بود كه جامعه اسلامي عادت كرده بود به
امتياز دادن به افراد متنفذ , و علي (ع ) در اين زمينه يك صلابت
عجيبي نشان مي داد , مي گفت : من كسي نيستم كه از عدالت يك
سر مو منحرف شوم . حتي اصحابش مي آمدند مي گفتند : آقا
!يك مقدار انعطاف داشته باشيد , مي گفت , « اتامروني ان اطلب
النصر بالجور , والله ما اطوربه ما سمر سمير » از من تقاضا
مي كنيد كه پيروزي و موفقيت در سياست را به قيمت ستمگري
و پايمال كردن حق مردم ضعيف به دست آوردم !به خدا قسم
تا شبي و روزي در دنيا هست , تا ستاره اي در آسمان در حركت
است , چنين چيزي عملي نيست .
صراحت و صداقت در سياست
مشكل سوم خلافت او مساله صراحت و صداقت او در
سياست بود كه اين را هم باز عده اي از دوستانش
نمي پسنديدند , مي گفتند : « سياست اينهمه صداقت و صراحت
برنمي دارد , يك مقدار خدعه و دغلبازي هم بايد در آن قاطي
كرد , چاشني سياست دغلبازي است » (اينهايي كه عرض
مي كنم تمامش در نهج البلاغه است ) و حتي بعضي مي گفتند
علي (ع ) سياست ندارد , معاويه را ببين چقدر سياستمدار
است !
مي گفت « والله ما معاويه بدهي مني , ولكنه يغدر و يفجر ,
ولولا كراهيه الغدر لكنت من ادهي الناس , ولكن كل غدره
فجره , و كل فجره كفره , ولكل غادر لوا يعرف به يوم القيامه »
فرمود : به خدا قسم اشتباه مي كنيد , معاويه از من زيركتر
نيست , او دغلباز است , فاسق است , من نمي خواهم دغلبازي
بكنم , من نمي خواهم از جاده حقيقت منحرف شوم , فسق و
فجور مرتكب بشوم ; اگر نبود كه خداي تبارك و تعالي دغلبازي
را دشمن مي دارد آنوقت مي ديديد كه زرنگترين مردم دنيا
علي (ع ) است ; دغلبازي فسق است , فجور است , و اينگونه
فجورها كفر است و من مي دانم كه هر فريبكاري در قيامت
محشور مي شود; درحالي كه يك پرچمي دارد (ظاهرا مقصود
اين است كه فريبخوردگان هم در زير پرچم فريب دهنده
هستند.) اين هم مشكل ديگر علي عليه السلام . مشكل اساسي
كه من مي خواهم عرض بكنم كه همه اينها مقدمه بود براي اين
مطلب اين است : در زمان پيغمبر اكرم (ص ) , طبقه اي كه پيغمبر
اكرم (ص ) به وجود آورد , صرفا طبقه اي نبود كه يك انقلاب بپا
شود و عده اي در زير يك پرچمي جمع بشوند; پيغمبر(ص )
طبقه اي را تعليم داد , متفقشان كرد , قدم به قدم جلو آورد ,
تعليم و تربيت اسلامي را تدريجا در روح اينها نفوذ داد; پيغمبر
سيزده سال در مكه بود , انواع زجرها و شكنجه ها و رنجها از
مردم قريش متحمل شد; ولي همواره دستور به صبر مي داد ,
هرچه اصحاب مي گفتند : يا رسول الله ! آخر اجازه دفاع به ما
بدهيد , ما چقدر متحمل رنج بشويم , چقدر از ما را اينها بكشند
و زجركشمان كنند !چقدر ما را روي اين ريگهاي داغ حجاز
بخوابانند و تخته سنگها را روي سينه هاي ما بگذارند , چقدر
ما را شلاق بزنند !پيغمبر(ص ) اجازه جهاد و دفاع نمي داد. در
آخر فقط اجازه مهاجرت داد كه عده اي به حبشه مهاجرت
كردند , و مهاجرت سودمندي هم بود.
پيغمبر در مدت اين سيزده سال چه مي كرد تربيت
مي كرد , تعليم مي داد , يعني هسته اصلي اسلام را به وجود
مي آورد. آن عده اي كه شايد هنگام مهاجرت حدود هزار نفر
بودند , عده اي بودند كه با روح اسلام آشنا بودند و اكثريتشان
تربيتشان هم تربيت اسلامي بود. شرط اولي يك نهضت وجود
يك كادر تعليمي و تربيتي است كه از يك عده افراد تعليم داده
شده و تربيت شده و آشنا با اصول و هدف و تاكتيك مرام به
وجود آمده باشد. اينها را مي شود به صورت يك هسته مركزي
به وجود آورد و بعد ديگران كه ملحق مي شوند شاگردهاي اينها
باشند و خودشان را با اينها تطبيق بدهند. سر موفقيت اسلام
اين بود. بنابراين تفاوتهاي ميان وضع علي (ع ) و وضع
پيغمبر(ص ) , يكي اين بود كه پيغمبر(ص ) با مردم كافر , يعني با
كفر صريح , با كفر مكشوف و بي پرده روبرو بود , با كفري كه
مي گفت من كفرم , ولي علي (ع ) با كفر در زير پرده , يعني با نفاق
روبرو بود , با قومي روبرو بود كه هدفشان همان هدف كفار بود ,
اما در زير پرده اسلام , در زير پرده قدس و تقوا , در زير لواي
قرآن و ظاهر قرآن .و تفاوت دوم اين بود كه در دوره خلفا ,
مخصوصا در دوره عثمان آن مقداري كه بايد و شايد دنبال
تعليم و تربيتي را كه پيغمبر گرفته بود نگرفتند , فتوحات
اسلامي زيادي صورت گرفت . فتوحات به تنهايي كاري
نمي تواند بكند. پيغمبر(ص ) سيزده سال در مكه ماند و اجازه
نداد كه مسلمين حتي از خودشان دفاع بكنند , چون افراد هنوز
لايق اين دفاع و جهاد نبودند. اگر دست به جهاد و فتوحات هم
بايد زد , به تناسب توسعه فرهنگ اسلامي و ثقافت اسلامي
است , يعني همينطور كه از يك طرف فتوحات تازه مي شود ,
بايد به موازات آن , فرهنگ و ثقافت اسلامي همه توسعه پيدا
كند , مردمي كه به اسلام مي گروند و حتي آنها كه مجذوب
اسلام مي شوند , اصول و حقايق و اهداف اسلامي , پوسته و
هسته اسلام , همه اينها را بفهمند و بشناسند. ولي در اثر اين
غفلتي كه درزمان خلفا صورت گرفت يكي از پديده هاي
اجتماعي كه در دنياي اسلامي رخ داد اين بود كه طبقه اي در
اجتماع اسلامي پيدا شد كه به اسلام علاقمند بود , به اسلام
مومن و معتقد بود; اما فقط ظاهر اسلام را مي شناخت , با روح
اسلام آشنا نبود , طبقه اي كه هر چه فشار مي آورد فقط روي
مثلا نماز خواندن بود نه روي معرفت , نه روي شناسايي اهداف
اسلامي . يك طبقه مقدس ماب و متنسك و زاهد مسلك در
دنياي اسلام به وجود آمد كه پيشانيهاي اينها از كثرت سجود
پينه بسته بود , كف دستها و سر زانوهاي اينها از بس كه در روي
زمينها (نه در روي فرشها) سرها را به سجده گذاشته بودند و
دستها و زانوها را روي خاكها و شنها قرار داده بودند و
سجده هاي بسيار طولاني يك ساعته و دوساعته و پنج ساعته
كرده بودند پينه بسته بود .وقتي كه علي (ع ) ابن عباس را فرستاد
سراغ اينها هنگامي كه همينها عليه علي (ع ) طغيان و شورش
كرده بودند , وقتي كه آمد خبر آورد , اينجور توضيح داد : « لهم
جباه قرحه لطول السجود » گفت : پيشانيهايشان از كثرت سجده
مجروح شده است « وايد كثفنات الابل » دستهايي كه مثل
زانوي شتر پينه بسته است « عليهم قمص مرحضه » لباسهاي
كهنه زاهد مابانه به تن دارند « و هم مشمرون » از همه بالاتر
قيافه مصمم و تصميم قاطع اينهاست . حالا آب بيار حوض
پركن . يك چنين طبقه اي , يعني طبقه متنسك جاهل , طبقه
متعبد جاهل , طبقه خشكه مقدس در دنياي اسلام به وجود آمد
كه با تربيت اسلامي آشنا نيست ; ولي علاقمند به اسلام است ,
با روح اسلام آشنا نيست ; ولي به پوست اسلام چسبيده است ,
محكم هم چسبيده است .
علي اين طبقه را اينجور توصيف مي كند : « جفا طغام عبيد
افزام , جمعوا من كل اوب و تلقطوا من كل شوب ممن ينبغي اين
يفقه و يودب , و يعلمو يدرب ... ليسوا من المهاجرين و الانصار
و لا من الذرين تبواوا الدار و الايمان » . مردمي خشن , جفاه , فظ
غليظ القلب , ولي روحيه هايي پست , مردماني برده صفت ,
روحشان آقا نيست , در روح اينها آقايي وجود ندارد; از اراذل
مردم هستند , معلوم نيست از كدام گوشه اي پيدا شده اند , يكي
از اين گوشه آمده , يكي از آن گوشه , يك مردم بي بنه اي , يك
مردم بي بوته اي , معلوم نيست از كجا آمده اند , مردمي كه تازه
بايد بيايند در كلاس اول اسلام بنشينند و درس اسلام را ياد
بگيرند , سواد ندارند , معلومات ندارند , قرآن را نمي دانند
چيست , معني قرآن را نمي فهمند , سنت پيغمبر را نمي فهمند ,
اينها بايد تعليم بشوند , تربيت بشوند , اينها تعليم و تربيت
اسلامي پيدا نكرده اند; اينها جزو مهاجرين و انصار كه
پيامبر(ص ) آنها را تربيت كرد كه نيستند , يك مردمي (هستند)
كه تربيت اسلامي ندارند. علي (ع ) در شرايطي خلافت را به
دست مي گيرد كه چنين طبقه اي هم در ميان مسلمين وجود
دارد , و در همه جا هستند , در لشكريان خودش هم از اين طبقه
وجوددارند. جريان جنگ صفين و حيله معاويه و عمرو عاص
كه مكرر شنيده ايد پيش مي آيد. آن ساعتي كه اينها احساس
مي كنند كه دارند شكست مي خورند و شكستشان شكست
نهايي است , نقشه مي كشند كه از همين طبقه استفاده كنند.
دستور مي دهند قرآنها را بالاي نيزه مي كنند : ايهاالناس !همه ما
اهل قرآنيم , همه ما اهل قبله هستيم , چرا مي جنگيد اگر
مي خواهيد بجنگيد پس بياييد اين قرآنها را بزنيد. فورا همين
طبقه دست از جنگ كشيدند , گفتند ما با قرآن نمي جنگيم ,
آمدند خدمت علي عليه السلام كه ديگر قضيه حل شد , قرآن به
ميان آمد , حالا كه قرآن به ميان آمده ديگر جنگ معني ندارد.
علي (ع ) فرمود : مگر شما نمي دانيد كه از روز اول سخن من به
اينها اين است كه بياييد ما براساس قرآن حكومت و قضاوت
كنيم . ببينيم حق با كيست اينها دروغ مي گويند , اينها قرآن را
به ميان نياورده اند , جلد و كاغذ قرآن را سپر قرار داده اند براي
اين كه بعد باز عليه قرآن قيام بكنند. اهميت ندهيد , من امام
شما هستم , من قرآن ناطق شما هستم , بزنيد برويد جلو , گفتند
عجب !چه حرفها مي زند !ما تا به حال تو را آدم خوبي
مي دانستيم و مي گفتيم تو آدم خوبي هستي , معلوم شد تو هم
آدم جاه طلبي هستي . يعني ما برويم با قرآن بجنگيم !خير
نمي جنگيم .
بسيار خب شما نجنگيد. مالك اشتر مشغول پيشروي بود ,
گفتند فورا فرمان بده كه مالك اشتر برگردد كه ديگر جنگ با
قرآن روا نيست . فشار زياد آوردند , علي عليه السلام پيغام داد
كه مالك برگرد. مالك برنگشت , گفت : آقا اجازه بدهيد , يكي دو
ساعت ديگر بيشتر باقي نمانده است , شكست نهايي نصيب
اينها مي شود. آمدند كه مالك برنمي گردد. گفتند : يا مالك را
برگردان يا همين جا با اين شمشيرهاي خودمان (بيست هزار
نفر بودند) قطعه قطعه ات مي كنيم . تو داري با قرآن مي جنگي !
علي (ع ) پيغام داد : « مالك اگر مي خواهي علي (ع ) را زنده ببيني
برگرد. قضيه حكمين پيش آمد. گفتند دو نفر حكم (داور) معين
كنيم , حالا ديگر قرآن به ميان آمده . بسيار خب , داور معين
كنيم . آنها عمروعاص شيطان را معين كردند. علي , (ع ) ابن
عباس عالم دانشمند زيرك را پيشنهاد كرد. گفتند : خير , ابن
عباس پسر عمويت است , قوم و خويش توست , ما بايد يك
كسي را انتخاب كنيم كه با تو قوم و خويش نباشد. فرمود :
مالك اشتر. گفتند نه , ما مالك اشتر را قبول نداريم . چند نفر
ديگر را هم قبول نكردند. گفتد ما فقط ابوموسي اشعري را قبول
داريم . حالا ابوموسي كيست آيا جزو لشگريان علي (ع )
است نه , ابوموسي كسي است كه قبلا حاكم كوفه بوده و علي
عليه السلام او را از حكومت كوفه معزول كرده است . يك آدمي
است كه اصلا در دلش با علي عليه السلام دشمني دارد.
ابوموسي را آوردند. ابوموسي هم گول عمروعاص را خورد و
آن حقه اي كه به بازي شبيه تر بود از امر جدي و مكرر
شنيده ايد رخ داد .وقتي كه فهميدند گول خورده اند , گفتند
اشتباه كرديم . حالا كه مي گويند اشتباه كرديم , اقرار آن
اشتباهشان اشتباه ديگري است , نگفتند اشتباه كرديم آن روزي
كه از جنگ با معاويه دست برداشتيم و ما بايد مي جنگيديم ,
اين , جنگ با قرآن نبود , جنگ له قرآن بود نه عليه قرآن . گفتند :
نه , آن درست بود و نگفتند اشتباه كرديم كه ابوموسي را معين
كرديم , بايد تسليم ابن عباس مي شديم يا مالك اشتر را
مي فرستاديم , گفتند اساسا اينكه ما قبول كرديم در دين خدا دو
تا انسان بيايند داوري كنند كفر است , در قرآن مي فرمايد :
« ان الحكم الا الله » حكم منحصرا مال خداست . چون قرآن
گفته حكم منحصرا مال خداست , هيچ انساني حق داوري
ندارد , پس اساسا داور معين كردن كفر و شرك بوده است ,
همه مان كافر شديم , ما كه توبه كرديم : « استغفرالله ربي و اتوب
اليه » , آمدند سراغ علي (ع ) گفتند علي ! تو هم كه مثل ما كافر
شدي , تو هم استغفار كن !
حالا ببينيد مشكل چيست معاويه مشكل علي (ع ) است يا
اين خشكه مقدس ها عمروعاص مشكل علي (ع ) است يا اين
خشكه مقدس ها (فرمود : شما اشتباه مي كنيد , حكميت كفر
نيست , معني آيه را شما نمي دانيد , « ان الحكم الا الله » يعني
قانون فقط از ناحيه خدا بايد وضع بشود يا كسي كه خدا به او
اجازه داده است , ما كه نخواستيم كسي ديگر بيايد برايمان
قانون معين كند , ما گفتيم قانون , قانون قرآن , دو نفر بيايند
مطابق قرآن داوري كنند , خدا كه نمي آيد در اختلافات افراد
داوري كند !گفتند حرف همين است و همين . علي (ع ) فرمود من
هرگز گناهي را مرتكب نشده ام , اقرار نمي كنم و هرگز چيزي را
كه خلاف شرع نيست نمي گويم خلاف شرع بوده است , من
چطور بيايم به خدا و پيغمبر(ص ) دروغ ببندم , بگويم حكم
قرار دادن , داور قرار دادن در اختلافات , خلاف شرع و كفر
است , خير , كفر نيست , شما هركار مي خواهيد بكنيد.

|