قسمت بيست و دوم
« پس از جنگ همه جانبه با دولت شيطاني فدرال , يك نظام اخلاقي براي
آمريكا ايجاد خواهد شد كه مبتني بر تعاليم تورات و آيين مسيح است و نه
برمبناي اصول غيرديني و دنيوي »
كشيش مايكل
« عهد عتيق متضمن برنامه شايسته اي براي برپايي يك جامعه نمونه
است ... بايد حكومتي تاسيس شود كه مبتني بر اجراي تعاليم عهد عتيق
باشد... درصورتي كه ايجاب كند بايد جامعه مفسدين و كفار و غيرمذهبي ها
سوزانده شود تا حاكميت خداوند استقرار يابد » .
سازمان كالسيدون
سازمان هاي بنيادگراي مسيحي
ايالات متحده در دوران دومين بيداري عظيم در دهه هفتاد قرن نوزدهم
با پديده بنيادگرايي ديني آشنا شد. اين پديده به نام « جنبش الهي
تقديرگرايي » معروف گرديد. اين جنبش نام خود را از نوعي فلسفه اعتقاد به
تاريخ الهام گرفته است مبتني بر اين اصل كه تاريخ بشري از آغاز خلقت تا
زمان ظهور دوباره مسيح بر طبق معيشت الهي در هفت مرحله سير مي كند.
اين جنبش بعدها توسط كشيش محلي « اينجرسون اسكافيلد » (1843 ـ
1921 ) به صورت يك جريان مذهبي آمريكايي درآمد . وي يك نسخه از
ترجمه « گينگ جيمز » از كتاب مقدس را كه مورد تاييد بود دريافت كرد و بر
آن شرح و حاشيه اي افزود كه مفاهيم جنبش تقديرگرايي را تجسم مي نمود.
اين اقدام در سال 1909 تحت عنوان « كتاب مقدس مرجع اسكافيلد » انتشار
يافت و مبدا بنيادگرايي آمريكايي قرار گرفت .
اصطلاح « بنيادگرايي » از سال 1910 در بين عامه مردم رواج يافت .
تاريخ ظهور عمومي اين اصطلاح مربوط به انتشار يك سلسله از مقالات
است كه در سال 1910 در دوازده جلد تحت عنوان « بنياد » منتشر گرديد و
شامل نود مقاله است كه روحانيون مختلف پروتستان در مخالفت با هرگونه
حل و فصل يا راه حل ميانه پذيرش نوگرايي به رشته تحرير درآوردند. در دهه
دوم قرن بيستم اصطلاح « بنيادگرايي » به مناسبت اختلاف كليساها در مورد
نظريه داروين درخصوص تكامل انسان در مطبوعات آمريكا رواج يافت و
بنيادگرايان توانستند افكار عمومي را به داستان « جان اسكابز » , يكي از
معلمان ايالت تنسي , جلب نمايند كه ممنوعيت دولت را زير پا گذاشته و
نظريه داروين در مورد تكامل انسان را تدريس كرده بود. اسكابز در سال
1925 به دادگاه معرفي شد و علي رغم آنكه بنيادگرايان در اين قضيه دچار
شكست شدند ولي بنيادگرايي شكست نخورد , بلكه ثابت نمود كه يك جريان
نيرومند در متن مذهب آمريكا است . ممنوعيت شرب خمر كه در سال 1919
به صورت قانون در آمد و تا سال 1933 ادامه يافت اخلاق گرايي متعصبانه
پروتستان ها را در نظام اجتماعي آمريكا نشان داد.
بنيادگرايان همچنين از شرايط ركود بزرگ « 1929 ) كه اعتقاد به نوگرايي
و پيشرفت را به شدت تضعيف كرده بود استفاده كردند و بحران ركود را
نشانه و دليلي بر « انتقام خداوند » از « آمريكاي مرتد » دانسته , نزديكي
بازگشت مسيح را نويد دادند. آنان مبارزه با كمونيسم را در جنبش بنيادگرايي
به صورت يك جريان مردمي درآوردند; زيرا دشمني با كمونيسم مورد
اجماع ملت بود. پس از آن , جنبش بنيادگرايي در زمينه مخالفت با اصل
قانون اساسي درباره جدايي كليسا از دولت و آراي ديوان عالي درخصوص
ممنوعيت برگزاري نماز در مدارس و جواز سقط جنين فعال گرديد. در دهه
هفتاد قرن بيستم , جنبش بنيادگرايي به يك جنبش سياسي تبديل شد كه
سازمان ها و كليساهاي مخصوص به خود داشت و از طريق اعمال فشار بر
كاخ سفيد و كنگره در سياست هاي عمومي آمريكا تاثير گذاشت . همچنين از
طريق انتشار نشريات و نامه هاي الكترونيك و ايستگاه هاي راديويي و
تلويزيوني مذهبي و دانشگاه ها و جلب آرا در انتخابات و جمع آوري هدايا و
كمك هاي مردمي و پشتيباني از نامزدهاي كنگره كه حامل رسالت جنبش
بودند , پيروان خود را تحت تاثير قرار مي داد.
اصطلاح « بنيادگرايي » بر جريان هاي متعصب ديني در مسائل عقيدتي و
اخلاقي اطلاق مي شود كه به خطاناپذيري لفظي كتاب مقدس (چه عهد
عتيق و چه عهد جديد) ايمان دارند و معتقدند كه كتاب مقدس متضمن
دستورالعمل هايي براي تمامي شئون زندگي از جمله امور سياسي , و به ويژه
حاوي پيش گويي هايي در مورد حوادث آينده است كه به رستاخيز
بني اسرائيل و بازگشت دوباره مسيح مربوط مي شود و كساني را كه تاكنون به
اين عقيده ايمان نياورده اند هدايت مي كند.
« لوئيس گاسپر » در كتاب « جنبش بنيادگرايي » مي نويسد : « جنبش
بنيادگرايي به دليل مخالفت با ليبراليسم و اعتقاد به خطاناپذيري متون
مقدس و معجزات كتاب مقدس به ويژه در مورد تولد مسيح از مريم باكره و
بازگشت مسيح رشد و نمو پيدا كرد. اين جنبش همچنين اعتقا دارد كه
رنج هاي عيسي مسيح و برخاستن وي از ميان مردگان به منظور اداي كفاره
گناهان انسان ها بوده است . » گاسپر نتيجه مي گيرد كه جنبش بنيادگرايي ,
پاسخ محافظه كارانه به تفسيرهاي نوگرايان است كه به تغيير شكل مذهب
پروتستان متناسب بااكتشاف علمي جديد و معارف ديني معتقدند.
« ارنست ساندين » اشاره مي كند كه بنيادگرايي پيش از جنگ جهاني اول
در فاصله سال هاي 1875 ـ 1914 به عنوان تصويري از هزاره آنگلو
آمريكايي ظاهر شد , ولي بيش از آنكه « هزاره اي » در انتظار آمدن دوباره
مسيح باشد به صورت يك اعتراض ديني برضد نوگرايي درآمد.
پروفسور « هارولد بلوم » اصول پنج گانه عقايد بنياگرايي را چنين بيان
مي كند :
1 ـ كتاب مقدس همواره سخن صواب مي گويد .
2 ـ تولد مسيح از مريم باكره .
3 ـ رنج هاي مسيح به خاطر فدا شدن براي انسان ها بوده است .
4 ـ برخاستن مسيح از ميان مردگان .
5 ـ بازگشت دوباره مسيح براي حكومت بر جهان در هزاره خوشبختي .
به نظر بلوم , اصول 2 و 3 و 4 از قديم جز معتقدات مسيحيان بوده
است . ولي اصول 1 و 5 مهم ترين اصول در اعتقادات بنيادگرايان به شمار
مي آيند.
بنابراين , جنبش بنيادگرايي يك جنبش اعتراض آميز بر ضد نوگرايي
(اجتماعي ) و مبتني بر انديشه بازگشت به اصول (كتاب مقدس ) بوده و
از ) Milleniarism ( ظهور مجدد مسيح (هزاره ) را انتظار مي كشد . هزاره گرايي
گرفته شده و به معناي « هزار » است , يعني هزار سالي كه Mille كلمه لاتين
پس از آمدن مسيح يا قبل از آن خواهد بود , آن گونه كه در مكاشفه يوحنا
آمده است : « و با مسيح هزار سال سلطنت كردند » (مكاشفه يوحنا , 20 : 6 ) .
بنيادگرايان هزاره گرا به دو جريان تقسيم شده اند : « جريان پيش از
هزاره » و « جريان پسا هزاره » . بنيادگرايان تقديرگرا وابسته به جريان پيش از
هزاره بوده و معتقدند كه مسيح پيش از هزار سال خوشبختي ظهور خواهد
كرد و تاريخ را به هفت دوره يا هفت سرنوشت تقسيم مي كند :
1 ـ دوره اعمال : از خلقت آدم تا هبوط زمين .
2 ـ دوره وجدان : از هبوط آدم تا طوفان نوح .
3 ـ دوره حكومت ها : از طوفان تا كوه سينا .
4 ـ دوره شريعت : از سينا تا روز پنجاهم (پنجاه روز پس از به صليب رفتن
عيسي )
5 ـ دوران نعمت : از روز پنجاهم تا آمدن دوباره مسيح .
6 ـ دوران سلطنت : هزار سال (زيرا همه دوره هاي گذشته با شكست روبه رو
شده است ).
7 ـ دوران ابديت : پس از هزار سال .
اما بنيادگرايان پسا هزاره معتقدند كه هزار سال فراخواهد رسيد كه در آن
سلامت معنوي حكومت خواهد كرد و دايره شر وفساد در اين دوره تنگ
خواهد شد و مسيح بر دل هاي اكثريت انسان ها از جمله يهوديان سلطنت
(معنوي ) خواهد نمود. در پايان هزار سال شيطان ظهور خواهد كرد و شر
وارتداد ايجاد مي كند و عرصه را تنگ خواهد نمود. سپس مسيح با شكوه و
عظمت مي آيد و همه مردگان را زنده مي كند. در آن روز رستاخيز همگاني و
جايگاه ابدي انسان ها فراخواهد رسيد.
بنيادگرايان پساهزاره را اصطلاحا بنيادگرايان احياگرا مي گويند كه
معتقدند ظهور مجدد مسيح هنگامي تحقق خواهد يافت كه هزار سال از
سلطنت مسيحيان گذشته باشد و لذا بر مسيحيان واجب است كه شرايط
اجتماعي و سياسي را به گونه اي آماده سازند كه زمينه را براي ظهور مسيح
امكان پذير سازد.
سازمان هاي بنيادگراي آمريكا نيز به طرفداران پيش از هزاره و پساهزاره
تقسيم مي شوند; اگر چه تمامي آنها در مخالفت با اصل جدايي كليسا از
دولت اشتراك نظر دارند , ولي اهداف و فعاليت هاي اجتماعي و سياسي آنان
متفاوت است . (8 ) مهم ترين سازمان هاي بنيادگراي آمريكا عبارتند از :
انجمن خانواده آمريكايي :
اين انجمن را كشيش « رونالد وايلدمن » , رهبر كليساي متحد پرسبيتري
تاسيس نمود. انجمن اصالتا از گروهي به نام « اتحاديه ملي عفاف » تشكيل
شد كه به انتقاد از فرهنگ عمومي شهرت داشتند و خواستار رعايت عفت و
پوشيدگي در فيلم هاي سينمايي و تلويزيوني بودند. در سال هاي اخير ,
انجمن اصل جدايي كليسا از دولت را مورد انتقاد قرار داد , به اعتبار اينكه
اين اصرار از نظر تاريخي مشكوك است . همزمان با حملات انتقادآميز به
جدايي كليسا از دولت , انجمن خانواده آمريكايي نظامي را به منظور حمايت
حقوقي از مخالفت با قوانيني كه مخالف ارزش هاي سنتي مسيحيت باشد
طراحي نمود و انتقادات خود را از مدارس عمومي افزايش داد , زيرا در اين
مدارس آموزش هاي اثبات گرايانه بشري تدريس مي شد. در دهه نود , انجمن
حملات خود را برضد ممنوعيت برگزاري نماز در مدارس عمومي از سوي
دولت شدت بخشيد.
انجمن كاتوليكي حقوق ديني و مدني
اين انجمن را كشيش كاتوليك ورجيل بلوم تاسيس نمود. هدف اصلي
تاسيس آن نفي تبعيض بر ضد كاتوليك ها در وسائل ارتباط جمعي و فرهنگ
عمومي بود. اين انجمن كه نزديك به نيم ميليون نفر عضو دارد , يك انجمن
محافظه كار محسوب مي شود , و حتي مي توان گفت در زمينه اصل جدايي
كليسا از دولت , بنيادگرا است و مبارزاتي را بر ضد مدارس عمومي (به اعتبار
اينكه لائيسم در آن تدريس مي شود) رهبري كرده و خواستار تاسيس
مدارس ديني است . انجمن كاتوليكي علاوه بر ايالت كلمبيا در ده ايالت ديگر
نيز حضور دارد و در نشريات ماهانه خود به جدايي كليسا از دولت حمله
مي كند.
كالسيدون
كالسيدون در بين سازمان هاي بنيادگراي احياگرا در ايالات متحده ,
بزرگ ترين سازمان محسوب مي شود. رهبر اين سازمان « روساس جان
رشدوني » نويسنده و متكلم مسيحي است . خاستگاه اين سازمان كالوينيسم
افراطي است كه بر خطاناپذيري كتاب مقدس و لفظي بودن متون مبتني
مي باشد.
سازمان , مخالف « تكثرگرايي » است و آن را واژه اي « كثيف » مي داند زيرا
به ادعاي آن سازمان , تكثرگرايي با پذيرش قرائت هاي متعدد از كتاب مقدس
از نوعي بدعت طرفداري مي كند. سازمان همچنين اصل آزادي ديني و
تسامح مذهبي را مورد تهاجم قرار مي دهد زيرا اين دو اصل به انسان فرصت
مي دهند كه مرتكب خطاهاي دين مدارانه بشود.
رشدوني مي گويد به نام تسامح ديني احيانا از انسان مومن خواسته
مي شود كه ملحدان , منحرفان و جنايتكاران و پيروان ساير اديان را بپذيرند ,
گويا اصولا تفاوتي بين آنان وجود ندارد. در مجله اين سازمان آمده است :
انسان مسيحي بايد بداند كه تكثرگرايي خرافه اي بيش نيست . تنها خداوند و
احكام الهي بايد بر ملت ها حاكم باشد و در هيچ يك از آيات كتاب مقدس
تاكنون نخوانده ايم كه خداوند تكثرگرايي را بداند يا مورد حمايت قرار دهد.
سازمان كالسيدون از اجراي مجازات اعدام و سنگسار در مورد تخلفات
ديني از جمله داشتن روابط جنسي خارج از چارچوب خانواده , هم جنس
بازي , بدعت گذاري و پيروي از مكاتب و مذاهب دروغين , دفاع
مي كند.
طرفداران مسيحي خدمت به كليساي انجيلي
اين جمعيت به عنوان يك سازمان حقوقي پشتيبان به رهبري جاي « آلن
سيكولو » تاسيس شد. وي يك حقوقدان پروتستان انجيلي و يك مسيحي
دوباره تولد يافته است . وي بر تقديم شكايت به دادگاه ها و ديوان عالي كشور
در مسائل مربوط به مدارس تاكيد مي كند . سيكولو در سال 1992 شكايتي را
بر ضد ممنوعيت شعائر ديني در مدارس عمومي مطرح و از حقوق دانش
آموزان در آموختن متون ديني در مدارس دفاع نمود. وي همچنين باكشيش
« پات رابرتسون » در « مركز آمريكايي قانون و عدالت » كه يكي از مهم ترين
انجمن هاي مسيحي حمايت هاي قانوني در آمريكا است , همكاري نزديك
دارد.
جنبش بنيادگرايي مسيحي در دهه هفتاد به يك جنبش سياسي تبديل شد
كه از طريق اعمال فشار بر كاخ سفيد و كنگره در سياستهاي عمومي آمريكا
تاثيرگذاشت
جنبش بنيادگرايي بر جريانهاي متعصب ديني در آمريكا اطلاق مي شود كه
به خطاناپذيري لفظي كتب مقدس (عهد عتيق و جديد) ايمان دارد و معتقد
است كتاب مقدس متضمن پيشگوئيهائي درمورد رستاخيز بني اسرائيل و
بازگشت دوباره مسيح مي باشد

|