روزنامه جمهوري اسلامي 08/02/1384 صفحه جبهه و جنگ

* معرفي كتاب
روايت مجنون


* از ماووت تا ملكوت
معرفي كتاب
روايت مجنون




« روايت مجنون » عنوان مجموعه است كه توسط نشر لوح زرين و نشر صدير و با حمايت بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس منتشر شده است .
« روايت مجنون » مجموعه اشعار برگزيده سيزدهمين كنگره سراسري شعر دفاع مقدس است كه در 240 صفحه قطع رقعي و در شمارگان 3000 نسخه منتشر شده و در ايام برگزاري كنگره 8 الي 10 بهمن ماه در اختيار علاقمندان به شعر دفاع مقدس قرار گرفته است .

از ماووت تا ملكوت




بمناسبت هجدهمين سالگرد شهادت سردار سرلشگر پاسدار حسن شفيع زاده ; فرمانده توپخانه سپاه
اشاره : دوم ارديبهشت هر سال مصادف است با خاطره شهادت بنيانگذار و فرمانده توپخانه كل سپاه و قرارگاه مقدم خاتم الانبيا(ص ) سردار سرلشكر پاسدار حسن شفيع زاده . لذا در هجدهمين سالگرد شهادت آن عزيز گوشه هايي از خاطراتش را كه از زبان چند تن از همرزمانش بيان گرديده را از نظر شما خوانندگان گرامي مي گذرانيم .
دشمن در بخشي از خاك كشور ما , در منطقه ي شلمچه , حضور داشت , تقريبا در شرق شلمچه , در وسط روندرود , جزاير ابوالخصيب , ام الطويل , ماهي و...
با پايان عمليات « كربلاي 4 » دشمن خيال مي كرد كه حركت ما متوقف شده است . تبليغات وسيعي راه انداخته بود تا نتيجه « عمليات كربلاي 4 » را به نفع خود قلمداد كند.
هنوز دو هفته از « عمليات كربلاي 4 » نگذشته بود كه عمليات گسترده و بزرگ « كربلاي 5 » در همان منطقه طراحي و آغاز شد.
اين عمليات دشمن را كاملا غافلگير و مجبور به عقب نشيني كرد و قبل از اينكه بتواند نيروهايش را سازماندهي كند , ما به بسياري از اهداف خود دست يافته بوديم .
اين منطقه يكي از حساسترين و مهمترين مناطق عملياتي جنوب بود و مي توان گفت كه دروازه ي بصره به حساب مي آمد. دشمن در آن منطقه موانع متعددي ايجاد كرده بود , بطوري كه آن محل بصورت قلعه ي محكمي درآمده بود.
خاكريزهاي بلند , سنگرهاي تانك , ميدانهاي مين و تيربارها از جمله موانع موجود در مقابل ما بودند. عراق درست در دو ضلع زاويه ي قايم با ما مي جنگيد. اين موقعيت , به او امكان مي داد كه ميدان ديد و تيرش خيلي باز باشد و بسياري از واحدهاي خودش را از تيرس ما دور نگه دارد. دشمن علاوه بر منطقه مقابل ما كه آنسوي مرز بود , در جنوب و غرب اروند رود هم با ما مي جنگيد.
به نظر من اين عمليات سخت ترين عمليات دفاع هشت ساله ي امت اسلامي بود. من اعتقاد دارم كه : « عملياتهاي خيبر , بدر , فاو و كربلاي 5 يك طرف و بقيه عملياتها يك طرف . »
در آنجا , با يكصد و بيست تيپ دشمن مي جنگيديم . يكصد و هشتاد تيپ دشمن در منطقه بود و ما از يكصد و ده تيپش اسير گرفته بوديم .
در اين عمليات مهم از لحاظ تجهيزات به توپخانه ي پرقدرت و سازمان يافته برادر « شفيع زاده » متكي بوديم . طراحي دقيقي در توپخانه صورت گرفته بود. براي اولين بار نقاط مهمي مانند « قرارگاه سپاه دوم عراق » و بيش از هشتاد فروند كشتي كه مثل قوطي كبريت در اروند رودكنار هم چيده شده و استتار كرده بودند , هدف توپخانه ي سپاه اسلام قرار گرفت . « جبهه ي ابوالخصيب » با توپهاي خودي شخم زده شدند. خط مقدم تا قرارگاههاي دشمن هدف توپهاي توپخانه ي سپاه كه با تدابير و طرحهاي عالي « شفيع زاده » كار مي كردند , كاملا درهم كوبيده شدند و نيروهاي دشمن قبل از اينكه به خط مقدم برسند از بين رفتند . (1 )
در عمليات « كربلاي 5 » تطبيق آتش ما در جاده ي شلمچه بود و ما به عنوان يك مركز هماهنگي پشتيباني آتش مشغول كار بوديم .
« شفيع زاده » گاهي پيش ما مي آمد و از وضعيت ما سوال مي كرد. ظهر بود كه ايشان با يك موتورسيكلت و به همراه يك برادر ديگر به سنگر ما آمد. بعد از احوالپرسي از وضعيت آتش منطقه سوال كرد و براي سركشي به ديدگاهها رفت .
وقت نماز بود. وقتي كه براي نماز آماده مي شديم چشمم به بازويس افتاد كه باندپيچي شده بود , گفتم : « چي شده »
لبخندي زد و با لحن آرامي گفت : « زنبور نيش زده . » كسي كه همراه او بود خنده را سر داد. يواشكي از او پرسيدم كه جريان از چه قرار است . گفت كه : « موقع بازديد از ديدگاه , گلوله خورده به بازويش . ما هرچقدر اصرار كرديم برو عقب استراحت كن به خرجش نرفت . تازه دوباره مي خواهد برود ديدگاه . »
من به سيماي بشاش « شفيع زاده » نگاه مي كردم . در چهره اش اثري از خستگي و ناراحتي احساس نمي شد. چشمانش از شادي برق مي زد. از دور و نزديك صداي انفجار گلوله آمد , صداي مهيب انفجار زمين را مي لرزاند. خط دشمن فعال شده بود. وقتي « شفيع زاده » بعد از خواندن نماز جماعت خواست راه بيفتد گفتم : « دست تان !... » , دستم ... »
با نگراني گفتم بهتر است كمي اينجا بمانيد و استراحت بكنيد. دستش را بلند كرد و گفت : به نظر نمي آيد كه چيز مهمي باشد. خونريزيش كم شده . »
« بايد شما را ببريم اورژانس »
« براي اين زخم تبسم كرد. نگاهي به دستش انداخت و با لحني خاص گفت : « بروم اورژانس آنهم براي نيش يك زنبور نه برادر مي خواهم وضعيت منطقه دستم بيايد. بايد اوضاع را روبراه كرد. »
« شفيع زاده » با آن وضعيت , خيلي آرام و با نشاط بود و دشمن به شدت موضع ما را مي كوبيد.
« شفيع زاده » آخر سر رو كرد به من و گفت : « عراقيها پاتك زدند بايد آنها را سرجايشان بنشانيم . »
گفتم : « خدا خيرت بدهد »
آنكه همراه او بود موتورش را روشن كرد . برادر « شفيع زاده » نشست و آنها راه ديدگاه را در پيش گرفتند.
عمليات كربلاي 10 » كه انجام شد برادر « محتاج » فرماندهي قرارگاه را بر عهده داشت , منهم جانشين او بودم . چون پيشرويهايي در منطقه حاصل شده بود. قرارگاه جابجايي داشت . دو قرارگاه داشتيم يك قرارگاه تاكتيكي بنام « شهيد داوود آبادي » كه روي « يال » زده بوديم و قرارگاه اصلي هم در پايين ارتفاعات بود. براي رسيدن به آنجا بايد از « پل سيدالشهدا » عبور مي كرديم . براي تلفن زدن , به قرارگاه اصلي برگشتم , چون در قرارگاه شهيد داوود آبادي هنوز از تلفنهاي راه دور خبري نبود.
مي خواستم سوالي از برادران بپرسم . تازه رسيده بودم آنجا كه « شفيع زاده » هم آمد. بعد از سلام و احوالپرسي پرسيد : « اينجا كسي هست »
« نه , همه تو قرارگاه شهيد داوود آبادي هستند. »
« بايد بروم آنجا »
« صبر كنيد تلفن بزنم بعد با هم برويم . »
« نه , برادر محتاج خواسته سريع بروم پيش آنها. »
« بگذاريد يك تلفن به برادر محتاج بزنم و دو تايي برويم . »
سكوت كرد. هر چه اصرار كردم داخل سنگر نيامد. در آستانه در ايستاد و به در سنگر تكيه داد. لبخندي زد و گفت : « به برادر محتاج قول دادم اما چون شما هستيد اشكالي ندارد قدري منتظر مي مانم » دانستم كه او براي اينكه به قول خود وفا كند. سخت به خود فشار مي آورد. وقتي به چهره اش خيره شدم ديدم حالت كسي را دارد كه دير كرده و مي خواهد شتابان برود.
« من ماشين ندارم . صبر كن مرا هم ببر »
من تلفني صحبت مي كردم و « شفيع زاده » همچنان كنار در ايستاده بود كه « آقاي بهشتي » وارد شد. با ماشين آمده بود.


« شفيع زاده » كه معلوم بود براي رفتن خيلي عجله دارد با ديدن او فكري كرد و گفت : « خوب حالا كه آقاي بهشتي آمد شما با او بيا , من رفتم . آنجا منتظرم هستند. »
چون يقين داشتم كه اگر بيشتر معطلش كنم معذب مي شود , ديگر اصرار نكردم .
« هر جور ميل شماست »
راه افتاد و رفت . وقتي مكالمه من تمام شد , ما هم بي درنگ پشت سر او راه افتاديم . منطقه ناآرام بود. گلوله هاي توپ اطراف ما روي زمين مي ريخت . « شفيع زاده » مستقيم به جلو رفته بود. شايد براي سركشي به سراغ يكي از گروههاي توپخانه رفته بود.
به اين علت ما از او جلو افتاديم و رسيديم به نزديكي قرارگاه « شهيد داود آبادي » پشت سر آن محل , چشمه ي آبي بود. آنجا زمين مسطحي بود و يك سه راهي ايجاد شده بود , يك راه مي رفت بسوي قرارگاه « شهيد داوود آبادي » و يك راه به سمت خطوط پدافندي , چند بار هلي كوپتر حامل فرماندهان در آن محل فرود آمده بودند.
دشمن آنجا را شناسايي كرده بود و از ارتفاعات « آسوس » , « گوجار » و « شيخ محمد » به آنجا ديد داشت . گاهي وقتها كه سر و كله خصم در « گولان » پيدا مي شد آن محل در تيررسشان قرار مي گرفت . رسيده بوديم به جاده اي كه تازه كشيده بودند. جاده بعضي جاها پيچ مي خورد و پهن تر مي شد. آتش دشمن سنگين بود. خطاب به برادر بهشتي گفتم : « نگه دار »
وقتي توقف كرديم باران گلوله توپ عراقيا بود كه بر سر ما مي باريد. ايستاديم و منتظر مانديم تا منطقه كمي آرام شود بعد برويم . در همين حال و وضع « شفيع زاده » رسيد. وقتي چشمم به او افتاد گفتم : « كجا بوديد »
« كاري اين دور و برها داشتم »
« شما چرا اينجا توقف كرده ايد »
« آتش دشمن زياده , شما هم بهتر است كمي صبر كنيد ممكن است خداي ناكرده اتفاق غيرمترقبه اي بيفتد »
با لحني كه از تصميم جدي او حكايت مي كرد گفت : « به آقاي محتاج قول داده ام , بايد بروم ! »
پس از لحظه اي مكث افزود : « توپچي كه از گلوله توپ نمي ترسد » و بعد خنديد و گفت : « نبايد روحيه خود را باخته و ضعف به دل خود راه دهيم . »
تصميمش را گرفته بود. به صفاي باطنش رشك بردم . معلوم بود كه هراسي از كشته شدن در راه خدا ندارد. در آن وضعيت او رفت . فقط به اين علت كه به آقاي محتاج قول داده بود و ما از جا نجنبديم . او براي اجابت از دعوت و اطاعت از دستور فرماندهي با وجود همه خطرها بي تامل راه افتاد و رفت . آنقدر به صداي اتومبيلش گوش داديم و با چشم بدرقه كرديم كه از ديد ما خارج شد.
در تمام مدتي كه آنجا توقف كرده بوديم فكرم پيش « شفيع زاده » بود و قلبم لحظه اي آرام نمي گرفت . نگراني و دلواپسي بي تابم مي كرد.
وقتي به قرارگاه رسيديم از بچه ها پرسيدم : « شفيع زاده » اينجا هستند »
گفتند : « نه »
تعجب كرديم , يكي از بچه ها گفت : « احتمالا براي سركشي رفته به توپخانه ي 25 كربلا »
برادر محتاج كه در فكر فرو رفته بود , گفت : « چون من به او گفتم توپخانه با مشكلاتي مواجه هستند حتما رفته براي رفع مشكلات »
دم به دم احساس نگراني مي كرديم . توي دلمان مي گفتيم : « الان مي آيد , يك ساعت ديگر مي آيد. » و مشتاقانه انتظار مي كشيديم .
ساعت يك بعد از نصف شب بود كه آمدند و به قرارگاه خبر دادند كه يك نفر در اورژانس به هوش آمده و مي گويد : « شفيع زاده شهيد شده , من كه سخت مضطرب بودم و قلبم از شدت اندوه مي لرزيد و هيچ به ذهنم خطور نمي كرد كه او شهيد شده باشد باور نكردم . و گفتم : « حتما اشتباه مي كنند , خودم ديدم كه آمد اين طرف دژباني , اگر هم شهيد شده باشد بايد بدانيم كجا شهيد شده اند. »
كسي را فرستاديم , سراغ آن برادر زخمي , او هم آمد و گفت : كه بله , برادر « شفيع زاده » به فوز شهادت نايل آمده اند.
متاسفانه نرسيده به قرارگاه شهيد داوود آبادي گلوله توپ روي قسمت جلو ماشين , دقيقا زير پاي « شفيع زاده » اصابت كرده بود.
يا حسين مظلوم ....
هيجان سراپايم را گرفت . تبسم و سخنان او را موقع خداحافظي در نظر آوردم , « توپچي كه از گلوله توپ نمي ترسد » با يادآوري آن صحنه بغض گلويم را گرفت و بي اختيار اشك چشمانم را پر كرد.
گلوله توپ خورده بود روي ماشين .
يا حسين ! تنش قطعه قطعه شده بود. تكه هاي بدن پاك برادر « شفيع زاده » را جمع كردم .... بميرم الهي ....
داشتم مي گشتم كه كلت او را پيدا كردم . كلت , تكه تكه شده بود... خدايا تو شاهد باش كه با اين شهيد ما چه كردند
دنبال قرآن كوچك او گشتم قرآني كه او هميشه همراه خود داشت .
آيا سوخته بود چشمم به كوله پشتي اش افتاد كه لباس كارش را در آن مي گذاشت . كوله پشتي پاره شده بود. لباسها همه خوني بود... هر چه گير آوردم , ريختم داخل كوله پشتي ... يا حسين مظلوم ! اين رهرو تو هم مظلوم بود. او هم غريب بود , هم در توپخانه , هم در سپاه , هم در ميان دوستانش ....
... سقف ماشين حدود بيست متر آن طرفتر افتاده بود , گريه و ناله مي كردم . زار مي زدم .... خدايا هر كه را دوست داريم او را بيشتر مورد محبت خود قرار مي دهي .
خدايالله
حال عجيبي به من دست داد , داشتم ديوانه مي شدم . بوي عطري به مشامم مي رسيد... اصلا باورم نمي شد كه او شهيد شده باشد.. كوله پشتي را برداشتم بعنوان سند , سند مظلوميت و استقامت . تا آيندگان بدانند كه علمداران نهضت خميني با شهامت و شجاعت جنگيدند و با عزت و افتخار به فيض شهادت نايل آمدند.
تبريز ـ هدايتي خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي
وقت نماز بود. وقتي كه براي نماز آماده مي شديم چشمم به بازويش افتاد كه باند پيچي شده بود , گفتم : « چه شده » لبخندي زد و با لحن آرامي گفت : « زنبور نيش زده . »
تصميمش را گرفته بود. به صفاي باطنش رشك بردم . معلوم بود كه هراسي از كشته شدن در راه خدا ندارد. در آن وضعيت او رفت . فقط به اين علت كه به آقاي محتاج قول داده بود و ما از جا نجنبيديم .