
شماره دوم از دوره جديد نشريه « ياد ماندگار » توسط
فرهنگسراي پايداري در 144 صفحه به چاپ رسيد .
اين نشريه كه ويژه دفاع مقدس مي باشد به صاحب
امتيازي فرهنگسراي پايداري وابسته به سازمان فرهنگي هنري
شهرداري تهران , مدير مسئول احسان محمد حسني و
سردبيري حسين قدياني آماده گرديده است .
از جمله مطالب منتشر شده در اين شماره از ياد ماندگار
) نوشته حسين The Game is Over مي توان به مطالبي چون : (
بهزاد , مصاحبه اي متفاوت با شهيد آويني با عنوان « از كدامين
قبيله اي » گزارش ويژه ياد ماندگار از تاسيس نخستين شبكه
مردمي پيگيري فتواي امام خميني (ره ) در مورد ارتداد سلمان
رشدي با عنوان « دهكده جهاني مقاومت » , گفت و گو با شيخ
حسين انصاريان پيرامون جنگ با عنوان « كميل در لباس ضد
شيميايي » گفت و گو با نادر طالب زاده مستند ساز دفاع مقدس
با عنوان « از كلمبيا تا كربلاي 5 » , نگاهي به آثار اجتماعي با
عنوان « معصوميت از دست رفته » , گفت و گو با محمد اكرمي
رزمنده ديروز و معلم امروز با عنوان « غربت امت يك نفره ! » ,
« خاطره سه ديدار » نوشته حميد داودآبادي , روايتي از نگاه
« آمريكايي به جهان » در گفت و گو اختصاصي پروفسور لوري
كينگ انسان شناس خود تبعيد آمريكايي , آلبوم عكس تفحص ,
خاطرات سفر به فكه با عنوان « مكه نه فكه » , گفت و گو با
مخترع « تفنگ شورشي » سپهبد ميخائيل كالاشينكف ,
حاشيه اي بر توليد بازي هاي رايانه اي جنگي در داخل و خارج
كشور با عنوان « فرصت يا تهديد » , « سفر به شهر جنگي » , گپ و
گفتي صريح و تلخ با حسين بهزاد با عنوان « اي زنده باد هواي
نفس » رندانه ها و بسياري مطالب خواندني ديگر كه در قالب
يك صفحه بندي بسيار زيبا كنار هم قرار گرفته اند مي توان
اشاره كرد.
گفتني است اين شماره از يادماندگار داراي يك ويژه نامه
رايگان با عنوان « معبر » نيز مي باشد كه در آن به معرفي كامل
مناطق جنگي و عملياتي دوران دفاع مقدس پرداخته است .

|
نبرد در پنجوين عراق
|

گوشه اي از خاطرات عمليات بيت المقدس پنج در منطقه پنجوين
عراق
پيش از عمليات بيت المقدس 5 در پنجوين عراق حدود دو ماه گردان 798
(ضربت ) لشكر 23 در پادگان عجب شير به بازسازي و سازماندهي و آموزش رزم
شبانه و راهپيمائي طولاني عبور از موانع كوهستان در شرايط سخت زمستان
برخي ارتفاعات منطقه عجب شير كه مشابهت با شرايط جوي و فيزيكي منطقه
عمليات داشت انجام داد.
زمان عمليات را حدود بهمن ماه 66 ارتفاعات كله قندي , سنگ معدن , گري
كوپه مشرف بر پنجوين عراق طرح ريزي كرده بودند. پس از انجام شناسايي لازم
منطقه , ستون نظامي از عجب شير بسوي مريوان حركت كرد و در اطراف مريوان
در نزديك روستاي سرآسياب بطور موقت در چادرهاي گروهي و انفرادي مستقر
شديم . آخرين شناسايي منطقه عمليات انجام گرفت . با طرح و برنامه ريزي
فرماندهان رده بالا عمليات بايد در زمستان سخت منطقه با استفاده از اصل
غافلگيري انجام مي گرديد. اوضاع شرايط جوي منطقه نامساعد مي شد و
ارتباطات تداركاتي را با مشكل مواجه مي كرد و در نتيجه عمليات به تاخير افتاد
و ما همچنان به تمرينات در شرايط سخت ادامه مي داديم .
ما در اسفند 66 در منطقه , شاهد جنايات و رفتار غيرانساني رژيم بعث عراق
در خصوص شهر حلبچه بوديم كه تعدادي از مجروحين را از مناطق مرزي
مريوان براي درمان به ايران مي آوردن . د فروردين سال 67 , سال نو را در چادر در
شرايط سرد و برفي در حالت آماده باش كه هر لحظه امكان عمليات بود گذرانديم .
يگانهاي عمل كننده از مناطق ديگر آمده بودند و با چندين گردان رزمي مامور به
لشكر 28 بودند . گردان 798 نيز از لشكر 23 براي شكستن خط و اجراي عمليات
و تصرف ارتفاعات سنگ معدن آماده بود.
48 ساعت جلوتر از شب بيست و نهم فروردين از منطقه سرآسياب شبانه به
سمت موضع تك حركت كرديم و از ارتفاعات قوچ سلطان مريوان به سمت
منطقه جنگلي زير ارتفاعات كله قندي و سنگ معدن مستقر شديم . زمان حمله
دقيقا شب بيست و يكم اعلام گرديد. هنگام ظهر همراه فرمانده گروهان شهيد
الياسي به رودخانه مجاور براي گرفتن غسل شهادت با آب سرد رفتيم و در همان
جا زيلو انداخته و نماز شكر همراه با دعا و راز و نياز بجا آورديم .
شب حمله بما شام ندادند و گفتند سهميه گردان بمباران شد و نتوانستند
تدارك شام ببينند هنگام حركت به هر نفر يك بسته كشمش و گردو دادند , كه
هيجان و حساسيت عمليات و هر لحظه مواجه شدن با دشمن در جسم و جان
يكايك ما آتش از اشتياق برانگيخته بود.
سمت من در عمليات , فرمانده دسته يكم خط شكن در نوك حمله و با حفظ
سمت معاون گروهان يكم گردان 798 تكاور بود , و فرمانده گروهان ستواندوم
حسين الياسي اين شهيد بزرگوار كه مفقود جسد است در عمليات بيت المقدس 5
با شجاعت و رشادت و خلوص وصف ناپذير همراه با وضو و غسل شهادت پاي
در قله ايثار و ايمان و شهادت نمود. او اسطوره ايمان , تعهد , شجاعت و صلابت
بود. و نمونه اي بارز از سربازان فداكار و ايثارگر انقلاب اسلامي و مطيع اوامر
مقام عظماي ولايت و گوش بفرمان و جان نثار فرماندهي امام
عصر(عج ).
شهيد , فردي بسيار مقيد به مسائل ديني و اخلاقي بود. هرگز كسي از نحوه
مديريت و اداره يگان رنجيده خاطر نشد , و هيچ كس بدخلقي و بداخلاقي او را
نديد , وي به تمام معناي فرمانده توصيف شده از ديدگاه امام علي (ع ) در
نهج البلاغه بود. حالات روحي وي برايم خيلي عجيب و تحسين برانگيز بود آن
شهيد به اوصاف متقين آراسته بود. هنگام آرامش مانند اقيانوس عميق ساكت و
آرام و هنگام سخن گفتن مانند درياي مواج موج مي زد.
وي انسان متقي بود زيرا به اوصاف متقين آراسته بود نمازش را اول وقت
مي خواند , هيچ گاه غيبت كسي را نمي گفت , هميشه زمان فراغت در سنگر و چادر
را به قرائت قرآن مجيد و تفسير آن مي گذرانيد. خودش را كوچكترين سرباز
اسلام مي دانست و از اينكه براي او تفاوتي با ديگران قائل باشند ناراحت و دلگير
مي شد و هميشه بخدا پناه مي برد و ماه هاي رجب و شعبان را روزه مي گرفت .
بسيار صبور , مومن , وقت شناس , درستكار , امين با تقوا و وظيفه شناس بود
و ذكر خدا و ائمه اطهار(ع ) و صلوات همواره بر لبانش جاري بود.
او نمونه ي فضايل اخلاقي و معيار اعتقادي فرمانده پس از انقلاب اسلامي
بود. حركت از منطقه تجمع ; زير ارتفاعات قله قندي شبانه تا پاي هدف سنگ
معدن شروع گرديد . و هدف گروهان يكم گردان 798 بخش صخره اي ارتفاع
سنگ معدن بود و دسته يكم به فرماندهي من از شيارها و دره هاي عميق و از بغل
آبشارهاي جاري كه صداي آب در سكوت شب آرامش كوهستان را مي شكست از
برفها منطقه كه تقريبا شل و نرم شده بود عبور كرديم مسير و حركت ما به علت
صخره و سنگي بودن فاقد مين بود و ارتفاع در بعضي جاها حالت پرتگاه و
غيرقابل عبور مي شد بطوريكه حركت ما را دقايقي كند مي كرد. فقط تنها چيزي
كه در دل سكوت و تاريكي شب هماهنگ و هم آوا با حركت ما بود و در غافلگيري
ما خيلي موثر واقع شد , وجود آبشارهاي متعدد در ارتفاعات سنگ معدن بود كه
اصل غافلگيري را برايمان آسان كرد , بطوريكه يكي از سربازان دسته يكم هنگام
عبور از قسمت صخره اي , سنگ زير پايش در رفته و خودش نيز همراه تجهيرات
انفرادي به ته دره غلتيد. كه استراق سمع عراق به علت وجود همين صداي آب
جاري متوجه نشده بود و ما با اندكي تحمل و با احتياط بحركت خود ادامه
داديم . در مسير دو تيم از استراق سمع عراق سر راه دسته ما بودند كه جلوتر از
موضع پدافندي آنها قرار گرفته بودند بي هدف از روي ترس شليك مي كردند كه
همين تيراندازي بي هدف آنها براي شناسايي موضع استقرار و تا حدودي
استعداد آنها بما كمك كرد. تقريبا ديگر بصورت سينه خيز به چند متري زير پاي
استراق سمع عراقيها رسيده بوديم بطوريكه صداي عراقيها و بوي سيگار آنها را
مي فهميدم تيربارچي ها را به سمت استراق سمع توجيه كرده و موضع گرفتند و با
فشار شاستي بي سيم اعلام آمادگي كرديم . قرار بود هر يگاني كه پاي هدف
مي رسد فقط اعلام آمادگي كند مجاز به روشن كردن بي سيم نبوديم . نيروي
عمل كننده سمت چپ ما گروهان دوم به فرماندهي شهيد آبگون بود كه بعلت روي
مين رفتن پرسنل گروهان موضع حمله آنها كشف شده بود و خيلي تلفات دادند
تعداد زيادي شهيد و مجروح شده بودند از جمله معاون گروهان ستوان پيراني
شهيد شدند. بلافاصله عراقيها از قصد و نيت حمله آگاه شده و شروع كردند به
طرف مناطقي كه جرقه و نور ديده مي شد و انفجار مين صورت مي گرفت
تيراندازي كردن باقيمانده گروهان درگير شده تا لحظه از بين بردن استراق
سمع ها هنوز به گروهان محلق نشده بودند. زيرا هنگام حركت از موضع تك
بسوي هدف درست زير پاي هدف يكي از سربازان گروهان روي مين رفته و
مجروح شده بود كه عده اي از سربازان به بهانه كمك و تخليه مجروح به عقبه
يگان رفته بودند در اين ميان شهيد الياسي رفته بود تا سربازان جدا شده را به
گروهان ملحق كند. لذا از حركت گروهان خودش و تعدادي از سربازان بازمانده
بود و مسير حركت را گم كرده بود. ولي از آنجائيكه ايشان داراي روحيه عالي و
رزمنده متعهد و شجاع بود در مسير كلي حركت گروهان پيش آمده و با ذكر و دعا
با تعداد كمي از همراهان بخشي از خط مقدم را شكسته و در بالاي هدف به
گروهان ملحق شد.
من پس از رسيدن به پاي هدف بدليل هماهنگي منتظر كسب دستور بودم كه
يگان همجوار با عراقيها درگير شده و عراقيها از حمله آگاهي پيدا كرده بودند. در
نتيجه با فشار دكمه بي سيم و كسب دستور و با رمز مقدس يا
اباعبدالله الحسين (ع ) حمله شروع شد. من در دلم از موضع تك تا استراق سمع
فقط سبحان الله , الحمدالله , الله اكبر مي گفتم و همين ذكرها به من روحيه بسيار
عالي و روحاني داده بود بطوريكه ترس و دلهره جاي خود را به آرامش داد.
بالاخره با 4 ساعت راهپيمايي از خط اول عبور كرديم و در شرايط جوي
نامناسب شيب هاي تند و صخره هاي نفس گير همراه با تجهيزات به لطف خدا
ساعت 0145 بامداد به هدف در عمق مواضع دشمن رسيديم . دو تيم از سربازان
را همراه سلاحهاي تيربار و آرپي جي به دو طرف مواضع استراق سمع دشمن
هدايت كردم و حدود ساعت 0200 بامداد با رمز اباعبدالله الحسين در يك لحظه
به لطف خداوند متعال هر دو استراق سمع را از بين برديم .
بلافاصله در تاريكي خود را به پاي موانع كانال , سيم خاردار دشمن
رسانديم و سيم خاردارها را با احتياط بريده و كنار كشيديم و وارد كانالهاي
پدافندي دشمن شديم . در حين بريدن سيم خاردار دشمن , يكي از سربازان دسته
من از ناحيه كتف مجروح شد. بلافاصله وارد كانالهاي دشمن شديم . عراقيها
كاملا گيج و غافلگير شده بودند. يگانهاي همجوار نيز درگير شده بودند يگان
سمت راست ما گردان جنگاور لشكر 64 اروميه به فرماندهي سروان آدم نژاد بود .
هوا هنوز روشن نشده بود كه به سنگرهاي اجتماعي دشمن دست پيدا كرديم .

بيشتر عراقيها از ترس به سنگرها اجتماعي خود پناه برده بودند. بطوريكه
قبل از روشنايي هوا و در خلال جابجايي پرسنل به داخل كانال ها و پيدا كردن
سنگر مناسب براي پدافند يك لحظه صداي غيرمتعارف شنيدم به اطراف توجه
كردم ديدم بغل دست ما يك سنگر اجتماعي است لذا كبريت روشن نمودم كه
بلافاصله صداي الدخيل الدخيل گروهي از سنگر بلند شد همه را مترجم سرباز
به بيرون فراخواند. حدود ده نفري آمدند پوتين هايشان درآورده و با كمربندهاي
خودشان دستهاي آنها بستيم تا هنگام روشنايي به عقب تخليه كنيم . اغلب
اسيران بالاي 20 سال داشتند و از جيش الشعبي عراق بودند . شهيد الياسي به
اتفاق همراهان از قسمتي از خط عبور كرده و با نيم ساعت تاخيره در بالاي هدف
سنگ معدن به ما ملحق شد و پس از روبوسي و تبريك و شكر خداوند براي
بررسي و تعيين مواضع حساس با سربازان همراه از ما جدا شدند.
هوا كم كم روشن مي شد. هنوز پاك سازي درست از مناطق تصرفي بعمل
نيامده بود و عراقيها اغلب در جاها و پناهگاهها پنهان شده بودند. عراق پس از
اثبات اينكه مواضع پدافندي را از دست داده منطقه تصرفي را زير شديدترين
آتش قرار داده بود بطوريكه هدف تصرفي به جهنمي از دود و آتش تبديل شده و
ما قدرت سربلند كردن از كانال را نداشتيم . يگانهاي پشتيباني خودي را خبردار
كرديم كه آتش تهيه روي هدف را قطع نموده و به سمت عقبه اهداف كه قبلا ثبت
شده بود تيراندازي نمايند.
دشمن از وقتي هوا روشن شد پاتكهاي خود را شروع و همچنين تانكهاي
دشمن كه پياده نظام نيز سوار آنها بودند توام با هم به پاي هدف مي آمدند دشمن
از آيفاها و لندرور نيز براي آوردن نيرو استفاده مي كرد. ما بشدت مشغول
سنگربندي و آرايش پدافند براي پاسخگويي به پاتك دشمن و دفاع از هدف
تصرفي بوديم و عراقي ما هر لحظه نيروهاي كمكي خود وارد منطقه مي كردند.
گويا از گارد رياست جمهوري نيز آمده بودند.
در همين اوضاع و احوال خون و آتش سرگرم شديدترين فشار دشمن روي
مواضع بوديم يكي از سربازان گروهان را ديدم كه با حالت ترس و دلهره به يكي
از سربازان همرزم و هم زبان خود به تركي مي گويد كه الياسي شهيد شده بيا فرار
كنيم در يك لحظه شوكه شدم بسيار متاثر بلافاصله بخود آمده و سراسيمه بطرف
سرباز فوق پريدم وي را گرفته و به خاكريز كشيدم از وي وضعيت و محل شهادت
شهيد را پرسيدم و سپس به او تذكر دادم كه در اين مورد حق صحبت كردن و
گفتن مطلب به كسي را ندارد. همراه وي به محل شهادت شهيد الياسي رفتم با
ديدن چهره غرق به خون شهيد مغزم تركيد و سپس به خود آمدم و برجسمم
غلبه پيدا كردم شهيد عزيز به آرزوي ديرنه اش كه براي رسيدن به آن هيچگاه سرا
از پاي نمي شناخت رسيده بود. فرمانده متعهد و شجاع و باتقواي گروهان در
هنگام جابجايي در خاكريز دشمن با اثابت تركش خمپاره شهيد شده بود. و
بي سيم چي گروهان را كه با ريسمان به خودش بسته بود تا در هر لحظه بتواند به
رده بالا ارتباط داشته باشد. بي سيم چي نيز بشدت مجروح شده بود تركش به
قسمت نيمه تنه و سر شهيد اثابت كرده بود. پيكر شهيد را به داخل كانال جاي
امن كشيدم و با پوشش دو تكه اي چفيه آن را پيچيدم وي را در آغوش كشيدم و
بوسيدم و در دل با وي عهد و پيمان بستم كه راهش را ادامه دهم . تخليه مجروح
و شهيد در آن موقعيت اصلا مقدور نبود و فكر كردم سر فرصت پيكر شهيد را به
عقب تخليه نمائيم . بعد از آن مسئوليت و فرماندهي گروهان را رسما بعهده گرفتم
برگشتم به دسته ها سرزدم . دسته دوم به فرماندهي ستوان الفتي بود و دسته سوم
به فرماندهي ستوان بقايي بسيار خسته ولي مصمم به نظر مي رسيدند زيرا
تعدادي از سربازان آنها شهيد و مجروح شده و مهمات نداشتند. به آنها دلداري
داده و تشويق به مقاومت كردم وگوش زد كردم كه جنازه شهيدان را پيش چشم
سربازان نباشد و مجروحين را در يك نقطه جمع كنند تا شايد شرايط تخليه آنها
فراهم شود. آنها از اتمام مهمات سلاحها مي گفتند و از اينكه هنوز مهمات و
نيروي كمكي نرسيده است به آنها گفتم چند سرباز را با احتياط به سنگرهاي
اطراف بفرستند تا شايد از اسلحه هاي بجا مانده مهمات بدست آورند و از چند
تا اسيري كه بسته بودم جاي زاقه مهمات را پرسيديم كه از ما بسيار دور بود.
جاهاي احتمال نفوذ و پيش روي عراق را به هر دو فرمانده دسته گفتم و تدابير
مناسب براي سلاحهاي اجتماعي پيش بيني كردم و بسمت بخش حساس و
سينه كش كه شيب ملايم داشت و عراق چندين آيفا سرباز آنجا پياده كرده بود
رفتم مقداري مهمات عراقي پيدا كرديم و از فرمانده گردان سرگرد مدني
درخواست مهمات و نيرو كردم ايشان پشت بي سيم شعار حماسي حتي اگر
مهمات و نيرو نداريد مقاومت كنيد را داد. كه انشاالله از روي عقيده و ايمان
بوده باشد. من در جواب گفتم همگي ما كه روي هدف هستيم و بدون مهمات و
پشتيبان , ايمان و عقيده داريم كه مي جنگيم و اگر نداشتيم در اينجا نبوديم من به
نوبه خودم تا آخرين نفر و نفس خواهم جنگيد و عقب نشيني نخواهم كرد. ولي
برايمان نيرو و مهمات بفرستيد.
براي مناطق تصرفي هليكوپترها مهمات مي آوردند و بدليل وضعيت منطقه
نمي توانستند درست در جاهاي مناسب مهمات را پائين بفرستند در نتيجه در
مساحت خيلي دورتر رها مي كردند كه متاسفانه برايمان مقدور نبود در آن شرايط
دنبال مهمات پرتابي بگرديم . در اينجا نقش هواپيماهاي نيروي هوايي براي ما
بسيار اميد بخش بود زيرا خلبانان هوايي در آن شرايط بحراني از لا به لاي دره ها
و كوهها بصورت بال برگردان مي آمدند و با عمليات متحورانه از روي سنگ
معدن به سمت مواضع عراقيها شيرجه مي رفتند و هر بار دقايقي از آتش باران
عراقيها راحت شده و تغيير موضع و يا به سربازان پدافندي سركشي مي كرديم تا
ساعت 10 صبح عراقيها سه بار آرايش جنگي مناسب ديده پاتك را شروع
نمودند ولي هر بار با مقاومت و سماجت نيروهاي ما به عقب رانده
شدند.
حالا ديگر تعداد اسيران زياد شده بود , ولي تخليه آنها برايمان مقداري
مشكل شده بود چون نيروي كافي براي تخليه به عقب نداشتيم و شديد درگير و
سرگرم پدافند بوديم . فقط تا ساعت 10 صبح يك گروه 15 نفري را به عقبه همراه
دو نفر سرباز فرستادم پشت سر , اسراي عراقي با كندن كاغذ سفيد از سنگرها
بيرون مي آمدند. ما فقط در سه نقطه اسيران را نشانده بوديم و تعدادي از آنها را
بسته بوديم و همه آنها را خلع سلاح كرده بوديم . شرايط براي فرستادن نفر از
طرف گردان براي تخليه مهيا نبود. سمت راست ما گردان جنگاور در حال اهتزاز
پرچم ايران روي يكي از قله ها بودند , گردان آدم نژاد حقا بسيار خوب جنگيد و
هدف را اشغال نموده بود.
حدود ساعت 10,30 آدم نژاد پيش من آمدو وضعيت و شرايط يگان را
پرسيد. بسيار خوشحال شدم و روحيه گرفتم از اينكه فرمانده گرداني بغير
فرمانده مستقيم بما سركشي مي كند. از وضعيت نيروهاي گروهان پرسيد و گفت
من چه نيرو بيايد و نيايد مي خواهم سمت راست را تخليه كنم زيرا ما خط شكن
بوديم و بدليل اينكه تلفات زيادي ندهيم مي خواهم تخليه كنم سپس يك تيربار
گرينف بمن داد و رفت . من با فرمانده گردان تماس گرفتم , احتمال تخليه سمت
راست گروهان يكم را گوش زد كردم و اهميتي كه بال , سمت راست برايمان
داشت توضيح دادم . سپس ايرج آبگون فرمانده گروهان دوم را ديدم با چهره
برافروخته و صلابت و ايمان وصف نشدني او مرا در آغوش كشيد و بغض از
دست دادن دوستان و ياران را همراه با گريه با هم در ميان گذاشتيم او از
گروهانش گفت واز اينكه از گروهان دويست و اندي نفر فقط خودش و حدود 30
نفر سرباز سالم به هدف رسيدند و معاون و دو نفر از فرماندهان دسته اش شهيد
شده بودند. از متلاشي شدن پيكر شهيد پيراني گفت بسيار متاثر شده بوديم
شجاعت و رشادت و خلوص ايشان نيز وصف ناپذير است ايرج آبگون نيز يكي
از اسطوره هاي ايمان , تعهد , شجاعت و صلابت ارتش ج .ا.ا بود. او نمونه اي از
سربازان آقا امام زمان (عج ) براي جانفشاني و شهادت بود. چهره و اندام بسيار
مصمم و ورزيده , او را از ديگر همدوره اي ها شاخص تر مي نماياند. روحيه آرام و
تحسين برانگيز همراه با ايمان تعهد از او يك اسطوره ملي ساخته بود. با من
شوخي كرد و از اينكه هيكلش درشتر است و براي سنگر گرفتن مشكل دارد گفت
همان زمان تعدادي اسير آوردند كه يك افسر عراقي نيز در بين شان بود. يكي از
درجه داران گفت اين افسر عراقي بسيار مقاومت كرده و حاضر است بميرد ولي
اسير نشود و من مي خواهم او را بكشم زيرا افسر مغروري از حزب بعث است
شهيد آبگون او را صدا زد و توسط مترجم سرباز با او صحبت كرد اسير خواست
دست ايشان را ببوسد وي دستش را كشيد و گفت ما مسلمان و شيعه هستيم و
پيشاني اسير را بوسيد و گفت ما بايد به همراه هم در اسرائيل براي آزادي
فلسطينيان مي جنگيديم نه با هم ; صدام به همه جنايت كرده است و ما همه
برادريم شما از امروز مهمان ما هستيد. نيازي به مقاومت در برابر ما نيست و ما
شما را نمي كشيم افسر عراقي در حاليكه مي لرزيد خود را در آغوش آبگون
انداخت و شروع به گريه كرد. سپس شهيد دستور داد و اسرا را تخليه كردند. از
ديروز تاكنون غذا نخورده بوديم به قدري تشنه و گرسنه بوديم كه برفهاي كلي
روي ارتفاعات را مي خورديم و راههاي تداركاتي ما را دشمن بسته بود و كسي
بما غذا نرسانده بود. ظهر با برف موجود دستها را شسته و سپس با خاك تيمم
گرفتيم و سپس نشسته و به همراه آبگون و تعدادي سرباز , نماز ظهر را بجا
آورديم و سپس ذكر و دعا فرج را خوانديم .
نيروهاي باقيمانده خسته شده بودند و در غم فراق دوستان متاثر بودند
منطقه به جهنمي تبديل شده بود. تخليه اسرا به كندي صورت مي گرفت عده اي
از عراقيها در بخشهايي از سنگرهاي اجتماعي مانده بودند در اين فرصت ,
مهمات تمام شده بود. مجروحين پيش چشمان ما در حال تقلا و در حال
خاموشي بودند و فقط ما مي توانستيم جراحت آنها را ببنديم و آنها را دلداري و
اميدواري دهيم . گردان سمت راست هدف را تخليه كرده بود و نيروي جايگزين
هنوز نيامده بود حدود ساعت 14 بود كه احساس كردم در منطقه بوي خيار و
علف تازه پيچيد كه بلافاصله ماسك همراه را زديم و به نيروها اعلام كرديم عراق
مواد شيميايي زده است . سركشي به نيروهاي باقيمانده را آغاز كردم از كمبود و
نبودن مهمات ناراحت بودند كسي به فكر غذا و خودش نبود همه جا ايثار و
فداكاري بود همه ديدار يكديگر را به روز قيامت نويد مي دادند و هر كس ناگفته و
آخرين وصيت ها را مي كرد فشار پاتك عراق شدت گرفته بود . حدود ساعت 16
بعد از ظهر باز مثل جاهاي ديگر فقط اميد به امداد و ياري خداوند داشتيم و
ديگر اسيران گرفته شده هم برايمان دردسر شده بودند اصابت خمپاره دشمن ,
ديگر چيزي نفهميدم و بعد از دو روز چشم خود را باز كردم و خودم را در سالن
بسيار بزرگ با تخت هاي زيادي كه پيش هم قرار داشت خطوط فارسي و عكس
رزمندگان و تصاوير امام را ديدم كه بعد فهميدم در بيمارستان صحرائي سنندج
بستري هستم .
تهيه كننده : هم رزم شهيدان ; سرهنگ محمد آقاجاني
از معاونت بازرسي ستاد كل نيروهاي مسلح
عراق پس از اثبات اينكه مواضع پدافندي را از دست داده ,
منطقه تصرفي را زير شديدترين آتش قرار داده بود , بطوريكه
هدف تصرفي به جهنمي از دود و آتش تبديل شد و ما قدرت سربلند
كردن از كانال را نداشتيم
حدود ساعت 14 بود كه احساس كردم در منطقه بوي خيار و
علف تازه پيچيده كه بلافاصله ماسك همراه را زديم و به نيروها
اعلام كرديم عراق مواد شيميايي زده است

|
|