سيد ضيا مرتضوي قسمت دوم و پاياني
2 ـ پرهيز از فريبكاري و دغلبازي
در نگاه سياست بازان حرفه اي و از منظر منطق ماكياوليستي , توسل به
دروغ , عهدشكني و حيله بازي , لازمه دستيابي به اهداف و نفوذ قدرت و
كاميابي سياسي مي باشد. اوصافي چون وفاي به عهد , صداقت , دينداري و
شفافيت , در جاي خود مي تواند , ارزش به شمار آيد اما در نگاه ماكياولي واز
منظر منطق اموي , امر حكومت و قدرت و حاكميت بر مردم , به عوامل و
عناصر ديگري نيز نياز دارد كه بي آن , امور سامان نخواهد يافت و اوضاع بر
وفق مراد حاكمان در نخواهد آمد. امر حكومت , تنها با قدرت و قاطعيت , و
قانون مداري سامان نخواهد گرفت , در كنار صولت شير , به حيله گري روباه
نياز است . ماكياول در رساله « شهريار » به دنبال پندي كه در آغاز , آن را بازگو
كرديم , اضافه مي كند :
« از اين رو شهريار , كه نيازمند اتخاذ عاقلانه روش ددان است , لازم
است كه هم شير باشد و هم روباه . زيرا شير نمي تواند خود را از دامي كه بر
سر راهش مي نهند , حفظ كند , و روباه نيز ياراي دفاع از جانش را در مقابل
گرگان ندارد. بنابر اين شهريار بايد روباه باشد تا دام را بشناسد و شير باشد تا
به گرگان مصاف كند . » (23 )
وي مي افزايد : « آنان كه به بهترين گونه توانسته اند از روباه پيروي كنند ,
بالاترين كاميابي ها نصيبشان شده است . اما لازم است كه شهريار , شخصيت
خود را به ظاهر , پسنديده نشان دهد و در دورويي و تلبيس ماهر باشد , و
مردم چنان ساده دلند و به قدري زير نفوذ نيازهاي آني خود قرار دارند كه
همواره هر فريبكاري , فريب خورندگاني را پيدا خواهد كرد . » (24 )
در آغاز خوانديم كه علي (ع ) خود و حكومت خود را منزه از چنين
دغلكاري هاي سياسي مي داند و هيچ توجيهي نمي تواند وي را قانع سازد كه
از اصول ارزشي و چارچوب مقرر شريعت , براي حفظ و تقويت حاكميت
خويش فاصله گيرد , حتي اگر متهم به ضعف يا بي سياستي شود; در حالي كه
تربيت جامعه به گونه اي بود كه بيشتر مردم , چنين روشي را مي پذيرفتند و
حتي به وي نيز آن را توصيه مي كردند.
اميرمومنان (ع ) قرآن ناطق و اسلام مجسم و مظهر عدالت خداوندي و
برترين انسان پس از پيامبر(ص ) است . حكومت علوي , خود را راهبر مردم
به سوي بهشت مي داند و همه هم و غم آن , هدايت و رستگاري مردم و
حاكميت دين و استوار سازي ارزشهاي ديني و انساني مي باشد. حضرت ,
بار رساندن مردم همراه خود به بهشت را بر دوش مي كشد , هر چند آن را با
دشواري و تلخي مي شمارد :
« فان اطعتموني فاني حاملكم ان شا الله علي سبيل الجنه و ان كان
ذامشقه شديده و مذاقه مريره » (25 )
اگر مرا اطاعت كنيد , من به خواست خدا شما را راهي بهشت مي كنم , هر
چند داراي مشقت زياد و تلخكامي فراوان است .
او خود را ضامن سعادت و پيروزي جاودانه مردمان مي شمارد : « اي
بندگان خدا !تقواي خدا پيشه كنيد و از خشم خدا به سوي خدا بگريزيد , و
در همان راهي كه براي شما مشخص كرده حركت كنيد و به آنچه بر شما
تكليف ساخته قيام كنيد كه علي ضامن سعادت آخرت شماست , اگر در اين
دنيا نيز به آن نرسيد . » (26 )
اما راه بهشت در نگاه علي (ع ) از سنگلاخ نيرنگ و دغلكاري و از مسير
زورگويي و دروغ پردازي نمي گذرد , هر چند در نگاه ظاهربينان كوتاه و
پرفايده به نظر آيد.
با اين همه و علي رغم شخصيت شناخته شده و به خاطر پرهيز از
سياست بازيهاي معمول و برخورداري از صراحت لهجه و شفافيت مواضع
و دوري از فريب دادن مردم , علي (ع ) متهم به دروغگويي مي گردد و وي بايد
تلاش كند اين اتهام را از خود دور سازد :
« به من خبر رسيده كه شما مي گوييد : علي دروغ مي گويد !خدا شما را
بكشد! من بر چه كسي دروغ مي بندم آيا بر خدا , در حالي كه من نخستين
كسي هستم كه به او ايمان آوردم !يا بر پيامبرش , در حالي كه من اولين فردي
بودم كه او را تصديق كردم !به خدا سوگند هرگز . » (27 )
حتي از سوي ياران خود در معرض سوال يا اتهام زبوني و ترس قرار
گرفت ; آن هم به خاطر موضوعي كه خود يكي از بارزه هاي اصول گرايي و
ارزشمداري وي بود. او در حالي كه آغاز نبرد با شاميان طاغي را علي رغم
اصرار يارانش به تعويق مي انداخت , برخي اين سياست علوي را كه ناشي از
اوج هدايت خواهي حضرت و تلاش وي براي پرهيز از خونريزي بود , حمل
بر زبوني و نگراني وي از مرگ كردند!
« اما قولكم : ا كل ذلك كراهيه الموت فوالله ما ابالي دخلت الي الموت
او خرج الموت الي . » (28 )
و صد البته در نسخه اي كه منطق اموي و ماكياوليسم سياست معاويه
مي پيچيد آنچه كارساز است , تظاهر به دينداري و ارزشهاي پذيرفته شده
جامعه است . و اين نيز تا آنجا لازم است كه كاربرد داشته باشد والا اگر چاره
كار در كنار زدن اين نقاب باشد , از آن نيز باكي نيست . نگاه كنيد به سخن
معاويه هنگامي كه پس از امضاي صلح با امام حسن (ع ) وارد كوفه شد و
تصريح كرد كه جنگ من با شما , نه براي نماز و روزه و حج و زكات
شماست , با شما جنگيدم تا بر شما حكومت كنم و خداوند آن را علي رغم
خواست شما به من داد !و آنگاه به صراحت همه شروط پذيرفته شده در
صلحنامه را زير پاي خود گرفت و پيمان را شكست . (29 )
البته تلاش دستگاه اموي , همواره بر اين موضوع متمركز بود كه خود را
طرفدار دين و مدافع حق جلوه دهد , معاويه را كاتب وحي و مدافع شريعت
و حقوق مسلمانان معرفي كند و علي (ع ) را در اذهان مردم , حتي خارج از
دين و بي نماز و ستيزجو با خلفاي پيامبر و قاتل عثمان در آورد. در نگاه
ماكياول نيز , هيچ امري به اندازه بهره جستن از دين و تظاهر به دينداري در
دستيابي حاكم به خواسته هايش مفيد نيست :
« شهريار تا حد امكان نبايد از راه نيكي دور شود ولي در صورت لزوم
بايد بداند چگونه به شرارت دست يازد.او هم چنين بايد مراقب باشد كه
كلامي بر خلاف پنج خصلتي كه بر شمرديم (ترحم , وفا , مهرباني , اعتقاد به
مذهب و صداقت ) از زبانش خارج نشود , به گونه كه با ديدن او و شنيدن
سخنانش گمان كنند كه شهريار سرشار از نرم خويي , درست پيماني , مردم
دوستي , درست كرداري و به ويژه دين داري است . هيچ چيز به اندازه تظاهر
به دين داري اهميت ندارد , زيرا عقل مردم به چشمشان است ... همه مردم
گمان مي كنند كه شما همان گونه هستيد كه به نظر مي آييد و كمتر كسي
مي داند كه شما به راستي چگونه آدمي هستيد و اين گروه اندك را نيز
شهامت مقابله با عقيده اكثريتي نخواهد بود كه مورد حمايت قدرت حاكم
هستند . » (30 )
خلاصه آنكه علي (ع ) مصلحت بزرگ و بي بديل را در صداقت گفتار و
درستي راه و پرهيز از تبليغات خلاف واقع و دوري از دغلبازي و نيرنگ در
توجيه موقعيت و عملكرد حكومت و ياران خود مي دانست و راه را بر
مصلحت سنجي هاي مقطعي و توجيهات منفعت طلبانه كه تنها براي تثبيت
موقعيت خود و تضعيف و تخريب موقعيت طرف مقابل صورت مي گيرد ,
بسته بود , حتي در هنگامه نبرد نيز از اينكه شاهد باشد يارانش به شاميان
دشنام مي دهند خوش نداشت و آنان را از اين كار باز مي داشت و آموزش
مي داد كه به جاي آن , چگونه براي حفظ خون هر دو سپاه و اصلاح جنگ و
هدايت شاميان دعا كنند و به جاي ناسزا گفتن , فقط به شرح حال و اعمال
آنان بپردازند : « اني اكره لكم ان تكونوا سبابين و لكنكم لو وصفتم اعمالهم و
ذكرتم حالهم , كان اصوب في القول و ابلغ في العذر و قلتم مكان سبكم
اياهم : اللهم احقن دما نا و دما هم و اصلح ذات بيننا و بينهم و اهدهم من
ضلالتهم . » (31 )
3 ـ اصول گرايي در سياستهاي عملي
يكي از عمده ترين محورهاي اصول گرايي اميرالمومنين (ع ) توسل
جستن به شيوه هاي مشروع و درست در سياستهاي عملي مي باشد. اين
تقيد , هم در مواجهه با مشكلات داخلي و فايق آمدن بر موانع دروني
حكومت و جامعه , و هم در مقابله با مخالفان و دشمنان حكومت علوي , و
هم در سالهاي طولاني خانه نشيني حضرت به خوبي مشهود است . تنها
مروري بر زندگي سياسي اميرالمومنين (ع ) اين حقيقت را ثابت مي كند كه
حضرت (ع ) علي رغم آن همه دشواري و نيز پذيرش و خواست جامعه , تنها
ابزار و شيوه هايي را در اعمال حاكميت خويش پذيرفت كه در چارچوب
ارزشهاي ديني و مقررات شرعي بگنجد. وي علي رغم ناجوانمردي ها و
اتخاذ زشت ترين شيوه ها از سوي مخالفان و دشمنانش براي مقابله با او و
مشوه ساختن چهره وي , از چارچوب ارزشي و جوانمردي و اصول انساني
خود پاي بيرون نگذاشت و از در مقابله به مثل , به شيوه آنان در نيامد. وي
علي رغم ستم بزرگي كه بر او رفته بود و از خلافت كه حق مسلم حضرت بود
كنار گذاشته شده بود اما نه تنها به هر ابزاري براي تخريب و تضعيف
حكومتهاي وقت متوسل نشد بلكه تا آنجا كه به مصلحت اسلام و در جهت
منافع مسلمانان دانست به مساعدت و همراهي همان كساني همت گماشت كه
آن همه حق كشي را در حق وي روا داشته و بيشترين ستم را به او كرده
بودند. اينك سه محور ياد شده در اين بخش را با شرحي بيشتر پي
مي گيريم :
الف ) سياستهاي داخلي
اميرالمومنين (ع ) از همان آغاز و هنگام پذيرش امر حكومت , خود را
تنها مقيد به چارچوب شرع و سنت پيامبر شمرد و زير بار شيوه ديگران در
حكومت داري و از آن جمله , تبعيض ميان مردم در امكانات بيت المال كه
سياستي جا افتاده از زمان خليفه دوم بود نرفت . مسئوليتها را تنها بر اساس
شايستگي افراد واگذار كرد و تا آنجا كه توانست همه دست نشاندگان
ناشايست گذشته را از كار بركنار كرد. فرقي ميان عرب و عجم نگذاشت ,
شخصيتهاي شناخته شده زياده طلب و آنان كه سالها در حاشيه امن قدرت
قرار گرفته بودند را همان گونه ديد كه يك غلام سياه را. و اينها اموري نبود كه
بهاي گزافي را طلب نكند و آن همه كارشكني و دشمن تراشي و مخالف
خواني و جدا شدن نيروها و فرار به سوي دشمن را به دنبال نداشته باشد ,
اما مگر نه اين است كه علي (ع ) اساسا براي مبارزه با همين اوضاع اجتماعي
و برخورد با رفتار سياست بازان حرفه اي و قدرت طلباني كه خود را از هر
نظارت و حساب و كتابي مصون مي دانستند آمده بود. به نقل شيخ مفيد ,
هنگامي كه مردم از كنار علي (ع ) پراكنده شده و بسياري از آنان به خاطر
دستيابي به دنيا , به سوي معاويه فرار كردند , جمعي از اصحاب حضرت نزد
وي آمدند و گفتند : اي امير مومنان ! اين اموال را بده و اين اشراف از عرب و
قريش و هر كسي كه مي ترسي با تو مخالفت كند و به سوي معاويه بگريزد را
بر برده زادگان و عجميان برتري ده . (32 ) به نقل ديگر جمعي از قريش سراغ
حضرت آمدند و پيشنهاد كردند كه اگر اين بزرگان و اشراف را برتري دهي ,
براي خيرخواهي و همراهي آنان با تو مناسب تر است . (33 ) پاسخ حضرت
كه با خشم نيز ابراز مي شد اين بود : « اتامروني ان اطلب النصر بالجور في من
وليت عليه , و الله لا اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم في السما
نجما . » (34 )
آيا مرا فرمان مي دهيد كه با ستم در حق كساني كه والي آنان شده ام ,
جوياي پيروزي و نصرت شوم !به خدا سوگند , در طول روزگاران و تا
ستاره اي در آسمان در پي ستاره اي است , گرد چنين كاري نخواهم رفت .
در فايق آمدن بر مشكلات و نافرماني هاي مردم خويش نيز علي رغم
آگاهي و اقرار به نتيجه بخش بودن روشهاي خشونت آميز سخت كه با طبع
ثانوي مردمي چون كوفيان سازگار بود و يا امتياز دادن سياسي كه مي توانست
بسياري را ساكت كند , خود را مجاز به توسل به آن نمي دانست . وقتي مغيره
بن شعبه به حضرت (ع ) پيشنهاد كرد كه معاويه را به حكومت شام بگمار و از
او بخواه كه برايت بيعت بگيرد , چرا كه اگر چنين نكني و بخواهي او را بركنار
سازي با تو خواهد جنگيد , حضرت فرمود : من گمراهان را بازوي خويش
قرار نمي دهم . منطق حضرت در پاسخ به مغيره اين بود :
« و لكني و الله لا آتي امرا اجد فيه فسادا لديني طلبا لصلاح
دنياي . » (35 )
لكن من به خدا سوگند به خاطر مصلحت دنيايم , سراغ كاري نخواهم
رفت كه در آن , فسادي را در دينم مي يابم . و اين چنين است كه در تحليل
كساني چون ابن ابي الحديد چنان كه بخشي از آن را در آغاز آورديم , منشا
دچار شدن حكومت اميرالمومنين (ع ) به آن همه گرفتاري همين ويژگي
مي باشد. وي در ادامه تحليل خود بر اساس معتقدات خويش مي نويسد :
« ما با اين سخن , عيب جويي از عمر بن خطاب نمي كنيم و به او نسبت
ناروا نمي دهيم . لكن عمر مجتهدي بود كه به قياس و استحسان و مصالح
مرسله عمل كرد , و به تخصيص عمومات ادله با آرا و استنباط از اصولي كه
خلاف مقتضاي عموم نصوص را مي رساند اعتقاد داشت , و به دشمنش ,
نيرنگ مي زد و كارگزاران و امراي خود را نيز به نيرنگ و حيله فرمان مي داد ,
و با تازيانه كوچك و بزرگ , هر كس را كه به گمانش مستوجب آن بود , ادب
مي كرد , و از ديگراني كه مرتكب جرمي شده بودند كه مستحق تاديب بودند
در مي گذشت . همه اينها به وسيله قوه اجتهاد و بر اساس تشخيص خودش
بود , اما اميرالمومنين (ع ) چنين اعتقادي نداشت و همراه نصوص و ظواهر
مي ايستاد و با اجتهاد شخصي و قياس از آنها تعدي نمي كرد و امور دنيا را بر
امور دين منطبق مي ساخت و همه را يكسان راهبري مي كرد و پايين و بالا
نمي برد مگر بر اساس كتاب و روايت , لذا روش آن دو در خلافت و سياست
متفاوت شد . » (36 )
ب ) در برخورد با مخالفان و دشمنان
يكي از پرجاذبه ترين مظاهر اصول گرايي علي (ع ) چگونگي سلوك با
مخالفان داخلي و دشمنان بيروني است . همه كساني كه با زندگي حضرت
آشنايي دارند , تصويري هرچند اجمالي از رفتار اصولي و مبتني بر پايبندي
حضرت به موازين اخلاقي و ارزشهاي انساني و اسلامي را در ذهن خود
ترسيم كرده اند. و از اين رو نياز به شرح و بسط زياد نمي باشيم . كسي كه در
هنگامه لشكركشي و درگيري نظامي و علي رغم ممانعت دشمن از دستيابي
سپاهيان وي به آب , پس از تسلط دوباره بر آب , حاضر به مقابله به مثل
نمي شود و خود و ياران و دشمنان را در بهره جستن از آب يكسان مي شمارد
و اجازه نمي دهد بر سر آب , كسي از يارانش متعرض افراد معاويه شود ,
پرواضح است كه در برابر مخالفان داخلي خود , پاي از جاده عدالت بيرون
نمي نهد و براي منكوب ساختن و از ميان به در بردن آنان به هر وسيله و
فشاري متوسل نمي شود و علي رغم فشار و خواست برخي اطرافيان خود ,
به حذف و سركوبي يا در تنگنا قرار دادن آنان رضايت نمي دهد , نه آنان را از
حضور در اماكن و اجتماعات عمومي باز مي دارد و نه حتي حاضر به قطع
حقوق آنان مي شود و صد البته تا مادامي كه دست به سلاح نبرده و متعرض
جان و مال مردم نشده اند. علي (ع ) نه كسي را به زور به بيعت فرا مي خواند و
نه به ضرب شمشير در اطاعت خود نگه مي دارد و صد البته كه اجراي حدود
الهي را نيز دستخوش مصلحت سنجي هاي روزمره نمي سازد. دعاي او در
آغاز نبرد با شاميان اين است :
« خدايا! اگر ما را بر دشمنان پيروز كردي , ما را از ستم به آنان بركنار دار
و ما را همچنان در طريق حق پا برجا بدار . » (37 )
از طلايه داران سپاه خويش هنگام گسيل مي خواهد كه مبادا بغض و كينه
نسبت به شاميان , شما را پيش از دعوت آنان و اعلام دليل و عذر خود , به
جنگ بكشاند . (38 )
نيز موكدا از سپاهيان خود درخواست كرد وقتي به خواست خدا , دشمن
دچار شكست شد , هيچ كسي را كه پشت به جنگ كرده نكشيد و به كسي كه
عاجزانه تسليم شده حمله نكنيد و هيچ مجروحي را تير خلاص نزنيد و زنان
را با آزاردادن تحريك نكنيد حتي اگر به شما ناسزا گفتند و فرماندهانتان را
فحش دادند . (39 ) و همه مي دانيم كه در پايان جنگ جمل با باقي ماندگان
سپاه دشمن و از آن جمله با عايشه چه كرد و جان و مال و حتي حرمت آنان
را حفظ كرد و علي رغم اصرار برخي ياران خود , حتي حاضر به مصادره
اموال خارج از ميدان آنان نشد.
در منطق ماكياوليسم كه معاويه مظهري از مظاهر روشن آن بود , بايد از
زور , بي رحمانه استفاده كرد. و اين شايد مهمترين قاعده است كه به گفته
برخي تحليل گران در نگاه ماكياول , شهريار بايد مورد توجه قرار دهد. از
جمله پس از پيروزي بر دشمن و فتح شهر بايد آن را غارت كند :
« در حقيقت براي حفظ چنين شهري كه در زندگي سياسي خود به
آزادي خو داشته باشد هيچ روشي مطمئن تر از غارت آن نيست . و هر آن كس
كه حكمران يك شهر آزاد شود و آن را نابود نكند , بايد انتظار داشته باشد كه
به وسيله آن نابود شود زيرا ساكنان چنين شهري همواره مي توانند به نام
آزادي و آداب و سنن ديرينه خود , انگيزه اي براي شورش بر شهريار
بيابند , ... بايد بدين نكته توجه داشت كه شهريار پس از گشودن يك كشور ,
بايد همه گزندهاي خود را در يك زمان به مردم برساند , تا هر روز محتاج به
ارتكاب آنها نشود و بدون آنكه دگرگوني هاي زيادي در اوضاع پديد آورد ,
بتواند اطمينان مردم را بازيابد و از راه بهره كشي از آنان , سيطره خود را
حفظ كند. هر كس كه خواه از روي ترس و خواه به سبب صوابديد غلط ,
راهي غير از اين پيش گيرد , بايد مدام شمشير آخته در دست داشته باشد و
هيچ گاه نتواند بر اتباع خود تكيه كند . » (40 )
اما اميرالمومنين (ع ) حتي هنگامي كه پيروزمندانه وارد بصره شد و
بيت المال گشوده گشت , به سكه هاي طلا و نقره به چشم حقارت نگريسته و
فرمود : « غري غيري ; غير مرا فريب دهيد! » و دستور تقسيم آن را صادر كرد
كه به هر يك از سپاهيان 6 هزار درهم رسيد . هنوز سهم خود را برنداشته بود
كه يكي از ياران سر رسيد و گفت : من جا مانده ام ! حضرت سهم خود را به
وي داد. هنگام خروج از بصره نيز خطاب به مردم آنجا , خود را در پيشگاه
خدا خائن شمرد اگر به جز مركب و توشه سفر و غلامش كه همه از خود وي
بودند , چيزي از اموال بصره همراه ببرد . » (41 )
حضرت در باره قاتل شقي خود نيز سفارش كرد كه در صورت قصاص ,
فقط در مقابل ضربه او ضربه بزنيد و نه بيشتر; مبادا كه به او گرسنگي و
تشنگي دهند يا وي را مثله كنند. كما اينكه در تاكيد بر وفاي به عهد و
پايبندي به قرارها , خطاب به مالك اشتر , به شدت بر وفاي به عهد و رعايت
پيمان با دشمنان تاكيد مي ورزد و از او مي خواهد كه خود را سپر دفاع از
قرارهاي خود كند و به وي يادآور مي شود كه به دشمنت نيرنگ نزن چرا كه
خداوند عهد و ذمه خويش را مايه امنيت بندگان و حريم آرامش آنان ساخته
است , لذا نبايد مرتكب دغلكاري و خيانت و نيرنگ شد. پيماني نبند كه در
آن بهانه تراشي و توجيه و تاويل را براي خود مجاز شمري . و پس از
استوارسازي و محكم ساختن قرار , تكيه بر توجيه و تفسير نابجا نكن . و
مبادا كه تنگنايي كاري كه طبق قرار و پيمان الهي بايد به آن گردن نهي , تو را
به فسخ ناحق آن بكشد , چرا كه صبر تو بر تنگي كاري كه اميد گشايش و
پاداش سرانجام آن را داري , بهتر از خيانت و نيرنگي است كه خوف
سرانجام ناگوار آن را داشته باشي و مشمول همه جانبه مواخذه الهي شوي و
نه به دنيايت برسي و نه به آخرتت . (42 )
آن قدر علي (ع ) با ظرافت و دقت , سياست اصولي و انساني و سراسر
ارزشي خود را دنبال مي كند كه وقتي پس از گسيل « جرير بن عبدالله » به
عنوان پيك به سوي شام و عدم پذيرش معاويه , يارانش پيشنهاد آماده شدن
براي جنگ را به وي مي دهند , حضرت نمي پذيرد و دعوت به مدارا مي كند;
با اين استدلال كه آماده شدن شخص من براي جنگ با شاميان در حالي كه
جرير نزد آنان است , به معناي بستن دروازه شام و روي گردان كردن مردم آن
از خيري است كه چه بسا آن را اداره كرده اند. البته ياران خود را از آمادگي
بازنمي دارد , ولي خود اقدام نمي كند . (43 ) و سخن در اين زمينه بسيار
است .
ج ) خيرخواهي براي حكومتهاي وقت
اميرالمومنين (ع ) نه فقط در دوران زمامداري بلكه در دوران طولاني
خانه نشيني با حفظ اصول و مرزهاي حق و باطل و بر اساس حس آرمان
گرايي و دلسوزي براي اسلام و مسلمانان , بيشترين خيرخواهي را براي
حاكمان وقت داشت . در حالي كه مشروعيتي براي اصل حكومت آنان قايل
نبود و آن را حق خود مي دانست و هيچ گاه نيز از اين حقيقت مسلم دست
نكشيد و در حالي كه آن گونه با او و اهل بيتش رفتار كرده بودند اما به نفع
اسلام و در جهت مصالح مسلمانان از خيرخواهي , مشورت دهي و نصيحت
مشفقانه دريغ نمي ورزيد. هرگاه طرف مشورت قرار مي گرفت بهترين و
راهگشاترين راهنمايي ها را ارزاني مي داشت و هرگاه مورد بي مهري قرار
مي گرفت باز از ابراز نظر و كمك به حل مشكلات خودداري نمي كرد. منطق
علي (ع ) اين نبود كه چون من نيستم , پس هيچ چيز نبايد بماند و چون در
همه جاها به حرف و فكر و انديشه من عمل نمي شود , پس در هيچ جا نبايد
به كمك آنان بشتابم . او با اينكه خود , قرآن ناطق و اسلام مجسم بود اما
تلاش مي كرد همان اسلام نيم بند حاكمان , بيش از اين ضربه نخورد و
خسارتي بيش از آن متوجه مسلمانان نگردد. منطق او اين بود :
« به خدا سوگند مادامي كه امور مسلمانان به سلامت باشد من نيز كاري
ندارم و (متعرض نمي شوم ) . » (44 )
در تنگناي جنگ با پارسيان نامسلمان ايران و در تصميم براي جنگ با
روميان كه خليفه دوم به خاطر اهميت موضوع , براي حضور مستقيم خود در
جبهه به رايزني نشسته بود و نظرخواهي مي كرد , حضرت به بهانه رفتار
خليفه در گذشته و حال , نه تنها فرصت طلبي نكرد تا وي را تشويق به خروج
از مدينه و حضور در صحنه جنگ و در معرض خطر قرار گرفتن كند بلكه
دليل آورد كه او به هر حال بايد در مدينه , مركز خلافت , بماند و پشت و پناه
مسلمانان و مايه دلگرمي آنان باشد. جايگاه او را همانند محور آسيا دانست
كه بايد ثابت و استوار بماند و سنگ آسياي جنگ را با نيروي مسلمانان
بچرخاند و خود از جا حركت نكند. چرا كه او اينك ملجا و مرجع مسلمانان
و مورد نظر دشمنان و محور نيروهاي اسلامي است . (45 ) اين در حالي بود
كه يزدگرد نيرويي مركب از 150 هزار نفر را براي نبرد با مسلمانان تدارك
ديده بود و اين مايه نگراني خليفه شده بود. علي (ع ) بدين طريق باعث ماندن
خليفه و رفع نگراني وي و خنثي شدن توطئه هاي احتمالي اعراب ق اطراف ق
فرصت طلب شد. يعني همان را كه سالها بعد هنگام زمامداري , براي خود
مي پسنديد و آن را در پاسخ به مردمي كه خواهان حضور شخص وي در
جبهه بودند بيان مي فرمود . (46 ) چه اينكه بيشترين خيرخواهي و نصيحت و
دلسوزي و راهنمايي را نسبت به خليفه سوم نيز مبذول مي داشت كه يك
نمونه روشن آن سخنان ملاطفت آميز و مبسوط حضرت با وي است كه پس
از شكايت مردم و براي پادرمياني و اصلاح موضوع بيان فرموده و به تفصيل
در نهج البلاغه آمده است . (47 )
در باور قطعي ما با وجود علي (ع ) و با آن همه نشانه هاي روشن و دلايل
آشكار بر امامت و ولايت حضرت , حكومت ديگران مشروعيت نداشت ولي
پس از استقرار هر سه حكومت , نمونه اي را سراغ نداريم كه علي (ع ) در
جهت تضعيف حكومت وقت تلاش كرده باشد و يا با توسل به هر شيوه اي
براي از ميان بردن آنها قدمي برداشته باشد تا شايد در آن آشفته بازاري كه
پيش مي آيد , خود به حكومت برسد !هر چند ذره اي ترديد در حقانيت خود
نداشت . حكومت و قدرت حتي اگر براي كسي هدف و مقصد باشد اما در
نگاه علي (ع ) آن قدر ارزش ندارد كه براي دستيابي به آن به هر شيوه اي
متوسل شود. و عذر از ميان رفتن ارزشها و پايمال شدن احكام توسط
ديگران نيز در نگاه نافذ و جامع نگر حضرت , آن قدر قوي نيست كه در دفاع
از آنها , اساس دين و نظام امور مسلمين را به خطر افكند و به مقابله با مردمي
برخيزد كه لااقل نام اسلام بر زبان دارند و به قصور يا تقصير حكومت وقت
را حكومت اسلامي و حاكمان آن را مظهر حاكميت اسلام مي شمارند.
علي (ع ) حتي توده لشكريان معاويه را كه در مقابل او صف كشيده اند , براي
از ميان به در بردن , متهم به كفر نمي كند و آنان را برادران مسلماني شمارد كه
دچا ر گمراهي و كجي و شبهه و تاويل شده اند , و به دنبال راهي مي گردد كه
اين اختلاف نيز به اتحاد و نزديكي انجامد.
بدان اميد كه سيره و سخن اميرالمومنين (ع ) همواره الگوي ما باشد. « و
في ذلك فليتنافس المتنافسون . » (48 )
پاورقي ها :
23 ـ خداوندان انديشه سياسي , « و . ت . جونز » , ترجمه علي رامين , ج 2 ,
ص .46
24 ـ همان , ص .47
25 ـ نهج البلاغه , خطبه 156 , ص .218
26 ـ همان , خطبه 24 , ص .66
27 ـ همان , خطبه 55 , ص .91
28 ـ همان .
29 ـ نك : حياه الامام الحسن بن علي (ع ) , باقر شريف قرشي , ج 2 ,
ص .262
30 ـ آثار بزرگ سياسي از ماكياولي تا هيتلر , همان , ص 30 ـ .31
31 ـ نهج البلاغه , خطبه 206 , ص .323
32 ـ امالي شيخ مفيد , ص .104
33 ـ بحارالانوار , ج 41 , ص .110
34 ـ نهج البلاغه , خطبه 128 , ص .183
35 ـ نهج السعاده في مستدرك نهج البلاغه , ج 1 , ص .226
36 ـ شرح نهج البلاغه , ج 10 , ص .213
37 ـ نهج البلاغه , خطبه 171 , ص .245
38 ـ همان , نامه 12 , ص .372
39 ـ همان , نامه 147 ص .373
40 ـ خداوندان انديشه سياسي , و . ت . جونز , همان , ص .49
41 ـ نهج السعاده , ج 1 , ص 413 , بحارالانوار , ج 41 , ص .127
42 ـ نهج البلاغه , نامه 53 , صص 442 ـ .443
43 ـ همان , خطبه 43 , ص .84
44 ـ همان , خطبه 74 , ص .102
45 ـ نك : همان , خطبه 134 , ص 192 , و خطبه 146 , ص .203
46 ـ نك : همان , خطبه .119 ص .175
47 ـ نك . همان , خطبه 164 , ص .234
48 ـ سوره مطففين , آيه .26
لازم به ذكر است منبع اصلي نشر اين مقاله , شماره 18 مجله حكومت
اسلامي مي باشد.

|
مسيحيت صهيونيست و بنيادگراي
آمريكا
|
قسمت پانزدهم
سفارت بين المللي مسيحي
پس از تصميم دولت اسرائيل به تعيين قدس به عنوان
پايتخت ابدي و يكپارچه اسرائيل در سال 1980 , اين سازمان
مسيحي صهيونيستي متولد شد. در اعلاميه تاسيس سازمان
آمده است : « وشن است كه فقط خداوند سفارت بين المللي
مسيحي را , آن هم در اين لحظات دشوار , به خاطر راحتي
صهيون و پاسخ جديدي به عشق و علاقه به اسرائيل پديد
آورده است . »
« جان وان ديرهوون » , بنيانگذار سازمان , اهداف آن رابه
طور مختصر اين گونه بيان مي كند : « ما صهيونيست تر از خود
اسرائيلي ها هستيم و قدس تنها شهري است كه مورد اهتمام و
عنايت خداوند است و خداوند اين سرزمين را تا ابد به
اسرائيل عطا فرموده است . »
به اعتقاد اعضاي اين سفارت اگر اسرائيل باقي نماند جايي
براي بازگشت مسيح نخواهد بود. اين سازمان نه تنها از
موجوديت اسرائيل حمايت مي كند بلكه سياست هاي
توسعه طلبانه آن را نيز مورد تاييد قرار مي دهد , از جمله كرانه
غربي و نوار غزه را نيز جز حقوقي مي داند كه خداوند به قوم
يهود عطا كرده است .
سفارت , هر ساله مراسمي را به مناسبت عيد يهوديان به
نام عيد « سايبان هاي مقدس » در قدس برگزار و هزاران نفر از
مسيحيان را از سراسر جهان براي مشاركت در اين مراسم جمع
مي كند و آن را نشانه اي از حمايت مسيحيان از اسرائيل و
سياست هاي آن به شمار مي آورد. البته يكي از مهم ترين
فعاليت هاي سفارت بين المللي مسيحي برگزار دوره اي « كنگره
مسيحيان صهيونيست » در شهر بازل سوئيس ا ست , يعني
همان جايي كه اولين كنگره يهوديان صهيونيست در سال
1897 در آن برگزار شد .
در اولين كنگره مسيحيان صهيونيست كه در سال 1985
برگزار شد تصميماتي اتخاذ گرديد , از جمله فراخواندن همه
ملت ها به شناسايي اسرائيل , به شمار آوردن يهودا و سامره به
عنوان جزئي از خاك اسرائيل بر اساس نص تورات ,
درخواست شناسايي قدس به عنوان پايتخت ابدي و يكپارچه
اسرائيل , و درخواست از شوراي جهاني كليساها در ژنو براي
به رسميت شناختن ارتباطي كه تورات بين قوم يهود و سرزمين
موعود آن قائل است , و نيز شناسائي جنبه ديني و توراتي
دولت اسرائيل .
آخرين بند بيانيه كنگره حاكي از آن بود كه اعضاي كنگره
دعا مي كنند و با حسرت روزي را انتظار مي كشند كه قدس مركز
توجه همه افراد قرار گيرد , و سرزمين پروردگار به صورت يك
حقيقت به وقوع پيوندد.
در دومين كنگره مسيحيان صهيونيست كه در سال 1988
به مناسبت چهلمين سال تاسيس اسرائيل در قدس برگزار شد ,
اعضاي كنگره در بيانيه پاياني موارد زير را اعلام كردند : « عشق
به اسرائيل و ملت يهود , حق مقدس قوم يهود است كه آزادانه
در سراسر سرزمين اسرائيل از جمله يهودا و سامره زندگي
كنند... تشويق به بازگشت كليه يهوديان پراكنده به عنوان
اجابت دعوت پروردگار... برانگيختن همه كشورها به شناسائي
اسرائيل و گشايش سفارت هاي خود در قدس ... درخواست از
ملت ها براي حمايت از اسرائيل و سرمايه گذاري در
آن .
سفارت بين المللي مسيحي , به منظور رشد اقتصاد اسرائيل
در زمينه هاي جهانگردي و صنعت به ويژه تكنولوژي پيشرفته
و تشويق به واردكردن كالاهاي اسرائيلي , يك صندوق
سرمايه گذاري بين المللي , تاسيس نمود و به اين منظور تعهد
كرد كه كليه ملت هاي مسيحي را تشويق نمايد در برابر
رژيم هاي عربي كه اسرائيل را تحريم كنند تسليم
نشوند.
سفارت , مراكزي را كه در بيش از چهل كشور تاسيس نمود
و تنها در ايالات متحده 22 شعبه در 22 ايالت دارد . در هر
شعبه اي يك روحاني يا كشيش با درجه كنسول وجود دارد.
وظيفه كنسول ها در داخل و خارج ايالات متحده , برگزاري
تجمع ها و تظاهرات در تاييد اسرائيل , جمع آوري كمك ها و
اعانات و فروش اوراق حمايت از اسرائيل و ارتباط مستقيم با
مسئولان سياسي به منظور شناسايي قدس به عنوان پايتخت
يكپارچه اسرائيل است . سازمان سفارت مسيحي از جمله
عوامل پشت پرده اي بود كه باعث شد كنگره آمريكا در ماه
آوريل سال 1990 مصوبه اي صادر كند كه در آن از دولت
آمريكا خواسته شده است قدس را به عنوان پايتخت اسرائيل
به رسميت بشناسد.
بنياد كوه معبد
مي توان گفت بنياد كوه معبد , صهيونيست ترين سازمان
مسيحي صهيونيستي آمريكا است . مركز بنياد در لس آنجلس در
ايالت كاليفرنيا و هدف آن ساخت معبد در قدس است . اداره
امور اين بنياد را ميليونر آمريكايي و يكي از شخصيت هاي
محوري صنعت نفت در ايالت اكلاهما به نام « تري رايزنهاور »
به عهده دارد. يكي از شعب بنياد « كميته پروتستان انجيلي »
است كه در شهر قدس فعاليت دارد و يك هيات سه نفره شامل
رايزنهاور , يك بازرگان كاليفرنيايي به نام « هوچاك كريجر » و
يك روحاني بنيادگراي پروتستان به نام « هوجيمز دلوش » در
راس آن قرار دارد . اين كميته در سال 1983 از عناصر تندروي
اسرائيلي كه به خاطر اقدام به تخريب بخشي از مسجدالاقصي
زنداني شده بودند دفاع نمود. اين سازمان صهيونيستي عقيده
دارد كه ساخت معبد يهودي (هيكل سليمان ) يكي از آخرين
علايمي است كه پيش از آمدن دوباره مسيح تحقق خواهد
يافت . به همين منظور , بنياد كوه معبد اقدام به جمع آوري كمك
از مسيحيان بنيادگراي آمريكا مي كند تا اراضي قدس را
خريداري و هزينه آماده ساختن تعدادي از خاخام هاي
يهوديان را تامين كند و به آنان درباره ساختار معبد و قوانين
ذبح قرباني و سوزاندن عود آموزش دهد. بنياد همچنين در تهيه
نقشه هيكل مشاركت نموده و ماكت آن را به اندازه يك اتاق
طراحي كرده است . براساس اين نقشه تاييد شده , هيكل در
جاي مسجدالاقصي ساخته خواهد شد. اين نقشه همچنين
جايگاه « قدس الاقداس » را نيز مشخص مي كند , يعني جايي كه
گفته مي شود الواح مقدسي كه فرمان هاي خدا بر آن حك شده
در آن قرار داشته است .
رايزنهاور و گروه وي با سازمان ها و رهبران مسيحيت و
صهيونيسم بنيادگرا ارتباطات گسترده اي دارند و در كاخ سفيد
و وزارت خارجه از عناصر نفوذي زيادي برخوردارند. وي از
حمله شخصيت هاي مسيحي بنيادگرا بود كه كاخ سفيد در
مارس سال 1984 آنان را به منظور جلب حمايت از برنامه هاي
داخلي و خارجي دولت آمريكا دعوت نمود. رايزنهاور
زمين هايي را در كرانه غربي و به ويژه در شهر قدس به نفع
اسرائيلي ها خريداري كرد و هدف اصلي وي ساخت « معبد
سوم » در كنار مسجدالاقصي و قبه الصخره است .
مجمع رهبري مسيحيت ملي به خاطر اسرائيل
مجمع رهبري مسيحيت به خاطر اسرائيل در سال 1980
از تجمع چند گروه و سازمان مسيحي صهيونيست تشكيل شد.
« پل فندلي » مي گويد « هدف از اين تجمع مسيحي صهيونيستي
اهتمام به بقاي اسرائيل و حمايت از رفاه و خوشبختي آن كشور
است » . مجمع فعاليت هاي خود را به شكل ها و روشهاي
مختلف از جمله فعاليت هاي معنوي , برگزاري كنفرانس ها و
راه پيمايي ها و اعمال فشار سازمان يافته و صدور بيانيه به
انجام مي رساند.
اين سازمان ساليانه كنفرانسي را در واشنگتن به نفع
اسرائيل برگزار مي كند و معمولا تعدادي از اعضاي كنگره نيز در
آن شركت مي كنند.
مجمع در ژوئن 1982 به منظور حمايت از تهاجم نظامي
اسرائيل به لبنان دعوت به تظاهرات نمود. اين تظاهرات در
چند شهر آمريكا برگزار شد و تظاهر كنندگان خواستار حمايت
نظامي و اقتصادي از اسرائيل و درك نياز اسرائيل به حمايت از
ملتش بر ضد تروريسم شدند! اين سازمان همچنين به يك
حمله تبليغاتي در روزنامه هاي واشنگتن پست , نيويورك تايمز
و تعدادي ديگر از مطبوعات پرتيراژ آمريكا تحت عنوان
« مسيحيان پشتيبان اسرائيل » اقدام نمود در اين بيانيه ها تهاجم
اسرائيل به لبنان توجيه شده و به عنوان حمايت از نظاميان
اسرائيلي و آزاد سازي ملت لبنان از سلطه سازمان آزادي بخش
فلسطين و سوريه قلمداد گرديده است . همچنين دولت آمريكا
ترغيب شده است كه به تلاشهاي خود براي همكاري بهتر با
اسرائيل ادامه دهد , زيرا اسرائيل متحد قابل اعتماد آمريكا در
خاورميانه است .
در بيانيه پاياني كنفرانس كه در سال 1982 در واشنگتن
برگزار شد , اسرائيل و يهوديان مورد حمايت قرار گرفته اند و بر
التزام به امنيت اسرائيل تاكيد شده است . در اين بيانيه آمده
است كه تمامي سرزمين هاي مقدس به ملت يهود تعلق دارد و
قدس پايتخت ابدي و يكپارچه اسرائيل است و نبايد به
صورت شهري بين المللي درآيد , يا مورد مذاكره قرار گيرد و يا
راه حل هاي ميانه اتخاذ شود. ملت يهود در هر جا باشد قوم
برگزيده خداوند باقي خواهد ماند. هر كس آن را مبارك بداند
خداوند هم او را مبارك مي گرداند و هر كس آن را لعنت كند
خداوند هم او را لعنت خواهد كرد.
در سالگرد چهلمين سال پايان جنگ جهاني دوم , مجمع
رهبري مسيحيت ملي به خاطر اسرائيل بيانيه اي خطاب به همه
مسيحيان صادر و آن را در روزنامه نيويورك تايمز منتشر كرد.
در اين بيانيه آمده است : « به مفهوم اسرائيل در انديشه ,
اعتقادات و زندگي ملت يهود در طول تاريخ , اهتمام خاص
داشته باشيد... و فرياد خود را بر ضد يهود ستيزي كه خود را
در پشت مخالفت با صهيونيسم پنهان كرده است بلند كنيد... »
اين بيانيه , مصوبه مجمع عمومي سازمان ملل متحد را كه
صهيونيسم را يكي از اشكال نژادپرستي دانسته , محكوم نموده
و آن را رسوايي اي خوانده است كه بايد از كارنامه سازمان ملل
متحد پاك شود.
مجمع رهبري مسيحيت به خاطر اسرائيل در جامعه
مسيحي آمريكا در جايگاه اتحاديه سازمان هاي حامي
صهيونيسم و اسرائيل عمل مي كند و لذا يكي از قوي ترين
گروه هاي فشار مسيحيت صهيونيست محسوب مي شود.
لابي مسيحيت صهيونيست در ايالات متحده شامل چند
سازمان كوچك تر نيز مي شود , ازجمله سازمان موسوم به
« مسيحيان متحد به خاطر اسرائيل » كه در سال 1975 به منظور
تقويت موضع مسيحيت صهيونيست و پشتيباني از اسرائيل
تاسيس گرديد. همچنين يك بنياد به نام « بنياد مسيحيان آمريكا
به خاطر اسرائيل » به منظور انتقال مستقيم دارايي هاي آمريكا
به اسرائيل وبه كارگيري كمك هاي مالي و اعانات در خريد
اراضي كرانه غربي و ساخت و گسترش شهرك هاي
يهودي نشين تاسيس شده است . از جمله اين سازمان ها , « گروه
دوستي آمريكا و اسرائيل » مي باشد كه مركز آن در نيويورك
است و بيش از پنجاه نماينده كنگره و فرمانداران چند ايالت در
هيات مديره آن عضويت دارند. اين گروه براي « تداوم و
تحكيم روابط راهبردي » اخلاقي و تاريخي با اسرائيل » فعاليت
مي كند و اعتقاد دارد كه « وظيفه هر آمريكايي دوستدار آزادي و
علاقه مند به حقوق بشر , حمايت از اسرائيل و بهسازي چهره
آن در ايالات متحده است .
گروه دوستي , سمينارها , كنفرانس ها , و كارگاههايي را به
منظور « تحكيم و تعميق پايه هاي درك بهتر نيازها و اهداف
اسرائيل » برگزار مي كند.
در كانزاس , سازماني به نام « واسطه گران به خاطر اسرائيل
فعاليت مي كند كه خود را « بنياد ملي دوستان مسيحي اسرائيل »
مي داند و در شهرهاي بزرگ به خاطر اسرائيل سمينارها و
مراسم اقامه نماز برگزار مي كند و نامه هايي را به منظور حمايت
از اسرائيل به كاخ سفيد و كنگره ارسال مي دارد.
سازمان هاي ديگري نيز مانند « تاف » وجود دارند كه
راهپيمايي هايي را به منظور همبستگي با اسرائيل برگزار
مي كنند. همچنين « كميته مسيحيت آمريكا به خاطر اسرائيل » و
« انجمن صهيونيستي مسيحي براي حمايت از اسرائيل » نيز از
جمله اين سازمان ها مي باشند.
البته شمار همه سازمان هاي مسيحي صهيونيست و
بنيادگرا در ايالات متحده كاري دشوار است , ولي خانم « گريس
هالسل » يادآور مي شود كه در آمريكا 250 سازمان مسيحي
آمريكايي طرفدار اسرائيل وجود دارد كه به فعاليت هاي
گوناگون اشتغال دارند. از جمله برگزاري گردهمايي در كليسا به
منظور ابراز همبستگي با اسرائيل , پشتيباني معنوي , چاپ و
نشر كتاب , برگزاري كنفرانس ها و سازماندهي گروه هاي
سياحتي براي بازديد از اسرائيل و حمايت سياسي مستقيم با
به كارگيري شيوه هاي « لابي » .
لابي مسيحيت صهيونيست چند دهه پيش از پيدايش
« لابي يهودي » به منظور حمايت و پشتيباني از تاسيس دولت
اسرائيل در جهت پيش گويي هاي تورات ايجاد شد. و پس از
تاسيس اسرائيل نيز به حمايت از آن كشور پرداخت و سلطه
اسرائيل بر قدس را به عنوان گام ماقبل آخر آمدن دوباره مسيح
تاييد كرد.
اين سازمان ها تا آن حد پيش رفته اند كه اعتقاد دارند
حمايت آمريكا از اسرائيل تنها يك تعهد سياسي نيست , بلكه
يك رسالت الهي است كه خداوند آمريكا را به خاطر آن مورد
لطف قرار خواهد داد. ميليون ها پروتستان آمريكايي هم اكنون
از اسرائيل پشتيباني مي كنند , زيرا اعتقاد عميق دارند كه
حمايت آمريكا از اسرائيل شيوه اساسي بقاي سياسي و معنوي
آمريكا است . پروتستان هاي صهيونيست و بنيادگراي آمريكا با
استناد به اين كلام تورات كه مي گويد : « هر كه تو را مورد لطف
قرار دهد من هم مواهب خود را به او ارزاني خواهم داشت و هر
كه تو را لعنت كند من هم او را لعنت مي كنم » , اعتقاد دارند كه
« اسرائيل برتر از همه است » و خداوند مواهب خود را بر هر
كس كه به اسرائيل بركت دهد نازل خواهد كرد.
به اين ترتيب , سازمان هاي مسيحي صهيونيست و بنيادگرا
جانبداري آمريكا از اسرائيل را پيش از آنكه اساس استراتژيك
و راهبردي داشته باشد بر پايه ايمان الهي و بنيان هاي فرهنگي
بنا نهادند و همين بنيان معنوي و فرهنگي است كه موجب
افزايش تاثير و نفوذ اسرائيل و « لابي يهوديان صهيونيست » در
ايالات متحده آمريكا گرديده است .
جان وان ديرهوون » بنيانگذار سازمان
سفارت بين المللي مسيحي : « ما صهيونيست تر از
خود اسرائيلي ها هستيم و قدس تنها شهري است كه
مورد اهتمام و عنايت خداوند است و خداوند اين
سرزمين را تا ابد به اسرائيل عطا فرموده است »
« بنياد كوه معبد » صهيونيست ترين سازمان
مسيحي صهيونيستي آمريكاست كه در كاخ سفيد و
وزارت خارجه از عناصر زيادي برخوردار مي باشد
بيش از 50 نماينده كنگره و فرمانداران چند
ايالت در هيات مديره گروه دوستي آمريكا و
اسرائيل كه مركز آن در نيويورك است , عضويت
دارند
سازمانهاي مسيحي صهيونيستي آمريكا
اعتقاد دارند حمايت از اسرائيل تنها يك تعهد
سياسي نيست بلكه يك رسالت الهي است !

| |