روزنامه جمهوري اسلامي 27/01/1384 صفحه مقالات
مسيحيت صهيونيست و بنيادگراي آمريكا


قسمت هشتم
ويليام بلاكستون
« ويليام بلاكستون » (1841 ـ 1935 ) , سرمايه دار , جهانگرد و مبلغ پروتستان انجيلي يكي از برجسته ترين مسيحيان صهيونيست آمريكايي است كه اين نهضت را به راه انداخت . وي در يك خانواده مسيحي از پيروان كليساي متديست متولد شد. از اوان كودكي علاقه شديدي به تلاوت عهد قديم و بررسي پيش گويي هاي آن درباره آمدن مسيح داشت . وي با سرمايه گذاري در صنعت ساختمان سازي و ساير صنايع به ثروت عظيمي دست يافت و معتقد بود كه اين ثروت بدون هدف به او داده نشده است و لذا مسئوليت آماده سازي براي بازگشت دوباره مسيح را به گردن گرفت . بر اين اساس وي رهبري « جنبش باز گرداندن يهوديان به فلسطين پيش از آمدن مسيح » را عهده دار شد. بلاكستون حركت خود را با انتشار كتابي به نام « عيسي مي آيد » در سال 1878 آغاز نمود . اين اقدام تاثير عظيمي بر پروتستان هاي انجيلي آمريكا بر جاي نهاد زيرا اين كتاب كه بيش از يك ميليون نسخه آن به فروش رسيد و به 48 زبان از جمله زبان عبري ترجمه شد , پررونق ترين كتابي است كه آرمان گرايي صهيونيسم را در چارچوب اعتقاد به دوران هزاره خوشبختي بيان مي كند. حتي مي توان گفت اين اثر پرتيراژترين كتاب درباره بازگشت مسيح است , همچنان كه اين كتاب بيش از هر اثر ديگري در طول ده ها سال , توجه تعدادي از رهبران مسيحي را به بازگشت مسيح جلب نمود. از جمله اين رهبران « ملويل فولر » قاضي القضاه , فرمانداران ايالت ها و نمايندگان كنگره بودند. همچنين تعدادي از روحانيون پروتستان و كاتوليك و سرمايه داراني مانند « دي پونت » , « مورگان » و « جان راكفلر » و « ويليام راكفلر » و « راسل سيج » و « چارلز اسكربنر » نيز در بين آنان بودند.
بلاكستون در سال 1888 به همراه دخترش به عنوان زائر سرزمين مقدس از فلسطين ديدار نمود در نتيجه اين ديدار شعاري مطرح شد كه بعدها صهيونيسم يهودي در تحريك وجدان غرب از آن بسيار سو استفاده كرد. او اظهار داشت وي و دخترش از اين امر نامتعارف بسيار متالم شده اند كه « فلسطين همچنان به عنوان سرزميني بدون ملت رها شده است به جاي آنكه به ملتي بدون سرزمين واگذار شود. »
در سال 1891 , بلاكستون در نامه اي به « بنيامين هريسون » رئيس جمهور وقت آمريكا از وي درخواست كرد براي بازگرداندن يهوديان به فلسطين دخالت كند . اين نامه را 413 نفر از شخصيت هاي برجسته مسيحي آمريكا امضا كرده بودند. در بين ايشان نام جان راكفلر , بزرگ خاندان راكفلر و رئيس ديوان عالي كشور , رئيس مجلس نمايندگان و جمع كثيري از نمايندگان مجلس سنا و سردبيران مطبوعات بزرگ آمريكا به چشم مي خورد.
در نامه بلاكستون آمده است :
« ... آن گونه كه پروردگار زمين را بين ملت ها تقسيم كرده است , فلسطين وطن يهوديان باقي مي ماند و ملك تصرف ناپذير آنان خواهد بود كه به زور و غاصبانه از آنان گرفته شده است . هنگامي كه آنان در آن سرزمين كشاورزي مي كردند فلسطين سرزمين حاصلخيزي بود كه زندگي چند ميليون از فرزندان اسرائيل را كه با رنج و زحمت در دره ها و دامنه كوه هاي آن كار مي كردند اداره مي كرد. آنان مردمي كشاورز و توليد كننده بودند , به همان اندازه كه در كار تجارت فعاليت مي كردند و مركز تمدن و مذهب بشمار مي آمدند. پس چرا دولت هاي بزرگ كه بلغارستان را به بلغارها و صربستان را به صربها واگذار كردند به بازگرداندن فلسطين به يهوديان كمك نمي كنند ! »
بلاكستون اين نامه را در شرايطي نوشت كه يهوديان روسيه از سال 1881 مهاجرت به ايالات متحده را آغاز كرده بودند و لذا مي بينيم كه بلاكستون در نامه اش به دو مورد از رغبت و تمايل آمريكاييان اشاره مي كند; يكي رغبت به اعزام يهوديان به فلسطين , و ديگري ترس آنان از سرازير شدن يهوديان به آمريكا , تا چنين نتيجه گيري كند كه تاسيس اسرائيل موجب تامين قدرت و عظمت آمريكا خواهد بود و درصورتي كه رئيس جمهور از يهوديان حمايت كند مشمول بركات خداوند خواهد شد.
براي اين منظور , بلاكستون نامه اش را به ضميمه مداركي از عهد قديم براي رئيس جمهور هريسون فرستاد. در اين مدارك از كوروش شاهنشاه ايران كه اشعيا او را « مسيح پروردگار يهوه » خوانده بود شاهد آورده شده است . وي در اين باره چنين مي گويد : « يهوه مسيح , خود كوروش را مورد رحمت قرار داد. دست او را گرفت و پادشاهاني را در برابر او ذليل و سركوب كرد و درهايي را به روي وي باز كرد و نگذاشت كه درها بسته شود. ذخاير زيرزميني و كليه گنج هاي پنهان زمين را به او عطا فرمود. »
بلاكستون با شاهد آوردن از عهد قديم قصد داشت هريسون آمريكا را مسيح جديد پروردگار معرفي كند كه فلسطين را به يهوديان باز مي گرداند , همان گونه كه كوروش درگذشته اين كار را كرد تا مشيت الهي را تحقق بخشد.
رئيس جمهور هريسون دريافت نامه را اعلام كرد , ولي به رغم اينكه وعده داده بود آن را مورد توجه قرار مي دهد نتيجه ملموسي به بار نيامد.
وزارت خارجه آمريكا طي يادداشت اعتراض آميزي به دولت روسيه اعلام كرد كه مهاجرت دسته جمعي و گسترده يهوديان فقير و تنگدست به آمريكا براي اقامت در اين كشور نشان دهنده « اقدامات خشونت آميز » دولت روسيه نسبت به آنان است , و « كرامت يك ملت نبايد تبديل به بار سنگيني بردوش ديگران شود. »
يادداشت وزارت خارجه نشان مي دهد كه وساطت آمريكا براي يهوديان روسيه تنها به انگيزه مسيحيت صهيونيست نبوده است بلكه عدم تمايل دولت آمريكا به پذيرش بار سنگين يهوديان مهاجر به ايالات متحده نيز در اين زمينه نقش داشته است .
تلاقي انگيزه مسيحيان صهيونيست آمريكا (بازگشت يهوديان به فلسطين در انتظار آمدن مسيح ) با ترس از مهاجرت يهوديان به آمريكا , موجب گرديد كه مسيحيت صهيونيست بسيار افراطي تر از صهيونيسم هرتزل بشود. صهيونيسم يهودي در الهيات پروتستان و اعتقاد مسيحيان صهيونيست به هزاره گرايي به دنبال يك پشتوانه « اخلاقي » و « عقيدتي » است كه صهيونيسم يهودي را به صورت يك جنبش قومي درآورد كه هدف آن باز گرداندن « ملت » يهود به « سرزمينش » فلسطين است و به عبارت ديگر , جايگزين كردن يك دولت يهودي در فلسطين به جاي فلسطيني ها.
هنگامي كه هرتزل در ابتدا افكارش را در مورد تاسيس يك دولت يهودي به دولت انگلستان عرضه نمود , انگلستان پيشنهاد كرد كه يك سرزمين يهودي در « العريش » در نزديكي مرزهاي مصر ايجاد شود و هرتزل اعتراض نكرد. بعدها انگلستان پيشنهاد ايجاد يك سرزمين را در قبرس و سپس در اوگاندا مطرح كرد. هرتزل نيز تقيدي نداشت كه اين سرزمين حتما در فلسطين باشد , بلكه او بر ضرورت تاسيس يك دولت يهودي در هر نقطه اي كه براي كشورهاي بزرگ و به ويژه انگلستان امكان پذير باشد تاكيد مي كرد تا اين جنبش نوپا بتواند دولتش را تشكيل دهد.
اما مسيحيان صهيونيست و به ويژه « ويليام بلاكستون » موضع شديدي اتخاذ كردند و ديدگاه سهل انگارانه هرتزل و اولين كنگره صهيونيست ها در بازل در سال 1897 را مورد انتقاد قرار دادند. بلاكستون نسخه اي از عهد قديم را كه صفحات آن را علامت زده بود براي هرتزل (بنيانگذار جنبش صهيونيسم يهودي ) فرستاد. در اين نسخه به فقراتي اشاره شده بود كه فلسطين به طور مشخص به عنوان « سرزمين برگزيده براي قوم برگزيده » تعيين شده است .
« رجينا شريف » مي گويد : « انديشه ايجاد يك وطن قومي براي يهود در فلسطين , شش سال پيش از برگزاري اولين كنگره صهيونيسم در بازل , در فرهنگ آمريكا نفوذ يافته بود. داستان دانيال ديروندا كه جرج اليوت آن را نوشته بود در آمريكا با استقبال گسترده روبه رو شد و مطبوعات و روزنامه ها بر فوايد سياسي آن تاكيد كردند. همچنين افكار و انديشه هاي لارنس اليوانت به همت كلودكاندر در آمريكا منتشر شد. كاندر تاكيد داشت كه تنها يهوديان قادر به پاسخگوئي به نيازهاي فلسطين هستند. به اين ترتيب , يك رابطه خودبخودي بين يهود و سرزمين فلسطين پديد آمد و فكر بازگشت قومي يهود در نتيجه انتشار آن در مطبوعات و ادبيات ديني و غيرديني در آن زمان تقويت گرديد. »
اين فضاي عمومي فرهنگي و سياسي آمريكا در پايان قرن نوزدهم تا انتشار پيمان بالفور در سال 1917 بود . البته دشمني فرقه هاي يهودي و مسيحي جامعه آمريكا با اهداف صهيونيسم نيز پابرجا بود. در كنگره مركزي خاخام هاي آمريكايي كه در سال 1885 در شهر پتسبورگ برگزار شد , نمايندگان يهوديت اصلاح طلب اعلام داشتند كه « يهوديان يك قوم نيستند بلكه يك گروه مذهبي هستند. » در كنگره مركزي خاخام هاي آمريكايي در سال 1897 نيز خاخام اسحاق وايز در يك سخنراني گفت : « توطئه بازل تنها يك توهم احمقانه بود; زيرا تاسيس دولت با رسالت ديني جهاني و فراگير يهود منافات دارد. »
به مناسبت پيمان بالفور , سي تن از شخصيت هاي برجسته يهودي در ايالات متحده بيانيه اي را منتشر ساختند كه در آن آمده است :
« در شرايطي كه موضوع نظام آينده حكومتي در فلسطين در كنفرانس صلح آينده مطرح است , امضا كنندگان زير , شهروندان آمريكا , يكصدا مخالفت خود را با تاسيس دولت يهودي در فلسطين براساس پيشنهادهاي سازمان هاي صهيونيستي آمريكا و اروپا اعلام مي داريم . همچنين به جدا ساختن يهوديان از جوامع ايشان و متمايز ساختن آنان به عنوان مجموعه هاي قومي در كشورهايي كه زندگي مي كنند معترضيم و احساس مي كنيم كه نظريه بيشتر يهوديان آمريكا نيز , چه كساني كه در اينجا به دنيا آمده اند و يا از كشورهاي ديگر مهاجرت كرده و مدت هاي طولاني در اينجا زندگي كرده و از نظر سياسي و اجتماعي در جامعه آمريكا هضم شده اند , همين است . »
براساس آمارهاي موجود , يهوديان صهيونيست آمريكا درصد پاييني از يهوديان مقيم در اين كشور يعني حدود 150 هزار نفر از مجموع 3,5 ميليون نفر جمعيت يهودي را تشكيل مي دهند.
يادداشت « رابرت لانسينگ » وزيرخارجه آمريكا به « وودرو ويلسون » رئيس جمهور آن كشور در تاريخ 13 دسامبر 1917 نيز نشان دهنده مخالفت يهوديان و مسيحيان با اين طرح است . در متن يادداشت آمده است :
« رئيس جمهور عزيز! فشار زيادي براي انتشار بيانيه اي از سوي دولت كه موضع آن را در برابر فلسطين روشن سازد وجود دارد و اين امر نيز ناشي از عناصر صهيونيستي يهوديان است . به نظر اينجانب به دلايل سه گانه زير بايد در اعلام سياست خود تامل كنيم :
نخست : ما درحال جنگ با تركيه نيستيم و لذا بايد از هرگونه اقدامي كه بيانگر اين امر باشد كه ما از گرفتن اراضي آن كشور با توسل به زور حمايت مي كنيم پرهيز نماييم .
دوم : همه يهوديان تمايل به اعاده تابعيت خود به عنوان يك ملت مستقل ندارند و لذا ترجيح دادن گروهي از آنان بر ديگران به دور از حكمت است .
سوم : درصورتي كه سرزمين مقدس تحت سلطه مطلق كساني قرار گيرد كه مرگ مسيح به آنان نسبت داده مي شود قطعا بسياري از فرقه هاي مسيحي و مسيحيان خشمگين خواهند شد.
به دلايل عملي من ضرورتي نمي بينم كه جلوتر از دليل اول برويم . همين يك دليل براي اجتناب از اعلام سياست خود در مورد وضعيت نهايي فلسطين كافي است »
ولي رئيس جمهور ويلسون , نامه وزير خارجه اش را ناديده گرفت و در نامه اي كه به خاخام استيفي وايز رهبر صهيونيست هاي آمريكا نوشت رسما پيمان بالفور را تاييد كرد. متن نامه به اين شرح است :
« اينجانب با اهتمام عميق و خالصانه , تلاش سازنده اي را كميته وايزمن در فلسطين به درخواست دولت انگلستان مبذول داشته است دنبال كردم . فرصت را مغتنم شمرده , مراتب خشنودي خود را از پيشرفت جنبش صهيونيسم در ايالات متحده و كشورهاي هم پيمان از زمان اعلام موافقت بالفور از طرف دولت متبوعش (انگلستان ) با تشكيل وطن قومي يهود در فلسطين ابراز مي نمايم . همچنين خوشوقتم كه دولت انگلستان تمامي تلاش خود را براي تسهيل تحقق اين هدف به كار خواهد گرفت با اين توجه كه علاقه مند است هيچ گونه اقدامي كه حقوق مدني و مذهبي غيريهوديان در فلسطين را خدشه دار سازد و يا حقوق يهوديان و وضعيت سياسي آنان در ساير كشورها را ناديده بگيرد انجام نشود »
« رجينا شريف » معتقد است كه حمايت ويلسون از پيمان بالفور ناشي از اعتقادات مسيحي صهيونيستي وي است زيرا ويلسون از پدر و مادري زاده شد كه وابسته به كليساي پرسبيتري بودند و با تعليمات پروتستانيسم آمريكايي كه معتقد به اسطوره صهيونيسم است رشد يافت . اين تعليمات به صورت غيرمستقيم احساسات و افكار وي را تحت تاثير قرار داد , به طوري كه آثار آن در موضع گيري هاي آينده وي نسبت به جنبش صهيونيسم و اهداف آن مشهود است . ويلسون از اينكه نقشي در باز گرداندن يهوديان به « سرزمينشان » داشته باشد خوشحال بود. وي اعتراف كرد كه « به عنوان فرزند پرورش يافته خانه يك كشيش روحاني بايد بتواند در بازگرداندن سرزمين هاي مقدس به اهل آن كمك نمايد. اظهارات آشكار و پنهان وي نيز هماهنگ با افكار صهيونيستي است و نشان مي دهد كه سياستهاي او نسبت به فلسطين و صهيونيسم ناشي از احساسات ذاتي خود او نه ملاحظات سياسي واقعي است .
ويلسون بر اساس باورهاي شخصي يك صهيونيست بود و گرايش هاي صهيونيستي وي با نكات چهارده گانه معروف كه در سخنراني خود در كنگره صلح پاريس اعلام نمود منافات داشت . از جمله آن نكات رد هر گونه توسل به زور در دستيابي به سرزمين , محكوميت موافقت نامه ها و قراردادهاي محرمانه , درخواست حق تعيين سرنوشت براي ملت ها و تامين فرصت تحول دروني اقليتهاي غيرترك در امپراتوري عثماني را مي توان ذكر نمود.
« لانسينگ » وزير خارجه آمريكا اظهار داشت كه موضع رئيس جمهور ويلسون نسبت به صهيونيسم با اصل حق تعيين سرنوشت مورد تاييد او تناقض آشكاري دارد , ولي از ديدگاه صهيونيست ها اصول صهيونيستي تناقض با تعيين سرنوشت نداشت زيرا از ديدگاه صهيونيست ها , قوميت هاي غيرترك در امپراتوري عثماني همان يهوديان و ارمني ها بودند و لذا اصل تعيين سرنوشت بر اين دو قوميت نيز صدق مي كند.
البته صهيونيسم ويلسون نيز جزئي از تفكر صهيونيستي فراگير بود كه در زمان اعلام پيمان بالفور بر جامعه آمريكا حاكميت داشت . بر اساس بررسي هاي « چارلز اسرائيل گلدپات » و تحليل محتواي روزنامه هاي آمريكا در آن زمان , افكار عموي آمريكا به شدت از پيمان بالفور پشتيباني مي كرد به حدي كه « احساسات مخالف صهيونيسم كه قابل مشاهده در مطبوعات بود فقط مواردي بود كه از سوي شخصيت هاي يهودي مخالف صهيونيسم ابراز مي گرديد » .
« روبن فنك » مي گويد : « موافقت كنگره با پيمان بالفور به صورتي شگفت انگيز و با محتوايي صهيونيستي و عبراني انجام شد. » وي اقدام كنگره را نمونه اي از گرايش صهيونيستي كنگره توصيف نمود و از قول « ويليام . آي . كوكس » , نماينده اينديانا در كنگره آورده است :
« همچنان كه موسي , بني اسرائيل را از قيد بندگي نجات داد امروز متفقين , يهودا را از دست ترك هاي بد تركيب رهايي مي بخشند و اين پايان مناسب اين جنگ جهاني است . يهودا بايد به عنوان يك ملت مستقل روي پاي خود بايستدو از چنان قدرتي برخوردار باشد كه خود حكومت كند و پيش برود و آرمان گراييهاي خود را در زندگي تكميل ناميد. احساس من اين است كه آنچه مي گويم انديشه ملت آمريكا و قطعا انديشه كساني است كه من در اين زمينه با آنان بحث كرده ام , و آن فكر اين است كه دولت ايالات متحده بايد از توانايي هاي شايسته خود استفاده كند تا روياي دولت يهودي تحقق يابد و تعاليم و اصول قديمي يهودا از آن احيا شود. »
« رجينا شريف » سخنراني « هنري كابوت لودگ » رئيس كميسيون روابط خارجي مجلس نمايندگان را كه در سال 1922 در بوستن ايراد كرده است , چنين نقل مي كند :
« به نظر من اين امري مناسب و قابل تقدير است كه ملت يهود در سراسر جهان تمايل داشته باشد به هم نوعان خود حق بدهد به سرزميني كه خاستگاه آنان بوده و در آن زندگي كرده و هزاران سال در آن مجاهدت كرده اند باز گردند... من هرگز احتمال نمي دادم كه قدس و فلسطين تحت سلطه محمديان (مسلمانان ) قرار گيرد. باقي مانده قدس و فلسطين كه سرزمين مقدس يهود و تمامي ملت هاي بزرگ مسيحي غرب است . در دست ترك ها به مدت طولاني به نظر من لكه ننگي بر پيشاني تمدن محسوب مي شود و بايد پاك شود .
از اين سخنراني روشن مي شود كه لودگ تنها يك صهيونيست نبوده , بلكه با مسلمانان (محمديان ) نيز دشمني داشته است . اين حمايت شگفت انگيز از پيمان بالفور موجب گرديد كه مجالس كنگره در موافقت با آن از خود همبستگي نشان دهند . ابتدا مجلس سنا در ژوئن سال 1992 به طور كلي با اين عبارت با آن موافقت نمود كه : « ايالت متخذه از تاسيس يك سرزمين قومي براي يهوديان در فلسطين طبق شرايطي كه در پيمان دولت انگلستان در نوامبر سال 1917 معروف به « پيمان بالفور » آمده است استقبال مي كند.
در همين ماه , مجلس نمايندگان با طرح مزبور با عباراتي صهيونيستي تر موافقت كرد . در مقدمه اين تصميم كه در 30 ژوئن سال 1922 اتخاذ گرديد آمده است :
« از آنجا كه ملت يهود قرن هاي طولاني است كه آرزومند و مشتاق بازسازي سرزمين قديمي اش مي باشد و با توجه به نتايج جنگ جهاني و نقش يهوديان در اين جنگ لازم است به ملت يهود امكان داده شود كه دوباره ميهن قومي خود را در سرزمين پدرانش تاسيس كند و فرصتي كه بيت اسرائيل ساليان دراز از آن محروم بوده است به آن داده شود , يعني پايه گذاري مجدد زندگي يهودي و فرهنگي پربار در سرزمين قديمي يهود. »
ويليام بلاكستون از سرمايه داران بزرگ آمريكايي يكي از برجسته ترين مسيحيان صهيونيست بود كه رهبري « جنبش » باز گرداندن يهوديان به فلسطين پيش از ظهور مسيح » را برعهده داشت .
بلاكستون , راكفكرو 413 نفر از سرمايه داران و شخصيتهاي برجسته مسيحي آمريكا در سال 1891 طي نامه اي به رئيس جمهور وقت آمريكا خواستار بازگرداندن يهوديان به فلسطين شدند.
تعليمات پروتستانيسم آمريكايي معتقد به اسطوره صهيونيسم است
ويلسون رئيس جمهور وقت آمريكا از مسيحيان صهيونيست بود و حمايت از صهيونيسم را نه به عنوان ملاحظات سياسي بلكه بر اساس احساس ذاتي انجام مي داد.
به يك نماينده كنگره آمريكا به هنگام موافقت با اعلاميه بالفور و تشكيل دولت اسرائيل گفت : « همچنان كه موسي , بني اسرائيل را از قيد بندگي نجات داد , امروز نيز متفقين , يهوديان را از دست تركهاي بد تركيب رهايي مي بخشند كه اين پايان مناسب اين جنگ جهاني است و قطعا ملت آمريكا همواره حامي يهوديان خواهد بود. »
رئيس كميسيون روابط خارجي نمايندگان آمريكا در سال 1922 طي نطقي اعلام كرد : « باقي ماندن قدس و فلسطين در دست مسلمانها , لكه ننگي بر پيشاني تمدن غرب است كه بايد پاك شود. »