بذر نيايشهاي « شهيد سعيد جهاني » كه پس از تحمل رنج
شيميايي آسوده به بهشت پرواز كرد
چقدر محتاج سجده هاي زلال نيايش تو هستم .
چقدر دلتنگ يك سجاده نياز , يك سجاده اشك , يك سجاده اخلاص
هستم .
هنوز هم كهكشان آبرويمان در منظومه عشق تو در كربلاي چهار رقم
ميخورد , هنور هم نيلوفر آبرويمان در شلمچه به آسمان ميرسد. خاك تفتيده
جنوب نداي آشناي ياران تو بود , مرداني كه روزگار نابرابري هجوم را با
سرانگشت قافله سالار سبز خويش به شبهاي وصل و حضور تبديل ساختند.
اكنون از آن روزگاران حضورت در قيام و قعود مساجد آيت اله جزايري
و آيت الله شفيعي در اهواز مي گذرد , روزگاراني كه سبكبال در جمع
نوجوانان اين مساجد كوثر عشق مي نوشيدي و جرعه زلال باران علم و عشق
در كام شاگردان خود وديعه مي نهادي , ستونهاي مسجد نير گواه روشن
حضور سبز تو بود وفرشهاي نمناك قبله دل , شاهد ترنم مرواريداشكهاي
زلالت بود.
« سعيد جان » پايان هشت فصل عاشقي ابتداي درد هجرت بود كه از آن
حماسه آتش بدوش به يادگار نزد خود باقي گذاشتي براي ايامي كه در
خلوت خود يكبار ديگر « يا حسين » بگويي و يا « ابوالفضل باوفا » اوج بگيري .
« سعيد جان » تو با شهادت هر سرو خونين بال گردان در كربلا تا انتهاي
ابديت پر مي گشودي و با زخم هر بسيجي شانه هايت باراني مي شد و ايكاش
هيچ گاه پرستوهاي زخمي را مشاهده نمي نمودي تا باناله هاي جانسوز آنان
هماهنگ شوي .
اكنون در سدره المنتهي عشق به خوشه چيني درخت معرفت زيبايي
مشغول هستني و بر خوان گسترده مولايت حسين (ع ) ميهماني و خوشا به
سعادت تو كه ميزبانت سرورمان حسين است . اكنون تو ديگر بار در جمع
دوستان (كربلائيت ) و در گردهمايي ساليانه گردان شركت نمودي اما حضور
سبز تو امسال با سالهاي گذشته تقاوت چشمگيري داشت حضور اينباره
است , رها شده از نقش تنگ دنيوي بود اما اين پرواز سبب نشد كه تابوت
پرطراوت تو در « مسجداعظم » ودر ميان دوستان به طواف عشق نگردد.
« سعيد جان »
تو آخرين شهيد گردان كربلا نيستي كه از زخم شيرين حماسه پايداري
اين ملت شراب وصل مي نوشي بر سفره سرشار از صفا و نورانيت خود دعا
كن تا بسيجيان گردان كربلائيت در روز واپسين گل چهره سبز لبخند بر
پيشاني شفاعت شده آنان نقش بربندد...
آمين يا رب العالمين
كانون فرهنگي مسجد حضرت آيت الله شفيعي اهواز

|
اي غريبانه ترين حادثه در دشت جنون
|

گزارشي از يادواره سردار سرتيپ پاسدار شهيد حسين املاكي قائم مقام لشگرقدس گيلان
بار ديگر سوار فكرم را بر مركب خيال نشاندم و در دشت خاطره ها
شروع به تاختن كردم , يكايك مناظر آن خاطره هاي شور انگيز , در ذهنم
جاني دوباره گرفت اگر چه جسمم در مسجد جامع لنگرود بود اما چشمانم
با ديدن تصوير بزرگ سردار شهيد حسين املاكي جاني دوباره به روح پر
تلاطم و سرگردان من داد.
به ستوني كه پشت سر آقا حسين در حال حركت است نگاه مي كنم ,
شايد ارتفاعات باني بنوك , ملخ خور و يا قله هاي قاميش , ژاژيله و يال شايد
گر برش باشد , هر جا كه هست همگي برايم آشناست همه آن لحظه ها و
نيروهاي وفادار و مردان افتخار آميزش . دلم تنگ همه آنهاست . كاش من هم
با آنها مي رفتم . كاش مرا با خود مي بردند. با تمام آن لحظه ها هستم چرا كه از
همه اين لحظه هاي مصلحت انديشي و كج رفتاريهاي نامقدس خسته شده ام !
اشك دور چشمانم حلقه زد و كلاسور رنج كشيده ذهنم كه هر ورقش يادآور
خاطراتي است دلم را تكه تكه كرد! و اين حقيقتي است بزرگ , حقيقتي كه
گم نشده است بلكه تكه شده اي است به نام معرفت و افتاده است به جان
آدمهاي بي معرفت ! با خود مي گويم شايد حقيقت زماني دوباره برگردد كه
هر كس خواست حق حساب بگيرد دستش بلرزد! ! و حتما خواهد آمد
امروز هفدهمين سالروز شهادت سردار سرتيپ پاسدار شهيد حسين
املاكي جانشين فرماندهي لشگر قدس گيلان است و مسجد جامع شهرستان
لنگرود محل ديدار همرزماني است كه لااقل دلخوش برآنند كه هر سال در
آستانه سال نو و آغاز فصل بهار در لنگرود گردهم آمده تا فصل ديگر و
تابستاني هم در انتظار تجديد ديدار در سالروز شهادت سردار شهيد آقا
مهدي خوش سيرت در آستانه اشرفيه . اكنون بار ديگر عمليات والفجر 10 و
منطقه باني بنوك محل شهادت حسين املاكي برايم زنده شده است .
به محض ورود به حياط بزرگ مسجد جامع لنگرود چهره هاي آشنا را
در ابتداي درب بزرگ مسجد جامع مي بيني كه با هم مصافحه مي كنند
خانواده شهيدـ فرمانده سپاه لنگرودـ مسئولين شهرستان و يارديرين آقا
حسين املاكي و مهدي خوش سيرت يعني حاج حسين داداشي دبير كنگره
سرداران و 8000 شهيد استان گيلان . از عناوينش كه بگذري , خاطراتي
بزرگ و سترك از مردان آسماني و ياران شهيدش به همراه دارد كه دوست
دارد در « ستارگان درخشان » بنگارد و با درخشش اين ستارگان سرزمين سبز
گيلان را نوراني كند.
با ديدن چهره هاي آشنا بياد گردان كميل و مقاومت آن در جزيره بوارين
افتاده ام . ياد بچه هاي گردان حمزه سيد الشهدا در خاكريز شلمچه و صدايي
آشنا كه مي گفت : اينجا كربلاست ببينيد بچه هاي گردان امام حسين (ع ) چه
بي رحمانه در مقابل تانك دشمن پرپر مي شوند. صداي مظةلوميت ياران
حسين به گوش مي رسد كه در زير باران توپ , خمپاره و كاتيوشا و يا بهتر
بگويم آتش و خون بدون پناه و سنگر مقاومت مي كنند.
مي خواهم از سه راهي شهادت يا همان سه راه امام رضا(ع ) در شلمچه
عبور كنم كه شهيد سعيدي تلنگري به من مي زند كه فلاني و جعلنا را
فراموش نكن تا از اصابت گلوله هاي مستقيم دشمن در امان باشي !
و چه زيبا حضرت دوست , چشمان دشمنان را كور مي كرد!
يادش به خير كه هيچگاه عامل تفرقه و اختلاف نبوديم و وحدت كلمه را
در زير لواي ولايت اصل مي دانستيم كه اينگونه بودن دشمن را به هراس وا
مي داشت !!
يادش به خير حسين املاكي , مجاهدي كه تا آخرين لحظات براي رضاي
دوست از هيچ كوششي دريغ نكرد و امانتداري شايسته شد تا هنگامي كه
خالصانه به ديدار دوست رفت .
آنان رفتند و ما مانده ايم چه سخت !...! گويا ما را به زمين دوخته اند تا
بيشتر با معاصي آن انس بگيريم ! وا مصيبتا , از سويي درماندگي و از سويي
ديگر واماندگي . آن هم ماندني پر از شرمندگي و كوله باري از غفلت ! خدايا ما
را درياب !
دوباره ذهنم در اطراف مسجد جامع لنگرود مرور مي كند و گوشهايم
متبرك صداي زيبا و رساي مداحي مي شود كه ذهن و خاطراتم را با لشگر
25 كربلا پيوند مي دهد . به اهواز و پايگاه شهيد بهشتي , به فكه , به دهلران , به
دهلاويه , به حميديه و...
قلي تبار اگر چه محاسنش سفيد گشته اما برف پيري نتوانسته او را با
دوستان قديمي و شهيدان عزيزي كه روزگاري انس و الفت بين شان بود
فاصله اي حتي اندك ايجاد كند , قلي تبار ما را به مقام مي برد و به اربعين ,
كنار قبر حسين در كربلا , آنجا كه دو دلداده به هم مي رسند و زينب زائر برادر
مي گردد. قلي تبار دلها را ميبرد به سوي عاشقي كه گفت : الهي راضيم به
رضاي تو و...
حالا وقت آن رسيده كه مجري برنامه برادر پاسدار چهرسا با الفاظي
زيبا كه هميشه در اجراي برنامه بسيار مسلط با كلمات و واژه هايي شيرين
ارتباطي عميق با جمع حاضر ايجاد مي نمايد سخنران مراسم را به جايگاه
دعوت كند.
حضرت آيت اله قائم مقامي در سخنان خود با انديشه ي نو سخن
مي گويد او كه از اساتيد حوزه و دانشگاه تهران است رويكرد به دين در سطح
جهان را از عنايات ويژه الهي و حاصل زحمات و نقش مثبت شهيدان
مي داند چرا كه معتقد است بشريت در جهان امروز با تجربه تلخ در لائيك به
يك بن بست جهاني رسيده است .
راستي مگر نه اين است كه بيداري تك تك انسانهاي روي زمين از خدا
محوري و تدين است و خدايي بودن انسانها در مبارزه با حاكميت منسوخ
شيطان جز با ايثار شهيدان شدني نيست
دكتر قائم مقامي در ادامه چه زيبا مي گويد كه ماجراي دفاع مقدس و
حماسه شهيداني چون حسين املاكي گنجينه اي شد كه دوباره ماجراي
عاشورا موج آفريني كند و اين موج مقدس هم مي تواند بشريت را در انتظار
حادثه بزرگ ظهور مهدي (عج ) آماده نمايد.
مراسم كه پايان يافت آغازي شد بر ديدار ياران قديمي . لحظاتي را كه در
مسجد جامع لنگرود مي بينم به ياد لحظات وداع قبل از عمليات مي افتم ;
لحظاتي كه لاهوتي و رزاقي به هنگام وداع در عمليات به جاي صحبت كردن ,
در آغوش يكديگر مي گريستند و حرفهايشان را با اشك مي زدند و مي گفتند :
صحبتها و دوستي ما بماند در آخرت و...
به ياد حسينيه لشگر قدس در سنندج و اولين ديدارم با شهيد ايرج
توحيدي , به ياد وداع شهيدان سعيدي ـ تراب نژاد و زين العابدين پور. بياد
وداع عسكري ـ نيك پي ـ امامي و همه ياران شهيد در صبحگاه لشكر , به ياد
وداع بچه هاي گردان حضرت رسول (ص ) در روستاي نه نه در مريوان .
دلم به ياد همه آن لحظات تنگ شده . اي كاش به همراه ياران شهيدم در
دشتهاي حماسه و خون ناپديد مي شدم تا به روز رستاخيز از همان سرزمين
افتخار , برانگيخته شوم و برگ گواهي باشم بر مظلوميت ياران سلحشور
امام (ره ). بياد مي آورم روزي را كه به زيارت حسين (ع ) فاطمه (س ) در
كربلاي معلي رفتم . دلم مي خواست پيراهن خونينشان را برفراز حرم عشق به
اهتزاز درآورم . خواستم عكس دست و پاهاي بسته و چسبيده به استخوان
آزادگان را كه پشت خاكريز پنهان دشمن در سلولهاي مخوف دژخيمان بعثي
« لا » گفتند و سرود رهايي سردادند و مظلومانه به شهادت رسيدند را از
مشبكهاي ضريح مطهر و شش گوشه اباعبدالله (ع ) جاي دهم , خواستم
عكس جمجه هاي نازنينشان و پيشاني نوشته هاي « يا زيارت يا شهادت »
شهيدان را به ديوارهاي حرم بياويزم . خواستم بگويم كه حسين املاكي
قهرماني بود كه « مثل پرنده » پرواز در آسمان را بر قفس دنياي ترجيح داد و
« عطر گل محمدي » را بر ايمان بيادگار گذاشت . خواستم از مردان آسماني
بگويم كه « تشنه شبنم » بودند تا با ايمان و اخلاص خود مانند آزادگان
سرافراز در باز داشتگاه تكريت « 11 » آزادانه از حسين (ع ) فاطمه (س )
بگويند , آنجايي كه « زندگي ممنوع » بود و « پرستوهاي مهاجر » در پشت
خاكريز پنهان اسارت آواز رهايي سرودند و...
مي خواهم از مسجد جامع لنگرود بيرون بيايم اما دلم هنوز در كنار
تصوير به جامانده شهيدان جامانده است .
آقا حسين ! شما و همه آناني كه ابهت دشمن را در مثلثهاي شوم شلمچه
به زانو در آورديد , سبكبالاني بوديد كه بر شاخسار عرش خدا مي نشستيد.
قبول كنيد كه آن زمان در كنار ماهم , اينجايي نبوديد شما همه چيزتان رنگ
حقيقت داشت ! دريغا كه پاي گناهكارم از قافله كربلا بازماند! و سبب شد كه
امروز خون دل بخورم .
وا اسفا كه در زيارت عاشوراي شلمچه متولد شدم ولي نتوانستم در
شمع حلبچه بسوزم .
به نخلهاي بي سر حوالي خرمشهر كه راست قامت مانده اند غبطه
مي خورم . به قله هاي سرفراز حاج عمران حسوديم ميشود كه نگاه نافذش ياد
شهيدان و سرداران دليري چون كاوه , قلي پور , قبادي , رضوانخواه و... را در
خود نگه داشته است . دلم براي آخرين وداع اصغريخواه با حسين املاكي
درباني بنوك تنگ شده است كه حتي نتوانست با اين وداع لحظاتي بس كوتاه
را تحمل كند و آخر اينكه اصغريخواه هم به حسين املاكي رسيد و...
در حياط مسجد تصوير بزرگ حسين با كلماتي از رهبر معظم انقلاب
حضرت آيت الله خامنه اي نقش بسته است كه : « شهيد املاكي شما , جانشين
فرمانده لشكر قدس گيلان , وقتي در ميدان جنگ در معرض بمباران شيميايي
بود و بسيجي بغل دستش ماسك نداشت او ماسك خودش را برداشت و به
صورت بسيجي همراهش بست ! قهرمان يعني اين . البته هر دو شهيد شدند
اما اين قهرماني ماند. اينها كه از بين نميرود. »
فرمانده عزيز حسين املاكي ! اگر چه امروز بعضي به فكر پر كردن
كيسه هاي خود و چسبيدن به ميز مقام و مسئوليتند تا درهمي بيافزايند اما به
خون پاكت قسم كه اجازه نخواهيم داد تا مظاهر غربي بر ما مستولي شود و
همراه و همگام با رهبر معظم انقلاب در زير پرچم ولايت چون سدي آهنين
خواهيم بود و به فرزندانمان نيز مي آموزيم آنچه را كه از شما آموختيم و
خواهيم گفت : كه « قهرمان يعني اين » !
اي غريبانه ترين حادثه در مرز جنون
خواب اين سنگر كهنه , به تو عادت دارد
تو گذشتي كه غمت زمزمه عشق شود
سفرت خوش , كه تنها عطر شهادت دارد
ث اسماعيل يكتايي لنگرودي
با ديدن چهره هاي آشنا به ياد گردان كميل و مقاومت آن در
جزيره بوراين افتاده ام . ياد بچه هاي گردان حمزه
سيدالشهدا(ع ) در خاكريز شلمچه و صدايي آشنا كه مي گفت :
اينجا كربلاست . ببينيد بچه هاي گردان امام حسين (ع ) چه
بي رحمانه در مقابل تانك دشمن پرپر مي شوند
مي خواهم از سه راهي شهادت يا همان سه راه امام رضا(ع )
در شلمچه عبور كنم كه شهيد سعيدي , تلنگري به من مي زند كه
فلاني وجعلنا را فراموش نكن تا از اصابت گلوله هاي مستقيم
دشمن درامان باشي , و چه زيبا حضرت دوست , چشمان
دشمنان را كور مي كرد!

|
خاطره
|
عطش
امكانات ما در مقايسه با عراقيها واقعا ناچيز و نسبت به
تجهيزات دشمن قابل مقايسه نبود. خاكريزي كه بچه هاي ما
پشت آن مستقر بودند سه يا چهار تكه جدا از هم بود كه طول
هر كدام كمتر از صد متر بود كه مجموعا 300 الي 400 متر
مي شد روز عمليات كه عراقيها فشار آورده بودند روي قسمت
جاده , شجاعت و شهامت و ايثارها بچه ها از خودشان نشان
دادند كه واقعا بي نظير بود غير از واقعه كربلا شايد در تاريخ
كمتر سابقه داشته باشد.
حدود صد نفر از بچه ها پشت آن خاكريزها مستقر بودند از
يك طرف گرماي شديد و خستگي و بي خوابي و از طرف ديگر
مي خواستند مقاومت كنند و در مقابل دشمن بجنگند , اگر
كوچكترين كوتاهي مي شد و عراقيها موفق مي شدند جاده را
پس بگيرند عقبه نيروهاي ما نيز بسته مي شد و عراقيها قوت
مي گرفتند . من يادم هست در آنجا فقط 20 ليتر آب داشتيم
حدود 120 نفر با گرماي شديد و تشنگي و عطش , تصميم
گرفتيم آب را جيره بندي كنيم چون آب به همه نمي رسيد چون
منطقه پشت خاكريز يك منطقه باز بود و راههاي ارتباطي نيز
در ديد و تيرس مستقيم دشمن بود يكي دو ماشين هم برايمان
آب و غذا آوردند كه عراقيها آنها را زدند بهر حال آب را
جيره بندي كرديم به هر نفر يك دري قمقمه آب مي رسيد يعني
حدود سه چهار قاشق آب , حدود 8 نفر از بچه ها آب خورده
بودند كه يك خمپاره آمد كنار 20 ليتري و دو نفر از بچه ها
مجروح شدند و ظرف آب هم از بين رفت و نتوانستند از همان
آب كم هم استفاده كنند. اينها براي ما خيلي مهم بود و در آن
فضا , گرما , خستگي و نبودن آب رمق همه را مي گرفت و انسان
را بياد خاندان امام حسين (ع ) و يارانش مي انداختند. اما
بچه ها به باطن اين كار بزرگ كه مي خواستند انجام بدهند آگاه
بودند و واقعا مقاومت كردند و بعضي دوستان به شهادت
رسيدند كه پيروزي آن قسمت , مديون مقاومت اين شهيدان
بود.
سردار علي اصغرخاني
چشمهاي خون
در يكي از اعزامها وارد گردان « يا زهرا(س ) » از تيپ قمر
بني هاشم شدم و چون فرمانده آن گردان شهيد حاج كمال
فاضل بود , بيشتر بچه ها مي گفتند : گردان حاج كمال . حاجي
مسئوليت تبليغات گردان را به من واگذار نمود , من به ايشان
گفتم كه : كار تبليغاتي انجام نداده ام و اصلا توي جبهه نبوده ام .
ايشان گفتند يادت ميدهم , بايد از الان كار مسئول قبلي
تبليغات را انجام بدهي , هر شب قبل از اذان صبح يك نوار
قرآن با صداي آهسته با بلندگو پخش مي كني تا بچه هاي گردان
بيدار شوند براي نماز شب , به حاجي گفتم : من اصلا بيدار
نمي شوم كه نوار بگذارم .
حاجي گفت : خودم بيدارت مي كنم . سوله بزرگي داشتيم
كه در آن اتاق كوچكي بود , مخصوص فرمانده گردان . حاجي
هر شب يك ساعت قبل از اذان صبح بيدار مي شد و موقعي كه
مي خواست براي وضو گرفتن از سوله بيرون برود , دستي به
شانه من مي زد و مرا بيدار مي كرد و خودش مي رفت و تا طلوع
آفتاب ما ايشان را نمي ديديم . وقتي براي صبحگاه مي آمد همه
مي ديدند كه چشمهايش عين خون قرمز شده , حاج كمال شبها
بسيار گريه مي كرد. در گردان يك عده سرباز داشتيم و اولين بار
بود كه سپاه سرباز مي گرفت اينها را به گردان يا زهرا(س ) داده
بودند. يك عده از اين برادران اهل نماز نبودند حاجي هم به من
گفته بود براي نماز شب هر كس خواست بيدار شود , ولي براي
نماز صبح همه را بيدار كن . ما هر صبح به سراغ اين بندگان خدا
رفته و به شانه هاي يكي يكي آنها مي زديم و آنها را بيدار
مي كرديم بعضي ها بيدار مي شدند و بعضي ديگر پتو را روي
خودشان مي كشيدند و مي خوابيدند و بعضي هم مي گفتند : برو
گم شو. ما هم دوري مي زديم و دوباره مي گفتيم : اخوي نماز.
واقعا برايشان شده بوديم يك عذاب روحي . اما همين نيروها
بعد از مدتي كه با خلق و خوي و روحيه حاج فاضل آشنا
شدند , دگرگون شدند , و جو جبهه ها طوري اينها را متحول
نمود كه اهل نماز شب شدند , حتي بعضي از اين برادران ,
دوران سربازيشان تمام شده بود اما بعد از شهادت حاجي تا
عمليات كربلاي 5 ماندند و بعضيها شهيد شدند و خلاصه
حاج كمال طوري در دل اينها اثر گذاشته بود كه حاضر نبودند
راه و ياد او را فراموش كنند.
بهنام شمس

|
| |