
« سرخ تر از ستاره » عنوان مجموعه اي است كه به سفارش دفتر ادبيات
مركز توسعه فرهنگي توسط انتشارات مركز تحقيقات اسلامي جانبازان
منتشر گرديد.
خانم « راضيه تجار » زندگي نامه داستاني جانباز اصغر خيرآبادي و
همسرش با زهرا چوپاني را به رشته تحرير درآورده و در اين مجموعه
گردآوري كرده است .
اين مجموعه كه جزو مجموعه هاي « آينه در آينه » دفتر ادبيات مركز
توسعه فرهنگي جانبازان مي باشد در 112 صفحه رقعي و در شمارگان سه
هزار نسخه منتشر و به بازار نشر عرضه گرديد.

در مقدمه اين مجموعه آمده است جرقه اوليه « آينه در آينه » به اين
منظور زده شد كه از همسران جانبازان , اين اسوه هاي صبر و سربلندي و
استقامت , تقدير شود. تقدير از صنوبراني كه از باد ناملايمات نمي شكنند و
سرسبزي و سرافرازي را كه از روح همسران خود وام گرفته اند افزون تر و
شكوهمندتر به آنها برمي گردانند.
بدرقه ماه
« بدرقه ماه » عنوان كتابي است كه به سفارش كنگره بزرگداشت سرداران
و بيست و سه هزار شهيد استان خوزستان توسط انتشارات قيام منتشر شد.
« دكتر عزيزالله سالاري » خاطرات كوتاه از زندگي سردار سرلشكر پاسدار
شهيد اسماعيل دقايقي به فرمانده لشكر 9 بدر سپاه را گردآوري و تدوين
نموده است .
« بدرقه ماه » در 272 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 2000 نسخه
منتشر و راهي بازار نشر دفاع مقدس شد.

|
آن پيكرهاي قطعه قطعه شده
|

پاي صحبت و خاطرات سردار سرتيپ پاسدار علي اكبرنژاد , فرمانده لشكر بعثت از حماسه
بزرگ و به ياد ماندني تك شلمچه
بخش دوم و پاياني
به كوشش : حسين زكريائي
اشاره
بخش نخست خاطرات سردار سرتيپ پاسدار حاج علي اكبرنژاد;
فرمانده لشكر بعثت را قبلا مطالعه كرديد. آنچه در پي مي آيد بخش دوم و
پاياني اين خاطرات است كه از نظر مبارك شما مي گذرد.
پس از موفقيت در عمليات در آن منطقه , نگاهم متوجه يكي از نيروهاي
عراقي كه داراي شمايل خاصي بود شد , از پاگن لباسش فهميدم كه افسر
بوده و قبل از اسارت درجه هايش را درآورده است , از او در باره كشته شدن
افراد در زير تانك سوال كردم كه اظهار بي اطلاعي نمود.
در زمان جابجايي اسرا او را نزد خودم نگه داشتم تا او را تخليه
اطلاعاتي نمايم , در آن هنگام يك سروان عراقي پيش من آمد و گفت كه با
شما كار دارم . او به زبان فارسي و با لهجه كردي صحبت مي كرد , او گفت من
اهل كردستان عراق هستم و اين افسري كه شما نزد خود نگه داشتيه ايد
فرمانده يگان ما بود. لذا از سروان عراقي خواستم جريان وقوع آن حادثه
دلخراش را براي ما بازگو كند. و از نيروهاي خودم خواستم تا اجساد آن
عزيزان را جمع آوري نمايندتا نسبت به آنها هتك حرمت نشود و مرتكب
گناه نشويم . اجساد شهيدان ما با خاك و شن مخلوط شده بود , لذا نيروها
اجساد را در پتو جمع مي كردند. متاسفانه هيچ يك از آنها داراي مشخصه
خاصي نبودند و فقط متوجه هويت آنها و تعداد آنها شديم , آنها 25 اسير
ايراني بودند كه توسط نيروهاي عراقي به چنان روزي دچار شده بودند.
آن سروان عراقي براي ما توضيح داد كه آنها اسير ما بودند ـ ظاهرا جز
بچه هاي قرارگاه شهيد صفوي بودند ـ آنها هنگام اسارت شعار درود بر
خميني سر دادند و فرياد مي زدند ما همه سرباز توائيم خميني كه فرمانده ما
با ديدن اين صحنه غضبناك شد و به آنها دستور داد كه شعار مرگ برخميني
بدهند , آنها بر خلاف دستور وي , شعار درود بر خميني را تكرار مي نمودند و
با صداي بلند بانگ الله اكبر و مرگ بر صدام برمي آوردند. باديدن چنين
صحنه اي فرمانده بسيار خشمگين شد و دستور داد كه دستان و چشمان آنها
را بسته و در يك ستون روي زمين دراز نمائيم و با تانك از روي آنها عبور
كنيم . سروان عراقي متذكر شد كه ما با چنين صحنه اي ياد اعراب دوره
جاهليت افتاديم و فهميديم كه فرهنگ اعراب سربريدن , گوش بريدن و
دست بريدن است و از اينكار بسيار لذت مي برند.
البته ناگفته نماند شهداي ايراني نيز از اين كار لذت مي بردند , چون
مي دانستند با رفتن به زير تانك دشمن را نااميد مي كنند. بعد از توضيحات
سروان عراقي قصد نموديم فرمانده آنها را اعدام كنيم , ولي عطوفت و رافت
اسلامي , ما را از اين كار منع نمود چون آنها اسير ما بودند و به اين دليل كه
او فرمانده بوده است و مي توانيم ازطريق او به اطلاعات مهمي دست يابيم ,
از اعدام او خودداري نموديم . در نهايت نيز او را تخليه اطلاعاتي كرديم
ومتوجه اهداف و مقاصد دشمن شديم و تك خودمان را به همان سويي كه
دشمن پيش بيني كرده بود , بارعايت مسائل اطلاعاتي ادامه داديم , بعد از
درگيري سخت و شديد با دشمن و غلبه بر آنها به يك دوراهي رسيديم كه از
يك سوبه پل شهيد بابائي و از سوي ديگر به خط بچه هاي لشگر 18 الغدير
ختم مي شد كه فاصله آنها از نقطه آغازين عمليات ما بسيار زياد بود.
با اينكه تعداد زيادي از نيروهاي ما شهيد و مجروح شده بودند عمليات
را طبق نقشه ادامه داديم , همچنين از جاهاي ديگر به ما كمك مي شد و به
لطف خداوند و پيروزيهاي بدست آمده سرعت حركت عمليات بيشتر شده
بود. دشمن در ابتدا مقاومت كرد ولي به محض مشاهده فشار سنگين از سوي
نيروهاي ما از مقاومت دست كشيد و صحنه را خالي كرد ما هم براي رسيدن
به هدف خويش , با جنگ و گريزهاي به موقع در گرماي طاقت فرسا ,
پيشروي مي كرديم . ساعت تقريبا 6 بعدازظهر بود , نيروهاي ما هر چه در
توان داشتند پياده كرده بودند. نبرد شديدي بين ما و نيروهاي عراقي روي
داده بود. آذوقه غذايي و نوشيدني به اتمام رسيد , و ما نمي توانستيم عمل
پشتيباني را انجام دهيم و فقط گاهي اوقات مقدار مختصري مهمات , آن هم
در حدود 2 وانت براي ما فرستاده مي شد كه تا زمان الحاق به ما , يكي از آنها
منهدم مي شد; البته غنايمي كه بدست مي آورديم , به ما كمك شاياني مي كرد.
دشمن نيز داراي خط ثابتي نبود و توسط پي .ام .پي , تانك و تعدادي از
نيروهاي كماندو كه از نيروهاي هوابرد عراق بودند , مقاومت
مي كرد.
نيروي دشمن در منطقه تلفيقي از يك تيپ پياده و يك لشكر زرهي بود
كه احتمالا لشكر 5 يا 6 زرهي آنها بود كه هدف دشمن از اين تلفيق
آسيب پذيري كمتر بود.
ساعت 7 بعدازظهر در منطقه مستقر شديم كه دشمن نيز در آنجا
آرايشي جدي داشت , بطوريكه توسط 40 تانك عمليات دشت باني را انجام
مي داد , در همين حين يگان جديدتري به آنها ملحق شد كه تازه نفس بودند.
در چنين شرايطي ما هر چه جلوتر مي رفتيم , بر تعداد شهدايمان افزوده
مي شد ولي ما توانستيم تعدادي از تانكهاي آنها را به غنيمت بگيريم ,
باغنيمت گرفتن 10 تانك عراقي باوجود كميت نيرو , روحيه نيروهاي ما
براي جنگ بهتر شده بود.
از طرفي نيروي زرهي ما قويتر شده بود و آتش ما بيشتر گرديد ولي در
مقابل آذوقه غذايي و نوشيدني ما پايان يافت و تعدادي از نيروهاي ما از
رمق افتادند زيرا اكثر نيروهاي ما در گرماي كوير با پاي پياده حدود 10
كيلومتر پيشروي كرده بودند.
در درگيريهاي فوق بسياري از دوستان , برادران , پاسداران و بسيجيان
عزيز ما شهيد و جانباز شدند ولي هيچ يك از آنها صحنه را خالي نكردند كه
باديدن اين لحظات به ياد كربلا مي افتاديم كه هرچه به ظهر عاشورا نزديك
مي شد رشادت , شجاعت , از خود گذشتگي و آرزوي شهادت در ياران
حضرت سيدالشهدا(ع ) بيشتر مي شد , نيروهاي ما نيز هر چه عرصه تنگتر
مي شد , بيشتر روحيه مي گرفتند و از لحاظ معنوي اوج مي گرفتند.
در نهايت توانستيم در يك جنگ نابرابر (ما با پاي برهنه و آنها با
تانكهاي مدرن ) آنها را شكست دهيم . بعد از اتمام ماموريت تعدادي از
نيروها از فرط خستگي روي زمين افتادند چرا كه توان حركت نداشتند زيرا
از ساعت 2,30 تا 7,30 بعدازظهر با پاي برهنه در دشت با دشمن درگير
بودند , اما با وجود همه اين مشقات تسليم نشديم و به عمليات ادامه داديم .
سپس با آقاي نانواكناري تماس گرفتم و گفتم كه ما درحال حركت به سوي
شما هستيم , چون عملا دشمني در پيش روي ما نبود و تمام قوايش را در
مقابل ما ازدست داد و روي نقطه اي محدود شده بود.
من به آقاي نانواكناري وضعيت جغرافيايي خودم را اعلام نمودم , ولي
ايشان باور نكرد و فكر مي كرد كه به دليل روحيه بخشي به آنها , تظاهر به
استقرار در آن نقطه مي كنم . ايشان از من پرسيد كه شما چگونه و با چه
سرعتي در اين گرماي سوزان و وجود دشمن به اين نقطه
رسيديد
آقاي نانواكناري منتظر بودند كه ما طبق روال گذشته به علت خنكي هوا ,
عمليات را در شب انجام دهيم تا آنها نيز بتوانند مقاومت كنند كه حداقل
بتوانيم دشمن را عقب برانيم .
در نهايت آقاي نانواكناري باور نمودند كه ما دشمن را به عقب رانديم و
از پشت بي سيم تعدادي شعار حماسي داد كه با دادن شعارهاي حماسي
نيروهاي ما روحيه گرفتند.
لازم به ذكر است , زمانيكه ما به تانكهاي دشمن نزديك شديم , فاصله ما
با آنها بسيار كم بود بطوريكه وقتي تانكها با حداقل برد شليك مي كردند ,
گلوله هاي آنها پشت سر ما فرود مي آمد اما نيروهاي پياده ما با تيربارچي هاي
تانكها درگير شدند , در اين بين شهيد احمد هاشمي و تني چند از
آر.پي .جي زنهاي ما حماسه بزرگي آفريدند , آنها ميان تانكهاي دشمن نفوذ
كرده و از فاصله بسيار كم به سوي آنها شليك مي كردند و آنها را يكي پس از
ديگري منهدم مي نمودند كه موج انفجار تانكها خود آنها را در بر مي گرفت
ولي با رشادت به عمليات خود ادامه دادند زيرا قصد داشتند حتي اگر به
قيمت جانشان تمام مي شد در دل دشمن رعب و وحشت ايجادنمايند.
در اين گيرودار يكي از تانكها كه راه فرار را بسته ديد , به گوشه اي رفت و
آماده شليك شد. آقاي هاشمي نيز به سرعت درحال دويدن به سوي تانك
ديگري بود تا آن را منهدم نمايد كه من چند بار فرياد زدم : احمدآقا مواظب
باش , ولي ايشان صداي مرا نشنيد , لذا بلافاصله از 106 زنها تقاضاي كمك
كردم كه يك گروه 5 نفري آماده شليك به سوي تانك موردنظر شدند كه قبل
از هر گونه واكنشي از سوي 106 زنها , تانك به طرف احمد آقا شليك كرد و
ايشان را به همراه 3 تن از نيروهاي عزيز ما به شهادت رساند كه سمت راست
بدن آقاي هاشمي قطعه قطعه شد و من با ديدن اين صحنه ياد رشادتهاي
حضرت ابوالفضل العباس (ع ) افتادم و صد البته اين عزيزان سربازان
حضرت ابوالفضل العباس (ع ) بودند و به نظر بنده همان فداكاري كه حيدر
كربلا در كنار نهر القمه از خود نشان دادند احمدآقا و نيروهايشان از خود
نشان دادند.
در درگيري مورد نظر نيروهاي ما آن تانك را منهدم نمودند و زماني كه
بي سيم چي من به شهادت رسيد در ميان نيروها , مرد جواني نظر مرا به خود
جلب كرد كه من او را بعنوان بي سيم چي خودم انتخاب كردم . در زمان
درگيري ما در چهارراه شهيد صفوي بي سيم چي من نيز از تمام توانش
استفاده كرد و از پاي افتاد من به او گفتم بي سيم را به من تحويل بده , ولي او
اين كار را نكرد و به نبرد ادامه داد , حدود 20 دقيقه به پيروزي زمان داشتيم
كه دوباره از او خواستم بي سيم را به من تحويل دهد ولي او اين كار را نكرد و
در حاليكه لبانش خشك و بهم چسبيده بود و توان حرف زدن نداشت ,
بااشاره دست از من خواست تا او را بطرف حرم حضرت ابوالفضل
العباس (ع ) دراز نمايم , من نيز به تقاضاي او جامه عمل پوشاندم و او نيز
دست بر سينه نهاد و به حضرت امام حسين (ع ) و حضرت ابوالفضل (ع )
سلام داد و با اين دنيا خداحافظي كرد. البته نيروهاي زيادي با لبان تشنه به
شهادت رسيدند و همه اين رشادتها به خاطر ملت و دستور امام خميني (ره )
صورت مي گرفت .
در نهايت به پل شهيد بابائي رسيدم , هوا تاريك شده بود , با سردار نانوا
كناري تماس گرفتم و با شليك تير رسام به يكديگر علامت داديم .
ايشان (آقاي نانواكناري ) بعد از اتمام ارتباط , بلافاصله آقاي اسماعيل
خوش نما را به همراه 3 تن ديگر , سوار بر موتور به سوي ما فرستاد . بعد از
رسيدن آنها به ما , طبق دستور , بنده با موتور به سمت آقاي نانواكناري
حركت نمودم البته چون هوا تاريك شده بود , قبل از حركت , نيروها را
سازمان دهي نمودم . زمانيكه به حضور آقاي نانواكناري رسيدم ايشان به
همراه 30 نفر از نيروهايشان بزم شادي برپا كرده بودند , لحظه اي به
يادماندني بود , نيروها يكديگر را در آغوش گرفتند , اشك ذوق و شوق از
چشمانشان جاري مي شد كه من با ديدن چنين صحنه اي از خوشحالي
برخود مي باليدم , چون توانسته بوديم شادي را به آنها بازگردانيم و آنها را از
وضعيت نابسامان خارج نمائيم . قابل ذكر است زمانيكه ما موفق شديم به
آنها برسيم , آنها آخرين خشابهاي خودشان را بكار گرفته بودند و آماده
جنگ تن به تن بودند.
ساعت 7,30 شب بود كه دشمن عقب نشيني كرد و ما در كنار كانال
مستقر بوديم , پل را نيز بسته بوديم و توانسته بوديم آقاي نانواكناري و
نيروهايشان را بيابيم . با آقاي مرتضي تماس گرفتم و جريانات فوق را براي
ايشان بازگو كردم , ايشان نيز ابتدا باور نكردند ولي با توضيحات آقاي
نانواكناري قبول نمودند و از پشت بي سيم فرياد زدند : الله اكبر. و بعد از آن
از من خواست به نزد ايشان بروم , در حاليكه از فرط خستگي ناي تكان
خوردن نداشتم به همراه يك موتورسوار كه آقاي نانواكناري در اختيار بنده
قرار داده بودند به سوي آقامرتضي حركت نمودم , ساعت 9 شب به قرارگاه
كربلا كه قرارگاه سياري بود , رسيدم , آقاي غلامپور و آقا مرتضي به همراه
تعدادي از فرماندهان لشكر از من خواستند تاجريان پيروزي و اتفاقات رخ
داده را براي آنها شرح دهم , بنده نيز چنان نمودم .
ما پيروزي خويش را مديون شهادت , رشادت و فداكاري عزيزان
رزمنده بوديم زيرا قسم ياد كرده بودند كه يا كشته شوند , يا دشمن را از خاك
ميهن بيرون نمايند و نيروهاي ما توانستند دشمن را شكست داده و پرچم
جمهوري اسلامي ايران را به اهتزاز درآورند. قابل ذكر است آن چيزي كه ما
را موفق كرد عشق كربلا و ياران كربلا بود.
لازم مي دانم صحنه گشودن دريچه تانك را شرح دهم , زمانيكه دريچه
تانك را بازكردم باد خنكي به وجودم خورد , بعد از غنيمت گرفتن تانكها به
مسئولان تانكها گفتم چرا به سمت ما شليك نمي كرديد و به پيشروي ما
توجه نمي نموديد آنها جواب دادند : ما اصلا شما را نمي ديديم كه ناخودآگاه
آيه « وجعلنا من بين ايديهم سدالله » در ذهنم تجلي پيدا كرد و نيز با ديدن
اجساد شهيدان كه در زير تانكها خرد شده بودند ياد بدنهاي مبارك شهيدان
كربلا افتادم , كه كافران با اسبهاي تازه نعل شده اجساد آنها را قطعه قطعه
مي كردند. ما آنروز مجبور شديم كه اجساد شهيدان خويش را با گوني
جمع آوري نمائيم و دفن كنيم .
در آخر لازم مي دانم بر ارواح پاك شهيدان اسلام بالاخص شهيدان
حماسه فوق درود فراوان بفرستم و از خداوند مي خواهم به ما كمك نمايد تا
راه اين عزيزان را ادامه دهيم .
با ديدن چنين صحنه اي فرمانده بسيار خشمگين شد و دستور داد كه
دستان و چشمان آنها را بسته و در يك ستون روي زمين دراز نمائيم و با
تانك از روي آنها عبور كنيم
اجساد شهيدان ما با خاك و شن مخلوط شده بود , لذا نيروها اجساد را در
پتو جمع آوري كردند كه متاسفانه هيچ يك از آنها داراي مشخصه خاصي
نبودند و ما فقط متوجه تعداد آنها شديم كه 25 نفر بودند

|
|