قسمت چهارم
« امانوئل كانت » , فيلسوف آلماني , يهود را چنين توصيف
مي كند : « آنان فلسطيني هايي هستند كه در ميان ما زندگي
مي كنند » به همين ترتيب , يهوديت مسيحي در ادبيات قرن
هجدهم و نوزدهم ميلادي نفوذ كرد. « ژان ملتون » در قصيده
مشهور خود « بهشت بازيافته » از بازگشت اسرائيل سخن
مي گويد :
پروردگاري كه زمان مناسب را خوب مي شناسد , نوادگان
ابراهيم را به ياد خواهد آورد و آنان را با روحيه اي پشيمان و
صادق به سرزمينشان باز خواهد گرداند. دريا را براي آنان
خواهد شكافت و آنان با سرعت و با عظمت به ميهن خود باز
مي گردند , همانگونه كه هنگام بازگشت پدرانشان به ارض
موعود , درياي سرخ و نهر اردن را براي آنان شكافت . من آنان
را به لطف پروردگار واگذار مي كنم و به زماني كه او انتخاب
كند.
« الكساندر پاپ » شاعر در قصيده اي به نام « مسيح » از
استقرار يك دولت پادشاهي يهودي در فلسطين نيز از اورشليم
جديد كه مملو از جمعيت يهوديان خواهد بود , سخن مي گويد.
در اواخر قرن هجدهم , شاعر يهودي « ويليام بليك » در
قطعه شعري مي گويد :
« اي انگليس , بيدار شو. بيدار شو. بيدارشو. خواهرت اورشليم
تو را مي خواند. چرا اين مومنان همچون مردگان در خوابند و
ديوار قديمي اورشليم را به روي آنان بسته اند »
شاعر آلماني « گتهولد لسينگ » در سال 1779 , داستان
« ناتان حكيم » را نوشت كه حوادث آن در اورشليم , زادگاه
قهرمان داستان , ناتان يهودي و در جريان حمله سوم صليبي ها
در قرن دوازدهم ميلادي اتفاق افتاده است . وي صلاح الدين
ايوبي را فرماندهي مسلمان , قسي القلب و سبكسر مي خواند كه
قدس را اشغال كرد , ولي از ناتان يهودي حكيم با عظمت ياد
مي كند.
« لرد بايرون » , شاعر معروف انگليسي , مجموعه اشعار
خود به نام « آهنگ هاي عبري » را در سال 1815 سرود وي در
طليعه معروف ترين قصيده اش به نام « براي آنان گريه كن »
مي سرايد :
« اي قبيله پرتردد كه سينه اي پر از احساس داري , ...
چگونه استقرار خواهي يافت و احساس راحتي خواهي كرد
كبوتر آشيانه اي دارد و روباه نيز لانه اي . آدمي نيز خانه خود را
دارد , ولي اسرائيل هيچ سرزميني جز قبر ندارد. »
« رابرت براونينگ » در سال 1855 قصيده معروف « روز
صليب مقدس » را سرود و انديشه هاي يهود را بيش از آنچه در
اشعار سابقش آورده بود تشريح كرد. وي در اين قصيده
مي گويد :
خداوند يعقوب را رحمت خواهد كرد.
و اسرائيل را در خاك خودش خواهد ديد
هنگامي كه يهوداي اورشليم را ديدي
غريبان به آنان خواهند پيوست .
و مسيحيان به خانه يعقوب متوسل خواهند شد.
پيامبر اين گونه فرمود و پيامبران اين چنين اعتقاد
دارند.
« جورج اليوت » , نويسنده انگليسي , در سال 1874 ,
داستان « دانيال ديروندا » را نوشت . اين داستان نشان دهنده
اوج حضور مسيحيت صهيونيست در ادبيات اروپا در آن زمان
و بيانگر اصولي است كه ايجاب مي كند يهوديان مسيحي به
عنوان اولين گام براي بازگشت به فلسطين بدان گردن نهند.
اليوت , كه يك پروتستان پيوريتن بود و همزمان با جنبش
پروتستان انجيلي (1 ) مي زيست , در اجتماعات يهوديان و
كنيسه ها شركت مي كرد و با « موسي هس » يهودي صهيونيست
كه كتاب مشهور رم و قدس را در سال 1862 تاليف نمود ,
ملاقات داشت . اين داستان بر محور بازگشت قوم يهود دور
مي زند. مردخاي يهودي در اين داستان مي گويد :
« ملت ما در سراسر زمين پراكنده است ولي به داشتن يك
سرزمين و يك دولت چشم دوخته است , ملتي كه در اعتلاي
حيات ملي خود سهيم خواهد بود و صداي آن در ميان
ملت هاي شرق و غرب خواهد پيچيد. اين قوم بذر كلمه و
موهبتي را خواهد افشاند كه وسيله اي براي تفاهم و درك
متقابل باشد , همچنان كه در گذشته چنين بوده
است . »
حقيقتا بايد گفت مسيحيت يهودي گرا(صهيونيست ) در
پايان قرن نوزدهم به صورت جريان عميقي در فرهنگ غرب
رسوخ نمود و از آن زمان به بعد از ميدان كلام و فلسفه و ادبيات
و رمز و راز به صحنه سياست تغيير جهت داد.
« ناپلئون بناپارت » اولين دولتمردي بود كه 118 سال پيش
از پيمان بالفور , تاسيس يك دولت يهودي را در فلسطين
پيشنهاد كرد. وي در جريان حمله بزرگش به شرق , هنگام
حضورش در سوريه , بيانيه اي صادر كرد و از يهوديان خواست
براي تاسيس دوباره قدس قديم , زير پرچم او بجنگند. متن
نامه به اين شرح است :
« از ناپلئون بناپارت فرمانده كل نيروهاي مسلح جمهوري
فرانسه در آفريقا و آسيا به وارثان قانوني فلسطين . اي
اسرائيليان ! اي ملت يگانه اي كه نيروهاي فاتح و طغيانگر
نتوانستند نام و موجوديت قومي شما را از بين ببرند , اگر چه
تنها سرزمين آبا و اجدادي شما را از دستتان گرفتند.
ناظران آگاه و بي طرف سرنوشت ملت ها , اگرچه برخوردار
از مواهب انبيا مانند اشعيا و يوئيل نبودند ولي آنچه را آن
پيامبران پيش گويي كرده بودند با ايمان عميق خود درك كردند.
آنان درك كردند كه آزاد شدگان خداوندند...
آنان به صهيون باز خواهند گشت در حالي كه آواز
مي خوانند و خوشحالي ناشي از تملك آسان و بدون زحمت
ميراث خود شادي دائمي را براي آنان فراهم خواهد
ساخت . (اشعيا , 35 : 10 )
پس با شادي و سرور برخيزيد , اي تبعيد شدگان ! ملتي
براي دفاع از خود به پا خواهد خاست و وارد جنگي خواهد
شد كه تاريخ همانند آن را نديده است , زيرا دشمنان اين امت ,
سرزميني را كه از اجدادش به ارث برده بود به غنيمت گرفته و
به دلخواه خود بين خودشان تقسيم كرده اند.
فرانسه درست در همين هنگام ميراث اسرائيل را به شما
تقديم خواهد كرد. ارتش من , كه لطف خداوند مرا با آن همراه
كرده و فرمانده آن عدالت و همراهش پيروزي است , قدس را
قرارگاه فرماندهي من قرار داد.
اي وارثان قانوني فلسطين !
ملتي كه مردان و سرزمين را مورد معامله قرار نمي دهد ,
آن گونه كه جمعي , اجداد شما را به ساير ملت ها فروختند
(يوئيل , 3 : 6 ) , از شما دعوت مي كند كه نه تنها بر ميراث خود
مسلط شويد , بلكه آنچه را نيز به ديگر سرزمين ها ملحق شده
است باز پس گيريد و آن را از همه نامحرمان حفظ
كنيد.
شتاب كنيد! اين همان لحظه مناسب است كه ممكن است
تا هزاران سال ديگر تكرار نشود. بايد حقوقتان را كه هزاران
سال از شما سلب شده بود بازپس گيريد , يعني همان
موجوديت سياسي شما به عنوان يك ملت در بين ديگر ملت ها
و حق طبيعي و مطلق شما در عبادت يهوه , همانگونه كه
اعتقادات شما آشكارا و تا ابد چنين مي گويد. »
بيانيه ناپلئون به مثابه شناسايي بين المللي موجوديت
قومي يهود و حق يهوديان در داشتن يك وطن قومي در
فلسطين به شمار مي آمد. اين بيانيه بيش از يك قرن قبل از
پيمان بالفور صادر گرديد و اشاره بيانيه به اشعيا و يوئيل نشان
دهنده و گوياي مسيحيت يهودي گرا و صهيونيست است . بيانيه
در پايان تلاش مي كند تا يهوديان را تشويق كند در حمله به
شام (بهار 1799 ) به ارتش ناپلئون بپيوندند . گرچه اين بيانيه
با مفاهيم رمانتيك ناپلئون در مورد قوم گرايي همخواني دارد ,
ولي در عين حال نشان دهنده اهتمام سياسي و شخصي وي به
بهره گيري از يهوديان در اجراي برنامه هاي استعماري اش
است .
شكست ناپلئون در عكا(ماه مي 1799 ) و عقب نشيني وي
از فلسطين به مصر روياهاي سياسي و صهيونيستي او را برهم
زد , ولي مسيحيت صهيونيست در فرانسه , پس از ناپلئون در
دوران امپراتوري ناپلئون سوم (1852 ـ 1870 ) رونق يافت و
نماينده رسمي آن « ارنست لاهاران » منشي ويژه ناپلئون سوم
بود.
در سال 1860 , « لاهاران » مقاله اي را با عنوان « مساله
يهوديان شرق امپراتوري مصر و اعراب و احياي قوميت
يهود » به رشته تحرير درآورد. وي در اين مقابله با شور و شعف
بسيار مي گويد كه ملت يهود شاهراه اصلي و راه هاي فرعي
جديدي را براي تمدن اروپا گشود و از آنجا كه نجات و رهايي
تمدن لرزان خاورميانه با تزريق تمدن اروپا به آن امكان پذير
است بر كليه كشورهاي اروپايي فرض است كه در جدا ساختن
فلسطين از امپراتوري عثماني و واگذاري آن به يهوديان
همكاري و مساعدت كنند.
فراخوان لاهاران نيز همچون بيانيه ناپلئون نتايج و ره آورد
سياسي آني نداشت , اگرچه مسيحيت يهودي (صهيونيست )
فرانسه از زمان بناپارت تعصب مسيحيت صهيونيست انگليسي
را برانگيخته بود و نتيجه آن تحقق روياي صهيونيست ها درباره
تاسيس يك سرزمين قومي در فلسطين بود.
انگلستان تا پايان عهد ملكه ويكتوريا (1837 ـ 1900 )
شاهد بيداري مسيحيان انجيلي پيوريتن « يهوديت گرا » بود و
يكي از برجسته ترين مسيحيان صهيونيست در آن زمان لرد
ايرل شاوتسبري هفتم رهبر مبلغان مذهبي بود . در سال 1839
وي كليه يهوديان را به مهاجرت به فلسطين تشويق كرد و در
مقاله اي كه با نام « دولت و چشم انداز آينده يهود » منتشر نمود ,
اهتمام ويژه خود را به نژاد عبري (يهوديان ) ابراز داشت و با
انديشه هضم شدن يهوديان در جوامع ديگر مخالفت ورزيد با
اين استدلال كه يهوديان در همه كشورهايي كه در آن
غيريهوديان زندگي مي كنند همواره غريب خواهند
بود.
ديدگاه « لرد شاوتسبري » درباره يهوديان اين بود كه ايشان
نقش اصلي را در طرح خداوند براي بازگشت دوباره مسيح
دارند. وي متون عهد قديم را چنين تفسير مي كرد كه بازگشت
عيسي مسيح فقط هنگامي تحقق مي يابد كه يهوديان براي
زندگي به اسرائيل بازپس گرفته شده برگردند و براساس اين
اعتقاد كه بايد پروردگار را در تحقق اين طرح ياري كرد , تمامي
هم خود را مصروف نمود تا انگليسي ها را قانع كند كه يهوديان
سنگ بناي تحقق آرمان مسيحيان براي رهايي اند. وي با آن كه
يهوديان را مردمي زمخت و گستاخ , سياه دل و غرق در
معصيت مي دانست كه چيزي از الهيات نمي دانند , اعتقاد
داشت كه طرح خداوند براي پايان تاريخ و جهان ايجاب
مي كند كه آنان به فلسطين بازگردند. وي فلسطين را « كشوري
بدون ملت براي ملتي بدون كشور » توصيف مي كرد و اين همان
شعاري بود كه بعدها يهوديان صهيونيست آن را به « سرزمين
بدون ملت براي ملت بدون سرزمين » تبديل كردند. طرح
شاوتسبري براي انتقال يهوديان به يك كشور يهودي در
فلسطين مورد حمايت سياسي قرار گرفت و « لرد پالمرستون » ,
كه در سال 1830 مسئوليت وزارت خارجه انگليس را به عهده
گرفت , طرح برادر زاده اش شاوتسبري را تجسم يك برنامه
سياسي تلقي نمود كه ريشه در روياي مذهبي پروتستان ها دارد
و به اصرار برادر زاده اش اولين كنسولگري انگليس را در سال
1838 در قدس افتتاح كرد . علاوه بر پالمرستون , برخي ديگر از
سياستمداران انگليسي نيز در چارچوب سياست استعماري
انگليس از اين طرح صهيونيستي حمايت كردند.
در سال 1841 , « چارلز هنري چرچيل » , افسر ستاد ارتش
انگليس در خاورميانه , در نامه اي به « موشه مونته جيور »
رئيس شوراي نمايندگان يهود در لندن نوشت كه نمي تواند اين
نكته را مخفي كند كه علاقه وافر دارد كه ملت يهود بار ديگر
موجوديت ملي خود را با كمك نيروهاي اروپايي به اثبات
برساند.
« ادوارد متفورد » از دفتر مستعمرات انگليس , سياست
انگلستان در خاورميانه را در سال 1845 پيشنهاد كرد . اين
برنامه شامل ايجاد يك ملت يهودي در فلسطين است , به اين
صورت كه اين دولت در ابتدا تحت الحمايه و تحت قيموميت
انگليس باشد و سپس دولت مستقل يهودي براي هميشه در اين
سرزمين استقرار يابد.
« ژان جالر » (اولين فرماندار مستعمره استرالياي جنوبي )
در سال 1845 پيشنهاد كرد يك مستعمره يهودي تحت حمايه
انگليس به صورت تدريجي در فلسطين تاسيس شود و در
نهايت , يهوديان با حمايت بريتانياي كبير از خودمختاري
برخوردار شوند.
مسيحيت صهيونيست در انگلستان , در قرن نوزدهم
همچون قابله اي براي يهوديان صهيونيست عمل كرده است و
اين امر را مي توان در برگزاري كنگره صهيونيست ها در بازل
(سوئيس ) در سال 1897 و سپس اجراي طرح صهيونيست ها
در فلسطين مشاهده كرد. از جمله مسيحيان صهيونيست
انگلستان , مي توان از « لورنس اوليونت » (1829 ـ 1888 )
نماينده مجلس و وزير خارجه , « ويليام هشلر » (1845 ـ
1931 ) كشيش كليساي انجيلي , « ژوزف چامبرلين » (1836 ـ
1914 ) وزير خارجه , و « لرد آرتر جيمز بالفور » نخست وزير و
باني پيمان بالفور , كه مجوزي براي تاسيس سرزمين قومي
يهود در فلسطين بود , نام برد.
مسيحيت يهودي , به ويژه پس از اصلاحات پروتستاني ,
در تهاجم يهود به مسيحيت (يهودي كردن آيين مسيحيت )
مشاركت داشت و جنبش مسيحيت صهيونيست براي
بازگرداندن يهوديان به فلسطين از همين جا نشات گرفت زيرا
آنان اين اقدام را گام ماقبل آخر پايان تاريخ بشر مي دانستند كه
پس از آن مسيح دوباره برمي گردد و هزاره خوشبختي آغاز
مي گردد. مسيحيت يهودي و سپس مسيحيت صهيونيست , از
صهيونيسم يهودي با دو انگيزه حمايت و پشتيباني كرد , يكي
انگيزه ديني بود (اعتقاد به هزاره گرايي و بازگشت دوباره
مسيح ) , و ديگري سياسي (دور ساختن يهوديان از جهان
مسيحيت و بهره گيري از آنان در سياست هاي استعماري
اروپا) , ولي تحول مهم تر در تاريخ مسيحيت يهودي و
صهيونيست , انتقال آنان در اوايل قرن هفدهم همراه با
مهاجران پروتستان انگليسي به جهان جديد (آمريكا) است , به
ويژه آن كه انگيزه انگليسي هاي پروتستان مذهب نيز از استعمار
آمريكا , جلوگيري از ورود كاتوليك ها يعني پرتغالي ها ,
اسپانيايي ها و فرانسوي ها به جهان جديد بود.
پاورقي
اصول عقايد مسيحيان انجيلي است كه Evangelism 1 ـ
مي گويند نجات و رستگاري ربطي به كار نيك ندارد , بلكه
هركس به مسيح ايمان آورد نجات مي يابد.
مسيحيت يهودي علاوه بر نفوذ در سياست , در
ادبيات قرن 18 و 19 اروپا نفوذ يافته است
« جورج اليوت » نويسنده انگليسي در
داستان هاي خود , اوج حضور مسيحيت صهيونيست
را در ادبيات اروپا به نمايش گذاشت .
ناپلئون بناپارت 118 سال قبل از پيمان بالفور
تاسيس يك دولت يهودي را در فلسطين پيشنهاد
كرد
ديدگاه « لرد شاوتسبري » درباره يهوديان اين بود
كه آن ها نقش اصلي در طرح خداوند براي بازگشت
دوباره مسيح دارند و معتقد بود فلسطين , كشوري
بدون ملت براي ملتي بدون كشور است و اين نظريه
توسط « لرد پالمرستون » وزيرخارجه وقت انگليس
كه برادرزاده اش بود پي گرفته شد
بالفور نخست وزير انگليس كه پيمان بالفور را
صادر كرده از مسيحيان يهودي گرا بود

|