
براي بسيجي عاشق « محمود روحاني »
گمنامي و بي نشاني در فرهنگ علوي و فاطمي نشان از رمز و رازي است
كه جز به بهاي خون و خطر معنا نمي گردد و آنزماني كه تمامي ابزار و آلات از
كار افتاده و ارزش مقابله با تباهي وظلمت را ازدست مي دهد سلاح ايمان
وارد ميدان مبارزه مي گردد , مومن انسان از خود رسته و بخدا پيوسته اي
است كه سودايي جز پرواز در آسمان خوبيها ندارد , او جان مايه آفرينش و
فخر زمين و زمان است با كوله باري از شور و شعر و شرف و با پاي جان به
استقبال خوبيها مي رود , مومن , مجاهد في سبيل الله و شمع آجين جامعه
اسلامي است ومومن عاشق لقاي دوست است .
او آنچان در مجمر عاشقي مي سوزد كه بجز خاكستري از او باقي
نمي ماند , يكي از آن مومنان مجاهد و عاشق لقاي دوست , شوريده مردي
است . بنام محمود روحاني , شروع انقلاب اسلامي وسپس جنگ تحميلي 8
ساله محملي بود براي پرواز پرستوي بي قرار ما درآسمان خوبيها , او بي باك
وبي قرار وارد عرصه مبارزه با هرگونه زشتي وپلشتي مي شود , دل بيقرارش
بهانه ديدار داشت , در شرايطي كه انسانها در جنگ و گريز زندگي و درپي
تنازع بقا بوده اند. آزاد مرد خوزستاني ما در پي تيمار جان و خدمت به
ديگران بود او مي گفت اسلام دين من نيست اسلام دين ماست . يعني اگر به
ديگران خدمت كردي چيزي به شما مي دهند كه به ديگران نداده اند , روح
بلندش مترصد پرواز بود از هر فرصتي براي آباداني دين و دنياي ديگران
تلاش مي كرد , به اميد وصال دوست يك به يك ميادين جنگ را زيرپا
گذاشت . اما تقدير نويس لوح هستي ذخيره وجودش را براي سالهاي پس از
جنگ مقدر فرموده بود او هم راضي به رضاي دوست بود و هيچگونه گله و
شكوائيه اي از گذر ايام نداشت , سيره پسنديده و سلوك شايسته اين مرد
نشان از رستن او از جهان خاكي و پيوستنش به جهان افلاكي داشت , آري آن
مرد با ديگران ولي تنهاي تنها بود.
يادگار سالهاي جنگ , اينك آمده بود تا بگويد اگر چه به ظاهر باب جهاد
و شهادت بسته شد ولي مردان حادثه هر آينه باب نور و رستگاري را به روي
خود و ديگران مي گشايند و بايد مرد ميدان بود , بايد عنان نفس سركش را به
ستون محكم عشق وايمان گره زد و سر پرغرور نمرود شهوت را برسندان
ابراهيم عقل كوبيد , آري آن مرد از ميان تمامي رنگها سبز و از ميان تمامي
مشاغل تعليم و تربيت همنوعان را برگزيده بود.
سرانجام روح بلندش را به بهاي بهشت خريداري نمودند و محمود
روحاني به بار عام الهي راه يافت و اينك خاطرات سبز او زينت بخش محفل
دوستان و همرزمان است .
نام و يادش گرامي باد
معاونت روابط عمومي وانتشارات نيروي زميني سپاه

سردار قاسم سليماني :
گمنامي ; خواسته شهيدان ما بود
|

گفتگو با سردار حاج قاسم سليماني فرمانده لشكر 41 ثارالله در
هشت سال دفاع مقدس
اشاره : بالاخره پس از دو سال پيگيري , توفيق انجام گفتگويي كوتاه و
صميمانه در عين حال خواندني و جذاب با سردار حاج قاسم سليماني ;
فرمانده لشكر 41 ثارالله در هشت سال دفاع مقدس را كسب نمودم و اين
گفتگو در تاريخ 83,11,29 در محل موزه دفاع مقدس كرمان ساعتي پيش
از اذان ظهر برگزار شد. هر چند كه بعلت كمبود وقت مجال طرح همه
سئوالات نبود و سردار سليماني نيز همزمان با پخش اذان از بلندگوهاي
موزه , دكمه ضبط صوت را به علامت پايان مصاحبه فشردند اما به مصدا ق
« آب دريا را اگر نتوان كشيد بل به قدر تشنگي بايد چشيد » تعدادي از
سئوالات را پاسخ گفتند و توفيق ثبت گوشه هايي هر چند اندك از درياي
خاطرات ايشان نصيبمان گرديد.
آنچه كه در اين مصاحبه بيشتر مرا تحت تاثير قرار داد , گريه هاي ايشان
هنگام بيان خاطرات بود كه نشان از روح و روان بي آلايشش بود. به اميد آنكه
با همكاري ايشان مجددا چنين فرصتهايي نصيبمان شود.
لطفا از آغاز فعاليتهاي خود در سپاه و جبهه بفرمائيد.
با درود به ارواح طيبه شهدا و با عرض سلام به پيشگاه سرور و سالار
شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين عليه السلام ـ اينجانب در سال 1354
بصورت قراردادي وارد سازمان آب كرمان شدم و از سال 55 بواسطه مرحوم
شهيد كامياب با ا نقلاب همراه شده و در عين حال در سازمان آب هم
مشغول بودم . با پيروزي انقلاب اسلامي مجموعه سپاه افتخاري به همت پدر
شهيد قاضي تاسيس شد و من نيز بعنوان پاسدار افتخاري علاوه بر كار در
سازمان آب به عضويت اين مجموعه در آمدم . از آنجا كه من و امثال من زياد
بودند و همه جوان بوديم بايد به شكلي براي انقلاب فعاليت مي كرديم و
اينگونه وارد سپاه شدم .
هنگام آموزش , آمادگي من از هم دوره اي هايم بيشتر بود بهمين جهت
بعنوان مربي انتخاب شدم و در كنار آقاي مهاجري كار را دنبال مي كرديم . با
شروع غائله كردستان يك سفر هم به كردستان داشتيم سپس جنگ تحميلي
آغاز شد كه در شروع جنگ اداره پادگان قدس كرمان را بعهده گرفتم .
بلافاصله مجموعه اي تشكيل داديم براي حضور در صحنه دفاع مقدس و
اولين گروه را با مسئوليت شهيد اخلاقي به جبهه فرستاديم و 15 نفر را نيز
به منطقه سومار اعزام كرديم و گروه دوم براي جبهه را هم بلافاصله شهيد
كازروني و شهيد همايونفر بردند و من نيز به آبادان رفتم و گروهان خودم را
به سوسنگرد بردم كه در جبهه مالكيه مستقر شديم و بيشتر با پيشرويهاي
عراق مقابله مي كرديم .
زمانيكه گروه سوم را برديم من فرمانده دسته بودم كه با آقاي غلام گلزار
با هم كار مي كرديم و قبل از حصر آبادان و اولين عمليات منظم كه سپاه
انجام داد بين حميديه و سوسنگرد در جبهه طراح با نيروهاي شهيد چمران
همراه شديم و اولين عمليات منظم را در قالب يك كاروان از كرمان در اين
جا انجام داديم و بعد از سال 60 بيشتر حالت دفاعي در جبهه ها حاكم بود و
عمليات هاي محدود بود و اين اولين عمليات منظمي بود كه حدودا بعد از
شهادت شهيد بهشتي و 72 تن انجام مي گرفت .
آن زمان دشمن كنار جاده سوسنگر ـ حميديه بود و مابين سوسنگر و
حميديه جبهه اي درست كرده بوديم كه مانع الحاق دشمن از اين منطقه
بشويم . آب هم رها كرده بودند و هر دو طرف جبهه را آب گرفته بود. حميديه
و اهواز اين محور تهديد مي شدند يك محور هم كوههاي سيدجابرودب
هردان بود كه من در اين جبهه قبل از عمليات از ناحيه كتف مجروم شدم و به
بيمارستان اهواز منتقل گرديدم و پس از معالجه شب عمليات باز گشتم . آن
زمان جبهه وضع اواخر جنگ را نداشت عراقي ها خيلي علم نظامي
نداشتند. در جبهه طراح عمليات موفقي انجام داديم كه بنام عمليات
شهيدان با هنر و رجايي معروف شد. فصل خرداد و همزمان با ماه مبارك
رمضان بود و هوا خيلي گرم بود ما در اين عمليات پيروزي بزرگي بدست
آورديم آن موقع عراقيها هنوز ميدان مين نداشتند و ما شبها كانال مي كنديم
و كانال را تا نزديك خاكريز عراقيها مي رسانديم و از خاكريز عراقيها براحتي
عبور ميكرديم بعضي از بچه ها با موتور از خاكريز عراقيها مي گذشتند.
شهيد حميد چريك (ايرانمنش ) روز عملا با موتور به خاكريز عراقيها
مي رفت . اين اولين عمليات منطمي بود كه در جبهه جنوب توسط يك گردان
از بچه هاي كرمان انجام شد. با شكستن خط اول و دوم از اهداف پيش بيني
شده جلوتر رفتيم و خود را به آنطرف كرخه نور رسانديم . در سمت چپ
نيروهاي شهيد چمران نتوانستند خوب عمل كنند و گير كردند ما هم مجبور
شديم به عقب برگرديم لذا به مواضع خط اول دشمن برگشتيم كه در اين
عمليات يك شهيد و چند مجروح داشتيم با امكانات كم و كمترين تلفات
100 تا اسير گرفتيم و در پاتك دشمن 6 شهيد و چند مجروح هم داديم .
با آن امكانات كم , عامل پيروزي چه بود
ما همه جوان بوديم و هيچ انگيزه اي جز اسلام نداشتيم و فقط به اسلام و
انجام تكليف فكر مي كرديم و تا آخر جنگ هم همين گونه بود. جنگ مملو از
نيروهاي جوان با ابتكار و خلاقيت و معنويت بود و همه اينها عامل و موتور
اصلي پيروزي بود. ما همه عوا مل پيروزي را در اختيار داشتيم . ممكن بود به
لحاظ كمبود امكانات نظامي برد پيروزي ماكم مي شد ولي هيچ خطري در
مقابل ما نمي توانست استقامت كند. در طول جنگ چه زماني كه در اوائل
جنگها ساده بود و چه اواخر كه پيچيده شد و دشمن از تجارب نظامي دنيا
استفاده مي كرد و تمام تاكتيكهاي دنيا را بكار مي گرفت هيچ خط دفاعي
دشمن را نمي توان پيدا كرد كه در مقابل بچه هاي ما مقاومت كند.
حتي در عمليات كربلاي 4 كه ما نتوانستيم پيشرفت عميقي بكنيم بچه ها
با عبور از هور عريض و طويل و باتلاق عظيم و شكستن خطوط دشمن در
هورالعظيم شجاعانه جنگيدند و دشمن با همه تدابيري كه مي انديشيد و
بعضا بيش از 60 ـ 50 در صد عملياتهاي ما را كشف مي كردند و همه تدابير
خود را براي خنثي كردن عمليات ما و شكست آن بكار ميگرفت . اما هيچ
خطي در مقابل عمليات ما مقاومت نمي كرد و مي شكست و علتش هم
مجموعا جواني , شادابي , امواج عظيم شجاعت , هدفدار و انگيزه دار بودن در
كنار دينداري و معنويت بچه ها بود. بعنوان مثال هنگامي كه من بعنوان مسئول
ميخواستم گرداني را براي شكستن خط انتخاب كنم با اينكه همه مي دانستند
گردان خط شكن , بيشترين شهيد و مجروح را دارد و بيشتر در موج گلوله و
توپ و ميدان مين قرار مي گيرد ولي براي خط شكن بودن بچه ها از هم سبقت
مي گرفتند و هر گرداني را كه من انتخاب مي كردم گردانهاي ديگر مي گفتند
تبعيض قائل شده ام . چنين بچه هايي شكست ناپذير بودند. در جنگ كساني
رشد پيدا كردند كه در شهر خودشان گمنام بودند و كسي روي آنها حساب
باز نمي كرد مگر در خانواده كه از اعماق دروني آنها شناخت داشتند. اينها
آمدند و در جنگ كارهاي متحيرانه اي انجام دادند.
تيپ ثارالله و لشكر 41 ثارالله چگونه تشكيل شد
تا عمليات شهيد رجايي و ثامن الائمه و طريق القدس ما بيشتر در قالب
گروهان و گردان عمل مي كرديم . يك روز به اتفاق آقاي رشيد جانشين ستاد
كل نيروهاي مسلح و شهيد حسن باقري به منطقه دشت عباس رفتيم آن زمان
مسئول خط شوش بودم . در جاده خرم آباد از ارتفاعات بالا مي رفتيم راه
صعب العبوري بود دشمن در دشت عباس تا مقابل انديمشك حضور داشت
و ما در عقبه او بوديم . در عين خوش جبهه متروكه اي بود آن زمان من جوان
20 ساله اي بودم آقاي رشيد روي ارتفاع ايستاد دست در جيب كرد چرخيد
به سمت شمال و گفت آن كوه را مي بيني گفتم بله . گفت اسمش چاه نفته .
گفت برو آنجا و آن جبهه را فعال كن اين را گفت و خداحافظي كردند و
رفتند.
از ارتفاع آمدم پائين وسيله اي هم نداشتم با ماشين هاي عشاير به چاه
نفت رفتم آنجا را ديدم و 10 تا از بچه هاي خوب كرمان مثل شهيد كازروني
و ديگران را پيدا كردم و از بچه هايي كه در عملياتهاي طريق القدس ,
ثامن الائمه شهيدان رجايي و باهنر جنگيده بودند هسته تيپ ثارالله را بنا
نهادم . زماني كه مسئول جبهه شوش بودم اسم جبهه را ثارالله گذاشته بودم
از اين نام خيلي خوشم مي آمد , لذا اين مجموعه را هم ثارالله نامگذاري
كردم ! اولين ساختار تيپ را با اردوگاهي در دو كوهه آغاز كرديم و واحدهاي
مختلف اطلاعات , عمليات , تخريب و غيره را راه اندازي كرديم و اولين
عمليات اين تيپ عمليات فتح المبين بود كه مسئوليت آن آزاد كردن دشت
عباس بود و به مرور بعد از عمليات رمضان و بيت المقدس , تيپ ثارالله
لشكر ثارالله , تبديل شد و عملا در عمليات والفجر مقدماتي لشكر 41
ثارالله شكل گرفت و از همان فرماندهي كه در مجموعه لشگر بودند تيمهاي
ديگري بنامهاي حزب الله , روح الله و جندالله تشكيل شد.
شيرين ترين خاطره شما از دفاع مقدس چيست
هيچ چيز برايمان شيريني مطلق نبود هميشه تلخي ها در كنار پيروزيها
بودند. پيروزي شيرين بود ولي از دست دادن دوستان تلخ بود ما در
بيت المقدس زيباترين شيريني را داشتيم خداوند سه فتح را پشت سر هم به
ما داد عمليات طريق القدس , فتح المبين و بيت المقدس پيروزيهايي بود كه
بنيان دشمن را از داخل ايران كند و ايران را بعنوان پيروز قطعي و واقعي
جنگ نشان داد.
والفجر 8 و كربلاي 5 كه در اوج انجام شد پيروزيهاي خيلي سخت و
شيريني بود كساني را كه در والفجر 8 وكربلاي 5 از دست داديم دست
نيافتني هستند آنها از جنس امام و مثل امام بودند شجاع و فدايي بودند.
امام را داشتند و وجودشان اگر بود هر كدام بخش مهمي از دنيا را
مي توانستند اداره كنند.
تلخ ترين خاطره شما از دفاع مقدس چيست
تلخ ترين خاطرات نيز در پيروزيها و شيرين ترين عمليات بود. بيشترين
دوستان و فرماندهان جنگ را در كربلاي 5 از دست داديم كساني مثل
ميرحسيني , حاج يونس زنگي آبادي , حاجبي , تاجيك , بينا , شول ,
قربانزاده , زندي و مشايخي را از دست داديم . ميتوانم بگويم يك لشكر را در
كربلاي 5 از دست داديم براي من خيلي شكننده بود .
معبر را چگونه توصيف مي كنيد !
معبر به تعبيري يعني صراط كه گفته مي شود از مو نازكتر , از شمشير
برنده تر و از آتش سوزناكتر است . اما تفاوتي داشت كه همه طرف آن بهشت
بود. در صراط هر كه عبور كند به بهشت مي رسد اما معبر جنگ , صراط
بهشت بود كه همه اش بهشت بود از وقتي كه پا در آن مي گذاشتي چه
مي رسيدي چه نمي رسيدي همه اش بهشت بود. معبر راه كم عرضي بود كه
ميتوان گفت بزرگترين هنرنمايي بشري , انساني , ديني و اخلاقي در آن اتفاق
مي افتاد. آنجاتشنه اي بود كه جان مي داد اما آبش را به كسي ديگر مي بخشيد ,
مثل شهيد ماهاني . مجروحي بود كه جان مي داد اما اصرار بر تخليه مجروح
ديگر داشت .
افرادي بودند كه براي رفتن روي مين از ديگران سبقت مي گرفتند.
مجموعه اي بودند كه براي شكستن خط به ميدان مين و سيم خاردار محل
نمي دادند. تخريب چي هايي بودند كه خودشان را روي سيم خاردار
مي انداختند تا ديگران از رويشان عبور كنند. كساني بودند كه شهيد مي شدند
تا ديگران شهيد نشوند. صحنه عجيبي بود كه اگر عجيب ترين صحنه هاي
دنيا را هم در ذهن تصور كنيد توي اين تكه و محدوده اي كه بعضا عرضش
كمتر و طولش يك كيلومتر بود اتفاق مي افتاد و اين معابر , صبح تماشايي بود.
در كربلاي 5 و خيلي از عملياتها صبح روز بعد كه معابر را مي ديدم همه
سيم خاردارها مثل درختهايي كه بار مي گيرند دست و عملياتها بچه ها روي
آن ها آويزان بودند. داخل ميدانهاي مين هم همينطور بود تا روي خط و
خاكريز امتدادي از خون بود. بنظر من چيزي است كه فقط همين آيه قرآن كه
مي فرمايد يومئذ يصدرالناس اشتاتا ليرو اعمالهم را به ذهن متبادر مي كند و
اين اصلا با هيچ چيز قابل توصيف نيست .
شب عمليات را در چند جمله توصيف كنيد.
شب عمليات شب شادي , انتظار و اضطراب بود. شب شادي و انتظار
براي كساني كه داخل صحنه بودند و ميخواستند وارد صحنه عمليات شوند
و شب اضطراب براي كسانيكه پشت صحنه بودند. شب ديدار بود كه همه
انتظار و اشتياق فرارسيدن آن را داشتند وقتي به تاخير مي افتاد همه را
ناراحت مي كرد. خيلي ها حلقه اتصال خود را در اين شب مي ديدند. عبادت
مي كردند , نافله و نماز شب و استغاثه بپا مي كردند. پاهاي خود را مي بستند ,
دستها را به گردن مي بستند. عبادتهايي انجام مي دادند كه كمتر عرفا انجام
مي دهند. موارد نادري كه در وصف عرفا نقل مي كنند انجام مي دادند. گور
ميكندند و در آن عبادت مي كردند.
نظرتان و احساستان راجع به شهيد گمنام چيست
همه شهداي جنگ به دو جهت گمنام بودند. هيچكدام نمي خواستند
چيزي در موردشان بيان شود همه در تاريكي مطلق شب شهيد شدند و
گمنام تر كساني بودند كه به عمق دشمن مي رفتند و برنمي گشتند و بعضا
آرزويشان شهادت در مكان غريب بود. مانند آن بسيجي كه كارت و پلاك يك
عراقي را مي خرد كه در كربلا دفن شود. عشق و انگيزه اي فراتر از آنچه بتوان
تصور كرد در آنها وجود داشت و جز خدا هيچ در ذهنشان جا نداشت .
چفيه را وصف كنيد.
چفيه نشاني از بي نشاني و خاكي بودن بود و از آنجا كه نشان عربي داشت و
آنرا به نحوي متعلق به اهل بيت عليهم السلام مي دانستند و در تصاوير و
روايات وجود داشت لذا ارزش پيدا كرد و رواج يافت و به نوعي آن را متصل
به فرهنگ اهل بيت دانستند. چفيه متعلق به فرهنگ ايران نبود و بخشي از
متبرك بودنش به اين دليل بود. چفيه پارچه اي بود كه بعنوان سفره , جانماز ,
سجاده , عرق گير , كمربند , زخم بند و غيره استفاده مي شد.
مناجات در جبهه چگونه بود و چه حال و هوايي داشت
جبهه را فقط مي توانم با موسم حج زمانيكه حجاج احرام بسته و جايز به
گناه نيستند و تلاش مي كنند حجشان مقبول افتد مقايسه كنم . جبهه تمامش
اين بود . غيبت , حسادت و عداوت در آن نبود در طول 8 سال جنگ دو تا
دعوا در آن نبود. رقابتها ارزشمند و خدايي بود. جبهه از اردوگاهها تا درون
سنگرها تا شبهاي عمليات يكپارچه مثل دوران حج آن هم از زمانيكه محرم
مي شوند تا از احرام خارج مي شوند همه حالات و سكنات آن اينگونه بود.
تمام مناجاتهاي جبهه رنگ و بوي حقيقي داشت از اعماق قلب بلند
مي شد وقتي شهيد كاظمي دعاي تعقيب نماز را مي خواند احساس مي كرديم
با تمام اعماق وجودش مي خواند. تصورم اين است كه اگر امام زمان (عج )
تشكيل حكومت بدهند اوج حكومت آن حضرت كه ظلم ها از بين برود و
عدل و داد برقرار شود فضايي شبيه جبهه هاي ما ايجاد شود.
رود اروند را با جملاتي وصف كنيد.
اروندرود خانه اي با دنيايي از خاطرات است . خاطراتي از غرق شدن , گم
شدن , عبورهاي شجاعانه , در وسط آب با دشمن درگير شدن , رنگين شدن ,
غرق شدن قايقها و عبور قايقها را در خود جا دادن . اروند مانند شلمچه
زيارتگاه و قدمگاه است اين نقاط همچنان كه اميرالمومنين (ع ) در بعضي
نقاط قدمگاه دارند و مقدس است اين نقاط هم قدمگاه شهداست اطراف
اروند تمامش قدمگاه است اي كاش كسي مي توانست از معاتيج و علي
شيروندهاي مختلف را كه در اروند جاري است درست تصوير كند و از آن
چيزي بجا بگذارد.
احساستان را راجع به امام خميني (ره ) بيان كنيد.
امام خميني روحي در كالبد همه ما بود بدون او ما مرده بوديم . امروز هم
عليرغم اينكه او نيست اما روحي كه در وجود ما , ما را وادار به حركت
مي كند روح امام خميني است . همانگونه كه آقا فرمودند امام خميني روحي
است در كالبد زمان . و بدون عشق و بنام و توصيه ها , لبخندها , اشكها و
بيانات امام خميني (ع ) انقلاب هميشه ناقص است .
در ده سال انقلاب كه امام خميني (ع ) حضور داشتند ايشان به اندازه ده
سال حضور نبي مكرم اسلام در مدينه به انقلاب معنا و مفهوم دادند و
انقلاب بدون حضور ده ساله امام به هيچ وجه نميتوانست يك انقلاب به
معناي امروز باشد. جنگ هم بدون امام امكان اين توفيقات را نداشت و
محال بود اين معنويات بدون او واقع شود. امام شعله اي در همه وجودها بود
وقتي در عمليات كربلاي 1 آقاي هاشمي رفسنجاني آمدند و گفتند امام
فرموده به بچه ها بگوئيد مهران را پس بگيرند. به همين لفظ اين كلمه لطيف و
زيباي امام كه با محبت گفته بودند به بچه ها بگوئيد مهران را پس بگيرند
انگيزه اي شد كه يك جنگ نابرابر به يك پيروزي بزرگ تبديل شد. آنچه
باعث شد اين اعمال متحورانه شكل بگيرد وجود امام خميني بود بدون او
اين انسانها به اين مرحله از بلوغ انسانيت و عبوديت نمي رسيدند. امام
سرمايه همه خوبيهاست تا وقتي نفس مي كشيم و اين انقلاب و حكومت
هست از وجود همين سرمايه است .
بيشتر به خانواده كداميك از شهدا سر مي زنيد
من به بچه هاي شهدا خيلي علاقه دارم با آنها انس دارم و وقتي بچه هاي
شهدا را مي بينم دلم ميخواهد آنها را بو كنم از خود بيخود مي شوم و عموما
بيشتر به پدر و مادر شهدا و فرزندان آنها سر مي زنم .
تهيه و تنظيم : كرمان ـ خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي ـ همتي
معبر يعني صراط كه گفته مي شود از مو نازكتر , از شمشير برنده تر و از آتش
سوزناك تر است
همه شهداي جنگ گمنام بودند و هيچكدام نمي خواستند چيزي در
موردشان بيان شود. همه در تاريكي مطلق شب شهيد شدند و گمنام تر كساني
بودند كه به عمق خاك دشمن مي رفتند و برنمي گشتند

|
|