
متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري
اشاره
متفكر شهيد استاد مرتضي مطهري جامع بسياري از علوم و معارف و
دانش ها و داراي انديشه اي آزاد و ذهني نقاد و شيوه هايي نكته ياب بود و در
هر موضوعي كه وارد مي شد. به صورت گسترده , همه جانبه , روشن و زلال
به نقد و بررسي مي پرداخت و مسائل روز جامعه و تشكيك ها و ابهام و
پرسش هاي گوناگون را عالمانه و انديشمندانه پاسخگو بود. آنچه پيش روي
داريد , يكي از موضوعاتي است كه علامه گرانقدر و انديشمند جامع نگر
آيت الله مرتضي مطهري به تبيين آن مي پردازد و ابهامات و پرسش هاي
مطرح شده را پاسخ مي دهد.
هر نهضتي نيازمند به رهبر و رهبري است . در اين جهت جاي سخن
نيست . يك نهضت كه ماهيت اسلامي دارد و اهدافش همه اسلامي است .
وسيله چه كساني و چه گروهي مي تواند رهبري شود و بايد رهبري شود
بديهي است كه وسيله افرادي كه علاوه بر شرايط عمومي رهبري , واقعا
اسلام شناس باشند و با اهداف و فلسفه اخلاقي و اجتماعي و سياسي و
معنوي اسلام كاملا آشنا باشند , به جهان بيني اسلام , يعني بينش و نوع ديد
اسلام درباره هستي و خلقت و مبدا و خالق هستي و جهت و ضرورت
هستي , و ديد و بينش اسلامي در باره انسان و جامعه انساني كاملا آگاه
باشند , ايدئولوژي اسلام را يعني طرح اسلام را در باره اينكه انسان چگونه
بايد باشد و چگونه بايد زيست نمايد و چگونه بايد خود را و جامعه خود را
بسازد و چگونه به حركت خود ادامه دهد و با چه چيزها بايد نبرد كند و
بستيزد و خلاصه چه راهي را انتخاب كند و چگونه برود و چگونه بسازد و
چگونه زيست نمايد و... درك نمايند.
بديهي است , افرادي مي توانند عهده دار چنين رهبري بشوند كه در متن
فرهنگ اسلامي پرورش يافته باشند , و با قرآن و سنت و فقه و معارف
اسلامي آشنائي كامل داشته باشند و از اينرو تنها روحانيت است كه مي تواند
نهضت اسلامي را رهبري نمايد.
در حدود يك سال و هشت ماه پيش , يعني در شب دوازدهم محرم , 97
به مجلسي دعوت شدم كه جمعي از آقايان و خانمهاي مسلمان حضور
داشتند. قبلا پيش بيني نمي كردم كه به چنين مجلسي دعوت شده ام ,
مي پنداشتم به جلسه اي خصوصي مركب از سه چهار نفر از دوستان
خصوصي بايد بروم .در آن جلسه سه چهار نفر از صاحبنظران و متفكران
اسلامي هم حضور داشتند كه اكنون برخي از آنها در خارج ايران به سر
مي برند و برخي در تبعيدند و برخي به رحمت حق پيوسته اند.
طبعا بحكم موقعيت و زمان , و به حكم اينكه حضار مجلس همه مسلمان
و علاقه مند بودند , و به حكم اينكه چند نفر از حضار جزو صاحبنظران به
شمار مي رفتند , از آن سه چهار نفر و از من تقاضا شد كه بحثي را مطرح كنيم
كه براي حضار مفيد و سودمند باشد. دوستان ديگر هر كدام مطلب مفيد و
سودمندي اظهار داشتند و من به نوبه خود از آنها بهره بردم و استفاده كردم .
اين بنده مردد و در انديشه بودم كه چه مطلبي را طرح كنم , خصوصا با
توجه به آنكه همه گفته ها ضبط مي شد و اين سخن در ميان بود كه همه اينها
به عنوان پيام به دانشجو پخش شود. در اين بين يكي از افراد غير مسوول
جلسه , جمله اي گفت كه همان , موضوع قسمت عمده سخنان من
شد.
جمله اي كه آن فرد گفت خلاصه اش اين بود : بايد مردم را از شر اين
درياي معارف (معارف اسلامي ) راحت كرد.
نظر به اينكه , فكر مي كنم آنچه در آن جلسه گفته ام براي اين بحث كه در
آن هستم مفيد است , در اينجا آنها را بازگو مي كنم . گفتم :
« ارسطو جمله اي دارد در باره فلسفه , مي گويد : اگر بايد فيلسوفي كرد
بايد فيلسوفي كرد , و اگر نبايد فيلسوفي كرد بازهم بايد فيلسوفي كرد » .
توضيح دادم كه مقصود ارسطو اين است كه فلسفه يا درست است و بايد آن
را تاييد كرد و يا غلط است و بايد آن را طرد كرد. اگر درست و قابل تاييد
است بايد فيلسوف شد و با نوعي فيلسوفيگري , فلسفه را تاييد كرد , و اگر هم
غلط است و طرد شدني باز بايد فيلسوف شد و فلسفه را آموخت و با نوعي
فيلسوفيگري فلسفه را نفي و طرد كرد , پس به هر حال فلسفه را بايد آموخت
و ضمنا بايد دانست كه هرنوع انكار فلسفه خود نوعي فلسفه است و كساني
كه مي پندارند تنها با دست آوردهاي برخي علوم بدون آنكه توام با انتزاعات
فلسفي بشود فلسفه را نفي و رد مي كنند سخت در اشتباهند.
اضافه كردم كه : من فعلا كار ندارم كه علما اسلام در طول هزار و چند صد
سال به فرهنگ جهان و معارف جهان و تمدن جهان , علوم رياضي جهان ,
علوم طبيعي جهان , علوم انساني جهان , علوم فلسفي جهان , حقوق و
ادبيات و... خدمتي كرده اند يا نكرده اند , كه البته كرده اند.
اما مي گويم اگر فقه ما را , فلسفه ما را , عرفان و سير و سلوك ما را ,
اخلاق و فلسفه زندگي و فلسفه تعليم و تربيت ما را , تفسير ما را , حديث ما
را , ادبيات ما را , حقوق ما را بايد قبول كرد و پذيرفت بايد فقيه شد , يا
فيلسوف شد , يا عارف و سالك شد و يالله و اگر هم بايد نفي كرد و طرد نمود
باز هم بايد آنها را آموخت و فهميد و هضم كرد و آنگاه به رد و طرد و نفي
آنها پرداخت . اين صحيح نيست كه يك فرد غير وارد كه اگر يك كتاب فقيه يا
فلسفه را به دستش بدهند نمي داند از راست بگيرد يا از چپ , پيشنهاد رد و
طرد بدهد.
آنگاه چنين گفتم : ما فعلا نهضتي داريم موجود , هر نهضت اجتماعي
بايد پشتوانه اي از نهضت فكري و فرهنگي داشته باشد و اگر نه در دام
جريانهائي قرار مي گيرد كه از سرمايه اي فرهنگي برخوردارند و جذب آنها
مي شود و تغيير مسير مي دهد , چنانكه ديديم گروهي از سرمايه فرهنگي
اسلامي بي بهره بودند چگونه مگس وار در تار عنكبوت ديگران گرفتار
آمدند. و از طرف ديگر هر نهضت فرهنگي اسلامي كه بخواهد پشتوانه
نهضت اجتماعي ما واقع شود بايد از متن فرهنگ كهن ما نشات يابد و تغذيه
گردد , نه از فرهنگهاي ديگر. اينكه ما از فرهنگ هاي ديگر , مثلا فرهنگ
ماركسيستي يا اگزيستانسياليستي و امثال آنها قسمتهائي التقاط كنيم و
روكشي از اسلام بر روي آنها بكشيم براي اينكه نهضت ما را در مسير
اسلامي هدايت كند كافي نيست .ما بايد فلسفه اخلاق , فلسفه تاريخ , فلسفه
سياسي , فلسفه اقتصادي , فلسفه دين , فلسفه الهي خود اسلام را كه از متن
تعليمات اسلام الهام بگيرد. تدوين كنيم و در اختيار افراد خودمان قرار
دهيم .
و براي اينكه تكليف رهبري را روشن كرده باشم گفتم امروز هم ما به
خواجه نصيرالدينها , بوعلي سيناها , ملاصدراها , شيخ انصاريها , شيخ
بهائيها , محقق حلي ها و علامه حليها احتياج داريم اما خواجه نصيرالدين
قرن چهاردهم نه خواجه نصيرالدين قرن هفتم , بوعلي قرن چهاردهم نه
بوعلي قرن چهارم , شيخ انصاري قرن چهاردهم نه شيخ انصاري قرن
سيزدهم . يعني همان خواجه نصير و همان بوعلي و همان شيخ انصاري با
همه آن مزاياي فرهنگي به علاوه اينكه بايد به اين قرن تعلق داشته باشد و
درد اين قرن و نياز اين قرنرا احساس نمايد.
و باز اضافه كردم كه : من جرياني را اكنون لمس مي كنم كه برق اميد را در
قلبم بيش از پيش روشن مي كند و آن اينكه ميبينم , عده اي از جوانان با ايمان
ما كه دوره دانشگاهي را طي كرده و يا مشغول طي كردند و عن قريب گواهي
نامه دانشگاهي ميگيرند , با من مشورت مي كنند كه باصطلاح طلبه شوند و
علوم اسلامي را بياموزند. برخي چنان بيتابند كه مي خواهند تحصيلات
دانشگاهي را متوقف كنند و به جاي آنها به تحصيل علوم اسلاميه بپردازند.
من البته آنها را از اينكه تحصيلات دانشگاهي را متوقف كنند منع كرده و
مي كنم و گفته ام بعد از پايان تحصيلات دانشگاهي به آن تحصيلات بپردازيد
و غالبا توصيه كرده ام كه پس از پايان تحصيل دانشگاهي قسمتي از وقت
خود را صرف همان رشته بكنند كه در آن رشته فارغ التحصيل شده اند و
قسمت ديگر را صرف فراگيري علوم اسلامي زيرا دوست ندارم از نظر زندگي
نيازمند به بودجه عمومي حوزه باشند.
گفتم نتيجه اين شده كه امروز عده اي ليسانسيه به تحصيلات علوم
اسلامي روي آورده اند. در حقيقت اينها حلقه رابط علوم اسلامي و علوم
عصري هستند و اين پيوند مباركي است , سبب بارور شدن بيشتر فرهنگ
پرمايه اسلام ميگردد.
اين بود , آنچه در آن جلسه گفتم و نتيجه اي كه گرفتم اين بود :
« اين فرهنگ غني و عظيم اسلامي است كه مي تواند و بايد پشتوانه نهضت
واقع شود و هم علما اسلامي متخصص در اين فرهنگ عظيم و آگاه به زمان
هستند كه مي توانند و هم بايد نهضت را رهبري نمايند. »
چند روز پيش يكي از دوستان كتابي به من ارائه داد كه مجموعه اي از
مقالات بود , و مرا به خواندن و اظهار نظر درباره يكي از آن مقالات تشويق
كرد. آن مقاله تحت عنوان « در روش » و به قلم يكي از دوستان ناديده بود كه
سالها است در اروپا است و غيابا به ايشان ارادت دارم زيرا تا آنجا كه شنيده
و اطلاع دارم مرد مسلمان با حسن نيتي است . در قسمتي از اين مقاله بحث
رهبري باصطلاح سنتي نقد شده بود.
در آغاز آن مقاله مساله « حركت » و « بنياد » و تبديل شدن حركت به بنياد
مطرح شده است كه چگونه حركتها و جنبشها تغيير ماهيت مي دهند و به
صورت نظامها و قالبها درمي آيند و يك امر « پويا » تبديل به يك امر « ايستا »
مي گردد , نيروهاي اجتماعي ما اگر پياپي چون موج برمي خيرند و جذب
مي شوند به خاطر تبديل حركت به بنياد است , به خاطر قالب پيدا كردن
انديشه و عمل است , پس كار اول اينست كه قالب يا قالبها را بشكنيم . آنگاه
اين مساله مطرح شده است كه اسلام دين جوانان است و جوان قالب شكن
است پس اسلام دين قالب شكني است سپس سخن به مساله « رهبري » كه
اكنون مورد بحث است كشيده شده است و از « رهبري سنتي » آغاز شده
است .
در آن مقاله چنين آمده است :
« از رهبري سنتي كه پاسدار بنيادهاي فرهنگي است كاري ساخته نيست چرا
كه طي دو قرن تمام عرصه هاي انديشه را از او گرفته اند و هنوز نيز مي گيرند.
و اين رهبري گاهي مقاومتكي كارپذيرانه ميكند و تسليم ميشود. در ميان اين
رهبري البته سيدجمال , مدرس , و... خميني و طالقاني و... بوجود آمدند ما
اينها را نيز پيش از آن كه دشمني از پا درآورد , همين « رهبري » سنتي عاجز
كرده و مي كند , اينها دوستانند و بايد بدانها ياري رساند و از آنها ياري
گرفت . »
قطعا اين دوست عزيز ناديده اجازه خواهد داد نقدي علمي از گفتار
ايشان بشود , و ما نيز به نوبه خود آماده ايم كه اگر ضعفي در گفتار ما مشاهده
كردند تذكر دهند. از تذكرات ايشان خوشوقت خواهيم شد.
اولا گويا دوست عزيز ما پنداشته است كه لازمه حركت و جنبش اينست
كه هيچ ثباتي در كار نباشد , ايشان توجه نفرموده اند كه اگر حركت باشد و
هيچگونه ثباتي نباشد هرج و مرج است نه تكامل . قرآن كه هدايت و حركت و
تكامل را تعليم ميدهد , صراط مستقيم را هم تعليم مي دهد. انسان در صراط
مستقيم حالت پويايي دارد , اما خود صراط مستقيم چطور آيا صراط
مستقيم هم پويا است و آيا راه هم در راه است و آيا آنكه پاسدار صراط
مستقيم است و مراقب پويندگان است كه از صراط مستقيم منحرف نشوند ,
عامل تبديل حركت به بنياد است آيا براي رهبري سنتي گناه است كه
پاسدار فرهنگي است كه آن فرهنگ , فرهنگ تكامل و حركت بر صراط
مستقيم است چه خوب مي گويد اقبال : « نبايد فراموش كنيم كه زندگي ,
تغيير محض و ساده نيست , در درون خود عناصر بقا و دوام نيز دارد » و هم
او مي گويد : « اسلام وفاداري نسبت به خدا را خواستار است نه وفاداري
نسبت به حكومت استبدادي را. و چون خدا بنيان روحاني نهائي هر زندگي
است , وفاداري به خدا عملا وفاداري به طبيعيت مثالي خود او است ,
اجتماعي كه بر چنين تصوري از واقعيت بنا شده باشد , بايد در زندگي خود
مقوله هاي « ابديت » و « تغيير » را با هم سازگار كند , بايستي براي تنظيم حيات
اجتماعي خود اصولي ابدي در اختيار داشته باشد , چه آنچه ابدي و دائمي
است , در اين جهان تغيير دائمي , جاي پاي محكمي براي ما مي سازد » .
دوست عزيز ما « ثابت » را با « ساكن » اشتباه فرموده اند , اگر با فرهنگ
اسلامي آشنا مي بودند مي دانستند كه تغيير بدون ثبات , متغير بدون ثابت
ناممكن است . هر متحرك , و لااقل هر متحرك به حركت تكاملي در همان
حال كه تغيير منزل ومرحله مي دهد. در مداري مشخص و معين , يعني
مداري ثابت به حركت خود ادامه مي دهد. آنچه موجود متحرك از آن عبور
مي كند و آنرا پشت سر مي گذارد مرحله و منزل است نه مدار و مسير.
ثانيا اگر دوست عزيز ما براي همه چيز « وجود تاريخي » قائل است , حتي
براي اصول و حقايق و مكتبها و ايدئولوژيها و فرهنگها(هر فرهنگي و با هر
ريشه اي ) پس ديگر از اسلام هزار و چهارصد سال پيش كه از جان و دل از
آن دفاع مي كند چه مي خواهد.
خواهيد گفت : اسلام خود , حركت و جنبش است كه به وجود خود ادامه
مي دهد , نه بنياد و نظام , پاسخ اينست كه اسلام نه حركت است و نه متحرك ,
نه جنبش است و نه جنبنده , اين جامعه اسلامي است كه در مدار اسلام و
صراط مستقيم اسلام در حركت است و يا بايد در حركت باشد نه اسلام ,
ثالثا البته صحيح است كه گاهي يك جريان موج خيز و حركت زاي
اجتماعي , روح خود را از دست مي دهد و از آن جز يك سلسله آداب و
تشريفات بي اثر باقي نمي ماند.
اميرالمومنين فرمود اسلام به دست اموي ها مانند ظرفي كه وارونه شود
و محتوايش بيرون بريزد و جز خود ظرف باقي نماند , وارونه مي شود و از
محتواي خود خالي مي شود. يكفاالاسلام كما يكفاالانا (نهج البلاغه ,
خطبه 101 ) و ما با شما همراهي كرده نام اين پديده اجتماعي را تبديل
حركت به بنياد مي نهيم , با ذكر يك مثال توضيح مي دهم :
عزاداري سنتي امروز امام حسين عليه السلام تبديل حركت به بنياد
است . اين عزاداري كه به حق درباره اش گفته شده : من بكي او ابكي اوتباكي و
جبت له الجنه كه حتي براي تباكي (خود را شبيه گريه كن ساختن ) هم ارزش
فراوان قائل شده , در اصل فلسفه اش تهييج احساسات عليه يزيدها و
ابن زيادها و بسود حسينها و حسيني ها بوده . در شرائطي كه حسين به صورت
يك مكتب در يك زمان حضور دارد و سمبل راه و روش اجتماعي معين و
نفي كننده راه و روش موجود معين ديگري است , يك قطره اشك برايش
ريختن واقعا نوعي سربازي است , در شرائط خشن يزيدي , در حزب
حسيني ها شركت كردن و تظاهر به گريه كردن بر شهدا نوعي اعلام وابسته
بودن به گروه اهل حق و اعلام جنگ با گروه اهل باطل و در حقيقت نوعي از
خود گذشتگي است . اينجا است كه عزاداري حسين بن علي يك حركت
است , يك موج است , يك مبارزه اجتماعي است .
اما تدريجا روح و فلسفه اين دستور فراموش مي شود و محتواي اين ظرف
بيرون مي ريزد و مساله شكل يك « عادت » به خود مي گيرد كه مردمي دور هم
جمع بشوند و به مراسم عزاداري مشغول شوند , بدون اينكه نمايانگر يك
جهت گيري خاص اجتماعي باشد و بدون آنكه از نظر اجتماعي عمل « معني
داري » به شمار رود , فقط براي كسب ثواب (كه البته ديگر ثوابي هم در كار
نخواهد بود) مراسمي را مجرد از وظايف اجتماعي و بي رابطه با حسينهاي
زمان و بي رابطه با يزيدها و عبيدالله هاي زمان به پا دارند , اينجا است كه
حركت تبديل به بنياد يعني عادت شده و محتواي ظرف بيرون ريخته و ظرف
خالي باقي مانده است . در چنين مراسمي است كه اگر شخص يزيدبن معاويه
هم از گور بدر آيد حاضر است كه شركت كند بلكه بزرگترين مراسم را بپا
دارد. در چنين مراسم است كه نه تنها « تباكي » اثر ندارد , اگر يك من اشك
هم نثار كنيم به جائي برنمي خورد.
اين مطلب , صحيح است و ما مكرر به زبانها و بيانهاي ديگر در باره اش
سخن گفته ايم . اما پرسش ما از دوست عزيز اينست كه آيا « فرهنگ كهن » ما
كه رهبري سنتي پاسدار آنهاست , اينچنين چيزهايي است آيا امثال
سيدجمال , مدرس , آيت الله خميني , طالقاني پاسدار اين مراسم و
تشريفاتند
رابعا كدام رهبري توانسته است مانند همين رهبري سنتي موج بيافريند و
حركت خلق كند در اين صد ساله اخير كه از قضا دوره فرنگ رفته ها و
روشنفكران متجدد ضد سنت است كدام رهبري غير سنتي توانسته است يك
دهم رهبري سنتي جنبش به وجود آورد
برخي ديگر به شكل ديگر در باره ضرورت انتقال رهبري نهضت اسلامي
از « روحانيت » به طبقه باصطلاح « روشنفكر » اظهار عقيده كرده اند. و آن
اينكه جامعه امروز ايران جامعه اي است مذهبي , ايران امروز از نظر زمان
اجتماعي مانند اروپاي قرن پانزدهم و شانزدهم است كه در فضاي مذهبي
تنفس مي كرد و تنها با شعارهاي مذهبي به هيجان مي آمد. و از طرف ديگر
مذهب اين مردم اسلام است , خصوصا اسلام شيعي كه مذهبي است انقلابي
و حركت آفرين . و از ناحيه سوم در هر جامعه اي گروه خاص روشنفكران كه
خود آگاهي انساني دارند و درد انسان امروز را احساس مي كنند , تنها گروه
صلاحيتداري هستند كه مسوول رهائي و نجات جامعه خويشند. روشنفكران
جامعه امروز ايران نبايد ايران امروز را با اروپاي امروز اشتباه كنند و همان
نسخه را براي ايران تجويز كنند كه روشنفكران اروپا از قبيل سارترو راسل
براي اروپاي معاصر تجويز مي كنند , آنها بايد بدانند كه اولا جامعه امروز
ايران در سطح اروپاي قرن پانزدهم و شانزدهم است نه در سطح اروپاي قرن
بيستم , و ثانيا اسلام , مسيحيت نيست . اسلام و بالخصوص اسلام شيعي ,
مذهب حركت و انقلاب و خون و آزادي و جهاد و شهادت
است .
روشنفكر ايراني به توهم اينكه در اروپاي امروز مذهب نقش ندارد , و
نقش خود را در گذشته ايفا كرده است , نقش مذهب را در ايران نيز تمام شده
تلقي نكند , كه نه ايران , اروپا است و نه اسلام , مسيحيت است . روشنفكر
ايراني بايد از اين منبع عظيم حركت و انرژي براي نجات مردم خود
بهره گيري نمايد. و البته شروطي دارد : اولين شرط اينست كه از متوليان و
پاسداران فعلي مذهب « خلع يد » نمايد.
در پاسخ اين روشنفكران محترم بايد عرض كنيم اولا اسلام در ذات خود
يك « حقيقت » است نه يك « مصلحت » . يك « هدف » است نه يك « وسيله » و
تنها افرادي مي توانند از اين منبع انرژي اجتماعي بهره گيري نمايند كه به
اسلام به چشم « حقيقت » و « هدف » بنگرند نه به چشم « مصلحت » و
« وسيله » . اسلام يك « ابزار » نيست كه در مقتضيات قرن 16 مورد استفاده
قرار گيرد و در مقتضيات قرن بيستم به تاريخ سپرده شود. اسلام صراط
مستقيم انسانيت است , انسان متمدن به همان اندازه به آن نيازمند است كه
انسان نيمه وحشي , و به انسان پيش رفته همان اندازه نجات و سعادت
مي بخشد كه به انسان ابتدائي .
آنكه به اسلام به چشم يك وسيله و يك مصلحت و بالاخره به چشم يك
امر موقت مي نگرد كه در شرائط جهاني و اجتماعي خاص فقط به كار گرفته
مي شود , اسلام را به درستي نشناخته است و با آن بيگانه است . پس بهتر
آنكه آنرا به همان كساني وا بگذاريم كه به آن به چشم حقيقت و هدف
مي نگرند نه به چشم مصلحت و وسيله . آنرا « مطلق » مي بينند نه « نسبي » .
ثانيا اگر اسلام به عنوان يك وسيله و ابزار , كارآمد باشد قطعا اسلام
راستين و اسلام واقعي است , نه هر چه به نام اسلام قالب زده شود. چگونه
است كه بهره گيري از هر « ابزار » و « وسيله » اي تخصص مي خواهد و
بهره گيري از اين وسيله تخصص نمي خواهد. خيال كرده ايد هر مدعي
روشنفكري كه چند صباح با فلان پروفسور صبحانه صرف كرده است قادر
خواهد بود اسلام راستين را از اسلام دروغين باز شناسد و به سود جامعه از
آن استفاده نمايد.
ثالثا متاسفانه بايد عرض كنم كه اين روشنفكران محترم كمي دير از
خواب برخاسته اند , زيرا متوليان قديمي اين منبع عظيم حركت و انرژي
نشان دادند كه خود طرز بهره برداري از اين منبع عظيم را خوب مي دانند و
بنابر اين فرصت « خلع يد » به كسي نخواهند داد.
بهتر است كه اين روشنفكران عزيز كه هر روز صبح به اميد « انتقال » از
خواب برمي خيزند و هر شب « خلع يد » خواب مي بينند فكر كار و خدمت
ديگري به عالم انسانيت بفرمايند. بگذارند اسلام و فرهنگ اسلامي و منابع
انرژي رواني اسلامي در اختيار همان متوليان باقي بماند كه در همان فضا
پرورش يافته و همان رنگ و بو را يافته اند و مردم ما هم با آهنگ و صداي
آنها بهتر آشنا هستند.
در رساله « اقبال , معمار تجديد بناي اسلام » در باره سيدجمال و شعاع
گسترده عملش و اينكه چگونه يك « سيد يك لاقبا » توانست رستاخيزي در
جهان اسلام برپا كند , مي گويد :
« اينهمه قدرت و نفوذ چرا چه عاملي موجب شد كه فرياد اين يك تن
تنها تا اعماق دلها و تا اقصاي سرزمينها راه كشد جز اين بود كه ملتهاي
مسلمان اين ندا را نداي دعوت يك آشنا احساس كردند احساس كردند كه
اين صدا از اعماق روح فرهنگ و تاريخ پر از افتخار و حيات و حماسه
خودشان در آمده است . اين صدا يكي از انعكاسات همان فريادي است كه در
حرا در مكه , در مدينه , در احد , در قادسيه , در بيت المقدس , در
تنگه الطارق , در جنگهاي صليبي مي پيچيد , همان صداي حيات بخش
دعوت به جهاد و عزت و قدرت است كه در گوش تاريخ پر از حماسه اسلام
طنين افكن است »
آري سخن درست همين است , صداي سيدجمال از آن نظر در گوشها و
هوشها و دلها طنين داشت كه از اعماق روح فرهنگ و تاريخ پرافتخار
اسلامي برمي خاست , چرا اين صدا از اعماق چنين روحي برمي خاست ,
زيرا سيدجمال خود پرورده همين فرهنگ بود , ابعاد روحش در فضاي همين
فرهنگ ساخته شده بود.
نهضت اسلامي ايران مفتخر است كه در حال حاضر رهبري آنرا مراجعي
آگاه و شجاع و مبارز برعهده گرفته اند كه نيازهاي زمان را تشخيص مي دهند ,
با مردم همدردند , سوداي اعتلاي اسلام دارند , ياس و نوميدي و ترس را كه
از جنود ابليس است به خود راه نمي دهند.
مراجعي كه حوزه مرجعيت شان از مراجعي كه امروز رهبري نهضت را
برعهده گرفته اند بسي وسيعتر بوده و عدد مقلدينشان بسي افزونتر بوده
داشته ايم . اما اين محبوبيت و اين نفوذ كلمه و اين آميخته شدن با روح و
جان مردم را تا اين حد نداشته و يا كمتر داشته ايم .
ما رهبري اين رهبران عظيم الشان را ارج مي نهيم و تقدير مي كنيم و ذكر
خيرشان را به تاريخ مي سپاريم و از خداوند متعال عزم راسختر و
سختكوشي افزونتر و بينش تيزتر و موفقيت بيشتر براي آنها مسالت
مي نمائيم .
(برگرفته از كتاب نهضت هاي اسلامي در صدساله اخير , متفكر شهيد استاد
مرتضي مطهري , از انتشارات صدرا).
اين فرهنگ غني و عظيم اسلامي است كه مي تواند و بايد
پشتوانه نهضت واقع شود و هم علماي اسلامي متخصص در اين
فرهنگ عظيم و آگاه به زمان هستند كه مي توانند و هم بايد
نهضت را رهبري نمايند
اسلام , صراط مستقيم انسانيت است . انسان متمدن به همان
اندازه به آن نيازمند است كه انسان نيمه وحشي , و به انسان
پيش رفته همان اندازه نجات و سعادت مي بخشد كه به انسان
ابتدايي
خيال كرده ايد هر مدعي روشنفكري كه چند صباح با فلان
پروفسور صبحانه صرف كرده است قادر خواهد بود اسلام
راستين را از اسلام دروغين باز شناسد و به سود جامعه از آن
استفاده نمايد

|