سومين جشنواره دو سالانه نهج البلاغه دانشگاهيان سراسر كشور با
شركت بيش از 155 هزار دانشجو و استاد دانشگاه , 22 ارديبهشت با معرفي
برگزيدگان رشته هاي مختلف به كار خود پايان مي دهد.
به گزارش دبيرخانه سومين جشنواره دو سالانه نهج البلاغه دانشگاهيان
سراسر كشور 110 هزار و 130 دانشجو در بخش مسابقات دومرحله اي
« ترجمه و مفاهيم , حفظ و كتابخواني » و بيش از 45 هزار دانشجو و استاد در
بخش مسابقات تك مرحله اي شامل آثار هنري , تجسمي , ادبي و مقاله ,
سومين جشنواره دو سالانه نهج البلاغه دانشگاهيان سراسر كشور شركت
كردند.
بنابراين گزارش بيشترين شركت كننده در بخش كتابخواني با 62 هزار و
640 نفر و بيشترين دانشجوي شركت كننده به ترتيب از استانهاي تهران ,
اصفهان , خراسان و آذربايجان شرقي مي باشند.
همچنين بيش از هزار مقاله و پژوهش و بيش از 900 اثر هنري از سوي
اساتيد و اعضاي هيئت علمي دانشگاه هاي سراسر كشور به دبيرخانه
جشنواره رسيده است كه از اين تعداد در بخش مقاله و آثار هنري از 120
استاد و در بخش دانشجويي « تك مرحله اي و دومرحله اي » از 580
دانشجوي برگزيده , 20 تا 22 ارديبهشت در مراسم اختتاميه سومين
جشنواره دوسالانه نهج البلاغه دانشگاهيان سراسر كشور تجليل به عمل
مي آيد.
گفتني است سومين جشنواره دو سالانه نهج البلاغه به همت نهاد
نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه ها و با هدف ارتقاي سطح بينش ديني
دانشگاهيان سراسر كشور و تحقق تئوري اسلامي شدن دانشگاه ها مهرماه
سال گذشته كار خود را آغاز كرده بود.

|
60 هزار نسخه كتاب ويژه جشنواره نهج البلاغه
دانشگاهيان در سراسر كشور توزيع شد
|
54 هزار نسخه از كتاب هاي مرجع مسابقه سومين جشنواره دو سالانه
نهج البلاغه دانشگاهيان سراسر كشور , در مرحله اول به صورت رايگان در
اختيار دانشجويان شركت كننده در بخش دو مرحله اي اين جشنواره قرار
گرفت .
به گزارش دبيرخانه سومين جشنواره دو سالانه نهج البلاغه دانشگاهيان
سراسر كشور , مسابقات دومرحله اي اين دوره در سه رشته ترجمه و مفاهيم ,
حفظ و كتاب خواني با شركت بيش از 110 هزار دانشجو از مراكز
آموزش عالي سراسر كشور برگزار شد كه در اين ميان بيش از 62 هزار
دانشجو در بخش كتاب خواني ثبت نام كردند.
بنابر اين گزارش سه كتاب « علي از زبان علي » تاليف استاد جعفر
شهيدي , « حكمت و معنويت » تاليف دكتر بخشعلي قنبري و « در سايه سار
حكمت » تهيه شده در دبيرخانه جشنواره نهج البلاغه در شمارگاني بالغ بر
59 هزار نسخه به عنوان مراجع اين بخش در دو مرحله اول ودوم به صورت
رايگان در اختيار دانشجويان قرار گرفت .
گفتني است سومين جشنواره دو سالانه نهج البلاغه دانشگاهيان سراسر
كشور , 20 تا 22 ارديبهشت ماه با معرفي نفرات برگزيده و تجليل از آثار
برگزيده به كار خود پايان مي دهد.

|
اصول گرايي علوي در رويارويي با ماكياوليسم اموي
|
اشاره قسمت اول
در منطق ماكياوليسم كه معاويه مظهري از مظاهر روشن آن بود , بايد از زور ,
بي رحمانه استفاده كرد و اين شايد مهمترين قاعده اي است كه به گفته برخي
تحليل گران در نگاه ماكياول , « شهريار » بايد مورد توجه قرار دهد. از جمله پس از
پيروزي بردشمن و فتح شهر بايد آن را غارت كند.
اينها نكات برجسته تفكرات ماكياول است كه امروز نيز درصحنه سياست
حاكميت دارد ولي سيره الهي حضرت علي (ع ) در مقابل اين تفكر سياست بازانه و
دغلكارانه قرار دارد , نوشته زير به بررسي اين دو ديدگاه اختصاص دارد.
« اي مردم ! وفا , قرين راستي است , و من سپري نگاه دارنده تر از وفاي به
عهد سراغ ندارم و كسي كه بداند بازگشتش چگونه است , مكر نمي كند. ما در
زماني واقع شده ايم كه بيشتر مردم آن , نيرنگ را زيركي پندارند و نادانان ,
ايشان را زيرك خوانند; چه سودي مي برند اين نيرنگ بازان خدا ايشان را
بكشد! شخص زيرك و كاردان (چون علي ) راه حيله و چاره هر كار را مي داند
و سبب اينكه نيرنگ به كار نمي برد , آن است كه امر و نهي خدا مانع مي شود ,
و با اينكه حيله و نيرنگ را ديده و دانسته و توانايي به كار بردن آن را دارد
ترك مي كند , و كسي كه در دين از هيچ گناهي باك ندارد , فرصت را از دست
نداده در هر كاري به مكر و خدعه دست مي يازد . » (1 )
« سوگند به خدا معاويه از من زيركتر نيست , وليكن او عهدشكني و
خيانت كرده , معصيت و نافرماني مي كند و اگر خدعه و عهدشكني نكوهيده
نبود من زيركترين مردم بودم , ولي هر خدعه و بي وفايي گناه است , و هر
گناهي , نافرماني است , و روز قيامت براي هر عهدشكني , پرچم و نشانه اي
است كه به آن شناخته مي شود . » (2 ) (امام علي (ع ))
« همگان براين نكته واقفند كه صفاتي مانند وفاداري , حفظ حرمت و
قول , درستي رفتار , و نيالودگي به نيرنگ , تا چه پايه در شهريار پسنديده
است . اما از آن طرف , در قبال حوادثي كه در عصر ما اتفاق افتاده است , خود
به چشم مي بينيم كه شهرياراني كه زياد پايبند حفظ قول خود نبوده اند , ولي
در مقابل , رموز غلبه بر ديگران را به كمك حيله و نيرنگ , خوب
مي دانسته اند , كارهاي بزرگ انجام داده اند و وضعشان در آخر كار خيلي بهتر
از آن كساني بوده است كه در معامله با ديگران صداقت و درستي به خرج
داده اند. پس بگذاريد همه اين را بدانند كه براي رسيدن به هدف از دو راه
مي توان رفت : يكي از راه قانون و ديگري از راه زور. از اين دو راه , اولي
شايسته انسانها و دومي شايسته حيوانهاست . ولي از آنجا كه طريقه اول ,
غالبا بي تاثير است تشبث به طريقه دوم ضرورت پيدا مي كند. بنابر اين بر
شهريار لازم است كه طريقه استعمال هر دوي اين شيوه ها را خوب بداند و
موقع را براي به كار بردن هر كدام نيك بسنجد . » (3 ) (نيكولوماكياولي ـ
1527 ـ 1469 م )
« سياستمدار نمي تواند از عهده سياستي رسا و كارگشا برآيد جز هنگامي
كه تنها به نظر خويش و به آنچه كه مصلحت ملك و هموار شدن كار و
استوارسازي پايه حكومتش درآن باشد عمل كند , چه توافق شريعت باشد ,
چه نباشد. و هر وقت در سياست و تدبير به مقتضاي اين نكند , بعيد است كه
كار او نظام يابد يا وضع او استوار گردد , و اميرالمومنين , پايبند قيود شريعت
بود , خود را تنها پيرو آن مي دانست و آن دسته از آراي جنگي و كيد و تدبير
كه موافق شرع نبود را كنار مي گذاشت , هرچند مايه اصلاح كار و ثبات امر او
بود. لذا قاعده او در خلافت , قاعده ديگراني نبود كه چنين التزامي
نداشتند . » (4 )(عبدالحميد بن ابي الحديد معتزلي )
يكي از بارزترين مشخصه هاي حكومت علوي در نگاه هر ناظري كه تنها
مروري كوتاه بر تاريخ آن داشته باشد , « اصول گرايي » , « راست مداري » و
« درست كرداري » اميرمومنان (ع ) در دستيابي به اهداف مي باشد. يكي از
عمده ترين بلكه اصلي ترين مشكل حكومت علوي , چالش با نظريه پذيرفته
شده و پرطرفداري بود كه حدود 9 قرن بعد از ايتاليا , توسط « نيكولو
ماكياولي » در قالب قاعده حكومت ارائه شد و نگاه انديشه گران سياسي را به
خود معطوف داشت و در اروپا نسخه باليني سياستمداراني شد كه بيش از هر
چيز به دوام سلطه و ثبات حكومت و گسترش حوزه نفوذ و قدرت خود
اهتمام داشتند. و اين پرستش بيش از پيش رواج گرفت كه آيا به راستي ,
هدف , وسيله را توجيه مي كند
به يقين , اصلي ترين شاخصه ساختاري و عملكردي حكومت علوي پس
ازاصل خاستگاه و جايگاه آن , كه آن را از حكومتهاي ديگر متمايز مي سازد ,
ويژگي اصول گرايي اش مي باشد. و به گزافه نيست اگر آن همه ناملايمات و
دشواريهايي كه در دوران سي ساله پس ار رحلت پيامبر اكرم (ص ) بويژه
چند سال حكومت خود حضرت (ع ) , متوجه وي شد را برخاسته از همين
ويژگي و در چالش با قاعده اي در حكومت بشماريم كه بعدها نام
« ماكياوليسم » به خود گرفت و به صورت يك مكتب سياسي تدوين شد و
دستمايه قدرت مداراني چون آدولف هيتلر گشت كه به قول خودش , آن را
هميشه كنار بستر خود نگه مي داشته تا هميشه منبع الهامات وي باشد . (5 )
ماكياولي , بعدها از جمله توسط سران مسيحيت , سخت نكوهش شد و
كساني چون پاپ پل چهارم او را نويسنده اي ناپاك و تبهكار خواندند و يا
همانند كاردينال رجينالدپل , كتاب او را دست نوشته شيطان ناميدند . (6 ) اما
همه مي دانند كه آنچه در ميان نوع سياستمداران حرفه اي و در دستگاههاي
نظامهاي سلطه طلب , امري پذيرفته شده به شمار مي رود , همان است كه
ماكياولي با شجاعت در قالب پندنامه اي مدلل به شرح آن در كتاب « شهريار »
خود پرداخت . آيا از دغلبازاني چون عمروعاص كه در زير برق شمشير
علي (ع ) و براي نجات جان خويش , حيا و شرم آن امام بزرگ را به كمك
مي طلبد و عورت خويش را برملا مي سازد , جاي تعجب است كه درعين
بي ايماني خود , تهي مغزي و جهالت جمعي از سپاهيان علي (ع ) را به
خدمت خويش گيرد و قرآنها را بر نيزه كند و با نيرنگ تمام خود را در زير
علم قرآن , جاي زند و « قرآن ناطق » را به سوي قرآن فرا خواند ! و آيا از
فريبكاران قدرت طلبي چون معاويه كه پس از شهادت عمار ياسر به دست
نابكاران سپاه شام , علي (ع ) را قاتل وي معرفي مي كند , با اين عوام فريبي كه
علي (ع ) باعث حضور عمار در جنگ شده لذا او قاتل است , آيا به دور است
كه لباس خونين و انگشت بريده عثمان را بر منبر مسجد شام بياويزد و
علي (ع ) را قاتل خليفه سوم معرفي كند و شاميان را به سوگواري و ضجه زدن
بر قتل عثمان وادارد ! آيا براي اينان مي توان تصويري به جز آنچه در رساله
ماكياولي آمده است , ترسيم كرد !
مقايسه سخن ماكياولي با فرازي كه از سخنان اميرالمومنين (ع ) آمده و
سپس تحليلي كه شارح معتزلي نهج البلاغه در تبيين شاخصه اصول گرايي در
حكومت علوي و وجه تمايز آن , ارائه كرده , بخوبي مي تواند دورنماي بحثي
مبسوط باشد كه اينك چاره اي جز گذر اجمالي از آن وجود ندارد. در نگاه ما
يكي از ضروري ترين مباحث , توجه به اين ويژگي حكومت علوي به معناي
وسيع آن است . و صد البته كه انگيزه مباحثي از اين دست تنها تبيين تاريخي
حكومت علوي به هدف تحليل مقطعي از تاريخ و دفاع از شيوه و قاعده
حكومت علي (ع ) نيست , اين نيز در جاي خود لازم و داراي ارزش است .
حكمت اين دست مباحث , تبيين حكومت علوي و ترسيم چهره آن به عنوان
« حكومت الگو » و اسوه همه كساني است كه داعيه تاسي به آن بزرگوار را
دارند يا لااقل جامعه چنين خواستي از آنان دارد.
پرسش اصلي و كلي چنين مبحثي همان سئوال هميشگي است كه آيا
« هدف » , « وسيله » را توجيه مي كند و آيا آنچه ملاك پيروزي و موفقيت
است , تنها دستيابي به اهداف است يا ابزار و راههاي دستيابي نيز در ارزيابي
و ارزش گذاري آن شرط است و اساسا در منطق علوي , حتي موضوعي
چون حفظ اساس حكومت و تقويت آن نيز مانع نمي شود كه اين مهم تنها در
چارچوب اصول انساني و ارزشي و در دايره پذيرفته شده شرع انجام پذيرد
و جز اين هرچه باشد شكست تلقي شود , هرچند به هدف ظاهري خويش
رسيده باشد براين اساس حكومت علوي , همواره پيروز است حتي اگر
نزديكترين يارانش منطق او را تاب نياورده و رهايش سازند و سياست
اموي , شكست خورده است حتي اگر همه لب به ستايش آن
بگشايند.
ترديدي نيست كه در منطق علي (ع ) آنچه به حكومت ارزش و حتي
مشروعيت مي دهد تنها اهداف والا و متعالي آن نيست , ابزار دستيابي به آن
نيز ملاك عمده اي در ارزش گذاري و مشروعيت بخشي به اقدامات آن است .
در منطق علوي همه حقيقت و تمام مصلحت در اصل حكومت و تحكيم آن ,
جاي نمي گيرد و دردستيابي به قدرت ختم نمي شود; حكومت و قدرت ,
ابزاري در خدمت به عدالت و ارزشهاي والاي اسلامي و انساني است , از
اين رو اگر بقا يا قدرت آن به بهاي پايمال شدن عدالت و ارزشهايي كه
خاستگاه حكومت است باشد , فلسفه وجودي خود را از دست مي دهد , چه
اينكه اگر تحقق آن به بهاي ناديده گرفتن اصول و آميختن آن به بدعت گذاري
و سياست بازي و فاصله گرفتن از ارزشهاي انساني و باورهاي ديني باشد , از
پاره كفشي نيز بي ارزش تر (7 ) و از آب دماغ يك بز نيز پست تر(8 ) و از روده
خوكي دردست انساني جذامي پايين تر است (9 ) بارها اين سخن را
خوانده ايم كه اميرالمومنين (ع ) مردن از غصه ربودن خلخالي از پاي زني
ذمي توسط سپاهيان متجاوز معاويه را جاي سرزنش نمي داند بلكه سزاوار
مي شمارد . (10 ) اما در تاريخ نخوانده ايم كه حضرت به خاطر غصه از دست
دادن خلافت , خود يا ديگران را از غصه سزاوار مردن بداند!
در منطق حكومت علوي , ستم و حق كشي هيچ گاه نمي تواند راه دستيابي
به عدالت و حقوق مردم باشد , « فانه ليس في الجور عوض من العدل » (11 ) و
آن كس كه با گناه پيروز مي شود , پيروز نيست و آن كس كه با شرارت غلبه
مي يابد مغلوب است : « ما ظفر من ظفر الاثم به والغالب بالشر مغلوب » (12 )
علي (ع ) , برخاسته از منطق الهي انساني خود , به خدا سوگند مي خورد
كه « اگر شب را بر خار سر تيز , بيدار بگذارنم , يا دست و پا بسته در غل و
زنجير كشيده شوم , دوست داشتني تر از اين است كه به ديدار خدا و
پيامبرش در روز قيامت بروم درحالي كه به برخي از بندگان ستم كرده باشم و
چيزي از مال دنيا را به ناحق برده باشم . » (13 ) و اين به مقتضاي اصول گرايي
حكومت علوي است كه تنها در چارچوب شريعت و پايبندي به ارزشهاي
ديني , به اصلاح كج خلقي خلق و بدرفتاري مردم و وادار كردن به اطلاعت و
بازداشتن از سركشي و نافرماني مي پردازد , با اينكه راه رفته ديگران را به
خوبي مي داند و فضاي حكم نيز از او مي پذيرد و نوع تربيت جامعه نيز همان
را مي طلبد , اما اصولي كه حكومت علوي به آن پايبند است چنين مجالي به
او نمي دهد , اين بود كه بارها مي فرمود : « و اني لعالم بما يصلحكم و يقيم
اودكم و لكني لااري اصلاحكم با فساد نفسي » (14 )
به آنچه شما را اصلاح مي كند و كجي تان را راست مي گرداند آگاهم , اما
اصلاح شما را به بهاي تباهي خويش قبول ندارم . »
در جاي ديگر مي گويد كه « مي دانم آنچه شما را اصلاح مي كند شمشير
است اما من , مصلحت شما را به تباهي خودم ترجيح نمي دهم . » (15 )
به اميرالمومنين (ع ) گفتند : مردم كوفه را جز شمشير اصلاح نمي كند.
فرمود : « اگر آنان را جز تباه ساختن من , اصلاح نمي كند , پس خدا آنان
را اصلاح نكند! » (16 )
اين در حالي بود كه حكومت علوي و شخص اميرالمومنين (ع ) به
شرحي كه از زبان حضرت گذشت , در فضا و شرايطي قرار داشت كه سياست
بازي و نيرنگ سازي و فريب كاري در حكومت بر مردم , امري پذيرفته شده
و به عنوان كارداني و زيركي به شمار مي رفت و طبعا چنين رفتاري با اقبال
عمومي مواجه مي گشت .
در اين فرصت , افزون بر آنچه گذشت , به اختصار برخي نكات و
ويژگيهاي اصول گرايي حكومت علوي بازگو مي شود تا نمايي كلي از چالش
آن بزرگوار با ماكياوليسم اموي و تقابل وي با رواداري هر كاري براي
دستيابي به قدرت و توسل به هر شيوه اي براي حفظ و تقويت آن , پيش روي
ديدگان نافذ و وجدانهاي اصول گرا و آرمان طلب قرار گيرد واگر توفيقي
ديگر دست داد , به شرح و تحليل بيشتر آن خواهيم نشست .
1 ـ شفافيت سياست علوي
از روشن ترين مشخصه هاي اصول گرايي علوي , شفافيت و صراحت در
بيان مواضع و بي پرده سخن گفتن از سياست و مشي خود با مردم است , هم
در آغاز خلافت و پيش از پذيرفتن خواست مردم , هم در ادامه آن .
علي (ع ) به صداقت و صراحت تمام ديدگاه حكومتي و شيوه عملي
خويش را با مردم و همه مخاطبان خود در ميان مي گذاشت . همان را كه
اعتقاد داشت و خود را به آن ملتزم مي دانست بيان مي كرد و همان را بيان
مي كرد كه در عمل , خود را پايبند آن مي دانست و بر آن ايستادگي مي كرد. در
خلوت و جلوت , يك چيز مي گفت و از مجامله گويي و دو دوزه بازي و
فريب دادن مردم به شدت پرهيز مي كرد و ياران خويش را بدان فرامي خواند ,
براي سوار شدن بر مركب قدرت , خود را مجاز نمي دانست كه به خوش آمد
اين و آن سخن گويد و يا خارج از اعتقادات و اصول خود , شرطي را
بپذيرد. « عمر » در جريان شوراي شش نفره اي كه براي تعيين خليفه پس از
خود قرار داد. اين حق را براي « عبدالرحمن بن عوف » كه خود يكي از
اعضاي شورا بود , گذاشت كه در صورت تساوي آرا , خليفه را در واقع او
انتخاب كند. عملا نيز چنين شد. وقتي علي (ع ) با پيشنهاد مكرر عبدالرحمن
مواجه شد كه اگر وي بپذيرد به كتاب خدا و سنت پيامبر و سيره شيخين
عمل كند با او بيعت خواهد كرد و در نتيجه به خلافت خواهد رسيد , حضرت
شرط آخر را نپذيرفت و فرمود كتاب خدا و سنت پيامبر نياز به روش و سيره
ديگران ندارد و بدين طريق حدود 12 سال ديگر از خلافت و قدرت دور
ماند . (17 ) وقتي نيز پس از كشته شدن عثمان , مردم براي بيعت به سراغ وي
آمدند به دلايلي از پذيرش حكومت كه حق مسلم او بود , سرباز مي زد , از
جمله با صراحت تمام اعلام كرد :
« واعلموا اني ان اجبتكم ركبت بكم ما اعلم و لم اصغ الي قول القائل و
عتب العاتب » (18 )
« آگاه باشيد كه اگر من خواسته شما را اجابت كنم (و خلافت را بپذيرم )
آن گونه كه خود مي دانم شما را راهبري خواهم كرد و به گفته اين و سرزنش
آن گوش نخواهم داد. »
از اين رو , پس از آن , كسي علي (ع ) را سرزنش نكند كه چرا به روش
گذشتگان عمل نمي كند و چرا به گفته ما كه همواره طرف مشورت حاكمان
قرار مي گرفته ايم و يا خود شايستگي عهده داري حكومت را داريم گوش فرا
نمي دهد , و كسي خود را بستانكار حكومت علوي نداند كه قرار بود به روش
اين يا آن و به خواست فلان جريان اجتماعي عمل كند , اگر اين روش در
منطق علي (ع ) راه داشت , در جريان همان شوراي شش نفره به قدرت رسيده
بود.
پس از پذيرش خلافت در نخستين سخنراني خود در مسجد مدينه نيز
همين شفافيت مواضع و روشني برنامه را دنبال كرد و از جمله , قاطعانه
درباره خط اصلي حكومت خود , يعني عدالت گستري و ستم ستيزي و
شايسته سالاري سخن گفت و اعلام كرد كه وضعيت موجود را زير و رو
خواهد كرد و عقب افتادگان شايسته را پيش خواهد انداخت و پيش افتادگان
بي لياقت را عقب خواهد زد(19 ) و اموال به يغما رفته را حتي اگر در كابين
زنان باشد و بهاي كنيزان شده باشد باز خواهد گرداند چرا كه :
« فان في العدل سعه و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق » (20 )
« در عدالت گشايشي است و كسي كه عدالت بر او تنگي كند , ستم , بر او
تنگ تر خواهد بود. »
علي (ع ) مسايل حكومت را كه در واقع مسايل خود مردم بود , با آنان بي
كم و كاست در ميان مي گذاشت و هيچ امري از ناگفته هاي سياست و مديريت
جامعه را از مردم خود پنهان نمي كرد جز آنچه به امر جنگ برمي گشت كه
طبعا براي جلوگيري از سو استفاده دشمن و امري پذيرفته شده بود :
« الا و ان لكم عندي الا احتجز دونكم سرا الا في حرب » (21 )
خلاصه سخن آنكه علي (ع ) در حكومت خود , سياستي روشن و
مواضعي شفاف داشت , اصول و برنامه هاي خود را به صراحت ابراز
مي داشت , نه براي خوش آمد اين شخص و آن جريان , چيزي بر خلاف
اصول و باورهاي خود بر زبان مي آورد و نه از بازگويي آن به قصد وجيه المله
شدن يا موجه ماندن , شانه خالي مي كرد. نه در مقابل زياده طلبان پيمان
شكني چون طلحه و زبير و طاغيان فاسقي چون معاويه ساكت مي نشست و
نه در جلب رضايت متحجران كج انديش و پر مدعايي چون خوارج كه حتي
علي (ع ) را نيز به مسلماني قبول نداشتند , سخن مي گفت . در مقابل اين
سبك سران كه همه را به بي ايماني و كفر متهم مي ساختند و به خاطر
پذيرش حكميت توسط حضرت (ع ) همه مردم را گمراه و كافر شمرده و از
پذيرش آن سرباز مي زدند , به صراحت و قاطعيت تمام فرمود :
« الا من دعا الي هذا الشعار فاقتلوه ولو كان تحت عمامتي هذه » (22 )
هان , هر كس به اين شعار فرا خواند او را بكشيد , هر چند زير اين عمامه
من باشد »
پاورقي ها :
1 ـ نهج البلاغه , صبحي صالح , خطبه 41 , ص 83
2 ـ همان , خطبه 200 , ص 318
3 ـ خداوندان انديشه سياسي , مايكل فاستر , ترجمه جواد شيخ الاسلامي ,
ج 1 , ص 471
4 ـ شرح نهج البلاغه , ابن ابي الحديد , ج 10 , ص 212
5 ـ فرهنگ علوم سياسي , غلامرضا علي بابايي , ج 1 , ص 710
6 ـ نك : ژان ژاك شواليه , اثار بزرگ سياسي از ماكياولي تا هيتلر , ترجمه لي
لا سازگار , نشر مركز نشر دانشگاهي , ص 36 ـ38
7 ـ نك : نهج البلاغه , خطبه 33 , ص 76
8 ـ نك : همان , خطبه 3 , ص 50
9 ـ « والله لدنياكم هذه اهون في عيني من عراق خنزير في يد مجذوم » همان ,
حكمت 236 , ص 510
10 ـ نك : همان , خطبه 27 , ص 70
11 ـ همان , نامه 59 , ص 449
12 ـ همان , حكمت 327 , ص 533
13 ـ همان , خطبه 224 , ص 346
14 ـ همان , خطبه 69 , ص 99
15 ـ ارشاد شيخ مفيد , ص 145 , و نيز بنگريد : كافي , ج 8 , ص 361 , و امالي
طوسي , ص 121
16 ـ قيل لاميرالمومنين (ع ) : ان اهل الكوفه لا يصلحهم الا السيف , فقال (ع ) :
ان لم يصلحهم الا افسادي فلا اصلحهم الله . « غرر الحكم و درر الكلم »
17 ـ « ان كتاب الله و سنه نبيه لا يحتاج معهما الي اجيري احد » تاريخ
يعقوبي , ج 2 , ص 142
18 ـ نهج البلاغه , خطبه 92 , ص 136
19 ـ همان , خطبه 16 , ص 57
20 ـ همان , خطبه 15 , ص 57
21 ـ همان , نامه 50 , ص 424
22 ـ همان , خطبه 127 , ص .185
منبع , سايت « فارس » , به نقل از « سراج »

|
مسيحيت صهيونيست و بنيادگراي آمريكا
|
قسمت نهم
پس از آنكه ويلسون با پيمان بالفور موافقت كرد , روساي جمهور بعدي
نيز به همين موضع صهيونيستي ملتزم شدند و همدردي نزديكي را با جنبش
صهيونيسم و اهداف آن در فلسطين ابراز داشتند. « وارن هاردينگ » , جانشين
ويلسون , در اول ژوئيه سال 1921 موضع صهيونيستي خود را آشكارا بيان
نمود و اظهار داشت : « هر كس خدمات ملت يهود را بررسي كند , محال است
معتقد نشود كه آنان روزي به ميهن قومي و تاريخي خود باز خواهند گشت و
مرحله جديدي بلكه مرحله بزرگ تري از مشاركت خود در پيشرفت بشريت
را به نمايش خواهند گذاشت . » هاردينگ همچنين حمايت شديد خود را از
صندوق تاسيس فلسطين , در سال 1922 ابراز داشت .
پس از وي , « كالوين كولديگ » به رياست جمهوري انتخاب شد. وي در
سال 1924 اعتقاد عميق خود را به « ميهن قومي يهود در فلسطين » ابراز
داشت . سپس « هربرت هوور » رئيس جمهور بعدي در سال 1928 به جنبش
صهيونيسم به خاطر دستاوردهاي عظيم در فلسطين تبريك گفت و دوباره
انديشه بازگشت يهود به فلسطين را تكرار نمود.
رئيس جمهور فرانكلين روزولت نيز كه در ابتدا به خاطر منافع آمريكا با
كشورهاي عربي موضع عمل گرايانه داشت , نهايتا تسليم فشارهاي
صهيونيست هاي (مسيحي و يهودي ) گرديد.
هدف صهيونيست ها در دوران رياست جمهوري روزولت دو بخش
داشت : يكي تامين يك اكثريت يهودي در فلسطين و ديگري تاسيس دولت
يهودي مستقل يا مشترك المنافع در آن سرزمين و لذا لغو « كتاب سفيد »
انگلستان كه در سال 1939 منتشر شد و مهاجرت يهوديان به فلسطين را
محدود مي نمود در اولويت مطلق صهيونيست ها قرارگرفت .
فشار صهيونيست هاي مسيحي و يهودي بر روزولت افزايش يافت , به
ويژه پس از آنكه « كميته آمريكا وفلسطين » با مشاركت دويست نفر از اعضاي
مجلس نمايندگان و 68 نفر از اعضاي مجلس سنا تشكيل شد و كميته بر
تاييد برنامه كنفرانس بالتيمور در سال 1942 مبني بر تاسيس دولت
مشترك المنافع يهودي در فلسطين اصرار ورزيد. به همين جهت , روزولت
در برنامه انتخاباتي اش براي رياست جمهوري در سال 1944 اعلام نمود كه
از گشايش دروازه هاي فلسطين براي مهاجرت غيرمحدود يهوديان و اقامت
آنان استقبال مي كند همچنان كه از هر سياستي كه منجر به تاسيس يك كشور
مشترك المنافع , دموكراتيك و آزاد شود حمايت خواهد كرد و يقين دارد كه
ملت آمريكا نيز از اين هدف پشتيباني خواهد نمود و در صورتي كه دوباره به
رياست جمهوري انتخاب شد در راه تحقق اين هدف تلاش خواهد كرد.
هدف صهيونيست هاي مسيحي و يهودي در دوران رياست جمهوري
ترومن تحقق يافت . وي پس از فوت روزولت در آوريل سال 1945 عهده دار
رياست جمهوري آمريكا گرديد. وي به مجرد آنكه بركرسي رياست
جمهوري نشست طي بيانيه اي اعلام نمود : « نظرگاه رسمي آمريكا در
موردفلسطين اين است كه اجازه داده شود درحد امكان , بيشترين تعداد
يهوديان به آن سرزمين مهاجرت كنند تاامكان تاسيس يك دولت در آنجا
فراهم شود. »
ترومن تنها به پذيرش طرح تقسيم فلسطين در سال 1947 اكتفا نكرد ,
بلكه خواستار فشار بر ساير دولت ها به منظور موافقت با اين تقسيم گرديد.
در 14 ماه 1948 ترومن دولت يهود را كه به تازگي تاسيس شده بود به
رسميت شناخت . نحوه موضع گيري ترومن در پذيرش تقسيم فلسطين و
شناسايي دولت اسرائيل اين گونه تفسير شد كه وي براي كسب آراي
يهوديان در انتخابات رياست جمهوري در سال 1948 تلاش مي كند , در
حالي كه آراي يهوديان عامل تعيين كننده اي در سياست ترومن نبود; زيرا
تنها بيست درصد آراي يهوديان تحت تاثير سياست هاي آمريكا درباره
فلسطين بود. تصميم ترومن به شناسايي دولت يهودي توسط آمريكا , با
پيشينه وي كه يك مسيحي يهودي شده در دوران اوج جريان مسيحيت
صهيونيست در آمريكا بود , هماهنگ است . ترومن يك مسيحي
باپتيست (تعميدگرا) و سنتي بود. باپتيست هاي سنتي به خطاناپذيري لفظي
كتاب مقدس اعتقاد دارند و تاسيس دولت يهودي را دليل روشني بر تحقق
پيش گويي هاي تورات مي دانند.
« كلارك كليفور » مشاور ترومن دركاخ سفيد , كه بعدها در دوران كندي
وزير دفاع آمريكا گرديد مي گويد « ترومن شخصا به آموختن تورات پرداخت
و به عنوان يكي از شيفتگان تورات به توجيه تاريخي ميهن قومي يهود ايمان
داشت و معتقد بود كه پيمان بالفور در سال 1917 , آمال و روياهاي ديرينه
ملت يهود را تحقق بخشيد. »
« موشه ديوز » در كتاب « آمريكا و سرزمين مقدس » مي نويسد : « هنگامي
كه در معبد روحاني يهوديان , ترومن , به عنوان فردي كه به ايجاد دولت
اسرائيل كمك نموده است به حاضران معرفي شد , وي پاسخ داد من كوروش
هستم . من كوروش هستم . چه كسي فراموش مي كند كه كوروش , يهوديان را
از تبعيدگاهشان در بابل به قدس بازگرداند ! »
احياي ديني در دهه هاي پنجاه و شصت ميلادي
جنبش مسيحيت صهيونيست و اصولگراي آمريكا در نيمه اول قرن
بيستم را مي توان « جنبش ماقبل سياسي » توصيف نمود. اين جنبش علي رغم
اينكه بخش وسيعي از پروتستان هاي آمريكا را به خود جذب نمود ولي بيش
از دهه هفتاد ميلادي نتوانست به قدرت دست يابد نه در قوه مقننه و نه در
قوه مجريه .
آمريكا از آغاز شكل گيري اش , بنيادگرايي را مي شناخته و دوران احياي
بنيادگرايي را همراه با بيداري عظيم ديني دردهه چهارم قرن نوزدهم درك
كرده است . مقصود از « بنيادگرايي » جرياني است كه به « خطاناپذيري كتاب
مقدس » معتقد است , يعني تمسك به الفاظ انجيل و عهد قديم , و به اين
دليل آن را بنيادگرايي صهيونيستي مي نامند كه به مفاهيم تحت اللفظي كتاب
مقدس وپيش گويي هاي تورات درمورد بازگشت يهود به فلسطين اعتقاد دارد.
اين جريان را در دهه هفتاد قرن نوزدهم , جريان « تدبيرگرا » مي ناميدند. تعبير
« بنيادگرايي » در دهه دوم قرن بيستم در رسانه هاي آمريكا شايع شد , و به
دليل آنكه كليساها در مورد نظريه داروين دچار تفرقه شده بودند. بنيادگرايان
پروتستان انجيلي توانستند افكار عمومي را به مساله « ژان اسكابز » , يكي از
معلمان ايالت « تنسي » جلب كنند كه دستور دولت را مبني بر خودداري از
تدريس نظريه داروين در مورد تكامل انسان زير پا گذاشته بود. مبناي اين
ممنوعيت اين بود كه نظريه داروين با اعتقاد به خلقت انسان توسط خداوند
تعارض دارد. « اسكابز » به اتهام نقض قوانين ايالتي به محاكمه كشيده شد ,
ولي نتيجه دادگاه به نفع بنيادگرايان نبود , زيرا آنان به عنوان افرادي متعصب ,
بي فرهنگ و مخالف نوگرايي معرفي شدند. با اين وصف , بنيادگرايي همچنان
جايگاه خود را در متن جامعه آمريكا حفظ كرد. دليل اين امر تصويب قانون
« تحريم شرب خمر » بود كه از سال 1919 تاسال 1933 در ايالات متحده به
اجرا گذاشته شد و بيانگر اخلاق گرايي پروتستانيسم اصولگرا در نظام
اجتماعي آمريكا به شمار مي آمد.
بنيادگرايان از شرايط ركود بزرگ (سال 1929 ) بهره گيري كردند و
مدارس و دانشگاه هاي ديني از جمله مدرسه الهيات در دالاس و دانشگاه
باب جونز را به راه انداختند و پروتستان هاي طرفدار نوگرايي دوباره به
صحنه بازگشتند.
در سال 1933 يك گروه بنيادگرا از كليساي پرسبيتري ايالات متحده
انشعاب نمود و كليساي پرسبيتري كتاب مقدس را به رهبري « كارل مكنتاير »
تاسيس كرد. عجيب اينكه مكنتاير در ابتدا با گروه هايي از راست مسيحي ,
نژادپرست و نازي و مخالف نژاد سامي مرتبط بود و فعاليت هاي خود را بر
مخالفت با يهود و كمونيسم متمركز ساخته بود.
در آن زمان , احياي بنيادگرايي را از جمله آثار منفي انتقال جامعه از
نظام قديم به نظام جديد و پديده اي مي دانستند كه با رشد و توسعه فرهنگي
و زوال علل اجتماعي آن , از بين خواهد رفت .
« ارنست . آر. ساندين » , تاريخ نويس معتقد است كه احياي بنيادگرايي ,
نشان دهنده درگيري جامعه نوين با نظام اعتقادي مبتني بر « تدبيرگرايي » و
« هزاره گرايي » است , به اين معنا كه پروردگار بدون آگاهي انسان ها , تاريخ را
به سمت بازگشت دوباره مسيح سوق مي دهد تا در هزار سال خوشبختي بر
جهان حكومت كند. « ساندين » ومتكلم ايرلندي « جان نلسون داربي » هر دو
اعتقاد دارند كه « تدبيرگرايي » در پايان قرن نوزدهم به صورت يك جريان
درآمد و جريان « ناخواسته گرايي » تاريخ را به چند مرحله تقسيم مي كند كه
آخرين مرحله آن بازگشت مسيح براي نجات مسيحيان به سوي بهشت قبل
از پايان تاريخ (قيامت ) است . در آن وقت جنگي در « هرمجدون »
(آرماگدون ) بين نيروهاي خير و شيطان رخ خواهد داد تا مسيح و پيروانش
در هزار سال خوشبختي برجهان حكومت كنند. اما مرحله ما قبل آخر , همان
مرحله اي است كه اكنون جهان در آن به سر مي برد , يعني مرحله پيش از
آمدن دوباره مسيح , و از آنجا كه پيش گويي هاي كتاب مقدس اشاره به
بازگشت يهود به فلسطين و بازسازي هيكل سليمان دارد , بنيادگرايان
آمريكايي معتقدند كه تاسيس دولت اسرائيل مقدمه آمدن مسيح خواهد بود.
« جيمز ديفسون هانتر » , دانشمند جامعه شناس مي گويد شرايط ركود
اقتصادي , انتظار بنيادگرايان آمريكايي را نسبت به به آمدن مسيح تقويت
نمود زيرا آنان معتقد بودند كه ركود اقتصادي خود يك مجازات و عقاب
الهي براي آمريكاي مرتد است و لذا كليساهاي پرسبيتري و پنجاهه گرا در
برابر كليساهاي عمومي پروتستان هاي نوگرا فعال شدند.
در تلاش يك كليساي مستقل كه بيانگر اخلاق گرايي سنتي و رهايي
شخصي و كنار كشيدن از زندگي مدرن بود , « كارل مكنتاير » در سال 1941
سازماني را تحت عنوان شوراي كليساهاي مسيحي آمريكا در برابر « شوراي
فدرال كليساها » تاسيس نمود. شوراي كليساهاي آمريكا خود را انجيل
باصلابت و مخالف نوگرايي ناميد و كميته ارتباطات فدرال را تحت فشار
قرار داد , تا اوقات پخش برنامه هاي راديويي مورد استفاده پروتستان ها را
بين بنيادگرايان و شوراي فدرال كليساها تقسيم كند.
يك سال بعد , اتحاديه ملي پروتستان هاي انجيلي تاسيس شد كه با
شوراي كليساهاي آمريكا در اعتقاد به لفظي بودن كتاب مقدس اشتراك نظر
داشت . در سال 1943 , يكسال پس از آنكه اتحاديه ملي پروتستان هاي
انجيلي دفتر خود را در شيكاگو تاسيس نمود , دفتري را نيز در واشنگتن
افتتاح كرد كه ماموريت آن اعزام هيات هايي به خارج از كشور به نمايندگي از
پروتستان هاي انجيلي و مبلغان نيروهاي مسلح بود.
در نيمه دهه چهل قرن بيستم , اتحاديه ملي پروتستان هاي انجيلي در 43
مجمع كليسايي و صدكليسا عضويت داشت و تاثيرگذاري شوراي كليساهاي
آمريكا بررشد راست مسيحي افزايش يافت . با تاسيس شوراي جهاني
كليساها و شعبه آن در آمريكا , به شوراي ملي كليساها معروف بود , اتحاديه
ملي كليساها آن را ساخته و پرداخته كمونيسم جهاني قلمداد
نمود.
بنيادگرايي از وضعيت ركود اقتصادي استفاده كرد و اين فرصت تاريخي
را در دهه چهل غنيمت شمرد. بنيادگرايان , سياست هاي اجتماعي رئيس
جمهور روزولت براي مقابله با ركود را كه آن را « داد و ستد جديد »
نامگذاري كرده بود مورد تهاجم قرار دادند ومخالفت با كمونيسم , فضايي را
ايجاد كرد كه جنبش بنيادگراي پروتستان هاي انجيلي توانست با استفاده از
آن به يك جنبش مردمي تبديل شود.
ترومن رئيس جمهور وقت آمريكا با افتخار اعلام كرد كه به ايجاد دولت اسرائيل كرده و
يهوديان را به قدس مسلط نموده است
بنيادگرايي مسيحي در قرن معاصر , جرياني است كه به خطاناپذيري كتاب مقدس معتقد
مي باشد , يعني تمسك به الفاظ انجيل و تورات و به اين دليل آن را بنيادگرايي صهيونيستي
مي نامند كه به بازگشت يهود به فلسطين اعتقاد دارد
بنيادگرايان آمريكايي معتقد به تاسيس دولت اسرائيل , بازسازي هيكل سليمان وجنگ
آرماگدون هستند و آنرا مقدمه ظهور مسيح مي دانند

| | | |