
براي سردار شهيد « ذبيح الله عاصي زاده » , فرمانده
تيپ 18 الغدير ـ يزد
به كوشش مهدي واحديان اردكاني
بخش نخست
اشاره :
نام سردار شهيد ذبيح الله عاصي زاده براي بسياري از اهالي
دفاع مقدس آشنا و ماندگار است . بويژه براي همرزمان و كساني
كه در كنار اين سردار شهيد بودند و ساليان سال در جبهه هاي
نبرد به حماسه آفريني مشغول بودند. شيوه فرماندهي و هدايت
نيروها توسط اين سردار شيهد زبانزد بسياري از رزمندگان و
سرداراني بود كه هنوز هم پس از ساليان بسياري از گذشت آن
دوران در خاطرات آنها متجلي بوده و زبان به زبان و سينه به
سينه تكرار مي گردد. در ذيل خاطرات آن سردار شهيد را كه به
همت موسسه فرهنگي و تحقيقاتي حماسه شهرستان اردكان و
بازآفريني برادر رزمنده مهدي واحديان اردكاني انجام گرفته
است را مرور مي كنيم .
كوتاه از زندگي
ذبيح الله عاصي زاده فرزند محمد در تاريخ 1340,5,24
در يك خانواده مذهبي و متدين و زحمتكش ديده به جهان
گشود و با تربيت اسلامي پدر و مادر خويش رشد يافت و
دوران طفوليت را با جو معنوي خانواده پشت سرگذاشت و در
6 سالگي براي تحصيل دروس ابتدائي به دبستان صدرآباد رفته
و تحصيل خويش را آغاز نموده و با شوق و ذوق فراوان تا
پايان دوره ابتدائي را با موفقيت گذراند. سپس براي ادامه
تحصيل به مدرسه راهنمائي سعدي رفته و ادامه تحصيل داد و
با هوش و استعداد خوبي كه داشت دوره راهنمائي را نيز با
موفقيت گذراند و با نمرات عالي فارغ التحصيل شد.
وي در دوران تحصيل احكام اسلامي و فرايض ديني را بجا
مي آورد و در مراسمهاي گوناگون در سطح شهر فعالانه شركت
مي نمود و همواره تشويق مي كرد تا در اينگونه مجالس شركت
كنند.
او بنابه علاقه اي كه نسبت به رشته فني داشت براي ادامه
تحصيل به هنرستان فني اردكان رفته و در رشته اتومكانيك
ثبت نام نمود و به فراگيري فنون آن رشته پرداخت .
فارغ التحصيل شدن وي مصادف بود با اوج درگيريها و
جريانات انقلاب كه وي فعالانه در تمامي مبارزات شركت
مي جست و وظيفه خود را كاملا انجام مي داد و در
راهپيمائيهاي اوايل انقلاب و پخش اعلاميه حضرت امام (ره )
دريغ نمي ورزيد و شجاعانه براي پيشبرد انقلاب فعاليت
مي كرد. درگرما گرم سالهاي اول انقلاب بود كه جنگ تحميلي
آغاز شد او نيز تحمل ماندن را نداشت و مانند هزاران رزمنده
عاشق كوله بار سفر را آماده نمود و رهسپار جبهه هاي خون و
شرف شد و به مدت 3 سال با كمال شجاعت جنگيد و در همان
اوان به جرگه پاسداران جان بركف درآمد و پوشيدن لباس سبز
و مقدس سپاه را جزو افتخارات خود مي دانست چه هنگامي كه
در لشكر نجف مسئول اطلاعات عمليات بود و چه هنگامي كه
او را بعنوان اولين فرمانده تيپ پيروز الغدير منصوب كردند.
هميشه چون كوه استوار بود.
ذبيح الله با هوش و استعداد سرشاري كه داشت با توان
مديريتي قوي و ايمان كامل طي حكمي از طرف فرماندهي
محترم سپاه پاسداران انقلاب اسلامي (محسن رضائي ) در
مورخه 18 ذي الحجه الحرام سال 62 مصادف با عيد غديرخم
بفرماندهي تيپ پيروز الغدير منصوب شد و با شكل گيري تيپ ,
خيل رزمندگان يزدي به جبهه ها سرازير شدند و تيپ الغدير
گوشه اي از تاريخ جنگ را بنام خويش ثبت نمود و با فرماندهي
بالائي كه داشت توانست در سخت ترين موقعيتها و حساسترين
مناطق , گوشه اي از جنگ را پيش ببرد و مسائل را حل نمايد
اگر چه عاصي زاده در ابتداي شكل گيري تيپ الغدير نتوانست
بيشتر با رزمندگانش باشد ولي رزمندگان الغدير بعد از شهادت
وي شجاعانه جنگيدند و دفتر جنگ را بنام خويش ثبت
نمودند.
عاصي زاده دفعات متعددي به جبهه اعزام شد و در
فرماندهي تيپ الغدير خدمات شاياني انجام داد و رزمندگان
الغدير هم با شجاعت تمام ماموريتهاي محوله را به نحو احسن
انجام داده و مورد تشويق مسئولين قرار گرفتند و به نحوي كه
آيت الله هاشمي رفسنجاني در خطبه هاي نماز جمعه تهران بنا
به سفارشي فرمودند : (تيپ الغدير كه به حق تيپ مستقلي
مي باشد در تمام ماموريتها شجاعانه ايثار نمود) آخرالامر
سردار رشيد اسلام عاصي زاده در تاريخ 1362,7,21 در
ارتفاعات غرب درمنطقه بانه كردستان براثر اصابت تركش
توپ به فرق مباركش دعوت حق را لبيك گفت و به شهادت
رسيد.
عباس يا ذبيح الله
همواره آرزو داشتم فرزندم همچون مولايش ابوالفضل
العباس (ع ) باشد و فضايل بارز برجسته آن حضرت چون
شجاعت و ايثار و فداكاري داشته باشد به همين خاطر ايشان را
عباس صدا مي زدم و سرانجام اين چنين شد به طوري كه آوازه
شجاعت و دلاوري او همواره زبانزد همرزمانش بود و عاقبت
چون حضرت عباس (ع ) علمدار صحراي كربلا در راه محبوبش
به آرزوي ديرينه خود كه همان شهادت بود دست يافت .
احترام به پدر و مادر
كاري انجام نداده بود به طوري كه ناراحت شويم و اين
ناراحتي هنوز به يادمان مانده باشد. هر چه از او ديده ايم همه
خوبي بوده است . مثلا هركز اتفاق نيفتاده كه خوابيده باشد و
وقتي من وارد شدم او بلند نشود و سلام نكند.
رضاي خدا
برخورد و رفتارش از كودكي تا موقعي كه مي خواست برود
جبهه طوري بود كه مي دانستيم غير از كار براي خدا كاري
انجام نمي دهد و مي دانستم كه جبهه رفتنش هم راه رضاي
خداست .
گوش به فرمان امام
در برگشت از جبهه خواهرانش مزاح مي كردند و مي گفتند
چرا ازدواج نمي كني
مي گفت : آمادگي اش را ندارم . گذشت تا زماني كه حضرت
امام فرموده بودند كه رزمندگان بايد ازدواج كنند تا اين نسل
مومن تداوم پيدا كند. آن وقت گفت : مي خواهم ازدواج كنم و
سپس ازدواج كرد.
احترام به لباس سپاه
روز عروسيش لباس سپاهي پوشيده بود , سرتا پا سبز با
لباس كامل , اين كار براي خيلي ها عجيب و غريب بود. ولي او
با شادي مي خواست به همسرش بگويد اين لباس آنقدر مقدس
است كه در خاطرانگيزترين روز زندگي هم آن را پوشيده ام .
خبر از شهادت
مي خواست ازدواج كند كه گفت : مي خواهم با همسر
آينده ام صحبت كنم . به همسرش گفته بود اين زندگي مشترك
شايد 4 الي 5 ماه تا يكسال بيشتر طول نكشد ممكن است من
شهيد بشوم . در نهايت بعد از 4 ماه ايشان به شهادت رسيد .
فرمانده شايسته تيپ الغدير
سردار كاظمي با جمعي از مسئولين دور هم نشسته بودند و
ضمن بحث و بررسي به اين نتيجه رسيده بودند كه نيروهاي
يزدي بايد با يك محوريت و مركزيت ثابت و منسجم وارد عمل
شوند و از اين به بعد بايد نيروي كارآزموده و كاردان اين
مركزيت را به عهده بگيرند در اينجا صحبت از سردار بود همه
به شايستگي او اقرار كرده بودند. چرا كه رشادتهاي عباس در
عملياتهاي رمضان ومحرم و منطقه عملياتي دهلران را ديده
بودند و مي دانستند كه او لياقت فرماندهي تيپ الغدير را دارد.
لذا بدين طريق فرماندهي تيپ الغدير را به او محول كردند.
سنگ بناي تيپ الغدير
بعد از عمليات والفجر 2 پس از تلاشهاي پي در پي
برادران سپاهي و پيگيري مستمر سردار شهيد عاصي زاده طي
جلسه اي چون نزديك عيد غدير خم بود سنگ بناي تيپ نهاده
شد و عاصي زاده براي تيپ نام (الغدير) را پيشنهاد كرد كه با
تحسين و موافقت هم روبرو شد و سپس تيپ تشكيل شد.
عاصي منم !
يك دفعه رفته بوديم ديدار سيدكاظم رضوي امام جمعه
اشكذر. مي خواستيم عاصي زاده را معرفي كنيم . گفتيم آقاي
عاصي زاده به عنوان فرمانده تيپ 18 الغدير معرفي شده است .
حاج آقاي رضوي نگاهي به عباس انداخت و گفت : عاصي منم !
نامش را تو داري . بعد هم سفارش كرد هر چه كردي عاصي زاده
زيرا قلب روشني دارد.
توجه به ايثارگران
وقتي عاصي زاده از جبهه ها به شهر مي آمد مي گفت : برويم
بيمارستان عيادت رزمندگان مجروح . گاهي هم مي رفت
سركشي خانواده شهدا و رزمندگان و گاهي هم زيارت مزار
شهدا.
عشق او جبهه بود
عاصي زاده پس از مجروحيت و بهبودي به اطرافيان گفت
برويد و بگوئيد مي خواهم مرخص شوم . خلاصه او را مرخص
كردند. در هنگامي كه در منزل بستري بود آيت الله خاتمي به
ديدارش آمد. آيت الله خاتمي از او پرسيد حالا قرار است چه
كار كني ايشان جواب داد قرار است بروم جبهه . آيت الله
خاتمي گفت : پزشك گفته بايد مدتي بستري شوي و استراحت
كني .
به حاج آقا گفته بود حالا كه قرار است استراحت كنم نروم
همانجا و توي سنگر بخوابم .
آيت الله خاتمي خنديد و گفت : عجيب است با اين حال دو
روز در منزل نمانده مي گويد مي خواهم بروم همانجا توي
جبهه . عاصي زاده گفت : حاج آقا ما بچه جبهه هستيم . موقعي
كه مي رويم آنجا حس مي كنيم رفتيم مهماني , ولايت اصلي ما
آنجاست .
فرمانده شجاع
چون در منطقه اي مين گذاشته بودند كه از جاده حسينيه به
جاده خرمشهر مي رفت اين جاده براي دشمن از اهميت خاصي
برخوردار بود. سردار قرباني با دل گرمي با اميد تمام مي گفت
اين كار فقط از عهده گردان امام حسين (ع ) برمي آيد. مطلب را
با عباس در ميان گذاشتند پذيرفت كه با نيروهايش در اين
قسمت سعي در گشودن خط دفاعي دشمن داشته باشند تا ساير
نيروها به پيشروي خود ادامه دهند. گردان امام حسين (ع )
شروع به كار كرد هر چند كه نيروهاي زيادي شهيد شدند.
ميدان مين باز و دشمن متوقف شد.
پرهيز از اسراف
اگر گاهي نان خشك يا كناره هاي نان داخل سفره مي ماند
دست به غذا نمي برد تا آنها خورده شوند. مي گفت اين نان هاي
خشك حيف است نبايد دور ريخته شوند.
خيلي جدي بود
كمتر در امور جزئي فرمان مي داد. اگر دستوري صادر
مي كرد بجا بود و بديهي است كه در جاي لازم با جديت تمام و
بدون هيچگونه مسامحه اي فرمان مي داد يعني اجازه نمي دادكه
كسي از اخلاقش سو استفاده كند يعني به همان اندازه كه
خوش مشرب و نرم بود به همان اندازه هم جدي بود. براي همه
سرمشق بود. يك روز يادم هست در جبهه مستقر بوديم داشتم
وضو مي گرفتم آمد جلوي من ايستاد و نگاهم مي كرد فكر كردم
اشكالي در وضو گرفتنم است . وضويم كه تمام شد گفتم طوري
شده گفت : اين طور وضو گرفتن درست نيست . گفتم : براي
چي گفت : من داشتم نگاه مي كردم از اول تا آخر وضو آب را
باز كرده بودي و داشت مي ريخت . اين در حالي بود كه خودش
تمام مسائل از مستحبات گرفته تا واجبات را به خوبي انجام
مي داد. مثلا شبهاي ولادت ائمه اطهار و ايام عيد حنا مي بست .
در بيشتر امور براي بچه ها الگو و كارهايش سرمشق بيشتر
رزمندگان بود.
چاره ساز مشكلات
عمليات والفجر 4 در پيش بود و نيروهاي استان يزد بايد
مستقل عمل مي كردند. عاصي زاده مي بايست علاوه بر
مسئوليت تيپ 18 الغدير , فرماندهي محور عمليات هم
برعهده مي گرفت . براي همين شب ها خودش هم مي رفت
شناسايي تا جغرافياي منطقه را خوب بشناسد. يك شب كه
ايشان نرفته بود اتفاقا همان شب بچه ها به مشكل برخورده
بودند و از چهارنفري كه رفته بودند دو نفر بر اثر اصابت تركش
خمپاره مجروح شدند.
ابهت سردار
عاصي زاده تعريف مي كرد : موقع فتح ارتفاعات 290 ,
دشمن مرتب شليك مي كرد و قدم از قدم برداشتن براي
بچه هاي ما امكان پذير نبود. آمدم نيروها را هدايت كنم . يك
دستگاه جيپ عراقي را كه همان منطقه به غنيمت گرفته بوديم
سوار شدم و راه افتادم به طرف دهلران . هنوز به آنجا نرسيده
بودم كه ديدم يك افسر عراقي ناگهان وسط جاده پيدا شد و با
اسلحه مرا تهديد كرد كه ترمز كنم . من در آن موقع تنها بودم و
اسلحه اي با خود نداشتم . مردد بودم چه كار كنم . اشاره كرد كه
پياده شوم و به عربي چيزهايي مي گفت . پياده شدم و روبرويش
ايستادم و چشمهايم را در چشمهايش دوختم . همين طور چند
لحظه اي همديگر را نگاه كرديم . يكبار من با صداي بلند به
عربي فرياد كشيدم , اسلحه ات را بيانداز. اين افسر پا به فرار
گذاشت و من هم مقداري تعقيبش كردم چون سلاح نداشتم
نخواستم از جاده دور شوم به سمت ماشين برگشتم و حركت
كردم .
توجه به ايثار مردم
عاصي زاده در يكي از صحبت هايش براي رزمندگان
مي گفت : ما آمده ايم از مرز وبوم مملكتي دفاع كنيم كه پيرزن ها
و بچه هاي صغير و يتيمش پس اندازشان را با جان و دل به
جبهه ها و ما هديه مي كنند. بچه هاي مدرسه اي قلك هايشان را
مي شكنند و از هزاران خواسته كودكانه شان چشم مي پوشند و
آن را يك جا مي فرستند براي جبهه . ما بايد كاري كنيم كه
فرداي قيامت جلوي اينها روسفيد باشيم . مبادا اهمال كنيم .
نفوذ كلام
صحبت هاي عاصي زاده طوري بود كه هميشه و همه جا
خستگي را از تن نيروها بيرون مي آورد. صحبت هاي ايشان يك
سوز و گداز خاصي داشت . يك قدرتي در صدايش بود كه حتي
مويرگ هاي طرف مقابل را به جنبش وامي داشت . با اينكه
زبانش مي گرفت اما مي دانست كه چه مي گويد و به آنچه كه
مي گفت ايمان داشت . آئينه تمام نماي بچه ها بود.
خلوص نيت
گاهي از سرشب تا صبح به تنهايي نگهباني مي داد و هيچ
كدام از بچه ها را بيدار نمي كرد و با روشنايي روز برميگشت .
ايشان دائما با بچه ها در تماس بود با وجودي كه مسئوليت
اطلاعات عمليات لشگر 8 نجف اشرف را برعهده داشت دنبال
كارهاي تشكيل تيپ هم بود در اين فاصله چند دفعه اي به يزد
آمده بود جهت پيگيري كارهاي تشكيل تيپ ولي به خانه
نيامده بود و همان طور برگشته بود به جبهه و منطقه .
توسل به امام زمان (عج )
نيروها زمين گير شده بودند. در همين حال صداي فريادي
از ميان بچه ها بلند شد كه مي گفت : اي امام زمان چرا به بچه ها
كمك نمي كني صدا صداي عباس بود كه داشت با گريه و زاري
ازامام زمان (عج ) كمك مي طلبيد. در همين حين معجزه اي رخ
داد و يك بسيجي شجاع از ميان نيروها برخاست و با شليك
يك گلوله آرپي جي , چهار لول عراقي ها را كه اين آتش را
روشن كرده بود منهدم كرد.
توسل به امامان معصوم (ع )
در شناسايي هاي كه با هم بوديم خودش جلو حركت
مي كرد و مثل كسي كه چيزي گم كرده باشد و دنبالش بگردد خم
شده بود و روي زمين را نگاه مي كرد. من متوجه شدم كه اتفاقي
افتاده وگرنه ايشان اين قدر ناراحت نمي شدند. جلو مي رفت و
زير لب چيزهايي مي گفت . خوب كه گوش دادم شنيدم دارد
دعاي توسل مي خواند و در حين خواندن دعا گريه مي كند و از
امام حسين (ع ) كمك مي طلبيد. شنيدم كه مي گفت خدايا نگذار
باعث و باني عدم موفقيت در شناسايي و عمليات من باشم .

|