
پاي صحبت و خاطرات سردار سرتيپ پاسدار علي اكبرنژاد , فرمانده لشكر بعثت از حماسه
بزرگ و به ياد ماندني تك شلمچه
بخش نخست
تهيه و تنظيم : حسين زكريائي
اشاره :
رژيم عراق به دليل برتري نظامي ـ كه از اوايل سال 1367 , با تصرف
بخشهايي از خاك عراق كه در اختيار قواي ايران بودـ كسب كرد. خودداري
ايران از پذيرش قطع نامه 598 را به سود خود ارزيابي مي كرد . اما با پذيرش
قطع نامه 598 در روز 1367,4,27 به وسيله جمهوري اسلامي ايران ,
دچار سردرگمي شد. اين رژيم در عين حال , ضمن حفظ روحيه جنگي و
تاكيد بر هوشياري نظامي , قاطعيت موضع ايران مبني بر پذيرش قطع نامه را
مورد ترديد قرار مي داد. لذا در رفتار ديپلماتيك خود به بهانه جويي هاي
سياسي و تبليغاتي پرداخت تا زمينه را براي آغاز تهاجم مجدد به خاك
ايران فراهم كند . تنها سه روز پس از اين كه ايران قطع نامه 598 را پذيرفت ,
ارتش عراق در روز 1367,4,31 تهاجم گسترده اي را در سه جبهه جنوبي ,
مياني و شمالي آغاز كرد. اين استراتژي شتاب زده شباهت زيادي به تهاجم
اين ارتش در آغاز جنگ داشت . هدف عراق از اين اقدام , وارد كردن ضربه
سنگين نظامي به ايران , اشغال زمين و به اسارت گرفتن شمار بيش تري از
نظاميان ايراني بود تا به هنگام مذاكرات بعد از آتش بس , از آنها به عنوان برگ
برنده استفاده كند و برتري ايران را در داشتن اسيران بيش تر خنثي كند و با
تصرف شهرهايي همچون اهواز و خرمشهر امتيازات بسيار بزرگي به دست
آورد.
در اين هجوم ارتش عراق در جبهه جنوب در روز 1367,4,31 از سه
محور اصلي شلمچه , كوشك و موسيان به داخل خاك ايران حمله كرد , در
محور شلمچه , كانال شهيد ادب را تصرف كرد و در محور كوشك از دو
سمت پيشروي كرد. حركت شمالي محور كوشك با تصرف پادگان حميد ,
متوقف گرديد. در حركت ديگري در اين محور , با تصرف جاده المهدي به
حاشيه جاده اهواز , خرمشهر رسيد و 20 كيلومتر از جاده را تصرف كرد .
همچنين با استفاده از نيروي كماندويي و زرهي تلاش زيادي كرد تا از دو
سمت شلمچه و جاده اهواز , خرمشهر را محاصره كند. دشمن با پشت
سرگذاشتن جاده اهوازـ خرمشهر , حدود 2 كيلومتر از جاده شهيد « شركت »
را تصرف كرد و در پنج كيلومتري قرارگاه كربلا مستقر شد.
هجوم عراق كه در ابتدا با موفقيت هايي همراه بود , پس از سه روز نتايج
معكوس داد و با مقاومت رزمندگان اسلام , در سوم مرداد سال 1367 رژيم
عراق اعلام عقب نشيني كرد.
آنچه در پي مي آيد گوشه هايي از اين مقاومت عاشقانه است كه از نظر
شما مي گذرد , اميد آنكه در نظرتان مقبول افتد.
همزمان با عمليات مرصاد , زمانيكه نيروهاي ما مشغول سركوب منافقين
در غرب بودند , عراق در شمال خرمشهر حمله وسيعي را به قصد تصرف
دوباره خرمشهر , ترتيب داد , تا بتواند توجيهي مناسب در پايان جنگ براي
مردم خود ارائه كند و با توجه به پذيرش قطعنامه بتواند از امتيازات بيشتري
در مذاكرات آتي بهره مند گردد . به هر حال عراق در تيرماه 67 تك وسيعي از
شمال خرمشهر و كوشك توسط چند لشكر زرهي , مكانيزه , پياده و گارد
ويژه شروع كرد و جاده خرمشهر ـ اهواز را در يكي ـ دو نقطه قطع نمود و
قصد داشت به آبهاي كارون دست يابد. تادر آنها پدافندي را مهيا نمايد كه
بواسطه آن خرمشهر را محاصره كند و به اهداف خويش در منطقه دست
يابد.
در آن شرايط مقابله با حمله دشمن براي ما بسيار سخت بود زيرا ما
نمي توانستيم نيروها را از جاده خرمشهر ـ اهواز عبور دهيم .
در آن زمان فرمانده تيپ يكم لشكر 25 كربلا , سردار حاج ولي الله نانوا
كناري بودند ما در منطقه اي در حد فاصل جاده شهيد بابائي و 3 كيلومتري
خرمشهر حدود 4 كيلومتر خط داشتيم و قرارگاه تاكتيكي لشكر نيز در كنار
جاده شهيد صفوي مستقر بودكه هدايت نيروها , توپخانه و ساير اداوات
برعهده آنها بود. در روز عمليات عراق يك نقطه از خط را قطع كرده و به
عمق منطقه آمده بود و ما ماموريت داشتيم در كنار رود كارون , در جاده
علي بن ابيطالب (ع ) , از همان مسير كه عراق راه را بر روي ما بسته بود ,
يگانهاي خودمان را حركت داده و در نزديكي هدف مستقر نمائيم .
بدليل مقاومت سرسختانه تيپ يكم لشكر و وجود كانال در مسير ,
دشمن موفق به شكستن خط نشد ولي از مسيرهاي همجوار فعاليتش را ادامه
داد لذا مسير حركت آنها به سوي شمال به جنوب تا جاده شهيد صفوي
تغيير يافت كه هدف آنها تصرف جاده شهيد صفوي و خرمشهر بود , قبل از
آغاز عمليات نقطه اي را قطع كردند تا از اين دو نقطه بتوانند اين دو جاده را
به يكديگر متصل نموده و خرمشهر را محاصره كنند.
همانطوري كه عرض كردم تيپ يكم به سختي مقاومت كرد كه در اين
مقاومت تعداد بيشماري از نيروهاي تيپ مجروح و شهيد شدند كه در
نهايت فقط 40 تا 50 نفر از نيروهاي تيپ باقي ماندند و در محاصره دشمن
گير كردند.
البته هيچ كس فكر نمي كرد كه آنها در مسير با تانكهاي دشمن برخورد
نمايند , و در محاصره قرار بگيرند ولي با وجود محاصره , همه نيروها روحيه
خويش را حفظ كردند.
چيزي به ظهر نمانده بود و از قطع كامل جاده شهيد صفوي كمتر از
100 متر باقي بود . خاكريزها نيز پشت جاده شهيد صفوي قرار داشت كه ما
از آنجا با دشمن مقابله مي كرديم .
تازمانيكه فرمانده لشكر به ما موريت دادند كه دشمن را از منطقه عقب
برانيم . اولين كاري كه بعد از دريافت دستور نمودم , تماس با آقاي نانوا كناري
بود , بعداز برقراري ارتباط , ايشان از بنده سوال نمودند شما در چه موقعيتي
قرار داريد البته ناگفته نماند به علت اشكال در بي سيم آنها , ما مدتي قادر به
برقراري ارتباط نبوديم . قرارگاه آنها همان قرارگاه تاكتيكي لشكر بود كه
توسط دشمن تصرف شده بود و از لحاظ جغرافيايي در كنار كانال مستقر بود.
آقاي نانوا كناري با آنكه در محاصره بودند , روحيه اي عالي داشتند. زيرا از
طريق بي سيم با لهجه مازندراني چيزي براي ما مي خواندند , من نيز با لهجه
مازندراني به او گفتم آيا از اوضاع منطقه خبر داريد
ايشان در جواب گفتند : بله خبر دارم و احتمال دارد كه ديدار ما به
قيامت موكول شود.
ايشان معتقد بودند كه يا شهيد مي شوند و يا اسير. بعد از چند دقيقه
فرمودند كه ما آماده حركت هستيم و قرار بر اين است كه تك نمائيم ودشمن
را عقب برانيم و در اين تك 2 يا 3 تيپ لشكر ما راهمراهي مي كنند . تا بتوانيم
به شما دسترسي يابيم و شما را ملاقات نمائيم . آقاي نانوا كناري به صراحت
فرمودند كه بعيد است دست ما به شما برسد. ما نيز همچنان با روحيه اي
مضاعف با دشمن مقابله مي كرديم .
آقاي نانوا كناري با تعداد كمي نيرو و كمبود امكانات به پشتيباني
توپخانه نياز داشتند و اين امر , امري ضروري بود ولي توپخانه حدود 10
كيلومتر عقب نشيني كرده بود و در كنار رود كارون مستقر بود و كار پشتيباني
از آنجا صورت مي گرفت . ساعت 2,30 بعد از ظهر بود كه نيروهاي خودمان
را مجددا سازمان دهي نموديم و قصد داشتيم از 3 محور عمليات نمائيم و
محور اصلي ما همان جاده شهيد صفوي بود كه قصد داشتيم دشمن را
مجبور به عقب نشيني نمائيم و تاكتيك خوبي نيز اتخاذ كرده بوديم ,
نيروهاي نيز داري روحيه بالايي بودند كه احساس مي كرديم روحي تازه در
كالبد ما دميده شده است . بعد از پيام حضرت امام خميني (ره ) روحيه ما
قويتر شد , حضرت امام خميني (ره ) دستور داده بودند كه خرمشهر نبايد
دوباره توسط عراقي ها تصرف شود , دشمن بايد سركوب گردد. ايشان امر
نموده بودندكه سپاه به هر طريق ممكن بايد دشمن را شكست دهد. خواسته
ايشان اين بود , در اين برهه از زمان كه ما قطعنامه را پذيرفته ايم دشمن نبايد
دوباره خرمشهر و جنوب را اشغال نمايد و براي ما عرض اندام كندتا موضع
سياسي خودش را تيره نمايد البته پيام حضرت امام به همه نيروها ابلاغ شده
بود و ما و فرماندهان گردانهاي ديگر طي جلسه اي كه در پشت خاكريز برگزار
شد , توسط فرمانده لشكر توجيح شديم .
ساعت 20,30 بعد ازظهر در حاليكه هوا بسيار گرم و طاقت فرسا بود به
حدي كه درجه حرارت هوا بالاي 53 درجه بود , عمليات را آغاز نموديم .
در آن روز نيروها نهار را ايستاده خوردند ـ البته جيره غذايي آنها به
صورت كنسرو همراه آنها بود ـ قبل از حركت اعلام كرديم , قمقه ها را پر آب
كنيد ودر حد توان نوشيدني با خود برداريد چون هوا بسيار گرم است و به
نوشيدني بيشتر نياز مي شود.
نيروها در حد امكان نوشيدني به همراه برداشتند و عمليات را در ساعت
2,30 با نام حضرت اباعبدالله الحسين (ع ) شروع نمودند . نيروها را با
تاكتيك اتخاذي خويش سازمان دهي كرده , عمليات را شروع نموديم . محور
اصلي عمليات جاده شهيد صفوي و رسيدن به پل شهيد بابايي بود و نير
محاصره دشمن , كه هيچگاه با وجود كانال وامكانات نظامي زياد نتوانستيم
آنها را محاصره نمائيم اما تجهيزات زيادي از آنان به غنيمت گرفتيم , تعداد
زيادي از نيروهاي دشمن را به اسارت خويش درآورده و بچه هاي خويش را
از محاصره خارج نموديم , چون دشمن نقطه محاصره نيروهاي ما را رها
كرده بود و به جاده ارتباطي آنها توجه خاصي داشت .
نيروهاي ايراني كه در محاصره بودند چاره اي جز تسليم و يا درگيري تا
حد شهادت نداشتند. در چنين وضعيتي ما سعي نموديم كه بر دشمن فشار
آوريم و آنها را تا حد امكان به عقب برانيم كه توانستيم دشمن را به يك
بهداري نزديك ريل راه آهن جاده شهيد صفوي , كه توپخانه 55 ارتش آنجا
مستقر بوده و منهدم شده بود , رسيده بود , از پيشروي باز داريم .
ولي دشمن اصرار داشت كه ادامه دهد و ارتباط ارتش را قطع كند.
نيروهاي ايراني بعد از دريافت پيام امام خميني (ره ) داراي حال و هواي
خاصي بودند و نيز متوجه محاصره نيروهاي ايراني توسط دشمن شده بودند
و با چشمان اشكبار فرياد مي زدند : يا بايد دشمن را مجبور به عقب نشيني
نمائيم و يا به شهادت برسيم و تا شايد حضرت امام (ره ) از ما راضي شوند.
در حاليكه دشمن به ما نزديك شده بود , عمليات را آغاز كرديم و به
شدت با آنها درگير شديم و آنها را مجبور نموديم كمي عقب نشيني كنند.
دشمن از تجهيزات نظامي پيشرفته بهره مي برد ولي نيروهاي ايراني با پاي
پياده و امكانات جزئي انفرادي با آنها درگير شدند. در ابتداي عمليات
توپخانه نمي توانست ما را حمايت كند اما بعد از مدت كمي نمايش قابل
قبولي از خودشان اجرا نمودند.
بعد از يك ساعت و نيم درگيري 2 دستگاه تانك را غنيمت گرفتيم كه
بچه هاي زرهي خيلي سريع وارد صحنه شدند و آنها را بكار انداختند. آن
زمان آقاي غزافي فرمانده نيروهاي زرهي بودند. نيروهاي زرهي با تانك ,
آرپي جي و 106 وارد صحنه شدند , كه به كمك آنها توانستيم دشمن را
مجبور به عقب نشيني نمائيم بعد از اين موفقيت روحيه بچه ها مضاعف شد
كه در اين شرايط با آقاي نانوا كناري تماس گرفتم و وضعيت خودم را اعلام
نمودم كه ايشان به من گفتند اين مطلب را براي شادي و دل خوشي ما
مي گوئيد , زيرا فاصله آنها با ما حدود 5 كيلومتر بود . آقاي نانوا كناري با
نيروهاي خودش به گونه اي شوخي مي نمود كه انگار غزل خداحافظي را هم
خوانده اند.
بعداز چند ساعت درگيري از نقطه آغازين عمليات تا چهار راه شهيد
صفوي , انبوهي از تانكهاي دشمن را ديديم لذا از عقبه خواستيم آن نقطه كه
به گمان ما نقطه هدايت دشمن بود را زير آتش توپخانه بگيرد , آنها نيز چنين
نمودند ولي گردان زرهي دشمن فعاليت محسوسي از خود نشان نداد و ما در
حين جنگ و گريز به سمت جلو پيشروي مي كرديم تا گردان را به سمت
راست جاده هدايت كنيم و گردان ديگري را نيز در سمت چپ و گردان سوم
را به عنوان نيروهاي حامي در پشت سر خويش سازمان دهي نموديم كه اگر
گردان عامل به مشكل خاصي برخورد نمودند , گردان حامي وارد عمل شود و
نير در سمت چپ گردان سوم را به عنوان نيروي حامي در پشت سر خويش
سازمان دهي نموديم كه اگر دو گردان عامل به مشكل برخورد نمودند گردان
حامي وارد عمل شود و نيز تعدادي از نيروهاي ادوات كه شامل 106 زنها و
بي ام پي زنها بودند وارد صحنه شدند كه 106 زنها تقريبا خوب كار كردند و
سبب شدند تعدادي از تانكهاي دشمن را به غنيمت بگيريم كه در سرعت
عمل ما بسيار موثر بود.
ساعت 4,25 بعد از ظهر به چهار راه رسيديم , كه يك سمت آن چهار
راه شهيد صفوي بود كه به قرارگاه تاكتيكي ما در عمق منطقه منتهي مي شد و
بچه هاي لشكر 18 الغدير در كنار پل شهيد بابايي در سمت راست ما قرار
داشتند.
در آنجا بود كه با يك صحنه بسيار دلخراش و غم انگير مواجه شديم كه
هيچ گاه از ذهن خارج نمي شود. همانگونه كه قبلا عرض كردم تعدادي از
تانكها به سوي ما شليك نمي كردند كه ما فكر مي كرديم نيروهاي عراقي آنها
را رها كرده اند . نيروهاي ما قصد داشتند توسط آرپي جي و 106 آنها را مورد
هدف قرار دهند كه من گفتم دست نگهداريد , شايد اين تانكها را رها كرده
باشند و ما بتوانيم آنها را به غنيمت بگيريم , پس با احتياط به طرف تانكها
پيشروي نموديم , البته ناگفته نماند كه تعداد تانكها در سمت راست جاده
كوهدشت بيشتر از تعداد آنها در سمت چپ بود. آقاي نانوا كناري و
نيروهايشان پشت سر تانكها بودند كه بين آنها يك خاكريز عمودي وجود
داشت كه مانع از پيشروي تانكها به سوي آنها مي شد.
تانكهاي دشمن استراتژي دشت باني را پياده كرده بودند , گروهان سمت
چپ ما درگيري سختي را با آنان آغاز نمود. در ميان نيروهاي ما برادر
دانشجوي بسيجي , بنام سيداحمد هاشمي حضور داشت كه از خود
رشادتهاي بي نظير نشان داد , او توانست حدود 30 تانك دشمن را منهدم
نموده و در نهايت به مقام والاي شهادت دست يابد.
در طول مسير نيروهاي مابراي بالارفتن سرعت عمل , كفشها و پوتين ها
را از پاي درمي آوردند و به نبرد مي پرداختند. لازم به ذكر است در گرماي
طاقت فرساي جنوب با كفش به سختي مي توان راه رفت , حالا چه رسد به
اينكه قصد داشته باشيد با پاي برهنه در كوير نبرد نمائيد.
با وضعيت فوق , همچنان ادامه داديم تا به چها راه مورد نظر برسيم . قبل
از رسيدن به چهار راه تعدادي از نيروهاي عراقي را سوار بر تانك ديديم ,
گويا منتظر فرمان آتش بودند اما با وجود حركتهاي متعدد ما , گويا ما را
نديدند زيرا به پيشروي ما توجه نمي كردند , زمانيكه كاملا به آنها نزديك
شديم , درگيري را آغاز نموديم سپس آنها به سوي ما شليك كردند و ما
توانستيم تعدادي از تانكها را منهدم كنيم , تعدادي از آنها را نيز به غنيمت
بگيريم و تعدادي از نيروهاي عراقي را اسير نمائيم .
زمانيكه تانكها را به غنيمت گرفتيم , بنده به داخل يكي از تانكها سركشي
كردم , هنگام گشودن دريچه تانك متوجه كولر روشن و وجود انواع
جيره غذايي شدم , ناگفته نماند تانكهاي آنها از مدلهاي پيشرفته تي 62 و تي
72 بودند . در حاليكه ما با كمترين امكانات نظامي و پاي برهنه با آنها درگير
مي شديم و جيره غذايي و نظامي از عقبه توسط وانت بار تهيه
مي شد.
هنگاميكه تانكها را به غنيمت گرفتيم با صحنه دلخراش و غم انگيزي
مواجه شديم عراقي ها حدود 25 تن از نيروهاي ما را به صورت ستوني روي
زمين دراز نموده بودند و با تانك از روي آنها عبور كردند كه اجساد آنها زير
تانك كاملا خرد شده بود و جاي شني تانك روي بدن له شده آنها كاملا
مشخص بود و سرها منفجر شده بود. در اين صحنه متوجه دو دست شدم كه
با سيم تلفن بسته و از آرنج قطع شده بود كه انگشتر زيبايي در يكي از
انگشتان بود كه با ديدن آن ذهنم بي درنگ صحنه كربلا را تجسم نمود و به ياد
قطع شدن دست مبارك حضرت اباعبدالله الحسين (ع ) افتادم كه انگشتر
ايشان از انگشت خارج شده بود. با ديدن لباس و پيشاني بندهاي آنها فهميدم
كه از نيروهاي ما هستند.

داستان كوتاه
كلاهي پر از ياس
|
بر اساس خاطره اي از شهيد محمد مومني كلاته
كوچك بودي . كوچك تر از حالا.
وقتي بوي ياس فضاي كهنه و ساكت حياط را پر مي كرد , بوي برادرت را
مي فهميدي .
مي دانستي كه او عاشق عطر ياس است , جا نمازش پر بود از ياسهاي سپيد
حياط , ياس هايي كه از خشتهاي ديوار بالا وبالاتر رفته بودند وتو , دست
بلند مي كردي و روي انگشت هاي پا مي ايستادي و ياس هارا مي كندي و ميان
دامن گلدارت مي ريختي ...
برادرت چكمه هاي سياهش را واكس مي زد و تو كنج حياط بهاري مي نشستي
و دور از چشم او ياسهاي سپيد را نخ مي كردي . گلهاي ميان دامنت كه تمام
مي شد. حلقه ياس را بدست مي گرفتي و از ميان آن به او چشم مي دوختي ,
مي ديدي لباس هايش را پوشيده , كفش هايش را به پا كرده و چفيه اش را به
گردن انداخته و ساكش را به دست گرفته و آماده رفتن است .
فكري به ذهنت هجوم مي آورد , تو بارها در تلويزيون ديده بودي مرداني را با
لباس هايي همچون لباس هاي او , با همان چكمه ها و با همان چفيه ولي آنها
كلاه هايي آهنين بر سر داشتند و برادرت كلاه آهني نداشت . تو بارها وبارها
تصاوير تلويزيون را نگاه كرده بودي و دهها بار هم وسايل برادرت را جستجو
كرده بودي و بجز لباسها و چفيه و قرآن و جانمازي پر از ياس چيز ديگري
نيافته بودي , از كلاه آهنين در وسايل او خبري نبود!
دستهايت سست شدند و همراه حلقه ياس پايين افتاد ند. بطرف او دويدي ,
سرت را بالاگرفتي و گفتي : داداش ! چرا اون مرد هايي كه توي تلويزيون نشون
مي ده كلاه آهني دارند
برادرت شانه هاي كوچكت را با دو دست گرفت , گرماي دست هايش را
احساس مي كردي . با مهرباني گفت : « براي اين كه تركش به سرشون
نخوره ... »
پا به زمين مي كوبيدي , گريه مي كردي و مي گفتي : پس چرا تو كلاه آهني
نداري
آن روز او روي دو پا نشست , اشك روي گونه هايت را پاك كرد و گفت :
« كلاهم پر از ياس است كه تو برام مي چيني , كلاه پر از گل رو كه نميشه بزارم
سرم . »
تو خنديدي , او هم خنديد , آن وقت ايستاد و تو حلقه گل را بالا گرفتي و او
خم شد تا آن را به گردنش بياندازي .
برادرت رفت و تو ماندي و عكس او ميان قابي چوبي بدون كلاه آهني !
وقتي رفت , فصل گل هاي ياس تمام شده بود و باد عطر ياس ها را با خود برده
بود...
مريم عرفانيان
معاونت پژوهش و تبليغات
بنياد شهيد انقلاب اسلامي خراسان

|
|